نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
دانشیار زبان و ادبیات فارسیِ دانشگاه پیام نور ارومیّه
چکیده
کلیدواژهها
عنوان مقاله [English]
نویسنده [English]
By carefully reading the well-known Hafiz’s verse that says: Man malak budam o ferdowse barin jayam bud/Adam avard dar in deyre xarababadam, this question arises for most readers/listeners regarding: who is the verse’s ‘I’ narrator who called himself the angel of heaven and Adam as the reason for his falling in the world? Glossarists and scholars have brought up seven different views about this, among which verse interpretation with the language of the Adam (mankind type) or human soul is more famous and more acceptable. But, with the precision in the semantic structure of the first hemistich in which the speaker called himself the ‘angel’, and the syntactic logic of the verse that the first hemistich’s narrator is first person singular and the subject of the second hemistich is third person singular which lead to the degradation of the ‘I/narrator’s verse’, another possibility is that the verse probably is from the Devil’s language observing the adventure of his prostration to Adam (pbuh) and expulsion from paradise and falling into the lower world. With this proposed interpretation, Hafiz’s verse also will be an evidence of the issue of praising Devil in Persian literature and the examples of this angle’s plaintive mute language about his stand-in and the first dignity and excommunication and past separation of himself.
کلیدواژهها [English]
1ـ مقدمه
دیوان حافظ متنِ بسیار عجیبی است. این اثر حدودِ پانصد غزل و شماری شعر در قالبهای دیگر (قصیده، مثنوی، قطعه، رباعی) دارد و جزوِ دیوانهای کمحجمِ ادب فارسی به شمار میرود؛ اما بحث دربارۀ ضبط و معنای ابیاتِ آن به تعبیرِ خود وی «ماجرایی پایانناپذیر» است 1 و خواجۀ رندان آنچنان هنرمندانه لایههای معناییِ متعددی را با ظرایفِ زبانی در این دیوان نسبتاً کوچک در هم تنیده و گنجانیده است که از منظرهای مختلف تفاسیر و حتی تأویلهای متنوعی را برمیتابد. یکی از غزلهای خوشآهنگ و دلاویزِ این دیوان شگفت، شعر شناختهشدۀ زیر است:
|
فاش میگویم و از گفتۀ خود دلشادم |
|
بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم |
|
طایرِ گلشنِ قدسم چه دهم شرح فراق |
|
که در این دامگه حادثه چون افتادم |
|
من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود |
|
آدم آورد در این دیرِ خرابآبادم |
|
سایۀ طوبی و دلجویی حور و لب حوض |
|
به هوای سرِ کوی تو برفت از یادم |
|
نیست بر لوح دلم جز الفِ قامتِ دوست |
|
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم |
|
کوکبِ بخت مرا هیچ منجّم نشناخت |
|
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟ |
|
تا شدم حلقه به گوشِ درِ میخانۀ عشق |
|
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم |
|
میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست |
|
که چرا دل به جگرگوشۀ مردم دادم |
|
پاک کن چهرۀ حافظ به سرِ زلف ز اشک |
|
ور نه این سیلِ دمادم ببرد بنیادم
|
برپایة جستوجوی نگارنده در کتابهای شرحِ دشواریهای ابیاتِ حافظ و کتابشناسیها و فهرستهای مرتبط، 2 ظاهراً به بیت سوم این غزل (من ملک بودم و ...) بهطورِ مستقل توجه و بررسی نیز نشده است و در نظرِ حافظپژوهان و حافظشناسان در شمار بیتهایِ به اصطلاح بحثانگیزِ خواجۀ شیراز به شمار نمیرود. در بعضی شرحها و توضیحات نوشتهشده بر دیوان حافظ یا این غزل نیامده 3و یا دربارۀ بیت سومِ آن (من ملک بودم و ...) بحث نشده است؛ 4 اما در بیشترِ شرحهای معروف به معنایِ این بیت و کیستیِ «منِ» گویندۀ آن توجه شده است. برخی محققان نیز ضمنِ مباحثِ خود دربارۀ حافظ یا دیگر شخصیتها و موضوعاتِ عرفانی، به این بیت پرداختهاند. غیر از شارحانی که فقط به معنای ساده و واژگانی (تحتاللفظیِ) بیت بسنده کرده و هیچ توضیحی دربارۀ «من» نیاوردهاند (رک: برزگر خالقی، 1393: 731؛ جلالیان، 1379، ج 3: 1677 و 1678؛ حافظ، 1363: 428؛ همان، 1379: 440)، مجموعِ نظریههای مربوط به گویندۀ این بیت و اینکه «من» در آغازِ مصراعِ نخستِ کیست، در حدودِ بررسیهای نگارنده هفت دیدگاه یا تفسیرِ مختلف است که در ادامه بیان میشود.
1) قدیمیترین و معروفترین و پرتکرارترین نظر این است که «من» در این بیت به فرزندان حضرت آدم و نوعِ انسان اشاره میکند که خود را ازنظر تجرد و قداست و مقام به «ملک» تشبیه کردهاند و خطای پدرشان آدم (ع) را (در خوردنِ میوۀ درختِ ممنوع به اغوای ابلیس) سببِ اخراجشان از بهشت و جایگاه ملکوتی و فرشتگی دانستهاند (رک: اسلامی ندوشن، 1395: 271؛ انوری، 1385: 297؛ رستگار فسایی، 1394، ج 4: 69؛ رضی، 1383: 127؛ سعادتپرور، 1385، ج 8: 75 (نظر مرحوم علامه طباطبایی)؛ هروی، 1392، ج 2: 1297). پیشینة این معنا به شرحِ سودی (تألیفِ 1003 ق) میرسد (رک: سودی بسنوی، 1357، ج 3: 1808) و در میانِ شارحان معاصر، بیش از همه در حافظنامۀ استاد خرمشاهی تشریح و تبیین شده است که عینِ گزارش ایشان را نقل میکنیم: «من یعنی فرزند آدم ـ نمایندۀ نوع انسان در آن گاه که هنوز وجود علمی داشت و از ساحت اعیان ثابته به جهان ماهیّات وارد نشده بود ـ قبل از آنکه آدم ابوالبشر عصیان کند و هبوط یابد در فردوس برین بیرنج و بیدغدغه میزیست. آدم به وسوسۀ عقل به تمنّا یا طمع جاودانگی افتاد و هبوط کرد و نسل خود را که نوع انسان است نیز به هبوط و سقوط کشید» (خرمشاهی، 1375، ج 2: 2 924 و 925).
در تفسیر روحالبیان (تألیفِ 1117 ق) سؤال و جوابی دربارۀ این بیت حافظ در مسجد جامعِ ایاصوفیّه گزارش شده است؛ از پاسخ این سؤال چنین برمیآید که در اینجا نیز «منِ» بیت «نوع انسان» و «فرزندان آدم» دانسته شده است. این پرسش و پاسخ ازنظر توجه به بیتِ منظور ـ آن هم در قلمرو عثمانی ـ و تفسیرِ آن، جالب است و چون تاکنون شارحان به آن توجه نکردهاند، ذکر میشود: «قالَ الشیخُ الکاملُ المکمّلُ علی رَدّهِ فی هامِشِ کشفالکنوز و حلّالرموز و هوَ کتابٌ فریدٌ فی فنّهِ، وَجَدتُ تذکرة السؤالِ مِن بعضِ المَلاحِده علی کرسی سیّدی ابن نورالدین فی مجلسِ وعظٍ بجامعِ ایاصوفیه مِن کلامِ خواجه حافظ شیرازی:
|
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود |
|
آدم آورد در این دیر خرابآبادم |
فَاجابَ الشیخُ بدیهةً و فَهِمَ مُرادَ المُلحِدِ عنِ السؤالِ فَقالَ اَنتَ اَخرَجتَ آدمَ من الجنّة حیثُ هَجتَ فی صُلبهِ باستعدادِ الفسادِ و الالحادِ و لو لَم یخرُج ابونا آدمُ لَبَقیَت الملاحدةٌُ و الفَجَرةُُ فی الجنّة فاقتَضَت غیرة الحقِّ خروجَهُ» (حقّی بروسوی، بیتا، ج 1: 109 و 110). در جای دیگری از این تفسیر، نویسنده بیتِ «من ملک بودم و ...» را در توضیحِ روایتِ احتجاجِ حضرت موسی (ع) با آدم (ع) آورده است که باز معلوم میشود استنباط او از «من»، نوعِ بشر یا ابنای آدم است که پدرشان را موجب راندهشدن خود از بهشت میدانند: «و فی الحَدیثِ (اِحتَجَّ آدمُ و موسی) اِحتجاجاً روحانیاً او جسمانیاً ... فَقالَ موسی یا آدمُ انتَ ابونا الذّی خیبتنا ای کُنتَ سَبَباً لِخیبتِنا عن سکونِ الجنّة مِن اوّلِ الامرِ و اَخرَجتَنا مِن الجنّة بِخَطیئتِکَ التّی خَرَجتَ بِها مِنها، قالَ الحافظُ: من ملک بودم و ...» (همان، ج 5: 440 و نیز رک: همان، ج 7: 79).
مشابهِ معنای معروف و متداول از بیت حافظ، در سرگذشتِ حضرت آدم در ادبیاتِ بینالعهدینی هم دیده میشود. در کتاب اسدراس آمده است: «آدم با گناهی که مرتکب شد نهتنها خود را گرفتار عقوبت کرد و از بهشت رانده شد بلکه تمامی نوع بشر را با خود به سقوط کشید» (رک: مجتبایی، 1383 الف: 173).
2) به نظر بعضی از محققان، «من» در این بیت روحِ انسان پیش از فرودآمدن از عالمِ قدسِ ملکوت و قرارگرفتن در پیکرِ خاکیِ آدمی است (رک: استعلامی، 1394، ج 2: 832؛ دادبه، 1390: 621؛ فرشبافیان، 1385: 165؛ قیصری، 1392، ج 2: 953؛ همایونفرّخ، 1370، ج 8: 6204 و 6205؛ همایی، 1385، ج 1: 122).
