نویسنده
استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهرکرد
چکیده
کلیدواژهها
عنوان مقاله [English]
نویسنده [English]
Poetry is usually the result of poet’s experiences and observations. Many of these experiences and findings are not reached through a single sense. To express and transfer such cases, a poet needs to impact different senses of the reader at the same time. One way to do this is through synesthesia. This rhetorical ornament can be achieved by using the word related to a sense about another. This ornament can also influence two or more senses, using amphebolical senses of a word. Synesthesia in western literature is sometimes because of the theory of correspondence or a belief in a hidden relation between the five senses. This theory can be compared to Rumi’s point of view about senses. In some other cases, synesthesia is the result of a synesthetical mood in a poet; a status which has been possibly experienced by poets as Rimbaud and Victor Hugo. Synesthesia has had few examples in ancient Persian literature, as well. Its frequency increased during the Hindi style and finally it grew completely common in contemporary poetry. The path of this process is discussed in this essay
کلیدواژهها [English]
مقدمه
شاعران تجربه های خود را از جهان در شعر جلوه میدهند. این تجربه ها معمولاً حسی است و حاصل آشنا و نزدیک شدن شاعر با گوشههای مختلف جهان و طبیعت است. ارتباط میان انسان و طبیعت جز از راه حواس پنجگانه ممکن نیست. این است که معمولاً شعر، آکنده از تصاویری است که هریک حاصل تجربه یکی از این حسهاست. از این میانه بیشترین سهم از آن حس بینایی است. در فرهنگنامه ادبی فارسی در این زمینه آمده است: «از میان حواس پنجگانه انسان فعالترین حس، حس بینایی است و مهمترین عنصر ادراکات این حس نیز رنگ است. از این رو در ادب فارسی، همانند دیگر زبانها، عنصر رنگ در معنی اصلی یا استعاری خود بسامد بالایی دارد.» (انوشه،1367: 687)
1- حواس پنجگانه
1-1 بینایی
نمونههای استفاده از رنگ در تصاویر شعری ادب فارسی بی شمار است؛ اما استفاده از حس بینایی در تصاویر شعری به استفاده از رنگها محدود نیست. برای مثال در بیت زیر از منوچهری دامغانی:
|
چو حورانند نرگسها همه سیمین طبق بر سر |
|
نهاده بر طبقها بر ز زرّ ساو ساغرها |
علاوه بر سبزی و سپیدی و زردی که در تصاویر حور و سیم و زر نشان داده شدهاند، حالت کشیدگی ساقه، مسطح بودن گلبرگهای سپید و گودی گلبرگهای زرد را نیز در تصاویر قامت حور، طَبَق و ساغر میتوان باز یافت. همچنین در این بیت ازیکی از قصاید عنصری:
|
درخت نارنج از خامه گوییا شنگرف |
|
بریخته است کسی مشت مشت بر زنگار
|
درشتی نارنجها با "مشت مشت" نشان داده شده است و در بیتی دیگر از همان قصیده، خردی بنفشه را بر روی سبزه ها می توان تشخیص داد:
|
بنفشه زارش گویی حریر سبزستی |
|
که نیل ریزه برو بر پراکنی هموار
|
همراهی رنگ و شکل را در این بیت فرخی سیستانی نیز میتوان یافت:
|
بر دست حنا بسته نهد پای به هر گام |
|
هر کس که تماشاگه او پای چناری است
|
2-1 بویایی
سخن گفتن از بویها نیز در شعر اندک نیست. در ادب فارسی بویهای خوش مشک و عنبر و بان و عبیر و امثال آن فراوان است. گاهی نیز شاعران برای نشان دادن چگونگی بویی از تشبیه سود جسته اند. مانند این بیت سعدی:
|
وانگه بغلی نعوذ بالله |
|
مردار به آفتاب مرداد
|
3-1 شنوایی
به همین ترتیب هنگامی که شنیدنیها به شعر راه مییابند، نام نواهای موسیقی از الحان باربد گرفته تا گوشه ها و مقامهای موسیقی سنتی چون حجاز و عراق و عشاق؛ همچنین نام سازهای گوناگون و نوای پرندگان و جز آن توصیفات طبیعت را در شعر غنی میسازد و باز هم شاعران هنگامی که میخواهند چگونگی صدایی را شرح دهند، از تشبیه سود میجویند. مانند:
