نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
دانشیار زبان و ادبیات فارسی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ایران
چکیده
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسنده [English]
A story is a narrative discourse that conveys moral and behavioral messages indirectly. Allegory serves as a rhetorical tool that prompts comparison and judgment between similar entities. Consequently, allegorical stories are deemed effective for nurturing critical thinking in children and teenagers and facilitating educational objectives. Persian literature, particularly Masnavi's allegorical tales, offers a rich platform for creative storytelling. The dialogue-centered nature of parables found in Masnavi presents opportunities for adapting these narratives into children's and teenagers' dramatic literature. The realism and believability of allegorical stories in Masnavi are notable, as they convey moral principles through dialogues among ordinary characters, bridging various knowledge domains with real-life experiences. Additionally, the simplicity and brevity of dialogues, along with the interplay between dialogue participants, make these stories suitable for reimagining in children's and teenagers’ dramatic literature from a stylistic perspective. Masnavi's dialogue-oriented narratives exhibit a polyphonic quality, showcasing positive and negative viewpoints through dialogues and imparting the value of dialogue to young audiences. Furthermore, elements such as conversations involving animals or engaging children in dialogues enrich these narratives. This research explores the adaptability of Masnavi's dialogues for integration into drama literature tailored for children and teenagers, employing a descriptive-analytical approach.
کلیدواژهها [English]
مقدمه
یک نکته از هزاران نکتهای است که در مثنوی از یادِ جلالالدین مولوی نرفته، این است که کودکان با زبان خود جهان را روایت میکنند و مصداق این گفته، آنجاست که میفرماید: «چونکه با کودک سروکارت فتاد/ پس زبان کودکی باید گشاد».
در دفتر چهارم مثنوی، قصۀ زنی نقل شده است که طفل او از نادوان بالا رفته و خطر افتادن او را تهدید میکند و زن از علی(ع) چاره جسته است. خلاصۀ حکایت این است که: «زنی سراسیمه به پیش مرتضی(ع) آمد و گفت: طفل من بر ناودان خانه غژیده است. اگر او را بخوانم، پایین نمیآید و اگر او را رها کنم، ترسم که بیفتد. او نه عاقل است که معنای خطر را ادراک کند نه معنای اشارتهای دست مرا میداند. شیر و سینۀ خود را نیز به او نمودم اما از من، چشم و روی گردانده است. شما که نزد حق از مِهان و بزرگان هستید و در این جهان و آن جهان دستگیری میکنید، این درد را درمان کنید که دلم میلرزد، نکند میوۀ دلم از هم پاره شود. مرتضی علی(ع) میگوید طفل دیگری را به بام ببر تا آن کودک، همسن و همجنس خود را ببیند و به او جلب شود؛ چراکه جاذبِ هر جنس، همجنس اوست. چنین شد که طفل بهسوی طفل آمد و از اوفتادن وارهید».
|
زن چنان کرد و چو دید آن طفل او |
|
جنس خود، خوشخوش بدو آورد رو |
روحالامینی در فرهنگ و زبان گفتوگو به روایت تمثیلهای مثنویِ مولویِ بلخی (1381)، زبان مشترک بین گروههای سنی را در شمار خردهفرهنگهایی آورده است که در تمثیلهای مثنوی بازتاب یافته است. او دراینباره مینویسد: «در فرهنگ و زبانِ کودکان هر جامعه، واژهها، جملهها و معیارهایی رایج است که آنان از پدر و مادر یا از بزرگترها یاد نگرفتهاند، بلکه از معاشرت و بازی و گفتوگو با کودکان دیگر آموختهاند. و کششی که کودکان به نزدیکشدن به هم دارند، خود وسیلهای در فهماندن و فهمیدن یکدیگر است.» (روحالامینی، 1381، ص. 29)
توجه آگاهانۀ مولوی به تناسبِ زبان گفتوگو با مخاطب، بازتاب هنرمندانۀ خود را در آفرینش خلاقانۀ داستانهای مثنوی نشان میدهد. شیوۀ بهکارگیری زبان سادهفهم مردمان از سوی منبرنشینِ بلخ، قصههای مثنوی را به زندگی مردم گره زده است. برای مثال، بهکارگیری ضربالمثلهای مشهور که بر زبان توده جاری و ساری است، گاه دستمایۀ قصهها و حکایتهای مثنوی است؛ مانند «رویِ احسان از گدا پیدا شود» (دفتر اول)؛ «نیست گنجایی دو من در یک سرا» (دفتر اول)؛ «شکر نعمت نعمتت افزون کند» (دفتر سوم)؛ «ماهی از سر گنده گردد نی ز دم» (دفتر سوم)؛ «گربه دنبه بیند اندر خواب خویش» (دفتر سوم)؛ «حق نشاید گفت جز زیر لحاف» (دفتر پنجم)؛ و مانند آن. (مهدیزاده، 1390، ص. 45ـ47).
افزونبر استفادۀ مولوی از زبان سادهفهم همگان، شیوۀ او در بهرهگیری از شکل و ساختار زبان در خلق روایت است که درخور توجه است و یکی از بارزترین نمونههای آن، گفتوگوهای داستانی است؛ گفتوگوهایی که در این پژوهش از آنها بهعنوان گفتوگوی نمایشی یا مکالمۀ دراماتیک یاد میشود و باعث شده است حکایتهای مثنوی قابلیتهای ساختار نمایشی داشته باشند. این قابلیتهای نمایشی از جهاتی به ادبیات نمایشی کودک و نوجوان نیز نزدیک است و واکاوی آنها، ایدۀ اقتباس از مثنوی را در نمایشهای کودک و نوجوان تقویت میکند. جستار حاضر، نمونههای این ظرفیت اقتباسپذیری را طرح و دربارة آن بحث میکند.
بیان مسئله
مسئلة کلان تحقیق این است که چرا باوجود اقتباسهای نمایشی متعدد از مثنوی در حوزة ادبیات کودک و نوجوان، ساختار پذیرفتهشدهای از این اقتباسها در خاطرة جمعی کودکان و نوجوانان ثبت نشده است. پرسش خُرد پژوهش نیز این است که در میان قابلیتهای نمایشی داستانهای مثنوی، کدام عناصر در نوشتن نمایشنامة اقتباسی برای این گروه سنی کارآمد هستند؟ فرضیة پژوهش، در پاسخ به این دو پرسش، بر این نکته تأکید دارد که تاکنون بیشتر نویسندگان توجه خود را به طرح و پیرنگ حکایتهای مثنوی و ویژگیهای آموزشی و تربیتی آن معطوف کردهاند و سنگ بنای تولیدات هنری و علمی را برایناساس نهادهاند؛ اما سایر عناصر روایی کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
ازجملۀ این شگردها، گفتوگوی نمایشی است. این گفتوگوها هم معنا را در شکل و ساختار خود بازتولید میکنند و هم اهداف آموزشی و تعلیمی مرتبط با کودک و نوجوان را برآورده میسازند. برای مثال، این حقیقت که گفتوگو مبتنیبر «اصل شنود» و پذیرش «مخاطب» از سوی «متکم» است و درنتیجه سازندۀ رابطة متقابل است، در مکالمههای دراماتیک حضور برجستهتری دارد و چنانچه گفتوگوهای نمایشی مثنوی با کیفیت مطلوب هنری بازنویسی شوند، به کودک رابطۀ منـتویی را میآموزند.
«گفتوگو بهعنوان یک فرم و ساختار ادبی در قرن پنجم پیش از میلاد و در تراژدیهای یونان توسعۀ شایانی یافت (دایرةالمعارف آمریکا). قدیمیترین گفتوگوی شناختهشده، محاکات و تقلید سیسیلی بود که در اوایل قرن پنجم پیش از میلاد توسط سوفرون در نثر موزون نوشته شد و افلاطون آن را شناخت و ستایش نمود (دایرةالمعارف بریتانیکا) و پی برد تفکر و اندیشه و فلسفۀ او جز از راه دیالوگ منتقل نمیشود. در قرن حاضر به کمک دو نظریۀ همسنخی بوبری «من» همواره جزئی (نه تمام اجزا) از خطابههای منـتویی یا منـاویی است. ازاینرو، نباید در دیالوگ درصدد حذف طرف مقابل برآییم؛ زیرا «من» و ماهیت «من» وقتی معنی پیدا میکند که «تو» و «او» وجود داشته باشد» (گرجی، 1381، ص. 96). درنتیجه، گفتوگو، نمود رابطة متقابل است و گوینده با پذیرش شنونده میتواند کلام را بر زبان خود جاری کند. در دستگاه فکری افلاطون، دیالوگ، ابلاغ غیرمستقیم حقیقت در شکل فلسفی تفکر است و برای جستن حقیقت به کمک انسانهای دیگر، میتوانیم رابطه دوسویة گفتوگویی را بین دو طیف برقرار کنیم؛ یعنی انسان به کمک شخص دوم میتواند به درستی اندیشة خود پیبرد (گرجی، 1381، ص. 94).
جالب اینکه رشتۀ نوپای «فلسفه برای کودکان» که شاخۀ جدیدی از فلسفه است و از سال 1969م. به اینسو طراحی و اجرا شده است و هماکنون با کوتاهنوشتِ «فبک» از آن یاد میشود و در 130 کشور در جریان است، بر همین «گفتوشنود»ها مبتنی است. پیشینۀ عام آن را به همین مهارتهای اندیشیدن ازطریق گفتوگو میرسانند. «بهنظر برخی محققان، تعلیم تفکر به زمان جامعۀ یونان باستان بازمیگردد که آموزش بهصورت بحث استاد و شاگرد بود. این آموزش در زمان سقراط صورتی ویژه (گفتوگو و پرسش) به خود گرفت و بعدها به صورتهای دیگر در میان شاگردان وی ادامه یافت. پساز ظهور اسلام این مسئله ارزش بیشتری یافت و فلاسفۀ اسلامی بهای بیشتری به آن دادند؛ چنانکه هنوز هم روش تدریس در حوزههای علمیه براساس پرورش تفکر نقاد و خلاق در علمآموزان است» (صادقی هاشمآبادی و علوی، 1393، ص. 61).
جالب اینکه درحالحاضر، متولیان شاخة «فبک» به کندوکاو فلسفی براساس فرهنگ ایرانی متوجه شدهاند و در میان منابع گوناگون این فرهنگ، داستانها صدرنشین هستند. «ازآنجاکه داستانهای کهن ما منابع غنی و پرباری هستند که بهسبب جذابیتهای فراوانشان میتوانند متون خوبی برای کار با کودکان باشند، اگر متناسب با سن کودکان بازنویسی شوند و دراختیار آنها قرار گیرند، میتوانند درسهای بسیاری را بهطور غیرمستقیم به آنان بیاموزند و این آموزش درصورتی که همراه با بحث و گفتوگو باشد، بهمراتب ارزشمندتر و اثربخشتر خواهد بود [....] البته غیر از داستان، منابع دیگری هم میتوانند به همین منظور استفاده شوند؛ ولی داستان بهدلیل دسترسی آسان و همچنین علاقهمندی بچهها به آن، مناسبترین وسیله برای این کار است» (صادقی هاشمآبادی و علوی، 1393، ص. 74).
«موضوع و «مطالعة موردی» براساس «پیشینه پژوهش»
بنابر ادعای این جستار، گفتوگوهای نمایشیِ حکایتهای مثنوی، این قابلیت را دارند که اهداف آموزشی و تربیتی موردنیاز کودکان را به شیوهای جالب و جاذب برآورده سازند که شایسته است چند نمونة مشخص با این فرض واکاوی شود. تاکنون در متون روایی، بازنویسیهای متعددی از مثنوی برای کودکان انجام شده است. بنا به ادعایی، «مثنوی مولوی ازجمله کتابهایی است که در بازنویسی و بازآفرینی برای کودکان و نوجوان، بیشتر از دیگر کتابهای ادبیات کلاسیک در کانون توجه قرار گرفته است و همچنان درصدر بازنویسیها قرار دارد» (ستاری و همکاران، 1401، ص. 202).