3) معدودی از حافظشناسان «من» را در اینجا خودِ حضرت آدم (ع) دانستهاند (رک: آشوری، 1390: 244؛ ریاحی، 1374: 259) 5و ازنظر بیانی/ بلاغی این کاربرد را مجاز به علاقۀ مجاورت گرفتهاند «به این اعتبار که آدم نیز مانند ملک زمانی در بهشت بوده است» (شمیسا، 1379: 55).
4) مرحوم استاد مطهری پنج بیتِ اولِ غزل منظور را آورده و آن را به اصلِ قدسی و آسمانیِ انسان پیش از خلقتِ خاکی مربوط دانسته است. «من» در اینجا به تعبیرِ ایشان «انسان قبل الدنیا» است (رک: مطهری، 1374: 122).
5) به عقیدۀ یکی از محققان، گوینده و «منِ» این بیت خودِ حافظ است (رک: مولایی، 1368: 6 و 7).
6) در یکی از گزارشهای دیوان حافظ، «من» به همان «مَلَکِ» آمده در بیت معنا شده و مصراع دوم با نقلِ بخشی از مرصادالعباد با ماجرای اخراجِ آدم و حوّا از بهشت ارتباط یافته است (رک: ذوالنور، 1388، ج 2: 717 و 718 و نیز، رک: ثروتیان، 1392، ج 4: 1681).
7) سبزواری (وفات: 1358 ق) در شرح خود بر گلشن راز ظاهراً این بیت را با روایتِ هاروت و ماروت پیوند داده که تفسیری منفرد و ناپذیرفتنی است؛ ولی همین که با دقت در کاربردِ واژۀ «ملک»، بیت را به حضرت آدم یا فرزندان او مربوط ندانسته و متوجهِ رابطۀ آن با «فرشتگان» شده، درخورِ توجه است. توضیح او چنین است: «... به حسب تأویل گویند که روح و قلب اشاره به هاروت و ماروت است که آنها پیش از تعلّق به بدن دو ملکی بودند مجرّد و منزّه از تمام این صفات مذمومه و دنیویّه و در عبادت حق مشغول بودند. کما قال الحافظ: من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خرابآبادم. چون به مفاد «اِهبِطوا مِنها»، «اَخلَدَ الی الارضِ» به زمین آمدند یعنی تعلّق پیدا کردند و گرفتار عالم ظلمانی شدند» (سبزواری، 1386: 601).
2ـ بحث
اگر بیتِ «من ملک بودم و ...» ساده و بدونِ ابهامِ معنایی بود، اصولاً باید عمومِ شارحان و پژوهندگانِ دیوان حافظ در تفسیر آن اتفاق نظر میداشتند؛ ولی تعدد معانی و دریافتهای چندگانۀ نامبرده بهخوبی نشان میدهد که این بیت برخلاف آنچه پنداشته میشود، معنای کاملاً روشنی ندارد و با اینکه در هر بار خواندنِ شتابزدۀ آن، تصور میکنیم مفهومش را ـ هرچند بهطور کلی ـ دریافتهایم، اتفاقاً از بیتهای دشوار و نیازمندِ بحثِ دیوان حافظ است.
داستان آفرینش حضرت آدم و بعضی موضوعات مربوط به آن (مانند عهد الست، سجدهکردن فرشتگان بر آدم، عصیان آدم و خوردن گندم و راندهشدن از بهشت) از مهمترین تلمیحات مضمونساز شعر حافظ است (برای دیدنِ این موارد رک: مولایی، 1368: 3‑25)؛ بیتِ «من ملک بودم و ...» هم در مجموعۀ این اشارات قرار میگیرد؛ ولی به نظر نگارنده یکیدو قرینۀ معنایی و نحوی در ساخت این بیت هست که نمیتوان آن را طبق دیدگاه غالب و پذیرفتهشده در حافظشناسی، دربارۀ حضرت آدم یا فرزندان او (نوع انسان) یا روح بشر و ... دانست و هیچیک از هفت معنایِ مطرحشده در بابِ بیت و بهویژه «منِ» گویندۀ آن درست و دقیق نمینماید.
دلیل نخست کاربردِ لغتِ «ملک» است که غیر از این بیت، هفت بار دیگر هم در دیوان حافظ به کار رفته و در همۀ موارد به معنایِ معروفِ آن یعنی «فرشته» اشاره داشته است. بر این اساس و با توجه به اینکه خودِ حضرت آدمیا فرزندان او (نوع انسان) یا روح آدمی فرشته نبودند و نیستند نمیتوانیم بگوییم که «من»ِ گویندۀ بیت یکی از این کسان و چیزهاست و حافظ آدم و ابنای بشر یا روح انسان را «ملک» خوانده است. اینکه برخی از شارحان و محققان «من ملک بودم» را جملهای تشبیهی گرفته و منظورِ حافظ را تشبیهِ «من» در معانیِ گفتهشده به «فرشته» با وجهشبهِ مقام قُدسی و مینوی و تجرّد دانستهاند، موجه نمینماید؛ زیرا در اصول علم بلاغت مشبّهٌبه باید اجلی و اعرف از مشبّه باشد و چون در جهانبینیِ حافظ جایگاهِ «آدم» و «انسان» بالاتر از «ملک» است، پذیرفتنی نیست که در اینجا آدم یا فرزندان یا روح او را به «ملک» تشبیه کرده باشد و برخلافِ اعتقاد خود و قاعدۀ تشبیه گفته باشد که مقام من (آدم، نوعِ انسان، روح بشر) مانند فرشتگان بود. تفاوت «ملک» و «انسان» و برتری رتبتِ آدمی بر فرشتگان در سه بیت حافظ آشکارا دیده میشود:
|
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت |
|
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد |
||
|
بر درِ میخانۀ عشق ای ملک تسبیح گوی |
|
کاندر آنجا طینت آدم مخمّر میکنند |
||
|
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی |
|
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
|
||
قرینۀ دوم هم این است که نوعِ خطاب و ساخت دستوری بیت بهگونهای است که «آدم» در مصراع دوم به اصطلاح سومشخص مفرد (غایب) و فاعلِ بیت است که در برابرِ «منِ» گویندۀ بیت در مصراعِ اول قرار دارد و باعثِ آمدنِ «من/ گوینده» از فردوس برین در این دیرِ خرابآباد شده است؛ بنابراین اگر «من» در مصراع اول خودِ حضرت آدم یا روح بشر باشد، منطقِ نحوی و معناییِ بیت نادرست خواهد بود؛ چون آدم نمیتواند هم فاعل و هم مفعولِ بیت باشد و بگوید من (آدم یا روح) مانند فرشتگان در بهشت بودم و آدمْ من (آدم/ روح انسان) را به جهان آورد؛ بلکه گویندۀ مصراع نخست (من) کسی دیگر (اولشخص مفرد) و فاعلِ مصراعِ دوم، سومشخص مفرد است و با یکدیگر تفاوت دارند.
«من» به معنای فرزندان حضرت آدم و نوعِ انسان نیز به این دلیل درست نیست که ابنای بشر در زمان آدم (ع) نازاده و در عالمِ ذرّ 6بودند نه در فردوسِ برین ـ که بنابر بیشترِ روایتها مکانِ عالم ذرّ نبوده است ـ و فقط آدم (ع) و حوّا در بهشت اقامت داشتند؛ درنتیجه این تفسیر که فرزندان آدم (نوع انسان) بگویند ما در بهشت بودیم و پدرمان حضرت آدم با رفتارِ منجر به اخراجش از جنّت، ما را نیز با خود به این جهانِ خاکی آورد، با روایات و معتقداتِ دینیِ مربوط به خلقت منطبق نیست و چنانکه گفتیم فرزندان آدم فردوسنشین نبودند و همه در جهان خاکی (دیرِ خرابآباد) و پس از آمدنِ آدم (ع) و حوّا به این دنیا زاده میشوند.
حافظ واژه یا نامِ «آدم» را بهجز در این بیت، سیزده بارِ دیگر هم استفاده کرده و تقریباً در همۀ آنها به ماجرای خلقت او، سجدهکردن ملایک و راندهشدن آدم و حوّا از بهشت و هبوط در زمین توجه داشته است. در همۀ این موارد ساختارِ دستوری، معنای لغوی و اشاراتِ تلمیحیِ ابیات کاملاً روشن است و فقط بیتِ منظور ازنظر فعلی که «آدم» در آن انجام میدهد با بیتهای دیگر متفاوت است. بدین معنی که در سایرِ بیتها که به روایتِ هبوطِ آدم از بهشت اشاره شده، فاعلْ حضرت آدم و نتیجۀ عمل نیز متوجهِ خودِ اوست؛ ولی در بیتِ «من ملک بودم و ...» گویندۀ دیگری (من) آدم را موجبِ اخراج خود از بهشت میداند؛ یعنی در اینجا برخلافِ شواهدِ دیگر، حضرت آدم سببِ وقوعِ فعلِ هبوط بر فرد دیگری غیر از خود اوست. برای دقت بیشتر و مقایسۀ بهتر، ابیاتی را میآوریم که حافظ در آنها به راندهشدن آدم از بهشت و فروافتادنش بر زمین اشاره کرده است؛ درنتیجه فرقِ معنا و موضوع و سبب و مسبّب آنها با بیتِ منظور آشکار میشود:
|
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند |
|
آدم بهشت روضۀ دارالسلام را |
||||
|
نه من از پردۀ تقوی به درافتادم و بس |
|
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت |
||||
|
من آدم بهشتیام امّا در این سفر |
|
حالی اسیر عشق جوانان مهوشم |
||||
|
پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت |
|
من چرا مُلک جهان را به جوی نفروشم |
||||
|
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد |
|
ما را چگونه زیبد دعویّ بیگناهی |
||||
|
هش دار که گر وسوسۀ عقل کنی گوش |
|
آدمصفت از روضۀ رضوان به در آیی
|
||||
بیتِ «من ملک بودم و ...» زمانی ممکن بود وصف حالِ آدم یا نوعِ انسان انگاشته شود که مثلاً چنین ساختار و ترتیبِ مفروضی داشت:
|
من آدم/ بشر بودم و فردوس برین جایم بود |
|
ملک آورد در این دیر خرابآبادم |
یادآور میشود که ضبط بیت در همۀ نسخههای معتبرِ دیوان حافظ یکسان است (رک: نیساری، 1386، ج 2: 1049) و احیاناً بهجای «ملک» صورتِ دیگری نیامده که توجهانگیز باشد. 7
غرابت کاربرد «ملک» برای «من» ـ با تفسیرهای متداول ـ و ساخت دستوری بیتْ نظر شماری از شارحان دیوان حافظ را نیز جلب کرده است. غیر از کسانی که خواستهاند «من ملک بودم» را در قالبِ تشبیه و مقایسۀ آدم (ع) یا نوعِ انسان با فرشته توجیه کنند، استاد خرمشاهی در توضیح این پرسش یا ابهام که چگونه در این بیت «من» به معنایِ فرزندان حضرت آدم ـ که در زمانِ راندهشدنِ پدرشان از بهشت هنوز نبودند ـ از رفتار پدر شِکوِه میکنند و چرا حافظ آنها را «ملک» خوانده است، چنین مینویسد: «البتّه آدم در زمانی که در بهشت بود هنوز زاد و ذریّهای نداشت و ذریّۀ او هم «ملک» نبود ولی حافظ طبق تخیّل شاعرانه و سنّت عرفانی برای ذریّۀ هنوز به وجود نیامدۀ آدم وجود ذرّی ... یا علمی (ثبوت و حضور در علم خداوند) یا بهصورت اعیان ثابته قائل شده است» (خرمشاهی، 1375، ج 2: 925).