|
آن بانگ چزد بشنو از باغ نیمروز |
|
همچون سفال نو که به آبش فرو زنند
|
4-1 چشایی
سخن از مزه ها نیز در شعر فارسی گاه در شکل لب شیرین یا نمکین یار مطرح میشود،گاه به مفاهیم دیگر چون ترشی و ترشرویی،تلخی و تلخکامی. برای مفهوم شیرینی، تشبیه به انواع قند و حلوا نیز در شعر فارسی فراوان است. خوشگواری یا بدمزگی را نیز شاعران با تشبیه نشان داده اند. مانند این بیت مسعود سعد:
|
نان کشکین اگر بیابم هیچ |
|
راست گویی زلیبیا باشد
|
5-1 لامسه
حس لامسه نیز در ادبیات، اگرچه کاربردش به اندازة دیگر حواس نیست، با تصاویری چون خار و خارا یا حریر و ابریشم نشان داده میشود. یک نمونه از آن تشبیهی است که رودکی می آورد:
|
ریگ آموی و درشتی راه او |
|
زیر پایم پرنیان آید همی |
6-1 همراهی حواس
در نمونه هایی که تاکنون یاد شد، شاعران در هر بیت تنها یکی از حواس را به کار گرفته اند؛ امّا در طبیعت همه حواس در کنار هم تجربه شاعر را فراهم میآورند. به همین سبب شاعران از دیرباز در بعضی از ابیاتشان ممکن است، بیش از یک حس را به کار گرفته باشند. مانند این بیت فرّخی:
|
باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین |
|
باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار
|
اما در این گونه ابیات نیز تصاویر مربوط به دو حس از یکدیگر مجزّا هستند. با این حال هر چه حواس بیشتری در وصف طبیعت به کار رود، شاعر طبیعت را در شعرش زندهتر بازتاب داده است. شاید به همین دلیل باشد که منوچهری میگوید:
|
درسایه گل باید خوردن می چون گل |
|
تا بلبل قوّالت بر خواند اشعار
|
در اینجا شاعر هر یک از پنج حس را جداگانه برای ادراک یک تجربه فرا میخواند. امّا هر حس در جای اصلی خود نشسته و وظیفة خاص خود را دارد.
2- حسامیزی
گاه شاعران به جای اینکه حواس را در کنار یکدگر قرار دهند، آنها را با هم آمیختهاند و کار حسی را به حس دیگر واگذار کرده اند. برای مثال،آنجا که سعدی میگوید:
|
من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس |
|
زحمتم می دهم از بس که سخن شیرین است
|
شیرینی که مربوط به حس چشایی است، برای وصف شعر که از شنیدنیهاست، به کار رفته است.
1-2 حسامیزی برای غنی ساختن زبان
یکی از علل اینکه حسی را برای دریافتن مدرکات حسی دیگر به یاری میخواهیم، این است که به غیر از تصاویر مربوط به حس بینایی که برای توصیفشان واژگان فراوانی چون نام رنگها، اشکال و احجام و صفاتی چون تیره و روشن و... در اختیار داریم، درباره مدرکات دیگر حواس، چنین گنجینة واژگانیای در اختیار نیست. یعنی مثلاً برای بو واژگان محدودی چون تند، ملایم، خوش، ناخوش، دلپذیر،... میتوان به کار برد و یا واژگان محدودی مانند نرم، لطیف، زبر، خشن، ناهموار،... میتوانند مدرکات حس لامسه را توصیف کنند. همچنین درباره صداها تنها صفات اندکی چون گوشخراش،گوشنواز، زیر، بم، مهیب، ضعیف،... می تواند چگونگی صدایی را نشان دهد. امّا اگر واژگان مربوط به دیگر حواس را برای هریک از این حسها به کار بگیریم، میتوانیم قدرت القای معانی و مفاهیم را تا چند برابر افزایش دهیم. از همین روست که گفته اند:«اگر به موارد موجود در زبان ادب و حوزه استعارههای اهل هنر بنگریم، خواهیم دید که استعاره هایی از این گونه... بیشتر در جهت انتقال دادن صفات یا افعال مربوط به حس بینایی است و راز آن هم آشکار است؛ زیرا فعالترین حس انسان حس بینایی اوست که بیشترین سهم را در فعالیتهای ادراکی او داراست.» (شفیعی کدکنی،1358: 274)
بدین ترتیب، برای مثال، نوعی خاص از بو را که با صفات مربوط به بویها وصف پذیر نیست، می توان با تشبیه و با استفاده از صفات مربوط به دیدنیها در شعر محسوس و قابل انتقال کرد و گفت: بویی سبز، همچون دشتها و این یکی از تشبیهاتی است که شارل بودلر، شاعر فرانسوی در شعر معروف خود، ارتباط ها، آورده است.