مفتاحالملک اولین نویسندۀ داستان مدرن کودک است که متون کهن را برای گروه سنی کودک و نوجوان بازنویسی کرد. او در سال 1270 کتاب مثنوی الاطفال را نوشت که نوعی بازنویسی حکایتهای مثنوی معنوی است (کلانکی، 1393). پس از مفتاحالملک «[...] حدود سالهای 1290 تا 1392، محمدعلی تهرانی (کاتوزیان) در کتابهایی با نام اخلاق اساسی برای کودکان، قصههای کلیله و دمنه، مرزبان[نامه]، و بوستان و چند اثر دیگر را بازنویسی کرد. [...] هماکنون بازنویسان بسیاری هرساله چندین کتاب در این زمینه چاپ میکنند» (کلانکی، 1393).
نگاهی به نقدهای بازنویسیشده از حکایتهای مثنوی نشان میدهد که در آستانۀ دهۀ نود شمسی، دانشجویان زبان و ادبیات فارسی به این موضوع توجه نشان دادند و عنوان برخی پایاننامهها و رسالهها به بررسی، نقد، آسیبشناسی، پیشنهاد راهکارهای بازنویسیهای مثنوی برای کودکان و نوجوان اختصاص یافته بود. نمونۀ مقالات برگرفتهشده از پژوهشهای مذکور عبارتاند از: «نگاهی بر بازنویسیهای مثنوی برای کودکان و نوجوانان» (اخوت، 1389)؛ «تحلیل محتوای بیست سال بازنویسی مثنوی برای کودکان و نوجوانان (1389ـ1396) (مقدم، 1392)؛ «ارائۀ الگوی بازنویسی داستانهای مثنوی مولوی برای کودکان» (آقانوری و همکاران، 1400)؛ «آسیبشناسی بازنویسیهای مثنوی مولوی در کتابهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سطح زبانی و فکری» (ستاری و همکاران، 1401)؛ و مانند آن.
با مرور اجمالی این مقالات، میتوان دورنمایی از پیشینۀ پژوهشها دربارۀ نقدِ بازنویسیهای مثنوی را مشاهده کرد. اما آنچه مد نظر این نوشتار است، واکاوی این پرسش است که تحقیقات مذکور کدام ظرفیتهای ساختاریِ نمایشی را پیشِ رویِ اقتباسکنندگان ادبیات نمایشی کودک و نوجوان قرار دادهاند. ذکر این نکته ضروری است که در این مقاله منظور از اقتباس، بازنویسی صرف متون کهن نیست؛ بلکه تبدیل ساختارهای رواییِ تمثیلی به ساختار نمایشی است که حاصل آن نمایشنامۀ اقتباسی است. تفاوت تعریف اصطلاحات بازنویسی و اقتباس در ادبیات کودک و نوجوان به تفصیل در مقالۀ «انواع اقتباس محتوایی از متون کهن در ادبیات کهن و نوجوان» از جلالی و پورخالقی چترودی (1389) آمده است.
از نخستین رویکردها به اقتباس از مثنوی برای کودکان تاکنون، نگاه محتوامحور به حکایتهای مثنوی و شرح و بسط درونمایههای اخلاقی و آموزههای تربیتی، بیشترین حجم مطالب را به خود اختصاص داده است؛ اما پیشنهاد اصلی منتقدان، توجه به ساختار داستانی و تأکید بر ساخت خلاق و هنرمندانه در بازنویسی برای ادبیات کودکان و نوجوانان بوده است. البته، بیشتر این پیشنهادها، کلی و توصیهای هستند؛ مانند این مطلب: «آثاری چون مثنوی، آثار آموزشی و تعلیمی صرف محسوب میشوند و ضروری است که با شکلهای جذاب و پرکشش، سازماندهی و ساخته شوند تا نوجوانان بهآسانی، ژرفای فکر و درونمایۀ اندیشههای عرفانی ایران را دریابند و از ساخت هنری ارزشمند نیز لذت ببرند. بیتردید، ساخت خلاق یک اثر، به توانایی نویسنده بر فنون نویسندگی بستگی دارد. این مسئله همانقدر که در سایر روشها اهمیت دارد، در بازنویسی نیز پراهمیت است» (پایور، 1380، ص. 18؛ به نقل از ستاری و همکاران، 1401، ص. 208).
در مقالۀ «تحلیل محتوایی و بازنویسیهای مثنوی برای کودکان و نوجوانان از 1396 تا 1389»، نویسنده 63 داستان مثنوی را با استفاده از نمونهگیری تصادفی نظاممند از بین 160 داستان انتخاب و برای گردآوری دادههای پژوهش، هجده شاخص ارزیابی را فهرست کرده است که بیشتر آنها یا به مضمون و درونمایه پرداخته یا شگرد داستانی را بهصورت کلی در نظر داشته است. به نقل از نویسنده، «در پاسخ به کیفیت محتوای داستانهای بازنویسیشدۀ مثنوی از سال 1369 تا 1389، هجده شاخص ارزیابی شد که عبارتاند از: میزان وفاداری بازنویسی به اثر اصلی، تشویق خواننده به خواندن و شناخت متن اصلی، تقویت حس کنجکاوی، وجود نتیجهگیری و پند و اندرز مستقیم یا نبود آن، تقویت روحیة محبت و مهربانی، اشاعة رفتار غیراخلاقی، استفاده از تعابیر خشن و زشت، ترویج جنبههای خرافی، ترویج مذهب و کیش و آیین خاص، ایجاد روحیۀ یأس و ناامیدی در خواننده با افکار و عقاید عرفانی، ارائه مفاهیم عرفانی مناسب با سن مخاطب، استفادۀ بازنویس از شگرد حکایت در حکایت به شیوۀ مثنوی، فهمپذیربودن حکایتهای متعدد در یک داستان برای مخاطب، آوردن نام حکایت اصلی که بازنویسی براساس آن صورت گرفته است، تعیین محل قرارگرفتن قصه در دفترهای ششگانۀ مثنوی و موفقبودن بازنویس در انتقال پیامهای اخلاقی و تربیتی» (مقدم، 1392، ص. 93).
در مقالۀ دیگری که بهجای آسیبشناسی، ارائۀ الگوهای بازنویسی داستانهای مثنوی را برای کودکان پیشنهاد داده است، نویسندگان اصول بازنویسی را باتوجهبه دو ویژگی محتوایی و ساختاری، تعریف و توصیه کردهاند: «[...] اصول بازنویسی مثنوی مولوی که با نظر به آرای تربیتی و ویژگیهای منحصربهفرد مثنوی مطرح شده عبارتاند از: استخراج مقاصد اصلی و تعلیمی مولوی در سرایش مثنوی از منابع معتبر و علمی، فهم بافت و موقعیت داستانها در کلام مولوی، بهکارگیری وزن مثنوی، حذف داستانهای فرعی، استفاده از راویِ دومشخص در زاویة دید و تکمیلشدة پایان داستان توسط خود کودک» (آقانوری و همکاران، 1400، ص. 3). این الگوها که براساس آرای تربیتی مونته سوری فهرست شدهاند، پیشنهادهایی کلی هستند که با هدف انتقال روح کلی مثنوی به کودکان پیشنهاد شدهاند. در مقالۀ «نگاهی بر بازنویسیهای مثنوی معنوی برای کودکان و نوجوانان»، نویسنده به نقد آثار منتشرشده در پنجاه سال گذشته پرداخته و به این نکته توجه کرده است که اقتباسکنندگان از این حقیقت غافل شدهاند که حکایتهای مثنوی، خود از آثار پیشینیان مانند کلیله و دمنه، کیمیای سعادت، احیاءالعلوم، آثار سنایی، اسرار التوحید، کشفالمحجوب و داستانهای قرآنی اقتباس شده است؛ و اگر بازنویس قصد دارد فقط چهارچوب داستان و رویدادهای آن را به زبان کودکانه و ساده بازنویسی کند، بهتر است به منبع اصلی رجوع کند: «بنابراین بازنویس باید توجه کند که تنها بازنویسی چهارچوب و رویدادهای داستان به زبان کودکانه و ساده، به معنی بازنویسی اثر مولانا نیست، بلکه باید به درستی راهی برای انتقال آن تأویلات و پیامها نیز بیابد [...]؛ در غیر این صورت، بهتر است بازنویسی را از منبع اصلی بدانیم، نه از مثنوی معنوی و دقیقا این همان نکتهای است که اگر نگوییم در همۀ آثار بازنویسیشده، بلکه در بیشتر آنها به چشم میخورد. یعنی بازنویس یا خود متوجه پیام اصلی یا پیامهای متعدد حکایت از دیدگاه مولانا نشده یا راهی مناسب برای انتقال آن به مخاطب کمسن خود نیافته است» (اخوت، 1389، ص. 399).
از مجموع یافتههای پژوهشگرانِ یادشده و محققان مشابه، این نکته مستفاد میشود که اقتباس از مثنوی برای مخاطب کودک و نوجوان، با ساختار هنری و روایی حکایتها ارتباط بسیار دارد و از بیشتر این شگردها بهطور کلی یاد شده و کمتر به یک عنصر داستانی مشخص و ظرفیتهای آن برای بازنویسی و بازآفرینی برای کودکان توجه شده است. به همین سبب، در نوشتة حاضر، «گفتوگوی نمایشی» بهمثابة موضوع مطالعه برگزیده شده است.
در تحدید مطالعۀ موردی، بارزترین حکایتهای مناسب کودک و نوجوان، قصههای حیوانات هستند؛ قصههایی که همه یا یکی از شخصیتهای آنها حیوانات هستند. گزینش چند قصه بهعنوان نمونههای تحقیق، با نگاه به دستاوردهای پژوهشگران پیشین پذیرفتنیتر است. «تأویلات مولوی از داستانهای حیوانات» نوشتهای است که به بررسی 53 داستان حیوانات در مثنوی پرداخته و تأویلات آن را واکاویده است. نویسنده با بیان اینکه مولوی تقریباً از 38 نوع حیوان برای تأویل افکار و اندیشههای خود استفاده کرده است، اشاره میکند که استفاده از این حیوانات یا در ادبیات سابقه دارد و در کتابهایی مانند کلیله و دمنه، اشعار سنایی، تفاسیر و... ریشهیابی شده است یا ساختۀ ذهن خود مولانا است. آنچه هست، مولانا در بیشتر این حکایتها، آموزههای عرفانی و اخلاقی را در نظر دارد: «در تمام حکایات حیوانات، مولانا اندیشهها و مفاهیم عمیق عرفانی، دینی، اجتماعی، روانشناسی و اخلاقی را مطرح میکند؛ مفاهیمی همچون حسادت نکردن، بیتوجهی به نفسانیات، خودبین نبودن، رهایی از نفس اماره، رفیق ناباب، زیرکی، اوصاف حقیقی و... از این زمره است» (نبیلو، 1386، ص. 243). دو مثال از تأویلاتی که نویسنده از این حکایات به دست داده یا از دیگران نقل کرده است، ذکر میشود تا به سادهسازی انتخاب خود در ادامة پژوهش دست یابیم.