نگارنده بسیار بعید میداند که اگر منظور حافظ ـ با آن پشتوانۀ غنیِ فرهنگی و تسلّطهای خیرهکنندۀ زبانی و شعری ـ از «من» در مصراع نخستِ بیتِ منظور حضرت آدم، ابنای بشر (نوعِ انسان) یا روح پیش از زندانیشدن در قالبِ جسم بود، آن را با واژۀ «ملک» و در این ساخت نحوی بیان میکرد؛ بلکه به استنادِ دو قرینه (مانعِ معنایی و دستوری) که اشاره شد احتمال میدهد که خواجه در این بیت به ماجرای سجدهنکردنِ ابلیس بر حضرت آدم و طردشدن او از بهشت بهسبب سرپیچی از این فرمان خداوند توجه کرده و گویندۀ بیت (منِ مصراع اول) ابلیس است. روایتِ مشهورِ پرهیزِ ابلیس از سجده بر آدم (ع) مستند بر آیاتی از قرآن کریم است. برای نمونه «و لَقَد خَلَقناکُم ثُمَّ صَوَّرناکُم ثُمّ قُلنا لِلملائکهِ اسجُدوا لِآدَمَ فَسَجَدوا اِلّا ابلیس لَم یَکُن مِن السّاجِدین/ قالَ ما مَنَعَکَ اَلّا تَسجُدَ اِذ اَمَرتُکَ قالَ اَنا خَیرٌ مِنهُ خَلَقتَنی مِن نارٍ و خَلَقتَهُ مِن طینٍ/ قالَ فَاهبِط مِنها فما یکون لَکَ اَن تَتَکَبَّرَ فیها فاخرُج اِنّکَ مِن الصّاغرین» (اعراف: 11‑13 و نیز رک: حجر: 30‑35؛ ص: 71‑85).
پیش از تبیین و توضیحِ بیشترِ این گمان که شاید بیتِ «من ملک بودم و ...» زبانِ حالِ ابلیس است، حتماً باید به این نکتۀ بسیار مهم و جالب اشاره کرد که احتمالاً حجتالاسلام نیّر تبریزی (1247‑1312 ق) نیز این بیتِ حافظ را از زبان ابلیس میدانسته است. البته او یکبار غزلِ «فاش میگویم و از گفتۀ خود دلشادم ...» را در قالبِ مسمّطی تضمین کرده است که در ادامۀ مقاله به آن اشاره خواهیم کرد؛ در آنجا گویا «منِ» بیتِ «من ملک بودم و ...» را «روحِ» انسان قبل از اسارت در پیکر خاکی انگاشته است؛ ولی در غزلی که به استقبال از این غزل حافظ سروده است، به بیتِ منظور بهنوعی توجه داشته و آن را با دو بیتِ دیگر در محورِ عمودیِ شعرش آورده است که نشان میدهد به احتمال فراوان «من» را در آن بیتِ خواجۀ شیراز «ابلیس» شناخته است. مطلعِ غزلِ نیّر این است:
|
میبنالم که به سر وقت رسد صیّادم |
|
نه من از تنگیِ دام است که در فریادم 8 |
سپس در ابیاتِ 8 تا 10 گفته است:
|
گِلِه از آدمِ خاکی نه طریق ادب است |
|
گرچه آورد در این دیر خرابآبادم |
|
لطف سلطان ازل خواست که از سجدۀ خاک |
|
بار این نخوتِ بیهوده دهد بر بادم |
|
نخورم غم که برد باز بدان گلشنِ قدس |
|
علّت نخوت و مستی چو ز سر بنهادم
|
مصراع دومِ بیتِ نخست دقیقاً برگرفته از مصراعِ دومِ بیت حافظ (آدم آورد در این دیر خرابآبادم) است و بیتِ بعدی که به سجدهنکردن بر آدم خاکی بهسببِ نخوت اشاره کرده است، هیچ تردیدی بر جای نمیگذارد که گویندۀ ابیات ابلیس است و نیّر در بیت حافظ «منِ» آن را که آدم او را در این دیرِ خرابآباد آورده، ابلیس دانسته است و این استنباط را چنین در غزل خود پرورده و پیروی کرده است. برای توجهِ بیشتر یکبار دیگر سه بیتِ نیّر را مرور میکنیم: ابلیس میگوید هرچند آدم باعثِ هبوط او در این دنیا شد، نباید از وی گله کند؛ زیرا خواستِ خداوند این بود که او گرفتارِ نخوتِ بیهوده شود و از سجده بر آدمِ خاکی سر باز زند. با این حال امیدوار است که پس از فرونهادنِ غرور، لطفِ الهی دوباره او را به گلشن قدس (آسمان و فردوسِ برین) ـ که از آنجا رانده شده است ـ بازخواهد گرداند.
نیّر معروف به حجّتالاسلام تبریزی تحصیلات دینی داشت و به سه زبانِ فارسی و ترکی و عربی شعر میگفت و در مرثیهسرایی نامدار بود (دربارۀ او رک: مصاحب (سرپرست)، 1387، ج 3: 3094). دریافتِ او از بیتِ «من ملک بودم و ...» ـ گرچه به صورتِ شرح یا یادداشت نیست و از دقت در یکی از غزلیاتِ استقبالیِ او برمیآید ـ در جایگاه نخستین تفسیرِ ابلیسیّه از این بیت حافظ بسیار مهم است و فضلِ تقدّم هوشیارانۀ او را در این بحث محفوظ میدارد. بهسبب تأخّرِ زمان زندگی و تا حدودی گمنامبودنِ نیّر تبریزی و دیوانش هیچیک از مفسّران و محقّقانِ شعر حافظ تاکنون به این نکتۀ جالب توجهی نشان ندادهاند.
برای توضیح دقیقتر تفسیر پیشنهادی برای بیتِ حافظ ـ که گفتیم احتمالاً از زبان ابلیس است ـ باید آن را به سه بخش، تفکیک و در ارتباط با ابلیس و ویژگیها و مسائلِ او در متونِ ادبی، دینی، تاریخی و تفسیری بررسی کرد.
الف) من ملک بودم
ابلیس در آیهای از قرآن مجید «جن» دانسته شده است: «وَ اِذ قُلنا لِلملائکهِ اسجُدوا لِآدَمَ فَسجَدوا اِلّا اِبلیسَ کانَ مِن الجِّنِ ...» (کهف: 50)؛ اما در آیاتی مانند «قُلنا لِلملائکهِ اسجُدوا لِآدَمَ فَسَجَدوا اِلّا ابلیس» و «فَسَجَدَ الملائکهُ کُلُّهُم اجمعون اِلّا ابلیس» که در سورههای مختلف تکرار شده است، ابلیس جزوِ فرشتگان معرفی میشود و با حرف «الّا» در سجدهنکردن از آنها استثنا شده است. همین برداشتِ دوگانه از آیاتِ قرآن موجب شده است بین مفسّران و مولّفان متون دینی و تاریخی دربارۀ فرشته و جنبودن ابلیس اختلاف نظر و بحثهایی پیش آید (برای آگاهیِ کامل دربارۀ این آرا و مُباحثات، رک: آون، 1390: 88‑101؛ حجّتی، 1372: 72‑131؛ زریاب خویی، 1383: 594؛ سجّادی، 1383: 597؛ کمپانی زارع، 1390: 46‑50؛ ونسینک و گاردت، 1354: 379 و 380؛ Algar,1996: 656-657).