عطرهایی هست تازه مانند گوشت بچه ها/ ملایم مانند قره نی، سبز مانند دشتها/ و عطرهایی دیگر فاسد، غنی، پیروزمند1
(Baudelaire,1961:22)
2-2 نظریه ارتباط ها
آنچه موجب می شود بودلربرای توصیف بوی، حواس گوناگون بینایی، شنوایی، چشایی و لامسه را به کار بگیرد، تنها نارسا بودن واژگان نیست؛ بلکه اعتقاد اوست به نظریه ارتباط ها که ظاهراً آن را از هوفمان نویسنده و آهنگساز آلمانی(1776-1822) برگرفته است. وی ظاهراً نخستین کسی است که ارتباط میان حواس را مورد بررسی قرار داده است و گفته است: « بیشتر در حالت هذیانی که پیش از خواب به انسان دست میدهد و نه در رویا و بویژه هنگامی که به موسیقی بسیار گوش کردهام، گونهای ارتباط میان رنگها، آواها و عطرها در مییابم. آنگاه به نظرم می رسد که همه آنها به گونهای اسرار آمیز، در نور آفتاب ظاهر میشوند تا سپس به شکل کنسرتی اعجاب انگیز درهم ذوب شوند. عطر میخکهای سرخ تیره اثری شگفت و سحرآمیز بر من می گذارد، بی اختیار به حالت رویا می افتم و آنگاه نواهای کلارینت آلتو را میشنوم که گویی از بسیار دور می آید، پرحجم می شود و سپس محو می گردد.) (Decote,320)
بودلر معتقد است در میان حواس گوناگون ارتباط هایی اسرار آمیز وجود دارد که در عالم رویا به دست می آید.وی با تأکید بر همین نظریه، در مقالهای در باره ویکتور هوگو مینویسد:
« همه چیز: شکل،حرکت،عدد،رنگ،عطر- چه در عالم معنی و چه در عالم طبیعت - معنی دارند،درتقابل با هم یا عکس یگدیگرند یا با یکدیگر ارتباط دارند.شاعر (این واژه را به معنی وسیع آن می گیرم) چیست جز مترجم، جز رمزگشا ؟ » (Ibid)
با استفاده از این نظریه،کار تازه بودلر این بود که وی این بازتابها را گرفته و به یاری تصاویر استعاری و تشبیهی در شعر تثبیت کرده است. برای مثال در شعر گیسوی او میتوان تصویری زیبا از این ارتباط ها یافت. در این شعر گیسوان انبوه، عطر آگین و گرهگیر به جنگل خوشبو تبدیل می شود:
آسیای بی رمق، آفریقای سوزان/ سراسر دنیایی دور، ناپایدار، تقریباً درگذشته/ در ژرفای تو می زید، ای جنگل عطرآگین 2
(Ibid, 320)
در این چشم انداز همه حواس در هم می آمیزند و به هیجان می آیند و روح میتواند " عطر آوا و رنگ را به فراوانی بیاشامد".
بندری پر هیاهو که در آن روح من می تواند عطر، صدا و رنگ را لاجرعه بیاشامد3
(Ibid, 38)
1-2-2- مقایسه نظریه ارتباط ها با نظر مولانا درباره حواس
بدون شک جهان بینی عرفانی مولانا هیچ ربطی به اندیشه های شاعرانی چون بودلر ندارد؛ امّا آنچه نظر این دو را در زمینه حواس با یکدیگر قابل مقایسه ساخته است، این است که سمبولیستها و از جمله بودلر بر این باورند که حقیقتی فراتر از محسوسات این جهانی وجود دارد و آنچه ما در اینجا می بینیم، چیزی نیست جز بازتابی رمز آلود از آن حقیقت برتر. البته حقیقتی که سمبولیستها میجویند، عرفان و خداشناسی نیست. با این حال از آنجا که آنان نیز همچون عرفا در پی دست یافتن به عالمی فراتر از حس و جهان مادیاند، به حواسی برتر از حواس پنجگانه نیاز دارند و شاید از همین جهت باشد که بودلر به نظریه ارتباط ها میپردازد و پنج حس را به گونه ای با یکدیگر مرتبط می بیند.