تأویل حکایت «قصه آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی، یکی عاقل و یکی نیمعاقل و آن دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هر سه» (مولوی، 1375، د. 4/ب2201). این است که «اگر انسان از گوهر عقل استفاده کند، نجات خواهد یافت وگرنه به مرگ و نیستی دچار میشود» (نبیلو، 1386، ص.153) و به نقل از شرح جامع مثنوی، «مولانا برای بسط این مفهوم حکایت سه ماهی را میآورد. این حکایت نقد حال آدمیان است. دنیا به آبگیری میماند که سه نوع مردم در آن میزیند: عاقل کامل، نیمهعاقل و غافل. عقلا باتکیهبر مصباح عقل خود، راه حیات را به ملامت درمینوردند؛ اما نیمهعاقلان، ابتدا در اندیشة نجات خود برنمیآیند، لیکن با ارشاد عقلا راه را از چاه تشخیص میدهند و با قمع هوای نفسانی و مرگ اختیاری از صیاد نفس و شیطان میرهند و اما غافلان در دام مکر و حیلت نفس و شیطان اسیر میشوند» (زمانی، 1385، ج. 4/638). در نمونۀ دیگر، تأویل «حکایت تعلق موش با چغز» (د5ب2632) این است که «ابلیس ارواح پاک را گرفتار تعلقات جسم میکند و همنشینی این دو رفیق ناموافق (روح و جسم) سبب گرفتاری روح میگردد» (نبیلو، 1386، ص. 258) و «در اینجا نیز غرض مولانا از آبیبودن، روحانی و ملکوتیبودن (چغز و عقل) و غرض از خشکیزادبودن، دنیایی و مادیبودن (موش و نفس) است (تقوی، 1376، ص. 359).
اما در مقالۀ «کاربرد تعلیمی داستانهای مثنوی در اجرای نمایشهای کاربردی برای کودکان و نوجوانان»، نویسنده تعدادی از داستانهای مثنوی را که اغلب آنها داستانهای حیوانات هستند و در شمار حکایتهای مقالۀ پیشین قرار دارند، با این نگاه واکاوی کرده است که «مثنوی مولوی داستانهای آموزشی، تعلیمی و تربیتیِ شفابخشی دارد که میتوان از آنها برای آموزش مسائلی همچون توانایی کودکان، پرورش ذهن خلاق کودکان، عشق، خیرخواهی، دوری از بدی و بهبود مهارتهای ارتباطی استفاده کرد. این داستانها افزونبر دارابودن شرایط و قابلیتهای نمایشی، نزدیکی به فرهنگ جامعۀ کودک و نوجوان ما و علاقه کودک و نوجوان به آنها، میتوانند منبع بسیار مناسبی برای آن دسته از کسانی باشند که به فعالیت درزمینة تئاتر کاربردی و زیرمجموعههای آن مشغولاند. این داستانها میتوانند بهعنوان موضوع اینگونه نمایشها اقتباس شوند، به اجرا درآیند و در مسیر آزمایش میزان تأثیر آنها بر این گروه سنی استفاده شوند» (پورمختار و همکاران، 1393، ص. 130ـ131). قابلیتهایی که در این مقاله برای داستانها آمده و حتی عنوان آنها، خود نوعی تأویل و بازآفرینی است که به مطلوبِ «نمایش کاربردی برای کودکان و نوجوانان» مصادره شده است. برای نمونه، همان حکایت «قصه آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی، یکی عاقل و یکی نیمعاقل و آن دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هرسه»، اینجا با عنوان کوتاه «آبگیر و صیادان و سه ماهی» آمده و بهجای این تأویل که «اگر انسان از گوهر عقل استفاده کند نجات خواهد یافت وگرنه به مرگ و نیستی دچار میشود»، قابلیت حکایت برای اجرای یک نمایش کاربردی با نگاه به وجه روانشناختی و تربیتی و با این تعابیر ذکر شده است: «شناخت انسانها و تفاوتهای آنها؛ جامعنگری نسبت به امور؛ فضیلت بخشندگی» (پورمختار و همکاران، 1393، ص. 148).
گفتنی است منظور از نمایش کاربردی، نمایشی است که تئاتر را از سالنهای نمایشی و اجراهای سالنی به محیطهایی نظیر آسایشگاهها، مدارس و زندانها وارد کرده است که از آن برای تعلیموتربیت و درمان استفاده کند؛ و نمایشِ خلاق، نمایشدرمانی و نمایش آموزشیـ تربیتی از زیرمجموعههای درام کاربردی است. بنابراین، معیار انتخاب و سبک تأویل حکایتها در این مقاله، وجه کاربردیِ قصهها و فهمپذیربودن آن برای کودک و نوجوان است: «در تئاتر کابردی آنچه اهمیت مییابد، جنبههای هنری و زیباییشناختی نمایش نیست و صرفاً وجه کاربردی آن مد نظر است. ازآنجاکه بازیگران آن درواقع نابازیگرانی از افراد معمولی جامعه هستند، بنابراین نمایش سختی و متن پیچیدهای در این میان وجود ندارد و برای کودک و نوجوان فهمپذیر به شمار میرود. درواقع، جامعة آماری مورد هدف در این روش، همان کسانی هستند که در نمایش نقش میپذیرند و در قالبهای شخصیتی مختلف ظاهر میشوند. این نوع کاربرد نمایش، به کودکان و نوجوانان اجازه میدهد تا الگوسازی و الگوبرداری کنند، خود را در دنیایی جدید ببینند، آن را تجربه کنند و با شخصیتهای نمایش همسو شوند» (پورمختار و همکاران، 1393، ص. 134ـ135).
ازآنجاکه در این پژوهش، «ادبیات نمایشی کودک و نوجوان» بهطور عام مد نظر است، سه ویژگیِ تربیتی، کاربردی (فهمپذیربودن) و زیباییشناختی اهمیت دارد. بههمینسبب، ده قصه از مشترکات دو مقالۀ مذکور برای آزمونِ این فرضیه انتخاب شده است که نشان میدهد داستانهای مناسب مثنوی برای اقتباس در ادبیات نمایشی کودک و نوجوان، چه ظرفیتهایی در پردازش گفتوگو دارند. این قصهها با دو شکلِ «معنی» که در مقالههای یادشده آمدهاند، در ادامه فهرست میشوند. عناوین داستانها متناسب با فهم کودکان به زبان ساده نوشته شده و تعبیر دقیقِ نسخ مثنوی در دو هلال آمده است.
بحث و بررسی
الف)گفتوگوی نمایشی
ادبیات نمایشی کودک و نوجوان ذیل عنوان عام ادبیات کودک و نوجوان تعریف میشود که شامل همۀ نوشتهها و سرودههای ادبی ویژۀ این گروه سنی است. «این گونة ادبیات هم دربرگیرندۀ بخشی از فرهنگ شفاهی عامه، مانند لالاییها، مثلها، قصهها است و هم داستانها و نمایشنامهها و اشعار و نیز نوشتههایی درزمینۀ دین، دانش اجتماعی، علم و کاربردهای آن، هنر و سرگرمی را شامل میشود که نویسندگان و سرایندگان برای کودک و نوجوان پدید میآورند» (انوشه، 1376، ج. 2/59؛ به نقل از: مرشدی و نجاری، 1392، ص. 30). تئاتر ویژة کودکان در جهان سه نوع فعالیت را شامل میشود: الف) تئاتر برای بچهها؛ ب) تئاتر بهوسیلۀ بچهها؛ ج) تئاتر سازنده (نمایش خلاق).
تئاتر برای بچهها، فعالیت نمایشی متداول است که از روی نمایشنامه اجرا میشود و شامل دو نوع تئاتر عروسکی و تئاتر نمایشی است؛ در تئاتر بهوسیلۀ کودکان، بزرگترها کمک میکنند تا کودک ازطریق شرکت در کار گروهیِ نمایش، تجربهها و مهارتهایی متناسب با روانشناسیِ سن خود کسب کند؛ و تئاتر سازنده (نمایش خلاق)، نوع دیگری از نمایش است که بهصورت خلقالساعه در کلاس به وجود میآید. در ایران، ادبیات نمایشی کودک و نوجوان با نام جبار باغچهبان گره خورده است و او را پدر تئاتر کودک در ایران نامیدهاند؛ زیرا او مشهورترین فردی است که به نوشتن و اجرای آثار نمایشی کودک پرداخت. مهمترین رویداد در حوزۀ تئاتر کودک، اقدام کانون پرورش فکری کودک و نوجوان بود که «[...] در آن تلاشهای جدی برای ارائة نمایشهای کودکان صورت گرفت. از چهرههای برجستۀ کانون پرورش فکری میتوان به بیژن مفید اشاره کرد که با نمایشهای «شاپرک خانم«، «ترب»، و «خورشید خانم آفتاب کن» نقش مهمی در جذب مخاطبان کودک ایفا میکنند» (مرشدی و نجاری، 1392، ص. 31).
نظر به این مقدمه، برای تعریف ویژگیهای گفتوگوی نمایشی، همان نمایشنامۀ متداول برای اجرا در حضور کودکان، مد نظر است که پایۀ تعریف مفاهیم آن نیز نمایشنامه بهطور عام است. ویژگیهای گفتوگوی نمایشی یا مکالمۀ دراماتیک، با نظر به هدف غاییِ اجرا، تعیین و تبیین میشوند.
ریشۀ شکل و ساختار گفتوگو در ادبیات داستانی و ادبیات نمایشی به گفتوگوهای آموزشیـ داستانیِ افلاطون بازمیگردد. افلاطون از گفتوگوهای سقراطوار در آموزشهای فلسفی بهره برد و با وامگرفتن از ادبیات کلاسیک یونان، طرح گفتوگوهای خلاقانهای را درانداخت که با ایجاد تنش میان دو شخصیت، به اصلیترین شگردهای روایی، یعنی شخصیتپردازی و کشمکش نزدیک میشوند و ذهن مخاطب را تحتتأثیر قرار میدهند. گفتوگویی که سازندۀ شخصیت و درونمایه باشد، سازندۀ ذهنیت مخاطب نیز هست؛ زیرا شخصیت، جانشین مخاطب در اثر محسوب میشود. طبیعی است که گفتوگو برحسب نمود آن در داستان و نمایشنامه متفاوت است. گفتوگوهای ادبیات نمایشی، تنش را که سرشت درام است، میان شخصیتها افزایش میدهد و باعث میشود ویژگی شخصیتهای گفتوگو گسترش پیدا کند؛ درنتیجه، مخاطب در مواجهه با این شخصیتپردازی، با احساس همذاتپنداری یا حسبِ تمایل به رمزگشایی داستان، بسیاری از پرسشها را در ذهن خود ایجاد میکند یا پاسخِ برخی پرسشهای خود را دریافت میکند.
گفتار نمایشی در دو شکل کلام شخصیت و دستورالعمل صحنه منعقد میشود و با گفتار معمولی متفاوت است. «کلماتی که در نمایشنامهنویسی به کار میرود دارای مفهومی وسیعتر از مفاهیم لغوی و صرفی و نحوی آنهاست. تفاوت کلام دراماتیک با کلام عادی نیز در این است که نمایشنامهنویس ازطریق موقعیتهایی خاص که فراهم میآورد، و درارتباط با خصوصیات جسمی، اجتماعی و روانی اشخاص که این کلمات را بیان میدارند، نیرویی به آن میبخشد که در کلام عادی و معمولی وجود ندارد» (مکی، 1396، ص. 128). در نمایشنامه، مکالمه بیش از سایر قسمتهای نمایشنامه بر تماشاکنندگان تأثیر میگذارد. یک مکالمۀ دراماتیک پذیرفتهشده از ویژگیهایی برخوردار است که مهمترین آنها به شرح زیر است.