فخر رازی در تفسیر مفاتیحالغیب (پایانِ تألیف: ظاهراً 603 ق) نوشته است که بعضی از متکلّمان، بهویژه معتزلیان، ابلیس را از ملایک نمیدانند؛ اما بیشترِ فقها معتقدند که او فرشته بوده است (رک: رازی، 1420، ج 2: 428). برخی مفسران هم در تأییدِ فرشتهبودن ابلیس و توضیح اینکه چرا او در آیهای «جن» معرفی شده است، اشاره کردهاند که احتمالاً جن نوعی از ملایک است (رک: زریاب خویی، 1383: 594). امام علی (ع) هم در خطبۀ قاصعه ابلیس را «ملک» نامیده و اخراج او از بهشت را متذکّر شدهاند: «... ما کانَ اللهُ سُبحانَهُ لَیُدخِلَ الجنّهَ بَشَراً بِاَمرٍ اَخرَجَ بِه مِنها مَلَکاَ» (نهجالبلاغه، 1379: 211). جالب اینکه در سنّت مسیحی نیز ابلیس از فرشتگان و راندۀ درگاهِ خداوندی است (رک: هاکس، 1383: 545 و 546). در متونِ عرفانی و شعریِ ادب فارسی هم ابلیس عموماً از «ملایک» دانسته شده است نه «اجنّه». برای نمونه در مرصادالعباد ـ که جزوِ منابعِ استفادۀ حافظ هم بوده است ـ چنین میخوانیم: «پس سرِ ابلیس پرتلبیس بربستند که از میان جمله ملایکه گستاخی کرد و بیاجازت به کارخانۀ غیب در رفت» (رازی، 1374: 87). در بیتی از غزل زیبایی که از زبان ابلیس است و در دیوان سنایی و خاقانی آمده است ـ ولی چنانکه در دنبالۀ مقاله اشاره خواهد شد از هیچیک از این دو شاعر نیست ـ ابلیس خود میگوید در آسمان مهتر فرشتگان بود:
|
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود |
|
عرش مجید جاه مرا آستانه بود
|
در داستانِ «بیدارکردن ابلیس معاویه را برای نماز و گفتوگوی این دو» در مثنوی، باز ابلیس آشکارا خود را فرشته معرفی میکند:
|
گفت ما اوّل فرشته بودهایم |
|
راه طاعت را به جان پیمودهایم
|
صائب هم گفته است:
|
زاهد از طاعت به راز عشق محرم کی شود؟ |
|
من گرفتم شد ملک ابلیس آدم کی شود؟
|
با توجه به فرشته دانستهشدن ابلیس در سنّت ادبی ایران و اشارۀ مرصادالعباد ـ که حافظ در بخشِ اعظمی از مضمونسازیهای خود از ماجرای آفرینشِ آدم (ع) و موضوعاتِ مربوط، به آن کتاب نظر داشته است ـ میتوانیم بپذیریم که خواجۀ شیراز هم «ابلیس» را از ملائکه میدانسته و به همین سبب در بخش نخستِ بیت منظور با تفسیرِ پیشنهادی از زبان او گفته است: «من ملک بودم». در اینجا کاربردِ ظریف و درستِ فعلِ ماضیِ «بودم» بر ماهیّت و مقامِ فرشتگیِ ابلیس پیش از خلقت آدم و فرمان سجدۀ ملایک بر او اشاره دارد؛ زیرا پس از این ماجرا ابلیس، هم از بهشت رانده میشود و هم چنانکه در گزارش بعضی مآخذ میبینیم از اصل و صورتِ مَلَکی به در میآید و از عزازیلی به ابلیسی و شیطانی دگرگون میشود. بلعمی نوشته است چون ابلیس خویشتن را از آدم (ع) برتر دانست و از سجده سر پیچید «خدای تعالی ... او را ... از حد و صورت فرشتگی بیرون آورد و به صورت ابلیس برد و او اندر فریشتگی نیکو صورتی بود و نام او عزازیل بود. آن نام و صورت فریشتگان از وی بیفکند و او را ابلیس نام کرد» (بلعمی، 1385: 48). مصراعِ «گفت ما اوّل فرشته بودهایم» در مثنوی نیز مبتنی بر همین موضوع و دقیقاً معادلِ «من ملک بودمِ» حافظ از زبان ابلیس است.
ب) فردوسِ برین جایم بود
ابلیس پیش از آزمونِ سجده بر آدم (ع)، در بهشت و ملکوتِ آسمان ساکن بود. این موضوع از قرآن مجید دریافت میشود؛ در سورۀ اعراف (آیۀ 13) پس از ذکرِ خلقتِ آدم و سرپیچی ابلیس از سجده بر او چنین میفرماید: «فَاهبِط مِنها فَما یَکونُ لَکَ اَن تَتَکَبَّرِ فیها». مرجعِ ضمیرِ «ها» در «مِنها» و «فیها» جنّت یا سماست؛ یعنی ابلیس در بهشت و آسمان بود و با فرمانِ «اِهبِط» از آنجا رانده میشود و هبوط میکند. میبدی این نکته را در آیۀ نامبرده چنین توضیح داده است: «قالَ فَاهبِط مِنها یعنی مِن الجنّه. قیلَ مِن السَّماء. فَما یَکونُ لَکَ اَن تَتَکبّرا فیها یعنی فی الجَنّه. معنی آن است که از بهشت بیرون شو و از آسمان به زیر شو. آن کس که برتری جوید و فرمان را مخالف بود وی را نرسد و نسزد که در بهشت نشیند» (میبدی، 1371، ج 3: 567).
اقامت ابلیس در بهشت یا آسمان به استنادِ قرآن مجید بعدها در شماری از منابعِ تفسیری و تاریخی و دینی و ادبی به صورتهای مختلف تکرار و تأکید شده است؛ ازجمله در ترجمۀ تفسیر طبری چنین آمده است: «اما سبب آمدن ابلیس بزمین آن بود که خداوند عزّوجلّ او را یکچند خازن بهشت کرده بود. پس او را مهتر کرد بر فریشتگان آسمان و به هر آسمان خدای عزّوجلّ را سجده کرده بود هزار سال» (ترجمۀ تفسیر طبری، 1393، ج 1: 45). تعابیرِ «خازن بهشت» و «سلطان آسمان» برای ابلیس در بعضی متون مبتنی بر همین موضوع است (برای نمونه رک: طبری، 1387، ج 1: 81 و 82؛ میبدی، 1371، ج 1: 133؛ نیشابوری، 1386: 6). در شعر فارسی نیز به این نکته توجه شده است؛ مثلاً خودِ ابلیس در غزلی که از زبان اوست به حضور در آسمان و اقامت در «خلد برین» (معادلِ «فردوس برین» در بیت حافظ) اشاره میکند:
|
بودم معلّم ملکوت اندر آسمان |
|
امیّد من به خلد برین جاودانه بود
|
در مقالۀ «رفتن سالکِ فکرت پیش ابلیس» در مصیبتنامه، سالک پس از یادآوری عباداتِ هفتصد هزار سالۀ ابلیس در آسمانها به او میگوید:
|
در بهشت عدن بودی اوستاد |
|
کار تو با قعر دوزخ اوفتاد
|
ابلیس بار دیگر خود در گفتوگو با معاویه در روایت مثنوی، عرشنشینی خود را به یاد میآورد:
|
سالکان راه را محرم بُدیم |
|
ساکنان عرش را همدم بُدیم
|
بر این اساس «فردوس برین جایم بود» در بیتِ حافظ و از زبان ابلیس به سکونتِ او در بهشتِ برین، پیش از سجدهنکردن بر حضرت آدم اشاره دارد.
ج) آدم آورد در این دیرِ خرابآبادم
چنانکه در آیۀ سیزدهمِ سورۀ اعراف مشاهده شد، ابلیس پس از خودداری از سجده بر آدم (ع) با خطابِ «فَاهبِط» از بهشتِ برین و آسمانِ اعلی اخراج و به زمین افکنده میشود. در اخبارالزمان میخوانیم: «رخ برتافتن او از کرنش در برابر آدم ... سبب سختترین و زشتترین هبوط شد» (مسعودی، 1371: 31). در برخی از منابع، دلیلِ هبوط ابلیس با تعبیرِ «ازبهر آدم» ذکر شده است: «ابلیس گفت الهی چون مرا ازبهر آدم به لعنت کردی و از بهشت محروم گردانیدی» (البوشنجی، 1384: 101). «فَلمّا فَرَغَ مِن اِبلیسَ و مُعاتَبَتَهُ ... اَخرَجَهُ مِن الجنّه ... نَزَلَ ابلیسُ مُختَصَراً ... وَ لَمّا نَزَلَ قالَ یا رَبِّ اَخرَجتَنی مِن الجَنّهِ مِن اَجلِ آدَمَ» (ابناثیر، 1385، ج 1: 29 و 30)؛ و این نوشتۀ زیبای سمعانی که «یک کسی بود در عهد آدم که ... خود هرچند که معلّم فریشتگان بود و مقدّم ایشان بود ... از کمال حشمت آدم بود که آن لعین را در خارستان قهری افکند که هرگز گُل لطفی به مشامش نداشتند» (سمعانی، 1384: 287). مصراعِ «آدم آورد در این دیر خرابآبادم» در شعر حافظ معادل همین «ازبهرِ آدم» است و چون در اصل سجدهنکردن ابلیس بر حضرت آدم سببِ راندهشدنش از بهشت و آسمانها و افتادن در جهانِ خاکی شد، او در بیتِ خواجۀ شیراز آدم را موجبِ هبوطِ خود از «فردوسِ برین» در «این دیر خرابآباد» میداند.
در انجیل سن بارتولومی از حواریانِ حضرت عیسی (ع) ـ که ظاهراً در اواخرِ قرن چهارم و اوایلِ سدۀ پنجم میلادی تألیف شده است ـ شیطان همچون بیت حافظ، خود میگوید که چون از سجده بر آدم روی گرداند «خدا بر من خشم گرفت. فرمان داد دریچههای آسمانها را بازکردند و مرا بدینجا درانداخت» (رک: آون، 1390: 152). مضمونِ سقوط ابلیس از بهشت یا آسمان بر زمین پس از نافرمانی، باز در شعر فارسی دیده میشود؛ ازجمله در انتهانامۀ سلطان ولد پسر مولوی چنین آمده است:
|
نی که بود ابلیس دایم بر فلک |
|
در ثنا و حمد استاد فلک |
|
طالب حق بود پیوسته ز جان |
|
با ملایک بر فراز آسمان |
|
چون که آدم را نکرد از جان سجود |
|
سر کشید از امر و فرمان ودود |
|
مر ورا حق کرد لعنت زین سبب |
|
تا که گشت او سرنگون از قهر رب |
|
از فراز آسمان شد در زمین |
|
تا موبّد ماند مردود و لعین
|
این بیت نیز از نسیمی است:
|
ابلیس چو پیچید سر از سجدۀ رویت |
|
مردودِ خدا گشت و ز جنّات برآمد
|
براساس این توضیحات و شواهد، معنای بیتِ «من ملک بودم و ...» که احتمالاً زبان حال ابلیس مهجور است، چنین خواهد بود: (ابلیس میگوید) من (در اصل) فرشته بودم و در بهشتِ برین جای داشتم و آدم (که من بر او سجده نکردم) باعث شد (خداوند به مکافاتِ این کار مرا از آنجا (فردوسِ برین) اخراج کند) در این جهان (ویرانسرایِ بهظاهر آباد) هبوط کنم.