از نظر مولانا نیز گونه ای پیوستگی میان پنج حس وجود دارد:
|
پنج حس با همدگر پیوسته اند |
|
زانکه این هر پنج ز اصلی رستهاند
|
از نمونه های ارتباط این حسها روشن شدن دیده یعقوب است از بوی پیراهن یوسف:
|
تا که آن بو جاذب حالت شود |
|
تا که آن بو نور چشمانت شود
|
از نظر مولانا همراهی حواس به گونهای است که اگر یکی از پنج حس توانست به عالم مجردات راه یابد، دیگر حواس نیز از بند محسوسات رها می شوند و دریچه ای از آنها به عالم غیب گشوده می شود:
|
چون یکی حس در روش بگشاد بند |
|
مابقی حسها همه مبدل شوند
|
به این ترتیب، همراه شدن همه حسها و ارتباط آنها موجب می شود، پس از آنکه یک حس به عالم معنی راه یافت، انسان بتواند به گلزار حقایق که از نظر مولانا همان معرفت الهی است، راه یابد.
|
هر حست پیغمبر حسها شود |
|
تا یکایک سوی آن جنت رود
|
3-2 سینستزی
اعتقاد به گونه ای ارتباط میان حواس، پایة نامگذاری آنچه ما در فارسی "حسامیزی" مینامیم با عنوان "synesthesie" در ادبیات غرب بوده است. این واژه از یونانی syn به معنی پیوند و Aesthesis به معنی احساس ترکیب شده است. در اصل وضعیتی نورولوژیک(= عصبی) است که در آن دو یا سه حس با یکدیگر مرتبط می شوند. در مبتلایان به سینستزی گاه موسیقی و اصوات می توانند به صورت رنگ یا شکلی خاص به تصور در آیند، گاه اعداد و ارقام با فضاها تصور میشوند و گاه حروف الفبا به صورت رنگی ادراک میشوند.(Soundres/ذیل Synesthesia) این مورد اخیر بویژه در شعر معروف آرتور رمبو با عنوان حروف صدادار باز تاب یافته است. بند نخست این شعر چنین است:
A سیاه، E سفید، I سرخ، U سبز، O آبی4
(Rimbaud, 106)
پیش از رمبو، این نوع از آمیختن حواس را در اثری منسوب به ویکتور هوگو نیز مییابیم. در آن اثر آمده است:
« آیا تصور نمی کنید که مصوتها به همان اندازه که برای گوشند برای نگاه نیز هستند؟ آنها را می بینیم. A و E رنگهایی سفید و درخشانند. O مصوتی سرخ است و EUمصوتهایی آبیاند. U مصوّت سیاه است.» (Etiemble, 2/129)
حسامیزی در اشعار رمبو به آمیختن حروف با رنگها محدود نمیشود؛ بلکه حواس گوناگون به همین صورت در هم می آمیزد. برای مثال در هنگامی که میگوید:
زنگی از آتش صورتی رنگ در ابرها به صدا در می آید5
(Decote,363)
رنگ و صدا با هم می آمیزد و آنجا که از " لطافت پر گل ستارگان و آسمان"6سخن میگوید، آمیختن بینایی را با لامسه می توان یافت. شعر معروف "زورق مست " او پر است از انواع حسامیزی.مانند:
بیداری زرد و آبی فسفرهای آوازخوان7
(Rimbaud, 88)
تصویر فسفرهای آوازخوان را رمبو درباره موجودات ریز دریایی به کار برده است که در تاریکی می درخشند.بدین گونه وی عنصری دیداری(نور) را با عنصری شنیداری (آواز) آمیخته است.
همچنین در این تصویر:
امواج رادیدم که در دوردست لرزشهای کرکره مانند خود را همچون هنرپیشگان درام های روزگاران کهن می غلتاندند.(Ibid,130)8
حس بینایی (در خطوط راه راه نورانی روی دریا ) با حس شنوایی (در صدای موجها که همچون صدای به هم خوردن پنجره های کرکره ای است)،همچنین با حس لامسه (در احساس سردیی که حرکت آب را با لرزش پوست یکسان می کند) همراه شده است.