وظیفۀ کلام دراماتیک، انتقال عاطفیِ مفاهیمی معین به مخاطب است؛ یعنی انتخاب کلمات و نحوۀ ترکیب آنها باید بهگونهای باشد که مفاهیم و تصاویر مد نظر نمایشنامهنویس با مخاطب رابطۀ عاطفی برقرار کند. این مهم، عمدتاً به کمک چهار ویژگی زبان محقق میشود: معنی تحتاللفظی واژه؛ مفهوم وسیع (فرهنگی) واژه؛ ویژگی آوایی واژگان؛ و آهنگ جمله. «در قسمت معنی کلمات، نخست معنی لغوی و تحتاللفظی کلمه است که علم صرف و نحو حدود آن را معین میکند. این بخش را میتوان استخوانبندی زبان نامید که کالبد تجربیات تجسمپذیر یا حدود مفاهیم را تهیه میکند. دوم، مفهومی وسیع است که افزونبر معنی لغوی آن در ذهن ما تولید میشود و این خود پیداکردن معنای واقعی لغات را دشوار میکند؛ زیرا معنی و مفهومی که در فرهنگها ذکر میشود، در حقیقت بهمثابۀ هستهای است که گرداگرد آن را چندین قشر از معانی و مصادیق دیگر فراگرفته است. [...] در صدای کلمات نیز دو خاصیت نهفته است؛ یکی خاصیت هجایی مقاطع کلمات و طرز ترکیب حروف ازنظر صوت و مأنوسبودن اصوات گوناگون در یک کلمه یا جمله است که اگر بهدرستی از آن استفاده شود، قادر است گاهی، حتی بدون توسل به معنی تحتاللفظی عبارات، مفاهیمی را که هنرمند در نظر داشته است، به بهترین صورت در قلب و روح مخاطبانش بنشاند» (مکی، 1396، ص. 129). منظور از آهنگ جمله این است که «[...] کلمات طوری قرار میگیرند که لحن گویندۀ عبارت، بیاختیار، آهنگی خاص پیدا میکند و جنبشی به خود میگیردکه در قسمتی، کلمات، مقطع و خشن ادا میشوند و در قسمتی دیگر، نرم و ملایم بیان میگردند. اجرای کلمهای، کیفیتی آمرانه به خود میگیرد و تلفظ کلمهای دیگر، مایههایی از عدماطمینان و تردید را در خود نهفته دارد. بهاینترتیب، میبینیم که بخشی بزرگی از وظیفة القا و تلقینِ مفاهیم کیفیت مورد نظر را آهنگ بیان تعهد میکند» (مکی، 1396، ص. 130).
جالبتوجه است که ابراهیم مکی که ویژگیهای فوق را با تعبیر «نیروهای چهارگانة کلام» در انتقال معنای عاطفی مؤثر میداند، در آوردن مثال نیکو به پژوهشهای ادبی و نمونۀ شاهنامه توجه میکند: «حکیم ابوالقاسم فردوسی ــ آنطور که دکتر صورتگر توجیه میکند ــ در بیت زیر که روبهروشدن رستم با دیو سپید را به تصویر میکشد، هر چهار جنبۀ ذکرشده را در حد اعلا به خدمت گرفته است: بغرّید غرّیدنی چون پلنگ/ چو بیدار شد اندرآمد به جنگ. در این بیت، نخست معنی تحتاللفظی جمله مشاهده میشود که صریح و روشن و قابلفهم است. دوم، آهنگ رزمی و پرهیمنه و شکوهمندی دیده میشود که به مناسبت انتخاب کلمات «بغرید» و «پلنگ» و «بیدار» و «جنگ»، جنبشی، که به آهنگ رزمجویان ماننده است، به جمله میدهد. ازطرفدیگر، جسارت و گستاخی و بیپروایی را به نمایش میگذارد. در آخر، حروفِ کلمات «غرید» و «غریدن»، پیچیدن صدا در غار و در میان کوهستان را در ذهن مجسم میسازد» (مکی، 1396، ص. 131). نکتۀ آخر، سبک است که انتقال بخشی از معنای گفتوگو را بر عهده دارد. بههمین سبب، ریتم کلام نیز با کیفیتِ عاطفیِ وقایع رابطۀ مستقیم دارد.
ویژگی واقعنمایی و باورپذیری میان ادبیات داستانی، ادبیات نمایشی و نگارش فیلمنامه مشترک است. منظور از واقعنمایی این است که گفتوگو باید مانند زندگی باشد و به مخاطب القا کند که این، یک گفتار واقعی است. واقعنمایی با واقعگرایی تفاوت دارد. «[...] واقعگرایی یک برنامهریزی خاص ادبی بود که ایدۀ آن نوشتن دربارۀ آدمهای معمولی در موقعیتهای معمولی یا بهکاربردن زبان معمولی بود [...]. در قرن بیستم، واقعگرایی به برنامهریزی یأسآورتری به نام طبیعتگرایی تبدیل شد، به این معنا که زندگی انسانها را نیروهای بیرونی همچون اقتصاد، محیط و محدودیتهای درونیشان کنترل میکند [...]. اما واقعنمایی سبکی بود که واقعگرایان و طبیعتگرایان هردو آن را به کار میگرفتند» (تورکو، 1389، ص. 92ـ93). در سینما نیز غیرواقعیبودن گفتار شخصیتها، پذیرفته نیست و عوامل واقعی یا غیرواقعیبودن آن متعدد است. «گفتاری که شعاری یا شعری است واقعگرایانه [(واقعنمایانه)] و باورپذیر نیست و تجربۀ مخاطب امروز سینما را نادیده گرفته است. عواملی مانند اطناب جملات، ایستایی کلام، یکنواختبودن آهنگ گفتوگو، استفاده از واژههای دشوار و پیچیده، عدم بهرهگیری از زبان ایماواشاره و بیتوجهی به دیگر خصوصیات گفتوگوی دراماتیک، گفتوگو را خشک، تصنعی و باورناپذیر میسازد. شباهت گفتوگوی فیلم به گفتوگوی واقعی، تنها یکی از عوامل مؤثر در باورپذیری و واقعگرایی [(واقعنمایی)] گفتوگوست. گفتوگو میتواند نسبت به کل اثر (متن) یا تجربۀ مخاطب غیرواقعی باشد. نویسندهای که بهجای ابداعات تازه و غافلگیرانه به کلیشهها متوسل میشود، گفتوگویی غیرواقعی و باورناپذیر را در دهان شخصیتهای داستان گذاشته است» (حیاتی، 1387، ص. 206).
در نمایشنامه، بیشتر بر معمولیبودن اجزای کلام و تشخیص ترکیب آن تأکید میشود. «ازآنجاکه کلام دراماتیک برای گفتن و بهاجرا درآمدن نوشته میشود و نه برای خواندن؛ و باز ازآنجاکه کلام دراماتیک زبان اشخاصی است که خود حرف میزنند و نه کسانی که از آنها نقل قول بشود، ازنظر ظاهر، باید حتیالامکان شبیه صحبتهای روزمرۀ مردم و درعینحال، دارای ویژگی و بافتی جز آن باشد که در زندگی عادی میشنویم. بهعبارتدیگر، در کلام دراماتیک اجزای کلام عادی است. کلمهها اغلب کلماتی هستند که در کوچهوبازار میشنویم؛ ولی ترکیب آنها بهنحوی است که تأثیری فوقالعاده بر مخاطب میگذارد» (مکی، 1396، ص. 133). صراحت در گفتوگوی نمایشی بیشتر از گفتوگوی داستانی اهمیت دارد؛ زیرا قابلدرک بودن، آن را معمولی و واقعی نشان میدهد. «[...] هم در داستان و هم در نمایشنامه، گفتوگو حتماً باید معمولی به نظر برسد. درست همانطور که گفتوگو در خیابان معمولی است. اما گفتوگو در نمایشنامه حتماً باید صریحتر از گفتوگو در داستان باشد، قابلدرکتر باشد و «تعلیق ارادی ناباور» از سوی تماشاگری که وارد سالن تئاتر میشود ضروری است. همین موضوع دربارة خوانندة یک رمان یا داستان نیز صادق است» (تورکو، 1389، ص. 103).
یکی از نقشهای گفتوگو در ادبیات داستانی و ادبیات نمایشی، ارتباط با طرح داستان است. این ارتباط میتواند شکلهای متفاوتی داشته باشد که عمدهترین آنها پیشبردن داستان و توزیع اطلاعات است. اگر گفتوگوی یک شخصیت، خشم یا ترحم شخصیت مقابل را برانگیرد و او را به کنشی وادارد، درواقع باعث شده است داستان به مرحله بعد وارد شود و بسط پیدا کند. گفتوگو ابزاری برای زمینهسازی است؛ برای مثال، وقوع اتفاقی میتواند در گفتوگو پیشبینی شود و زمینۀ حدسهای مخاطب و رویدادهای بعد را فراهم آورد. به تعبیر دیگر، ارائۀ اطلاعات مقدماتی دربارة حوادث آینده، یکی از وظایف گفتوگوی نمایشی است: «در مکالمه باید کنایه و اشاره به حوادث آینده موجود باشد. در نمایشنامههایی که در آن قتل و جنایت واقع میشود، باید علل و موجبات آن قتل معلوم شود و ضمناً اطلاعات مقدماتی برای وقوع این حادثه اظهار گردد» (اگری، 1385، ص. 389). توزیع اطلاعات با انجام دو عمل آشکارکردن یا پنهانکردن وقایع صورت میپذیرد. در یک مکالمۀ دراماتیک «[...] کلام نهتنها در مسیر روشنکردن رویدادها، که دربسیاری از مواقع دقیقاً به این منظور به کار میآید تا پردهای از ابهام بر وقایع بگستراند و در سایۀ آن، روابطی جز آنچه واقع شده است در ذهن تماشاگر برقرار سازد؛ و از تضاد این دو، از در بیم و امید نگهداشتن تماشاگر، التهابی که ناشی از موقعیتی دراماتیک است پدید آورد و بر شدت هیجان نمایش بیفزاید. یعنی با مغشوشکردن رویدادها ازطریق مکالماتی آشفته، به روشنکردن موقعیتی خاص در ورای توجیه امور، ازطریق منطقِ متداولِ ارسطویی میپردازد» (مکی، 1396، ص. 134).
گفتوگو در خلق کشمکش (موقعیت دراماتیک) نقش محوری دارد. «شیوۀ ساخت کلاسیک داستان به این ترتیب است: آرزو، تقابل، کشمکش» (تورکو، 1389، ص. 45). یک گفتوگوی خوب باید هیجان نمایشی داشته باشد؛ یعنی داستانی را نقل کند، قهرمان داشته باشد؛ مبتنیبر کشمکش باشد؛ و... . در هنرهای نمایشی، گفتوگو جایگزین ماجرای دراماتیک است و میتواند همان تأثیر عاطفی کنشهای نمایشی را ایجاد کند؛ درنتیجه، همانطور که هر پاره از ماجرای دراماتیک خط سیر دارد، یعنی از جایی آغاز میشود، اوج میگیرد و در جایی به پایان میرسد، گفتوگوی نمایشی هم سیر روبهتکامل دارد؛ یعنی از مطالب کماهمیتتر شروع میشود و به مطالب مهمتر میرسد. به همین سبب، در مکالمۀ دراماتیک، کلام مؤثر را در پایان گفتار قرار میدهند: «ابتدا و انتهای یک گفتار، باارزشترین و قویترین موضع آن گفتار است. از بین این دو نیز، دومی، یعنی انتهای گفتار، تأثیر و نیروی بیشتری دارد. هرگاه اسمی را در انتهای یک جمله بیاوریم موجب میشود که آن جمله ضعیف شود و تمام حواس شنونده روی آن متمرکز گردد. درواقع، آن اسم مرجع و موضوع اصلی میشود. اگر کلمات مهم و باارزش یک مکالمه را در آخر جملۀ اشخاص بازی بیاوریم، خودبهخود، نوعی کشش و تعلیق در مکالمه ایجاد کردهایم که ضمن جلبتوجه تماشاگر، وادارش خواهد کرد تا پایان مکالمه، وقایع را با دقت دنبال کند» (مکی، 1396، ص. 147). کشمکش درون گفتوگوی نمایشی ازطریق دیگری نیز تأمین میشود؛ دو طرف گفتوگو معمولاً صحبت یکدیگر را قطع میکنند و دربارۀ حرفهای طرف مقابل، مخالفت یا اظهارنظر میکنند. «مکالمه، گفتوگویی است دوجانبه که باید مرتب توسط دو طرف مکالمه قطع شود. هیچگاه نباید اجازه داد که یک شخص بازی، حتی اگر با شخص بازی دیگر همعقیده باشد، برای مدتی طولانی، تمام حرفهای طرف مقابل را بپذیرد و با آنها موافقت کند. باید او را واداشت که در بعضی از مواقع با گفتار مخاطبش به مخالفت برخیزد یا دربارۀ موضوعی که عنوان کرده است، سؤالهایی را مطرح کند. این عمل باعث میشود که در تمام طول مکالمه، تلألویی از یک کشمکش مداوم، که در چهارچوب کشمکش اصلی قرار دارد، به چشم بخورد و در نتیجه، مکالمه زنده و سرشار باشد، توجه شنونده را جلب کند و حواس او را کاملاً به داستان مشغول دارد» (مکی، 1396، ص. 140).