همانگونه که گفتیم حافظ با مجموعۀ تلمیحات و اشاراتِ مربوط به داستان آفرینش حضرت آدم (ع) مضامینِ متنوعی در شعر خود ساخته و بیت نامبرده با تفسیرِ پیشنهادی نیز جزوِ همین دسته از تلمیحات و مضمونهای اوست. دیگر اینکه محققان در ابیاتِ دیگری از حافظ نیز نشانههایی از حضورِ بینام و پوشیدۀ «ابلیس» را یافتهاند و از همین روی اصلاً نامحتمل نیست که در بیتِ نامبرده نیز به ابلیس اشاره شده باشد. به نظر استاد هاشم جاوید در بیتِ:
|
به هوش باش که هنگام باد استغنا |
|
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
|
حافظ به روایتِ سجدهنکردنِ ابلیس بر آدم (ع) به پشتوانۀ طاعاتِ چند هزار سالۀ خود نظر داشته و منظور از «باد استغنا» بینیازی خداوند از عبادتهای فرشتگانی مانند ابلیس است (رک: جاوید، 1377: 32 و 33). در بیتِ:
|
مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز |
|
دستِ غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد
|
بعضی شارحان و محققانْ «مدّعی» را با توجه به گزارشِ آفرینشِ آدم (ع) در مرصادالعباد، ابلیس دانستهاند (رک: مجتبایی، 1386: 245‑247). 9
نکتۀ تطبیقیِ جالب این است که در کتاب زندگی آدم و حوّا ـ که در نسخۀ یونانیِ اثر به نام مکاشفۀ موسی نیز مشهور است و از آثارِ مجعولِ یهودی (تألیفشده در قرن اول میلادی) به شمار میآید ـ ابلیس با جملاتی خطاب به حضرت آدم از او شکایت میکند که مفهوم آنها به بیتِ «من ملک بودم و ...» بسیار نزدیک و شبیه است: «شیطان (دیابولوس) پاسخ داد: آدم چه میگویی؟ آیا بهخاطر تو نیست که من از آسمان به زمین فروافتادم؟ وقتی تو در وجود آمدی من از ساحت خداوند رانده شدم و از جمع فرشتگان اخراج ... به خاطر تو نبود که ما از منزل خویش طرد شدیم و به زمین فروافتادیم» (رک: آون، 1390: 149 و 150).
بیتِ «من ملک بودم و ...» با تفسیرِ پیشنهادی ـ که ابلیس به مقامِ بهشتی و فرشتگیِ خود اشاره و از حضرت آدم که مسبّب هبوط او بوده شکایت میکند ـ از نمودهایِ موضوعِ دفاع از ابلیس و ستایش او در سنّت عرفانی و ادبی ایران خواهد بود. بعضی از عارفان مسئلۀ دینی ـ قرآنیِ نافرمانیِ ابلیس از سجدهکردن بر حضرت آدم و راندگیِ او از بارگاهِ الهی را از منظری دیگر نگریستهاند. آنان با نگاهی عرفانی و عاشقانه ابلیسِ عصیانگر و اهریمنیِ اهل شریعت را دلدادهای پاکباخته و سرحلقۀ موّحدان معرفی کرده و در مقامِ دفاع و ستایش او برآمدهاند. صرفنظر از سخنان و آرایِ پراکندۀ صوفیۀ پیش از حلّاج، ظاهراً نخستین مدافع و مادحِ رسمیِ ابلیسْ منصور حلّاج در بخشی از کتاب طواسین است. به نظر او ابلیس یکتاپرستی بود که در برابرِ دو راهیِ انتخابِ امر یا ارادۀ الهی قرار گرفت. امر خداوند سجدهکردن فرشتگان بر آدم بود؛ اما ارادهاش این بود که نباید در برابر غیر خدا کُرنش کرد؛ بنابراین ابلیس به گمان خود ارادۀ الهی را بر امر او برگزید و ملعون و مطرود واقع شد. در منظومۀ جوهرالذات که گویا از آثار قرن نهم یا بعد از آن و سرودۀ یکی از ناظمانِ متخلّص به عطّار ـ غیر از عطّار نیشابوری معروف ـ است (در این باره رک: عطار، 1383 الف: 37 و 87 مقدمه) شخصی از حلّاج دربارۀ ابلیس سؤال میکند و او در پاسخی مبسوط، اندیشههای ابلیسستایانۀ خود را شرح میدهد. این گزارشِ منظوم از آرای حلّاج تا جایی که نگارنده بررسی کرده، مورد توجه پژوهشگرانِ موضوع ابلیسستایی در عرفان و ادب فارسی نبوده است؛ در اینجا به نقلِ یکیدو بیت از آن بسنده میشود:
|
یکی پرسید از منصور کابلیس |
|
که دانم هست اندر عینِ تلبیس |
|
... جوابش داد منصورِ گزیده |
|
که چون ابلیس نبود راز دیده |
|
... حقیقت عاشق چابکسوار است |
|
که او را در جهان این یادگار است |
|
... چنان در عشق محبوس و اسیر است |
|
که اندر طوق لعنت بینظیر است
|
بعد از حلّاج کسانی مانند سهل تستری، ابوسعید ابوالخیر، ابوالقاسم کرّگانی، ابوالحسن بستی و احمد غزّالی سخنان و نظریههایی دربارۀ ابلیس دارند که گاهی مغایر با شخصیّت شیطانی اوست. در این میان عینالقضات همدانی با تفصیل و تفسیری بیش از دیگران به ستایشِ ابلیس پرداخته و او را «یگانۀ وجود»، «سرور مهجوران»، «سرّ قَدَر»، «خال جمال ازلی»، «غیور مملکت» و «جوانمرد» خوانده است (برای آگاهیِ بیشتر دربارۀ دفاع از ابلیس در عرفان اسلامی و ادب فارسی رک: آون، 1390: 329‑439؛ کمپانی زارع، 1390: 78‑83، 88‑98، 101‑106، 111، 118 و 123؛ مجتبایی، 1383 ب: 600‑605؛ نیکلسون، 1358: 172‑201 تعلیقاتِ مترجم؛ Algar,1996: 656-661).
این برداشت که ابلیسِ مَلَکْ عاشقی راستین بود که نخواست در برابرِ کسی جز خداوند نماز برد و به جرم عشق خود از فردوس و آسمانها و مقامِ فرشتگی طرد شد، در ادبِ منثور و منظومِ فارسی مضمونی را به وجود آورده است که طبق آن ابلیس از سوابقِ قُدسی و مَلَکی خود سخن میگوید و از دردِ فراقِ معشوق ازلی مینالد که او را لعن و ملامت کرده است. این موضوعِ مکرر که میتوان آن را «زبان حال ابلیس» نامید از بنمایههای بحثِ ابلیسستایی در عرفان اسلامی و ادبیات فارسی است و چون بیت حافظ نیز با گزارشِ پیشنهادی از شواهدِ این مضمون ـ هرچند بسیار کوتاه و در یک بیت ـ است، در این بخش از مقاله به ذکر برخی از مهمترین نمونههای آن میپردازیم تا چند و چونِ وصفِ احوالِ ابلیسِ مَلَک از بیان خود وی در متون ایرانی روشن و با گفتۀ حافظ مقایسه شود.
در تذکرةالاولیا در سرگذشتِ ابوالحسین نوری چنین آمده است: «نقل است که نوری با یکی نشسته بود و هر دو زار میگریستند. چون آن کس برفت نوری روی به یاران کرد و گفت دانستید که این شخص که بود؟ گفت ابلیس بود و حکایت خدمات خود میکرد و افسانۀ روزگار خود میگفت و از درد فراق مینالید و چنین که دیدید میگریست و من نیز گریستم» (عطار، 1383 ب: 409).
دلانگیزترین و مشهورترین زبان حالِ ابلیس در ادب فارسی غزلی است که در دیوانهای سنایی (رک: سنایی، 1388: 871 و 872) و خاقانی (رک: خاقانی، 1378: 616) آمده است؛ ولی چنانکه دکتر شفیعیکدکنی نشان دادهاند از هیچیک از این دو شاعر نیست و برپایۀ جُنگِ لالا اسماعیل (کتابتِ 741 و 742 ق) از گویندهای با تخلّصِ حقّانی (از قرونِ 5 و 6 ق) است (رک: شفیعیکدکنی، 1387: 207؛ عطّار، 1386 الف: 479 تعلیقات؛ همان، 1386 ب: 364 و 365 تعلیقات). ابلیس در این غزلِ مخیّل میگوید:
|
با او دلم به مهر و مودّت یگانه بود |
|
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود |
|
بر درگهم ز جمعِ فرشته سپاه بود |
|
عرش مجید جاه مرا آستانه بود |
|
در راه من نهاد دامِ مکر خویش |
|
آدم میانِ حلقۀ آن دام، دانه بود |
|
میخواست تا نشانۀ لعنت کند مرا |
|
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود |
|
بودم معلّم ملکوت اندر آسمان |
|
امّید من به خُلدِ برین جاودانه بود |
|
هفتصد هزار سال به طاعت ببودهام |
|
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود |
|
در لوح خواندهام که یکی لعنتی شود |
|
بودم گمان به هر کس و بر خود گمانه بود |
|
آدم ز خاک بود من از نور پاک او |
|
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود |
|
گفتند مالکان که نکردی تو سجدهای |
|
چون کردمی که با مَنَش این در میانه بود |
|
جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن |
|
کاین بیت بهرِ بینشِ اهل زمانه بود |
|
دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید |
|
صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود |
|
ای عاقلانِ عشق مرا هم گناه نیست |
|
ره یافتن به جانبشان بی رضا نه بود
|
چهار بیتِ آغازینِ این غزل با چند اختلاف جزئی در ضبط و بدون نام شاعر از زبان ابلیس در کتاب هزار حکایت صوفیان هم آمده است. این کتاب احتمالاً در ناحیۀ خراسان و بین سالهای 491‑673 هجری (بنابر گمان دکتر شفیعیکدکنی میانِ 550‑600 ق) تألیف شده است (رک: هزار حکایت صوفیان، 1389، ج 1: 20‑23 مقدمه). در این متن حکایتی از دیدار ذوالنون مصری با ابلیس آمده است که در آن ابلیس بهسبب اخراج از بارگاه حق چنان میگرید که از اشک او چشمه جاری میشود. چون این روایت هم از نمونههای زبان حال منثور ابلیس در آثار فارسی است، سطوری از آن با چهار بیتِ آن غزل ذکر میشود: «... ذوالنون گفت ای عزازیل این زاری و گریه چیست؟ گفت اندر همه عالم به گریه از من سزاوارتر کسی نیست که از مقام وفاق در دایرۀ نفاق افتادم و از سرای وصلت به سیلی لعنت بیرون کرد. گناه من همین بود که گفتم جز تو کسی را سجده نکنم. ذوالنون گفت ای بدبخت چرا آدم را سجده نکردی؟ گفت یا ذوالنون او را در باب من عنایت نبود و الّا آدم خود بهانه بود. این بگفت و آهی بکرد گفت:
|
با او دلم به عهد مودّت یگانه بود |
|
سیمرغ مهر را دل من آشیانه بود |
|
بر درگهم ز خیل ملائک سپاه بود |
|
عرش مجید خان مرا آستانه بود |
|
بر راه من نهاد همی دام مکر خویش |
|
آدم میان حلقۀ آن دام دانه بود |
|
میخواست تا نشانۀ لعنت کند مرا |
|
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود» |
(هزار حکایت صوفیان، 1389، ج 1: 440 و 441)
نگارنده دور نمیداند که شاید حافظ با این غزلِ نگارین آشنا بوده و بدان توجه کرده است؛ چنانکه گویی مفهوم و مضامینِ آن را با استادی و ایجازِ هنرمندانۀ خاص خود در بیتِ «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ...» خلاصه کرده و گنجانیده است.
در مصیبتنامۀ عطار، ابلیس دو بار به تقریرِ احوالِ قُرب و فراق خود میپردازد. نخست در مقالۀ «رفتن سالکِ فکرت پیش ابلیس» که پس از سرزنشکردن سالک او را:
|
زین سخن ابلیس در خون اوفتاد |
|
آتشش از سینه بیرون اوفتاد |
|
گفت اوّل صد هزاران سال من |
|
خوردهام این جام مالامال من |
|
تا به آخر جام کردم سرنگون |
|
دُردِ لعنت آمد از زیرش برون |
|
در دو عالم نیست از سر تا به پای |
|
هیچ جایی تا نکردم سجده جای |
|
بس که بر ابلیس لعنت کردمی |
|
خویشتن را شکر نعمت کردمی |
|
من چه دانستم که این بد میکنم |
|
روز تا شب لعنت خود میکنم |
|
ناگهی سیلاب محنت در رسید |
|
پس شبیخونی ز لعنت در رسید |
|
صد هزاران ساله اعمالم که بود |
|
در عزازیلی پر و بالم که بود |
|
جمله را سیلاب لعنت پیش کرد |
|
تا مرا هم مسخ و هم بیخویش کرد |
|
لاجرم ملعون و نافرمان شدم |
|
گر فرشته بودهام شیطان شدم |
|
آنکه اوّل حور را همخوابه کرد |
|
این زمانش دیو در گرمابه کرد |
|
پای تا سر عین حسرت گشتهام |
|
در همه آفاق عبرت گشتهام |
(عطار، 1386 الف: 333 و 334/ ب 4637‑4648)
بارِ دوم هم در حکایتِ بار یافتن ابلیس به محضر پیامبر اسلام (ص) و گفتوگو با ایشان است که به پیامبر (ص) عرض میکند در هنگام معراج:
|
گفت دیدی بر چپِ عرشِ اله |
|
وادیی منکر بیابانی سیاه؟ |
|
گفت دیدم دور بود از راه من |
|
گفت بود آن دشت، مجلسگاه من |
|
گفت دیدی آن عَلَم را سرنگون؟ |
|
آن عَلَم آنِ من است ای رهنمون |
|
گفت دیدی منبرِ بشکسته را؟ |
|
حق نهاده بود این دلخسته را |
|
منبرم آن بود مجلس گفتمی |
|
خویش را زر خلق را مس گفتمی |
|
از ملایک هفتصد ره صد هزار |
|
زیر آن منبر گرفتندی قرار |
|
من روایت از خدا میکردمی |
|
یکبهیک را آشنا میکردمی |
|
من چه دانستم که بیگانه منم |
|
عاقل ایشاناند دیبانه منم |
|
ظن چنان بردم که هستم دولتی |
|
بیخبر بودم ز طوق لعنتی |
(همان: 336 و 337/ ب 4710‑4718)
نمونۀ زیبای دیگر برای زبان حالِ عاشقانۀ ابلیس در شعر فارسی شمّهای است که او در مثنوی پس از بیدارکردن معاویه برای نماز میگوید و در اینجا چند بیتِ منتخب از آن را میآوریم:
|
گفت ما اوّل فرشته بودهایم |
|
راه طاعت را به جان پیمودهایم |
|
سالکان راه را محرم بُدیم |
|
سالکان عرش را همدم بُدیم |
|
پیشۀ اوّل کجا از دل رود؟ |
|
مهر اوّل کی ز دل بیرون شود؟ |
|
... ناف ما بر مِهر او ببریدهاند |
|
عشق او در جان ما کاریدهاند |
|
... ای بسا کز وی نوازش دیدهایم |
|
در گلستان رضا گردیدهایم |
|
بر سر ما دستِ رحمت مینهاد |
|
چشمههای لطف از ما میگشاد |
|
... گر عتابی کرد دریای کرم |
|
بسته کی گردند درهای کرم؟ |
|
... چند روزی که ز پیشم رانده است |
|
چشم من در روی خوبش مانده است |
|
... ترک سجده از حسد گیرم که بود |
|
آن حسد از عشق خیزد نه جحود |
|
... آن یکی بازی که بُد من باختم |
|
خویشتن را در بلا انداختم |
|
در بلا هم میچشم لذّات او |
|
ماتِ اویم ماتِ اویم ماتِ او |
(مولوی، 1378، د 2: 283 و 284)
در کتاب تفلیس ابلیس یا القول النفیس فی تفلیس ابلیس نوشتۀ ابومحمد عزالدین بن غانم (وفات: 678 ق) که در بردارندۀ مناظرۀ خیالیِ ابنغانم با ابلیس است 10گفتارِ مفصلی از زبان ابلیس آمده است که در آن او به سوابق و شهرتِ خود در عبادت و عشقِ الهی و برگزیدگی در میانِ فرشتگان و سپس اخراج از عالم بالا و خشنودیش به قُرب خداوند و رقابت با موحّدان اشاره میکند که خواندنی است؛ چند سطر از آن را نقل میکنیم: «آیا میپنداری از بندگان خدا کسی از من عابدتر است؟ ... خدای به من گفت جز من را سجده کن. گفتم جز تو وجود ندارد. گفت لعنت بر تو باد. گفتم زیانی ندارد ... سرورم هرکه تو را یکبار در مدّت عمرش شناخت یا در روزگاران لحظاتی با تو خلوت کرد ... بر وی لازم است که بر خود ببالد و افتخار کند. چگونه است که با تو عمرها گذراندم و با حبّ تو آثار و بقایای حیات را آباد کردم ... پس نخست چنین خواست که من محاسن و خوبیها را در ملأ اعلی به فرشتگان بیاموزم و افلاک را برای آنان بیارایم ... آنگاه مرا از عالم بالا به عالم فرودین آورد ... پس من در زمین و آسمان مشهورترین عرفا، معلّم علما، علّامۀ مشهور و شاهد درگاه حکمت حق هستم. پس چه کس در درگاه حق نزدیکتر از من است که نام و یادش مشهورتر از من باشد؟ شرف و برتریم برای آن بود که خدا مرا یاد کرد اگرچه مورد لعنتم قرار داد ... عشق وافر من غنیمت من است. من به قرب او و به مصاحبت مطیعانش خشنودم. با دوستدارانش در ذکر حق رقابت میکنم و در موهبت بیدریغ خدای متعال سهیمم» (رک: آون، 1390: 268‑272).