در گفتوگوی دراماتیک، کشمکش رو به اوج است. «فقط در موقعی که کشمکش در حال صعود و نمو است، گفتوشنود خوب و طبیعی جلوه میکند. برای ما به تجربه ثابت شده است که وقتی دو نفر از اشخاص بازی، مدتی طولانی به مکالمات دورودراز در روی صحنه میپردازند تا فاصلۀ بین دو فعل را پُر کنند، چقدر خستهکننده است» (اگری، 1385، ص. 386). در گفتوگوهای پینگپنگی هم سیر تکامل گفتوگو ایجاب میکند که گاه یکی از دو طرف گفتوگو بر طرف دیگر غالب شود و با شکست او، گفتوگو را در مسیر هدف نمایش قرار دهد. «البته در بعضی از مواقع، نویسنده باید اجازه دهد که یکی از دو طرف در این مقابله، فرصت مناسبی را که برای حمله در اختیار دارد از دست بدهد، دیگری او را در مخمصه بیاندازد، به حملاتی پیدرپی بپردازد، فرصتی را که بهحق متعلق به اوست از چنگش برباید و این جنگ و گریز، حمله و دفاع، شکست و پیروزی، بهنحویکه البته در هر لحظة آن شنونده را به کشفی جدید نائل گرداند، ادامه پیداکند» (مکی، 1396، ص. 141).
کشمکش گفتوگو با پویایی آن نیز در ارتباط است. «[...] مکالماتی که ضمن یک کشمکش ساکن صورت میگیرد بیمایه و سطحی است؛ زیرا در این کشمکش بیحرکت هیچیک از دو طرف مخالف، فتح و ظفری نصیبش نمیشود و به همین دلیل، برای مکالمة آنها هم هدفی نیست» (اگری، 1385، ص. 387).
مکالمۀ دراماتیک هم باید با شخصیت داستان و نمایش تناسب داشته باشد و هم با موقعیتی که شخصیت درگیر آن است. «شخصیتهای داستان مانند شخصیتهای واقعی، عیب و هنر خود را ازطریق گفتههای خود آشکار میکنند؛ آنها گاه بهصراحت از خواستهها و درونیات خود سخن میگویند، گاه غیرمستقیم و بهطور ضمنی احساسات نهان خود را برملا میسازند و گاه با دروغهایی که میگویند و ازطریق تضاد گفتار و رفتارشان، حقیقت فکر یا عاطفة خود را افشا میکنند» (حیاتی، 1387، ص. 178).
در شخصیتپردازی معمولاً بر سه ویژگیِ جسمی، روانی و اجتماعی تأکید میشود و مکالمهای که معرف اشخاص بازی است باید این ویژگیها را بازتاب دهد. «شخص بازی باید خودش به ما بگوید که کیست و با کنایه و اشاره معلوم سازد که چه خواهد شد» (اگری، 1385، ص. 387). نمایشنامهنویس تناسب سبک گفتار شخصیت، یعنی دایرۀ واژگان و سبک جملاتی را که استفاده میکند را با ویژگیهای سهگانة فیزیکی، روانی و اجتماعی همسو میکند تا دو چیز را روشن یا روشنتر کند: ویژگی بارز فرد؛ و آروزی فرد. «قهرمان داستان دو ویژگی اساسی دارد: یک ویژگی بارز فردی مانند شجاعت، گذشت یا غیرت و دیگری، یک آرزو؛ برای اینکه چیزی بشود یا چیزی را داشته باشد یا کاری را انجام دهد. این آرزو، قهرمان را متوجه هدف یا غایتی میکند» (تورکو، 1389، ص. 45). این نکته را نیز باید در نظر داشت که گفتار شخصیت باید با موقعیت او نیز تناسب داشته باشد. «یعنی بهفرض اگر شخص بازیِ مورد نظر ما، ادیبی سخنور است، بهصرف ادیببودنش نمیتوانیم در هر موقعیتی، کلماتی ادیبانه و منسجم از دهانش بیرون کشیم؛ زیرا صرفنظر از اینکه این ادیب دانشمند، به اعتبار اشخاص مختلف که مخاطبانش هستند یا کسانی متفاوت که از آنها سخن میگوید، شیوة سخن گفتنش دگرگون میشود، بهازای موقعیتی نیز که خود در آن قرار میگیرد، نحوۀ بیانش تغییر خواهد کرد» (مکی، 1396، ص. 143).
ازآنجاکه گونههای نمایشنامه و فیلمنامه برای اجرا نوشته میشود، تماشاگر باید در همان لحظه که کلمهای را میشنود، آن را فهم کند؛ برای مثال، در فیلمنامهنویسی بر استفاده از کلماتی تأکید میشود که بهراحتی در دهان بازیگر میچرخد. «درک عبارتها و جملههای پیچیده و استعاری، لذتی است که خوانندگان فرهیختۀ متون قدیمی و ادیبان را به وجد میآورد. اما تماشاگر فیلم که به سینما آمده است تا ازطریق همدردی با شخصیت داستان، انرژیهای عاطفی خود را تخلیه کند و فرصت تأمل هم ندارد، گفتوگویی را ترجیح میدهد که بهراحتی فهمیده شود. گفتوگوی خوب سینمایی مشخصاتی دارد: هم در لفظ و هم در معنا ساده است؛ بهراحتی در دهان بازیگر میچرخد؛ و بهسادگی از سوی بیننده درک میشود. به همین سبب، در اقتباس از ادبیات کهن، سادهسازی جملات پیچیده و دشوار، فرایندی است که فیلمنامهنویس باید در بازنویسی گفتوگوها به کار برد» (حیاتی، 1387، ص. 191). در نوشتن مکالمۀ دراماتیک، رعایت این اصل شرط است که بهدلیل سپردن و حفظکردن آن آسان باشد؛ طوری که بتوان آن را بهراحتی روی صحنه برد. «نمایشنامهنویس قبل از نوشتن نمایشنامه، عمیقاً دربارة اشخاص بازی نمایشنامهاش فکر و تأمل کرده است. او میداند که هدف از هر جمله از گفتار هر شخص بازی چیست و آن جمله چگونه باید ادا شود. بنابراین، باید مقاصدش را آنچنان صریح و روشن بنویسد که هیچگونه امکان سوءتفاهمی برای کارگردان و هنرپیشگان به وجود نیاورد» (مکی، 1396، ص. 149). علاوهبر سادهفهمبودن مکالمه، ضروری است که اجزای کلام بهنحوی در کنار هم قرار گیرند که اجرای آن با مشکل مواجه نشود و چنان نباشد که بازیگر قسمتی را فراموش کند یا متوجه نشود که چگونه باید گفتار نوشتهشده را ادا کند.
زاویة دید عینی و زاویة دید نمایشی عمدتاً با گفتوگو تأمین میشود. تفاوت اصلی نمایشنامه با داستان این است که داستاننویس میتواند به ذهن شخصیتها وارد شود و آن را بیان کند؛ اما رهیافت نمایشنامهنویس، ذهنیت عینی است. به همین دلیل، در نمایش برای بیان اندیشهها و احساسات از حدیث نفس یا صحبت با خود استفاده میشود. در تعریف صدای روایت باید گفت: اگر روایت آنچه را برای شخصیت روی میدهد، روایت کند با «صدای عینی» مواجهیم؛ و اگر همهچیز در ذهن شخصیت بگذرد، این صدا، «صدای ذهنی» است؛ و اگر بهجای نویسنده، شخصیتی که خلق شده، چیزی را بگوید، آن صدا، «صدای نمایشی» است. اگر داستان بهصورت یک دایره در نظر گرفته شود، چنانچه راوی بیرون دایره بایستد و روایت کند با صدای عینی مواجهیم و اگر دایره را بپیماید و به ذهن و درون شخصیت نفوذ کند و او را به عملکردن، فکرکردن و سخنگفتن وادارد، با صدای ذهنی مواجهیم که هم جنبۀ روایت دارد، چون ما به جنبههای ذهنی شخصیت دست یافتهایم و هم جنبۀ بازتاب دارد، چون ما از نحوة بهکارگرفتن شخصیت توسط راوی فهمیدهایم که او چه احساسی نسبت به شخصیت دارد. پس صدای عینی فراگیرتر از صدای ذهنی است. صدای نمایشی از این هم فراگیرتر است (تورکو، 1389، ص. 59). «بهاینترتیب، صدای ذهنی انحصاری است چون تنها یک جنبه دارد و صدای عینی فراگیر است؛ زیرا دو جنبه دارد: روایی و بازتابی. اما صدای نمایشی فراگیرتر از این دو است چون جنبۀ سومی هم دارد [...] جنبة ذهنی از زاویة دید شخصیت اصلی [...]» (تورکو، 1389، ص. 61).
تفاوت تکگویی با خودگویی (حدیث نفس) و تکگویی نمایشی نیز جالبتوجه است. میرصادقی برای تکگویی انواعی قائل است؛ ازجمله تکگویی درونی، خودگویی و تکگویی نمایشی. تکگویی، صحبت یکنفرهای است که یا مخاطب دارد یا بدون مخاطب ادا میشود و گاه ممکن است همۀ داستان یا نمایشنامه را در بر گیرد. تکگویی درونی، گفتاری است که در ذهن شخصیت اصلی جریان دارد و معمولاً در زاویة دید اول شخص روایت میشود. آنچه هست، ارتباط تکگویی درونی با تداعی معنا است. «اساس تکگویی درونی بر تداعی معانی است. به کمک تکگویی درونی، خواننده بهطور غیرمستقیم در جریان افکار و احساسات شخصیت داستان و واکنشهای او نسبت به محیط قرار میگیرد و سیر اندیشهها و بازتاب عاطفی او را دنبال میکند. اگر راوی به محیط دوروبر حاضر خود واکنش نشان بدهد، تکگویی درونی او، داستانی را تعریف میکند که در همان موقع در اطراف او میگذرد. اگر افکار او بر محور خاطرههایی میگذرد، تکگویی او بعضی از حوادث گذشته را که با زمان حال تداعی میشود، مرور میکند. دست آخر اگر تکگویی او، اساساً واکنشی است، سیر اندیشۀ راوی، نه زمان حال را گزارش میکند و نه یادآور زمان گذشتة داستان است. تکگویی درونی، داستانی برای خودش با زمان نامشخص است» (میرصادقی، 1399، ص. 144ـ145).
خودگویی یا حدیث نفس، یعنی شخصیت افکار و احساسات خود را به زبان میآورد؛ بهنحویکه از یکسو، عمل داستان را پیش میبرد و ازسویدیگر، مخاطب از اندیشه و نیت او آگاه میشود. یعنی علاوهبر انتقال اطلاعات با شخصیتپردازی هم مواجهیم. تکگویی نمایشی، یکی از شیوههای نقل تکگوییها، اعم از تکگویی ساده یا مطلق، تکگویی درونی و خودگویی یا حدیث نفس است که در شعر و نمایشنامه هم به کار میرود.