در منظومۀ جوهرالذات، پیری از ابلیس دربارۀ چگونگیِ حال و کار او میپرسد و ابلیس پاسخ بسیار مفصلی بیان میکند که باید متنِ کاملش را در آنجا (عطار، 1371: 138‑151) خواند و نگارنده ندیده است که در مباحثِ مربوط به ابلیس در ادب فارسی به آن توجه شود: 11
|
منم آن جوهر ذات عیانی |
|
که دارم طوق لعنت رایگانی |
|
منم آن جوهر اسرار جانان |
|
که فعلم ظاهر است اسرار پنهان |
|
... خطاب دوست اندر اندرونم |
|
که میداند که من در شوق چونم |
|
... چو من در عشق کی آید پدیدار |
|
که لعنت را کند رحمت خریدار |
|
... به پنهان در میان انبیا من |
|
بسی بشنیدهام اسرارها من |
|
میان انبیا من راز گفتم |
|
حقیقت هم بدایشان باز گفتم |
|
... منم مفلس در این دنیا بمانده |
|
نمودم جمله در عقبی بمانده |
|
... ملامت میکشم در عشق دلدار |
|
نیندیشم دمی از لعنت یار
|
از شواهدِ متأخرترِ زبان حال ابلیس در ادبیات فارسی ابیاتی از جاویداننامۀ اقبال لاهوری هم باید ذکر شود که ابلبس بنابر همان بینش عرفانی «خواجۀ اهل فراق» خوانده شده و این چند بیت از قول او آمده است:
|
درگذشتم از سجود ای بیخبر |
|
ساز کردم ارغنونِ خیر و شر |
|
از وجود حق مرا منکر مگیر |
|
دیده بر باطن گشا ظاهر مگیر |
|
... من بلی در پردۀ لا گفتهام |
|
گفتۀ من خوشتر از ناگفتهام |
|
تا نصیب از درد آدم داشتم |
|
قهر یار از بهر او نگذاشتم |
|
شعلهها از کشتزار من دمید |
|
او ز مجبوری به مختاری رسید
|
ستایش ابلیس و دفاع از او با تفکرات اشعری مرتبط است و از حلّاج به بعد غالباً کسانی به این موضوع توجه نشان دادهاند که مذهبِ کلامیِ آنها اشعریگری یا همانندِ آن بوده است (در این باره رک: خادمعلما، 1367: 70‑81)؛ از همین روی اگر بپذیریم که در بیتِ «من ملک بودم و ...»، حافظ از زبان ابلیس سخن گفته است، شاید تمایلاتِ او به اشاعره (در این باره رک: خرّمشاهی، 1387: 133‑141؛ مرتضوی، 1384: 515‑542) در رویکرد مثبت و عاشقانهاش به ابلیس تأثیر داشته است. نکتۀ دیگر اینکه حافظ با عارفِ دلسوختۀ همدیارش، حلّاج، 12آشنا بوده و در سه بیت با احترام، به رازدانی و پاکباختگیِ او اشاره کرده است:
|
گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند |
|
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد |
||||
|
چو منصور از مراد آنان که بر دارند بردارند |
|
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند |
||||
|
حلّاج بر سرِ دار این نکته خوش سراید |
|
از شافعی نپرسند امثال این مسائل
|
||||
بنابراین بعید نیست که در نقشدادن به ابلیس در غزل خود و بیانِ فراقنامۀ او شاید به اندیشههای ابلیسستایانۀ حلّاج نیز ـ که نخستین مدافع و ستایندۀ رسمیِ ابلیس است ـ گوشۀ چشمی داشته است. 13
احتمالاً بعضی از حافظشناسان و حافظپژوهان و خوانندگان و علاقهمندانِ شعر حافظ، دربارۀ تفسیرِ بیتِ «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ...» به زبان حال ابلیس این اشکال را وارد کنند که در بیتهای دیگرِ غزلِ «فاش میگویم و از گفتۀ خود دلشادم ...» «من» و گویندۀ ابیات که حافظ از زبان او/ آنها سخن گفته است، کس یا کسان دیگری است و اگر بیت سوم (من ملک بودم و ...) را طبقِ معنای پیشنهادشده در این مقاله از قولِ ابلیس بدانیم، رابطۀ آن ازنظر محورِ طولی (عمودی) با بیتهای پیش و پس گسسته میشود و نمیتوان پذیرفت که من/ گویندۀ شرحِ فراق، ناگهان در اوایل غزل تغییر یابد.
برای پاسخ به این ایرادِ محتمل باید به دو نکتۀ مهم توجه کرد. نخست اینکه یکی از ویژگیهای غزل حافظ که از گذشته برای خوانندگان و مدقّقانِ شعر او معلوم بوده، اسقلالِ معنایی ـ مضمونیِ ابیاتِ بعضی از غزلیات او در زنجیرۀ طولیِ شعر است (در این باره رک: حمیدیان، 1390، ج 1: 461‑487؛ خرّمشاهی، 1387: 114‑123)؛ 14 یعنی گاهی در یک غزل، هر بیت برای خود معنای جداگانهای دارد و لزوماً با بیتهای قبل و بعد پیوندِ معنایی ندارد. مطابقِ بررسیهای آماری ـ بسامدی ظاهراً حدودِ پنجاه درصد غزلهای حافظ چنین تنوّعِ ساختاری و مفهومی دارد (در این باره رک: حمیدیان، 1390، ج 1: 479). بر همین پایه تغییر و تفاوتِ «من» یا گوینده در بیتِ «من ملک بودم و ...» با تفسیرِ پیشنهادی و استقلالِ ظاهریِ آن از بیتهای دیگرِ غزل از نمونههای این ویژگی سبکی حافظ است و نباید سببِ شگفتی و انتقاد شود. البته یکی از الگوهای تنوّعِ ساختاری ـ مضمونیِ غزلیات حافظ، توالیِ معانی و مضامینِ گوناگون اما متعلّق به یک زمینۀ موضوعیِ مشخص است (برای این ویژگی رک: همان، ج 1: 481) و چون مضمونِ چند بیتِ آغازینِ غزلِ «فاش میگویم ...» دربارۀ آفرینشِ آدم است، بیتِ سومِ آن (من ملک بودم و ...) هم حتی با تفسیرِ پیشنهادشده و از زبان ابلیس، مربوط به همین ماجرا و مضمون است و از این نظر نیز مغایرتی با سبکِ سخنِ خواجۀ شیراز ندارد.
نکتة دوم اینکه با تفسیرهای متداول و مقبول از بیتِ «من ملک بودم و ...» و با نادیده گرفتنِ تعددِ نظریّات دربارۀ «من/ گویندۀ» آن، باز گوینده و «منِ» همۀ بیتهای غزلِ «فاش میگویم ...» ثابت و واحد نیست؛ زیرا میتوان بیتِ اول را از زبانِ خود حافظ، بیت دوم را از قولِ روح انسان، ابیات سوم تا پنجم را زبان حالِ نوع انسان/ فرزندان آدم یا همان روحِ بیتِ دوم دانست؛ بیتهای سپسین نیز دوباره از زبانِ خودِ حافظ است. بهویژه بیتِ هشتم که مضمونِ آن نیز با مفاهیمِ عرفانیِ سایر ابیاتِ غزل تفاوت دارد. پس اختلاف و تنوّعِ «من»ها ویژگیِ این غزلِ فراقیِ حافظ است و نباید از این منظر به تغییرِ «منِ» بیت سومِ آن به ابلیس، خُرده گرفت.
به عقیدۀ نگارنده حتی میتوان یک گام فراتر گذاشت و با چشمپوشیِ موقّت از همۀ شروح و تفسیرهایِ پیشینِ این غزل و با خوانشِ مجدّدِ آن در چهارچوب/ بافتِ موضوع ابلیسستایی در ادب فارسی، غیر از بیت سوم، ابیاتِ اول تا پنجمِ شعر را هم به زبان حالِ ابلیس تأویل کرد. در بیتِ نخست، ابلیس خود را «بندۀ عشق» میداند و چنانکه گذشت ازنظرِ ستایندگان و مدافعانش او عاشق خداوند بود که بر آدم (ع) سجده نکرد. خود وی در مثنوی دلدادگیاش را با تعابیری مانند «عاشقانِ درگهِ وی بودهایم»، «ناف ما بر مِهر او ببریدهاند»، «آن حسد از عشق خیزد نه جحود» و ... بیان کرده است. در مصراعِ دومِ همان بیت، «آزادبودن از هر دو جهان بهسببِ بندگی عشق» نیز ممکن است به معنای لعن و بیبهرگیِ ابلیس در هر دو عالمِ ملکوت (بالا) و جهان خاکی پس از سجده ناکردنِ ناشی از عشقِ الهی باشد. «شرحِ دردِ فراق» در بیت دومِ غزل حافظ ممکن است به اندوه ابلیس از قهر و نفرین خداوند بر او و طرد از ملکوت اعلی (گلشن قُدس) مربوط باشد؛ بهویژه که استعارۀ «طائر» ذهن را بهسوی فرشتگانِ پروازکننده در عالم قدس میکشاند. با این تفسیر «دامگهِ حادثه» غیر از «جهان» به معنای واقعۀ خلقتِ آدم و دستورِ سجده بر او نیز ایهام خواهد داشت که چونان دامی ابلیس را گرفتار کرد و از گلشن قدس به زیر افکند. این مفهوم که ابلیس پس از افتادن در «دامگهِ حادثه» دچارِ دردِ فراق شده است و شرح آن را بازمیگوید در متون مختلف از قول خودِ او آمده است (ازجمله رک: هزار حکایت صوفیان، 1389، ج 1: 1685)؛ مثلاً:
|
فُرقت از قهرش اگر آبستن است |
|
بهرِ قدر وصل او دانستن است |
|
... چند روزی که ز پیشم رانده است |
|
چشم من در روی خوبش مانده است |
(مولوی، 1378، ج 2: 284/ 2637 و 2642)
بیت چهارم (سایۀ طوبی و ...) از زبان ابلیس به این معناست که من به عشق تو (خداوند) و سر فرونیاوردن در برابرِ غیرِ تو، بهشت و متعلّقاتِ آن را از دست دادم و سقوط در حضیضِ خاک را پذیرفتم. 15بیتِ پنجم هم با این نکته در سرگذشتِ ابلیس همخوانی دارد که خداوند به او فرموده بود تو عاشق مایی و نباید دیگری را جز من عبادت کنی. عینالقضات نوشته است: «ابلیس را به دربانیِ حضرت عزّت فرو داشتند و گفتند تو عاشق مایی. غیرت بر درگاه ما و بیگانگان از حضرت ما باز دار» (عینالقضات همدانی، 1341: 228). در کتاب انسان کامل هم دربارۀ ابلیس میخوانیم: «کانَ اِسمُهُ عَزازیل ... کانَ الحَقُّ قَد قالَ لَه یا عزازیلُ لاتَعبُد غیری» (الجیلی، 1418: 197). اینکه در بیتِ حافظ میگوید جز الفِ قامتِ دوست بر لوحِ دلم چیز دیگری نیست و استاد فقط همین را به من آموخته است، اگر گوینده را ابلیس بدانیم کلّاً با خطابِ دوست/ حق به او که عاشق مایی و جز مرا مپرست، مطابقت دارد.
این توضیحات هرگز و هرگز به معنای این نیست که غزلِ «فاش میگویم ...» را حتماً شرحِ فراقِ ابلیس و مثلاً مشابهِ غزلِ «با او دلم به مهر و مودّت یگانه بود ...» بدانیم؛ بلکه منظور این است که ظرفیّت و قابلیّتِ تأویلپذیریِ شعرِ حافظ این امکان را به ما میدهد که با تأمّلاتِ دقیق در تکتکِ واژههای ابیات او و گزارشِ آنها براساسِ قراین و مستنداتِ روشن، در کنارِ تفسیرهای رایج و معروف گاهی تأویلاتِ جدیدی نیز عرضه کنیم.
3ـ نتیجهگیری
دیوان حافظ اصطلاحاً جزوِ متون باز است. براساس این ویژگیِ مهم و با توجه به گستردگیِ پژوهشها دربارة حافظ در مآخذِ مختلفِ پیش از خود 16که بعضی از آنها هنوز بهطور دقیق شناسایی نشده است، 17نگارنده تفسیرِ تازهای برای بیتِ «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ...» پیشنهاد کرد. این پیشنهاد برخلافِ بعضی تأویلهای خیالپردازانه از شعر حافظ، مبتنی بر قراینِ درونمتنی و برونمتنی است و میتوان احتمال داد حافظ با آن اِشرافِ کمنظیر بر اشعار و آثار و مضامینِ ادب فارسی، احتمالاً خواسته است از بنمایۀ «زبان حال ابلیس» نیز بهره و نشانهای در دیوانِ پرمحتوای خود داشته باشد.
با اینکه در این مقاله دلایلی برای نقدِ تفسیرهایِ متداول و پذیرفته از بیتِ نامبرده، عرضه و در مقابل، گواهیها و مستنداتی برای گزارشِ جدید داده شده است. نگارنده برای رعایتِ شرطِ احتیاطِ علمی، تفسیر خود را سرانجام، تأویلِ کاملاً احتمالی و پیشنهادیاز بیت حافظ میداند که شاید بتوان در کنارِ شروحِ دیگر بدان نیز توجه داشت. خاصیتِ تأویلپذیری دیوان حافظ و قراینِ این تأویلِ محتمل شاید مانعی برای ردّ و نفیِ قاطعانۀ آن نزد متخصّصان حافظشناسی باشد.
پینوشت
1. اشاره به بیت مشهور اوست:
|
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست |
|
هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام
|
2. ازجمله دو کتابِ مهمِ ابیات بحثانگیز حافظ، تحقیق و پژوهش دکتر ابراهیم قیصری، تهران، توس، 1380 و فرهنگ شرحهای حافظ، تألیف دکتر بهادر باقری، تهران، امیرکبیر، 1387.
3. برای نمونه در شرح عرفانی غزلهای حافظ، نوشتۀ ابوالحسن عبدالرحمان ختمی لاهوری، تصحیح و تعلیقاتِ بهاءالدین خرمشاهی، کورش منصوری و حسین مطیعی امین، تهران، قطره، چاپ هشتم، 1392.
4. مثلاً در کتاب سیصد و شصت و پنج روز در صحبت حافظ (دکتر حسین محییالدین الهی قمشهای، تهران، سخن، چاپ دوم، 1396) یا شرح شوق (حمیدیان، 1392) که فقط «خرابآباد» در این بیت معنا شده؛ اما از توضیحِ پایانیِ شرحِ غزل که «محتوای عمدۀ شعر به جریان هبوط و نزول آدم به این جهان مربوط است که چند بیت نخست را در بر میگیرد» (حمیدیان، 1392: 3147) میتوان دانست که در اینجا بیت سوم نیز با روایتِ اخراج حضرت آدم از بهشت پیوند داده شده است.
5. برای نقدِ دریافتِ دکتر داریوش آشوری از این بیت، رک: خرّمشاهی، بهاءالدین؛ «هستیشناسی حافظ»، ذهن و زبان حافظ، تهران، ناهید، چاپ هشتم، 1384، ص 441.
6. «ذرّ» به معنای «مورچۀ بسیار کوچک» و در سنّتِ تفسیری به مفهومِ زمان یا مکانی است که در آن خداوند همۀ فرزندان (ذُرّیۀ) آدم را پیش از زادنشان به صورت ذراتی پدیدار کرد و از آنها بر ربوبیّت خویش گواهی گرفت. این موضوع از آیۀ 172 سورۀ اعراف استنباط و تفسیر شده است. برای آگاهی بیشتر رک: سعیدی، محمدحسن؛ «عالم ذرّ»، دایرةالمعارف تشیّع، تهران، نشر شهید سعید محبّی، 1384، ج 11، صص 26 و 27؛ کیانی فرید، مریم؛ «ذرّ»، دانشنامۀ جهان اسلام، تهران، بنیاد دایرةالمعارف اسلامی، 1382، ج 18، صص 785‑790.
7. فقط در چند دستنویس بهجای «در این» در مصراعِ دوم «بدین» آمده است و دو نسخه نیز «فردوس برین جایم بود» را به صورتهای «برینم جا بود» و «بری جایم بود» نوشتهاند که در تصحیح و معنای بیت مهم نیست.
8. متنِ کاملِ این غزل را برای آگاهیِ محقّقان و علاقهمندان میآوریم:
|
میبنالم که به سر وقت رسد صیّادم |
|
نه من از تنگی دام است که در فریادم |
|
سیر شد زین چمنِ سبز دلِ ناشادم |
|
کاش میکرد به خود روی قفس صیّادم |
|
تیر کز شست بشد باز نیاید به کمان |
|
پند پیران چه کنم من که دل از کف دادم |
|
کُشت دورِ فلک از منّتِ تعمیر مرا |
|
خنک آن روز که سیلی برد از بنیادم |
|
من که از خلد برین دلنگران بستم بار |
|
تا سرِ کوی تو دیدم همه رفت از یادم |
|
خواجه دشوارپسند است و مرا روی سیاه |
|
ترسم از بندگی خویش کند آزادم |
|
چشم بر صورتِ منظور، نه صوت و نه سخن |
|
عشق در حکمت اشراق نمود استادم |
|
گِله از آدم خاکی نه طریق ادب است |
|
گرچه آورد در این دیر خرابآبادم |
|
لطف سلطان ازل خواست که از سجدۀ خاک |
|
بارِ این نخوتِ بیهوده دهد بر بادم |
|
نخورم غم که برد باز بدان گلشنِ قدس |
|
علّتِ نخوت و مستی چو ز سر بنهادم |
|
نیّر این نامه به دیوان عمل نتوان برد |
|
آه اگر لطف شهنشه نکند امدادم
|
9. شادروان دکتر ریاحی در بیتِ دیگری از غزلی که بیتِ (مدّعی خواست ...) از آنجاست «ملک» را «ابلیس» گرفتهاند (رک: ریاحی، 1387: 250 و 251):
|
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت |
|
عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد |
10. دربارۀ ابنغانم و کتاب او، رک: بادکوبۀ هزاوه، احمد؛ «ابن غانم»، دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، تهران، مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپ سوم، 1385، ج 4، صص 354 و 355.
11. در بخشهای دیگرِ جوهرالذات باز زبان حال ابلیس آمده و لازم است یکی از محققان موضوع «ابلیس و زبان حال و ستایش او در جوهرالذات» را بهطور مستقل بررسی کنند و مقالهای بنویسند.
12. حسین بن منصور حلّاج اهل روستای طور در شمال شرقیِ بیضا از توابعِ استان فارس بوده است.
13. دربارۀ تأثیرِ افکارِ حلّاج بر حافظ، رک: شوقی نوبر، احمد؛ «تأثیرپذیری حافظ از طواسین و دیوان حلّاج»؛ پژوهشهای زبان و ادبیّات فارسی، دورۀ جدید، شمارۀ 1، بهار 1388، صص 83‑92.
14. دربارۀ شیوة تلقّیِ پیشینیان (حتی همروزگارانِ حافظ) از این موضوع حکایت جالبی در حبیبالسیر آمده که خواندنی است «روزی شاه شجاع به زبان اعتراض خواجه حافظ را مخاطب ساخته گفت ابیات هیچیک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده بلکه از هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوّف و یک دو بیت در صفت محبوب و تلوّن در یک غزل خلاف طریقۀ بلغاست. خواجه گفت آنچه بر زبان مبارک شاه میگذرد عین صدق و محض صواب است امّا معذلک شعر حافظ در اطراف آفاق اشتهار تمام یافته و نظم حریفان پای از دروازۀ شیراز بیرون نمینهد» (خواندمیر، 1362، ج 3: 315).
15. نگارنده توجه دارد که مفهومِ مشهور و سنّتیِ این بیت یعنی هبوط آدم (ع) از بهشت باز نمونههای دیگر/ مشابهی در شعر حافظ دارد و از این منظر بیتِ مذکور را هم باید از زبان حضرت آدم یا فرزندان او دانست. یکی از نزدیکترین نمونهها این بیت حافظ است:
|
سبزۀ خطِّ تو دیدیم و ز بستان بهشت |
|
به طلبکاری این مهرگیاه آمدهایم
|
16. برای آگاهی از متونی که حافظ آنها را خوانده و استفاده کرده است، رک: تاجدینی، محمدرضا، دریای شعر فارسی، کشتی شعر حافظ، تهران، ققنوس، 1391؛ خرمشاهی، بهاءالدین، حافظنامه، تهران، علمی و فرهنگی، چاپ هفتم، 1375، ج 1، صص 40‑89؛ همان، حافظ، تهران، طرح نو، چاپ چهارم، 1387، صص 21‑40؛ ریاحی، محمدامین، گلگشت در شعر و اندیشۀ حافظ، تهران، علمی، 1374، صص 187‑234؛ زرّینکوب، عبدالحسین، از کوچۀ رندان، تهران، امیرکبیر، چاپ دهم، 1382، صص 66‑71؛ معین، محّمد، حافظ شیرینسخن، تهران، معین، 1379، ج 2، صص 588‑625.
17. برای بحث دربارۀ یکی از این منابعِ توجهناشده، رک: پورجوادی، نصرالله، «کرشمۀ حافظ»، بخارا، شمارۀ 120، مهر و آبان 1396، صص 64‑80.