گفتوگوی نمایشی میتواند به معرفی زمان و مکان و فضاسازی کمک کند. با اینکه پردازش مکان نمایشی به عهدۀ طراحی صحنه است، در بسیاری از نمایشنامههای مدرن، شخصیت کلامی میگوید که ضمن آن، مکان واقعه را مشخص یا تأثیر روح آن را بیشتر میکند. این شگرد دربارۀ زمان هم صدق میکند و با اینکه مشخصکردن دوره و زمان واقعۀ نمایش، تاحد زیادی بر عهدۀ لباس، دکور و نور است، برخی نمایشنامهنویسان از کلام شخصیت نیز برای معرفی زمان استفاده میکنند. همچنین، مکالمۀ دراماتیک، فضاسازی میکند. «هر نمایشنامهای فضای خاص خود را دارد: شاد است، غمانگیز است، مرموز است، عادی است، دارای ریتمی تند و یا ضرباهنگی ملایم است. بعد از وقوع حادثهای، نمایش آغاز میشود یا آنکه بالارفتن پرده همزمان با وقوع واقعهای است. در ابتدای نمایش، جمیع امور در روال عادی خود جریان دارد یا آنکه مسئلهای همهچیز را به هم ریخته است. همة این موارد و صدها مورد دیگر، هریک فضای خاص خود را میطلبد. سهمی عمده از این فضاسازی نیز بر عهدة مکالمة نمایشنامه است» (مکی، 1396، ص. 140).
آنچه تا اینجا بیان شد، مهمترین ویژگیهای گفتوگوی دراماتیک بود که همه، کمابیش در نمایشنامهنویسی برای کودکان و نوجوانان نیز به کار میآیند و باید تناسب زبان کودکانه را به هر مورد افزود. در ادامه، ده حکایت مثنوی از میان داستانهای حیوانات که ذکر آن رفت، براساس گفتوگوی نمایشی واکاوی میشود.
ب) واکاوی گفتوگوی نمایشی در حکایات حیوانات
در واکاوی گفتوگوهای نمایشیِ حکایات حیوانات، غرض این است که زیروبمهای جذابیت داستانی و کشش روایی در قصههای مثنوی نشان داده شود تا بازنویس نمایشنامۀ کودک و نوجوان به چهارچوب داستان بسنده نکند و شگردهای پردازش گفتوگو را نیز در نظر گیرد. در ابتدای هر بخش، خلاصۀ داستان با بازگردانی ساده و متناسب کودک آمده است.
بقالی، طوطی زیبا و خوشنوایی داشت که با مشتریان او سخن میگفت و آنان را سرگرم میکرد. هروقت هم که بقال از دکان بیرون میرفت، طوطی مراقب دکان او بود. روزی طوطی در دکان به پرواز درآمد و چند شیشۀ روغن را بر زمین ریخت. وقتی بقال به دکان برگشت و دید که روغنها روی زمین پخش شده، عصبانی شد و طوری بر سر طوطی ضربه زد که موهای سرش ریختند. طوطی تا چند روز ساکت ماند و سخن نگفت. این گذشت، تا اینکه یک روز، مردی که سرش مو نداشت از کنار دکان گذشت. همینکه چشم طوطی به او افتاد، خیال کرد سرِ بیمویِ آن مردهم بهخاطر ریختن شیشههای روغن است. ناگهان طوطی به سخن آمد و از آن مرد پرسید: آیا تو هم از شیشه روغن ریختی؟ مردم با شنیدن این سخن به خنده افتادند، چون طوطی آن مرد را با خودش مقایسه کرده بود.
چنانکه گفته شد، اگر کلمات مهم و باارزشِ یک مکالمه در آخر جملۀ اشخاص بازی آورده شود، خودبهخود، نوعی کشش و تعلیق در مکالمه ایجاد میشود. بارزترین ویژگی گفتوگوی نمایشی در این حکایت، جایگاه درست حرفهای طوطی است؛ بهویژه اینکه مکالمهای کمیک را رقم میزند. اوج یک مکالمۀ خندهدار باید در آخر گفتار باشد تا انرژی انباشته در درون داستان را ناگهان به خندة تماشاگر برساند. اینکه مولوی میگوید: از قیاسش خنده آمد خلق را؛ این خندهآمدن نهتنها از معنی، بلکه از سبک داستانی هم حاصل شده است. در ابتدای داستان مرد بقال حرف میزند و طوطی ساکت است.
|
روزکی چندی سخن کوتاه کرد |
|
مرد بقال از ندامت آه کرد |
سکوت طوطی و تبدیلشدن حرفزدن او به یک مسئله، حواس مخاطب را به خود معطوف میکند و او را در بیم و امید رخدادن یک حادثه میگذارد و آن حادثه، حرفزدن طوطی است که در یک موقعیت مناسب این اتفاق میافتاد و گفتاری طنازانه خلق میشود.
|
طوطی اندر گفت آمد در زمان |
|
بانگ بر درویش زد که هی فلان |
در زمانهای قدیم، تعدادی از حیوانات در چمنزار زیبایی زندگی میکردند که جوی آب در آن روان بود و گلها و سبزههای زیادی داشت که با وجود آنها گلها بوی خوشی مثل عطر در هوا پخش میکردند. اما کنار آن چمنزار، شیری زندگی میکرد که گاه به حیوانات حمله میکرد تا یکی از آنها را شکار کند. حیوانات از حملههای شیر میترسیدند و نمیتوانستند از زیباییهای چمنزار لذت ببرند و آرامش داشته باشند. روزی حیوانات تصمیم گرفتند به نزدِ شیر بروند و به او بگویند: بهجای اینکه هر روز قصد شکار کنی و ما را بترسانی، بپذیر که ما خودمان، هرروز یکی از جانواران این چمنزار را برای غذای تو بفرستیم. شیر موافقت کرد. مدتی گذشت و قرعه به نام خرگوش افتاد. خرگوش به حیوانات دیگر گفت: در فرستادن من عجله نکنید، تا همة شما را از دست شیر نجات دهم. جانوران موافقت کردند. خرگوش یک ساعت صبر کرد تا از وقت ناهار خوردن شیر بگذرد. بعد آرام و آهسته بهسوی شیر رفت و دید از گرسنگی عصبانی و کمطاقت شده است. شیر وقتی خرگوش را دید، فریاد زد: از کجا میآیی؟ خرگوش گفت: من خرگوشی را برای ناهار شما آورده بودم، اما شیر دیگری در راه، آن را از من گرفت و هرچه گفتم این خرگوش غذای سلطان جنگل است، توجهی نکرد و گفت: اینجا شکارگاه من است و قدرت من از آن شیر که میگویی، بیشتر است. من هم با عجله آمدم تا شما را خبر کنم. شیر از جای خود برخاست و به خرگوش گفت: آن شیر را به من نشان بده. خرگوش، شیر را بر سر چاهی برد که آب آن بسیار روشن و شفاف بود و به او گفت: من را در کنار خود بگیر و بر سر چاه ببر تا آن شیر را به تو نشان دهم. شیر خرگوش را در کنار خود گرفت و بر سر چاه رفت و در آب نگاه کرد و در آب تصویر شیری را دید که خرگوشی را گرفته است. او گمان کرد شیری که در چاه دیده، همان شیری است که خرگوش دربارۀ آن حرف زده بود. خرگوش را رها کرد و برای جنگیدن با شیر خود را در چاه انداخت و مُرد. خرگوش با خوشحالی پیش جانوران دیگر رفت و به آنها خبر داد که شیر در چاه افتاد و مرد. از آن روز به بعد، حیوانات با شادی به زندگی خود در چمنزار ادامه دادند.
گفتوگوهای حکایت شیر و خرگوش و نخجیران، یکی از بهترین نمونهها برای گفتوگوی کاربردی در نمایش است؛ زیرا بهخوبی قصه را پیش میبرد.
در نخستین گفتوگوی حیوانات و شیر، واقعه یا وقایعی را در آیندۀ قصه پیشبینی میکند؛ نخست اینکه شیر دیگر به چمنزار حمله نمیکند؛ و دیگر اینکه شیر، حیوانات را بیم میدهد که دروغی در میان نباشد. در نگارش نمایشنامۀ اقتباسی برای کودکان، حفظ این پیشبینیها به جذابیت داستان کمک میکند و بازگردانی آن به زبان ساده، مرحلهای دیگر است که بازنویس آن را انجام خواهد داد. گفتار شیر دربارۀ زخمی که از دروغ مردمان خورده است، در حدود پنج، شش جمله پردازش شده و زمانبندی مناسبی برای کاشت رویدادهای بعدی در نمایش کودک و نوجوان است (در گفتوگوهای میان شیر با حیوانات، گفتار شیر، با زیرخط مشخص شده است).
|
حیله کردند آمدند ایشان به شیر |
|
کز وظیفه، ما تو را داریم سیر |
|
|
از اینجا به بعد گفتوگوی پُرکشمکشی میان حیوانات و شیر درمیگیرد که در خدمت آموزهای عرفانی است؛ اما تقابل توکل و جهد، فحوایی نیست که مناسب کودکان باشد و اگر بازنویس یک گام به عقب برگردد، میتواند مفهوم دیگری مانند دوگانة بنیادینِ «تلاش خود/ اعتماد به دیگری»، یا مفهومی مشابه را جایگزین کند و کلامِ پیشرونده و رو به صعودِ طرفین گفتوگو را حذف نکند.
|
جمله گفتند ای حکیم باخبر |
|
الحذر دل لیس یغنی عن قدر |
ظرفیت دیگری که در اقتباس نمایشی برای کودکان و نوجوانان از گفتار مذکور متصور است؛ پرسش و پاسخهایی است که در نمایشهای آموزشی و نزدیک به برنامههای فلسفه برای کودکان پردازش میشود، بهویژه اینکه وجود مثالهای و تمثیلهای متناسب با درک کودکان در شعر مولوی بسیار است. برای مثال، جانوران برای شیر مثال انسانی را میآورند که تلاشهای او در برابر پیشامدهای روزگار بیهوده است و وقتی میخواهد از مار فرار کند گرفتار اژدها میشود؛ و شیر هم برای حیوانات مثال نردبان را میآورد که باید پلهپله از آن بالا رفت و... .
|
قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق |
|
لقمۀ تزویر دان بر قدر حلق |
اوجگرفتن گفتوگوی شیر و حیوانات به گزارش کوتاهِ «جمله با وی بانگها برداشتند...» پایان مییابد که در نمایش برای کودک و نوجوان میتواند به صحنۀ همهمه و صدای نامفهوم اصوات شیر و جانوران تبدیل شود (زین نمط بسیار برهان گفت شیر/ کز جواب آن جبریان گشتند سیر/ روبه و آهو و خرگوش و شغال/ جبر را بگذاشتند و قیل و قال).
گفتوگوی بعد که میان خرگوش و جانوان شکل میگیرد، بازهم به پیشبردنِ سیر داستان کمک میکند. حیوانات از خرگوش میخواهند زودتر نزدِ شیر برود و او به آنها میگوید عجله نکنند؛ زیرا تدبیری در سر دارد که میتوان حیوانات را برای همیشه از شرّ شیر نجات دهد. واضح است که در این گفتوگو، وقوع اتفاقات آینده پیشبینی میشود و انتظار مخاطب را رقم میزند.
|
قوم گفتندش که چندین گاه ما |
|
جان فدا کردیم در عهد و وفا |
و مانند گفتوگوی پیشین باز هم وجود کشمکشی میان خرگوش و حیوانات شکل میگیرد که باعث پردازش یک مضمون میشود و بازگردانی آن به زبان کودکان بسیار مؤثرتر از حذف آن و نگهداشتن صرفاً یک چهارچوب داستانی است.
|
قوم گفتندش که ای خر، گوش دار |
|
خویش را اندازۀ خرگوش دار |
خرگوش به شیر میرسد و در گفتوگوی نمایشی میان آنها، دو ویژگی شخصیتپردازی و سبک بهخوبی مشاهده میشود. شیر عصبانی است و خشم و غرور خود را در زبانش نشان میدهد. بانگزدن شیر، آهنگ صدای او را بالا میبرد و این آهنگ در واژگان منتخب، و سطح آوایی آنها نیز آشکار میشود. واژگانی مانند: «های! ای ناخلف! بدریدهام! مالیدهام! و...»؛ «نیمخرگوش» نامیدنِ خرگوش و استفاده از ضمیر «ما» برای خود، همگی سبکی به گفتار شیر میبخشد که هم ویژگیهای شخصیتی او را بازتاب میدهد و هم نیاز او را در این لحظة ماجرا به اینکه محترم شمرده و شاه دیده شود، القا میکند. گفتار خرگوش هم با سبک گفتار فرودستان پردازش شده است و بهجاست که در اقتباسهای نمایشی برای کودکان و نوجوانان، سبک کلی حفظ شود.
|
چون رسید او پیشتر نزدیک صف |
|
ببانگ برزد شیر، های ای ناخلف |
بعد از این، بازهم گفتوگو در خدمت اهداف داستانی است و گرهخوردن آن به کنشهای تصویری، هم جذابیت نمایشی را افزون میکند و هم به ویژگی واقعنمایانۀ گفتوگو نزدیک میشود؛ زیرا از جایی خرگوش و شیر باهم بهسمت شیرِ برساختۀ خرگوش حرکت میکنند و در راه خرگوش بهتفصیل از ماجرای خیالی که ساخته است برای شیر سخن میگوید تا او را به انجام آنچه در ذهن دارد ترغیب کند. بلندی گفتار خرگوش و جواب کوتاه شیر، سبک نمایشی گفتوگو را رقم میزند که به شخصیتپردازی نیز کمک میکند.
|
من به وقت چاشت در راه آمدم |
|
با رفیق خود سوی شاه آمدم |
سلیمان(ع)، پیامبر خدا بود که زبان پرندگان را میفهمید. او روزی بر تخت نشست و همۀ پرندگان آمدند تا با سلیمان سخن بگویند. همۀ مرغان دوست داشتند با سلیمان حرف بزنند و هنر خود را به او نشان دهند. وقتی نوبت به هدهد رسید و قرار شد از تواناییهای خودش سخن بگوید، به سلیمان گفت: ای شاه! من از بین همة هنرهایی که دارم، دربارۀ یکی حرف میزنم که کمترین هنر من است. سلیمان گفت: سخن کوتاه باشد بهتر است، بگو. هدهد گفت: من وقتی در اوج پرواز میکنم، از آنجا میتوانم آب را در تهِ زمین ببینم و بفهمم آب کجای زمین است، چه رنگی دارد و از خاک میجوشد یا سنگ؛ ای سلیمان! وقتی با لشگریان خود به سفر میروی، مرا با خود همراه کن تا آب لشگرگاه تأمین باشد. سلیمان گفت: تو در بیابانهای بی آب، رفیق مهربانی هستی.
در این حکایت، خودِ گفتوگو بهمثابه موضوعی ارزشمند در خور توجه است. همۀ پرندگان با سلیمان حرف میزنند؛ اما سلیمان که شاه است کدام گفتار را ترجیح میدهد: (گفت کوته بهتر است)؛ و هدهد دانا این موضوع را میداند. پس کلام او ساده و صریح است و چنانکه گفته شد صراحت و سادگی، یکی از مؤلفههای مکالمۀ دراماتیک است. این گفتار، کوتاه است اما نه فقط در زمانبندی و میزان کل جملات بهکاررفته؛ بلکه کوتاهی هر جملهای که ادا میشود جالبتوجه است. فرودستی قرار است به فرادستی دربارۀ تواناییهای خود سخن بگوید و وقت او را هم تلف نکند. هدهد فواید هنر خود را در چند فعل شماره و فهرست میکند: آب را در زمین میبینم؛ میببینم تا کجا است؛ میبینیم در چه عمق است؛ میبینم چه رنگ است؛ میبینیم از خاک میجوشد یا از سنگ؛ و بعد از این فهرست، سلیمان را متقاعد میکند که چنین آگاهی را در سفرها با خود همراه کند چون به کار لشگرگاه میآید. گفتوگو موفق است و سلیمان او را رفیق نیکو خطاب میکند.
|
گفت ای شه یک هنر کان کهتر است |
|
بباز گویم، گفت: کوته بهتر است |
بازرگانی طوطی زیبایی داشت که او را در قفس نگه داشته بود. مرد بازرگان یک روز به خانه آمد و به خانوادۀ خود گفت: میخواهم به کشور هندوستان سفر کنم. بعد از همه پرسید: شما چه هدیهای دوست دارید از هندوستان برایتان بیاورم؟ بازرگان این سؤال را از طوطی هم پرسید. طوطی میدانست که در سرزمین هندوستان، طوطیان زیادی زندگی میکنند. او از مرد بازرگان خواست تا ازطرف طوطی به طوطیان هندوستان بگوید: درحالیکه شما آزاد هستید و با خوشحالی پرواز میکنید، من اینجا در قفس زندگی میکنم و غمگین هستم. مرد بازرگان به هندوستان رفت و پیام طوطی را به دوستانش رساند. اما همینکه حرفهای او به پایان رسید، یکی از طوطیان از شاخۀ درخت بر زمین افتاد و مُرد؛ و بازرگان از گفتن این پیغام پشیمان شد. وقتی مرد بازرگان به وطن خود بازگشت، هدیههایی را که آورده بود، به خانوادۀ خود داد. طوطی از او پرسید، پس هدیۀ من کو؟ بازرگان جواب داد: من از اینکه پیام تو را رساندم، پشیمان هستم؛ چون یکی از طوطیان هند، وقتی حرفهای تو را شنید بر زمین افتاد و جان داد. طوطی با شنیدن این خبر، بر کف قفس افتاد. مرد بازرگان بسیار ناراحت شد و طوطی را از قفس بیرون انداخت. ناگهان، طوطی پرواز کرد. او از کاری که طوطی هندی کرده بود، فهمید باید اینطور نشان دهد که او مرده است تا بازرگان درِ قفس را باز کند.
برخلاف حکایت پیشین، که تأثیر گفتوگو در ایجاز آن بود، در گفتار طوطیِ بازرگان، اطناب شگردی بسیار مؤثر است. در این اطناب، بارزترین ویژگی، سبک زبان طوطی در بیانِ حال خود است و بنابراین با کلامی مواجهیم که آرزو و ویژگیِ شخصیت را در سبک پردازش کرده است.
ابتدا طوطی برای همنوعان خود توضیح میدهد که در چه وضعیتی است و گرفتاری خود را با آزادی آنها مقایسه و از بیاعتنایی آنها شکوه میکند. این گلۀ مطول، درصورت حفظ شکل و ساختار است که معنا را منتقل میکند. آیا شایسته است من در شوق رهایی باشم و اینجا در فراق بمیرم؟ آیا رواست که من در بند سختی باشم و شما گاهی بر سبزه و گاهی بر درخت باشید؟ آیا این وفای دوستان است که من در حبس باشم و شما در گلستان باشید؟... همۀ این پرسشها نشان میدهد مولوی از کلام مؤثر، یعنی پرسش در معنای سرزنش، (که در علم معانی مطرح است) چه نیکو بهره برده تا مخاطب بداند که در حین ادای این گفتار، طرف دیگر گفتوگو که طوطیان هند هستند مانند او تحتتأثیر قرار خواهند گرفت؛ چون مخاطب جانشین شخصیت است.
از اینجا به بعد آواز طوطی را میشنویم: یاد آرید این مِهان زین مرغ زار...؛ این آواز چنان زیباست که در هنر بزرگسالان به بازتولید موسیقایی رسیده است. بهرهگیری مولوی از نیروهای آوایی کلام، تأثیرگذاری آن را به اوج رسانده است (غلبة مصوت بلندآ که تداعیگر آه است: یاد آرید ای مهان زین مرغِ زار/ یک صبوحی درمیان مرغزار) و البته از نویسندۀ نمایش کودک انتظار حفظ دقیق اصوات نیست؛ اما اگر آگاه باشد که باید آواز طوطی را با سبکی که نشاندهندة ناراحتی اوست، بازآفرینی کند و حالوهوای شخصیت را برساند، بخشی از همان تأثیربخشی شعر مولوی را در نمایش کودک نیز حفظ کرده است.
نکتۀ دیگر استفاده از شیوۀ تکگویی نمایشی است که با زاویة دید ارتباط دارد. چنانکه گفته شد در خودگویی نمایشی، که یک تکگویی طولانی یکجانبه است، مخاطب به وضعیت شخصیت و آنچه بر او گذشته و میگذرد، آگاه میشود. حفظ این تکگوییِ نمایشی ظرفیت دیگری است که بازنویسِ نمایشنامۀ کودک و نوجوان باید به آن توجه کند.
|
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان |
|
کآرمت از خطۀ هندوستان |
موشی مهار شتری را به دست گرفته بود و برای خودنمایی، پیشاپیشِ او حرکت میکرد. شتر هم چیزی نمیگفت و بهدنبالِ او قدم برمیداشت. موش از اینکه در جلو حرکت میکرد و شتر در پشت او بود، احساس غرور کرد. شتر متوجه شد ولی چیزی نگفت؛ تا اینکه به لبِ جویی بزرگ رسیدند که حتی حیواناتِ نیرومند نیز نمیتوانستند از آن بگذرند. موش ترسید و بر جای خودش ایستاد و قدمی پیش نرفت. شتر برای اینکه موش متوجه کار خودش شود، گفت: ای رفیق! چرا ایستادهای و راه نمیروی؟ برو من هم به دنبالت میآیم. موش جواب داد: آخر این رود، بزرگ است و میترسم در آن بیافتم و بمیرم. شتر گفت: بگذار ببینم آب تا کجای پای من است؟ بعد، شتر پای خود را در آب فرو کرد و گفت: این آب که زیاد نیست، و هنوز از زانوی من هم نگذشته است؛ چرا اینقدر میترسی؟ موش گفت: این آب برای تو چیزی نیست؛ ولی برای من خیلی زیاد است. اینجا موش فهمید که باید غرور نادرست خود را کنار بگذارد و از شتر خواست که او را از آن جُویِ بزرگ عبور دهد.
حکایت موش و شتر بهوضوح داستانی آموزشیـتربیتی را پیشِ روی مخاطب قرار میدهد. این آموزش در قالب پرسش و پاسخ موش و شتر تنظیم شده است. چنانکه گفته شد، برانگیختن کودک به استدلال، توجیه، توضیح حوادث، جستوجوی علتها و مفهوم بخشیدن به تجربهها از اهداف برنامۀ فلسفه برای کودکان است. در این برنامه بر مهارتهای شناخت، انتخاب و تصمیم درست تأکید میشود و هدف این است که کودکان به انسانهایی متفکرتر، انعطافپذیرتر و باملاحظهتر تبدیل شوند. گفتوگوهای موش و شتر نمونة خوبی از این پرسش و پاسخ را به کودک عرضه میکنند. شتر از موضع فردی عاقل از موشی سفیه سؤال میکند: چرا ایستادی؟ مگر عمق آب چقدر است؟ این آب که تا زانوی من بیشتر نیست؟! ... .
همچنین، گفتوگوی کوتاه موش و شتر، برخلاف تکگویی نمایشی طوطی در حکایت طوطی و بازرگان، بسیار ساده طراحی شده و نیاز نیست بازنویس برای برگردان آن به زبان کودکان تلاش زیادی انجام دهد (گفتار شتر با زیرخط مشخص شده است).
|
موش آنجا ایستاد و خشک گشت |
|
گفت اشتر ای رفیق کوه و دشت |
شغالی درونِ کوزهای افتاد که در آن رنگهای گوناگون بود و وقتی از آن بیرون آمد، دید پوستش رنگین شده است. شغال گمان کرد که مانند طاووس، زیبا شده است و پیشِ شغالهای دیگر رفت و با ناز و غرور به آنها گفت: من یک طاووسِ بهشتی زیبا هستم و شغال نیستم. شغالان به او گفتند: حالا که رنگِ طاووسانِ گلستان را به خودت گرفتهای، بگو آیا صدای طاووسان را هم داری یا هنوز زوزه میکشی؟ اینطور بود که شغالِ مدعی رسوا شد.
گفتوگوهای شغالان با شغال در حکایت مذکور، همان ویژگیهایی را دارد که گفتوگوی شتر با موش در حکایت پیشین داشت؛ یعنی اشتمال بر پرسش ساده: حیله کردی یا سادهای؟ اما ویژگی دیگری هم به آن اضافه شده که تأثیر تربیتی آن را بیشتر کرده است و این ویژگی تکرار است که برای نمایشنامۀ کودک و نوجوان بسیار مناسب است. نمایشنامهنویس اقتباسی قصههای مثنوی میتواند از این مؤلفه هم در برگردان این حکایت، هم در نوشتنن نمایشنامه اقتباسیِ حکایات دیگر بهره برد.
|
جمله گفتند ای شغالک حال چیست |
|
کی تو را در سر نشاط ملتویست |
داستان از این قرار است که در هندوستان فیلی آوردند و در خانهای تاریک نگه داشتند. مردمی که تا آن زمان فیل ندیده بودند، وارد خانه تاریک شدند و بر فیل دست میکشیدند تا بفهمند که آن چیست. چون فیل بزرگ بود، هرکس میتوانست یک عضو بدن او را لمس کند و به همین دلیل، تصویری از فیل در ذهن خودش میساخت که با فیل فرق داشت. برای مثال، کسی که دستش را به خرطوم فیل کشیده بود، گمان میکرد، یک ناودان را لمس کرده است؛ کسی که دست بر گوش فیل کشیده بود، او را مانند یک بادبزن مجسم میکرد؛ فرد دیگری که دستش به پای فیل رسیده بود، فکر میکرد یک ستون محکم را گرفته است؛ و شخصی که دست بر کمر فیل کشیده بود، میگفت که آن، یک تخت است.
گفتوگوهای مردمان دربارة فیل بهقدری از ویژگیهای نمایشی برخوردار است که تاکنون در همۀ بازنویسیهای غیرنمایشی به کار آمده و حذف نشده است. نخست اینکه کلام با چهارچوب داستان گره خورده است؛ یعنی حذف گفتار مردمان به معنی حذف چهارچوب داستانی است. هر تصور از فیل گفتوگویی را رقم میزند و این درونمایه که هرکس از دید خود جهان را تعریف میکند، جز با حفظ گفتوگوها ممکن نیست. شخصیتهای ناآگاه، حدسهای خام دارند؛ پس گفتوگو با شخصیتپردازی تناسب دارد. گفتوگو دیداریـشنیداری است؛ چون هرکس باید قسمتی از بدن فیل را لمس کند تا بعد از آن چیزی بگوید. مکان تاریک است و حدسهای بیپایه این تاریکی را برجسته میکند؛ پس گفتوگو به پردازش مکان کمک کرده است و... .
|
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد |
|
گفت همچون ناودان است این نهاد |
استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! چرا من در هر پستی و بلندی یا در هر راه هموار و در هر راه خشکوتری، همیشه به زمین میافتم ولی تو بهراحتی میروی و به زمین نمیخوری، بگو چه باید کرد. درست راهرفتن را به من هم یاد بده. شتر گفت: دو علت در این کار هست، اول اینکه چشم من از چشم تو دوربینتر است و دوم اینکه من قد بلندترم و از بالا به پایین نگاه میکنم؛ وقتی بر سر کوه بلند میرسم از بلندی، همة راهها و گردنهها را با هوشمندی مینگرم، به همین دلیل، نمیافتم و بهراحتی راه را طی میکنم. تو فقط تا دو سه قدم پیشِ پای خود را میبینی و در راه دوربین و دوراندیش نیستی.
در سخن گفتن از ظرفیتهای نمایشیِ گفتوگو در مثنوی، هدف تنها تأیید و ستایش نیست. واکاوی خلأهای مکالمۀ دراماتیک، بهنوعی دیگر به نویسندگان نمایشنامههای اقتباسی برای کودک و نوجوان کمک میکند. در گفتوگوی استر و شتر، همان پرسش و پاسخهای متناسب با آموزش به کودکان وجود دارد؛ اما وجه دیداری که درون گفتوگو به آن اشاره شده میتواند دستمایۀ بازآفرینی باشد. از بلندی نگاهکردن شتر که در توصیفات او آمده و به مطلبی انتزاعی تبدیل شده است، میتواند حین گفتوگو به تصویر و نمایش تبدیل شود.
|
گفت استر با شتر کای خوش رفیق |
|
در فراز و شیب و در راه دقیق |
سه ماهی در آبگیری زندگی میکردند. روزی سه ماهیگیر از آنجا میگذشتند که چشمشان به سه ماهی افتاد و رفتند که دامهای خود را آمادة صید کنند. یکی از ماهیانِ عاقل از این حرکت دریافت که خطری در کمین است و تصمیم به ترک آبگیر گرفت. ابتدا خواست با آن دو رفیق خود دراین باره مشورت کند، امّا دید که آن دو اصلاً نفهمیدهاند ماجرا از چه قرار است و نهتنها با او همراه نمیشوند، او را از این تصمیم هم منصرف میکنند. به همین دلیل، بهتنهایی بهطرف دریا رفت. ماهی دیگر که نیمهعقلی داشت، از رفتن ناگهانی رفیقِ خود به فکر فرو رفت و دانست خطری در پیش است که او اینگونه وطن را ترک کرده است. ماهی نیمهعاقل، بر سطح آب بیحرکت ماند و خود را به مُردن زد. وقتی که صیادان آمدند و او را در آن حالت دیدند، فکر کردند شاید نیمهجانی در تنِ او مانده باشد و بلافاصله او را روی ماسههای ساحلِ رودخانه انداختند تا خوردنِ گوشتش حلال شود. امّا آن ماهی با زیرکی، خود را اندکاندک به آب دریا رساند و جانش را نجات داد. آن ماهی دیگر که هیچ دوراندیشیای نداشت، به دامِ صیادان افتاد و گوشتش بر آتش بریان شد.
این گفتوگو سرشار از تکگویی یا خودگویی است؛ گفتار ماهیان میتواند با صدای بلند بیان شود و به پیشبرد داستان کمک کند.
|
گفت با اینها ندارم مشورت |
|
که یقین سُستم کنند از مقدرت |
در گفتار ماهی دوم، دستمایههای دیداریـشنیداری کردن گفتوگو وجود دارد؛ این تصاویر که ماهی قصد دارد شکم خود را به رو بیاورد و به پشت بخوابد در تبدیل به عمل داستانی میتواند به گفتوگوی نمایشی وجه دیداری دهد و آن را کامل کند.
|
گفت ماهی دگر وقت بلا |
|
چونکه ماند از سایة عاقل جدا |
گفتار ماهی سوم نیز بیشتر تکگویی است؛ یعنی در ذهن میگذرد و باید به خودگویی تبدیل شود.
|
او همی گفت از شکنجه وز بلا |
|
همچو جان کافران قالوا بلی |
درمجموع، گفتوگوهای ماهیان با خود، در پردازش زاویة دید نقش جالبتوجهی دارد؛ و ازآنرو که کوتاه است و باید تصمیم ماهیان را به کنش و عمل پیوند دهد، بُعد نمایشی دارد.
موش و قورباغهای بر لب جویباری در کنار هم زندگی میکردند. روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز! دلم میخواهد خیلی بیشتر از اینها با تو همدم باشم، ولی حیف که تو بیشتر وقتها در میان آبها مشغول جَستوخیز هستی و من چون حیوانی خاکزی هستم، نمیتوانم درون آب بیایم. قورباغه وقتی اصرار موش را دید، تسلیم شد. آنها قرار گذاشتند رشتۀ نخی فراهم آورند و یک سرِ آن را به پای موش ببندند و سرِ دیگرش را به پای قورباغه، تا هرگاه خواستند همدیگر را ببینند، نخ را تکان دهند. روزی موش به کنار جویبار رفت که ناگهان کلاغی رسید و او را به منقار گرفت و به هوا برد. چون یک سر نخ به پای قورباغه وصل بود، او هم از تهِ جوی آب کشیده شد و میان زمین و هوا به رشتۀ نخ آویخت. وقتی مردم به این صحنۀ غریب نگاه کردند، گفتند: عجب کلاغ حیلهگری؛ آخر چگونه در آب رفته و قورباغه را شکار کرده است؟ قورباغۀ بیچاره که در هوا معلق بود، با خود میگفت: این سزای رفاقت با ناهمجنس است.
گفتوگوی قورباغه با موش مبتنیبر الحاح و اصرار است و تسلیمشدن قورباغه به یاری که درواقع یار مناسب نیست، نتیجة این اصرار است. بنابراین، اطناب گفتوگو معناساز است و نباید نادیده گرفته شود. بیشترین نقش این گفتوگو تأمین خط سیر داستان است و باتوجهبه اصراری که به نتیجه میرسد با گفتوگوی رو به اوج و دارای سیر تکاملی روبهرو هستیم. بنابراین، اگر در نمایش کودک و نوجوان قصد آموزش این نکته وجود داشته باشد که نباید در برابر اصرار نابهجا تسلیم شد، کوتاهکردن گفتوگو و تقلیل داستان به چهارچوب داستانی هدف را برآورده نخواهد کرد.
|
این سخن پایان ندارد، گفت موش |
|
چغز را روزی که ای مصباح هوش |
در پایان حکایت نیز گفتوگوی مردم ازاینرو جالبتوجه است که نتیجهگیری را از زبان شخصیتها و در پایان کلام قرار داده است و میتواند در پردازش گفتوگوهای دراماتیک برای نمایش کودک ونوجوان مفید باشد.
|
موش در منقار زاغ و چغز هم |
|
در هوا آویخته پا در رتم |
نتیجهگیری
در نگارش نمایشنامۀ اقتباسی برای کودک و نوجوان براساس حکایات حیوانات مثنوی، نخستین نکتهای که باید در نظر داشت، محدودنشدن به چهارچوب داستانی است؛ زیرا آنچه حکایات مثنوی را برای مخاطب جذاب و دلپذیر کرده است، شگردهای روایی مولوی در بیان قصه است. نکتۀ دوم این است که اگر در میان داستانها، حکایات حیوانات توجه نمایشنامهنویسان اقتباسی را به خود جلب کردهاند، ضروری است که نخست، درونمایۀ تعلیمیـعرفانی را با درونمایة آموزشیـتربیتی خاص کودکان جایگزین کنند و سپس متناسب با این درونمایه به بازآفرینی شکل و محتوا بپردازند. نکتۀ سوم این است که در میان شگردهای قصهگویی مولوی، گفتوگوهای داستانی او به گفتوگوهای نمایشی نزدیک است و چنانچه بازنویس با مکالمۀ دراماتیک آشنا باشد، یک گام به نمایشنامهنویسی کودک و نوجوان، براساس حکایات مثنوی نزدیک شده است. مهمترین این ویژگیها عبارتاند از: انتقال معنای عاطفی با زبان (سبک)؛ واقعنمایی و باورپذیری؛ ارتباط با طرح وخط سیر داستان؛ کشمکش بیرونی و درونی؛ تناسب با شخصیت و کمک به شخصیتپردازی؛ اشتمال بر صراحت و سادگی؛ و پردازش زاویة دید. واکاوی مکالمۀ دراماتیک در ده حکایت از حکایات حیوانات نشان میدهد همۀ این ویژگیها در پردازش قصههای مثنوی به کار رفته است و در داستانهای حیوانات، تناسب آنها برای نمایش کودک و نوجوان بهخوبی به چشم میآید.