1-3-2 مقایسه نظریه ارتباط ها با سینستزی
سینستزی واقعی که سرچشمه نورولوژیک دارد، غیر ارادی است و از هر 23 نفر یک نفر (یعنی تقریباً 4% مردم ) بدان مبتلا است. محققان احتمال میدهند این حالت عاملی ژنتیکی داشته باشد و از راه کروموزومX منتقل شود. این حالت می تواند از بدو تولد در کسی باشد ( در این صورت آن شخص را سینستت می گویند) و یا با استفاده از داروهای توهّم زا در وی ایجاد شود. درباره رمبو گفتهاند که وی سینستت نبوده است. رمبو معتقد است که شاعر باید بکوشد تا حواس طبیعی خود را از حالت عادی خارج کند تا به ادراکی فراتر دست یابد و نادیده ها و نا شنیده هایی را ادراک کند که خود آنها را بینشهای رنگین9 می نامد و آنها را در شعر بازگو کند.وی برای دست یافتن به این نوع حس به عواملی چون بی خوابی مفرط یا دارو روی می آورد. و بدین گونه حالتی شبیه به سینستزی درخود ایجاد میکند. به گونهای که برای مثال تجربه خود را به این شکل بیان می کند:
ستارگانم در آسمان خش خش ملایمی داشتند و من نشسته در کنار جاده ها به آنها گوش فرا می دادم.
(Rimbaud,72)
حسامیزی برای رمبو کشف مدرکات تازهای از حواس و دست یافتن به مدرکات غیبی است، نه کشف ارتباط میان آنها با این حال این دو دیدگاه ( نظر رمبو و نظر بودلر) آنقدر به یکدیگر نزدیکند که رمبو در دومین نامه نهان بین، آنجا که از بودلر تمجید میکند که «بودلر نخستین نهان بین، پادشاه شاعران، خدایی راستین است» (351 Ibid)، با اشاره به بیت معروف او: «بوها، رنگها، آواها به هم پاسخ می دهند»، دربارة زبان شعر وی می نویسد: این زبان برای گفتگوی جانها خواهد بود با خلاصه کردن همه چیز بویها، آواها، رنگها
(Ibid, 351)
حاصل کار هر دو شاعر،چه آن که به دنبال کشف ارتباط های نهانی است و چه آن که بازگو کننده ادراکات سینستتیک است، در نهایت چیزی جز حسامیزی و خلق تصاویر شعری از این راه نیست.
4-2 حسامیزی با استفاده از ایهام
در به کار بردن حس آمیزی، گاه برداشت سینستتیک شاعر مؤثّر است و گاهی غنی ساختن مجموعه واژگان در نظر است. گاهی نیز شاعران با استفاده از کاربردهای ایهامی و چند معنایی بودن ِ واژگان، حسامیزی را در شعر می آورند. برای نمونه در همان شعری که از بودلر نقل شد،در عبارت:
عطرهایی هست تازه مثل گوشت تن بچه ها
شاعر برای کلمه "تازه" از واژه frais استفاده کرده است. که هم به معنای تر و تازه و شاداب است و هم به معنی خنک .به این ترتیب برای توصیف عطر علاوه بر حس بویایی هم حس بینایی را به کار گرفته است و هم حس لامسه. به همین گونه در مصراع بعد که می گوید:
ملایم مانند قره نی، سبز مانند دشتها
ملایمت صفتی است که هم حس شنوایی را تحت تأثیر قرارمی دهد و هم حس لامسه.
همین شیوه را در شعرمن ِلبخند نیما یوشیج نیز می یابیم. وی می گوید:
گر به تلخی بر لب خاموش واری مینشینم
(نیما یوشیج، 1364: 396)
در اینجا "به تلخی نشستن" معنی اندوهناک بودن دارد؛ امّا در کنار لب مفهوم مربوط به حس چشایی را نیز به یاد می آورد و بدین ترتیب تلخی در کنار خاموشی آمیزهای از حس شنوایی و چشایی ایجاد میکند.
3- حسامیزی در شعر فارسی
1-3 شعر کهن
در شعر کهن فارسی نمونههای حسامیزی فراوان نیست. با این حال مواردی از آن را در دیوانهای شاعران می توان یافت. برای مثال در این بیت از ناصرخسرو:
|
پندی به مزه چو قند بشنو |
|
بی عیب چو پاره سمرقند
|
در شعر خاقانی نیز به مواردی از حسامیزی برخورد میکنیم. مانند:
|
روضه روضه همه ره باغ منوّر بینند |
|
برکه برکه همه جا آب مصفّا شنوند
|
اگرچه قدما این گونه ابیات را در شمار مشاکله10 می دانسته اند و یا به گونه ای (مثلاً با در نظر گرفتن واژهای محذوف) آنها را توجیه میکردهاند، پیداست که شاعر برای جای تماشا، فعل شنیدن را به کار برده است که از آن ِمسموعات است. همچنین در بیت:
|
فخر من بنده ز خاک در احمد بینند |
|
لاف دریا ز دم عنبر سارا شنوند
|
با اینکه فعل شنیدن دربارة لاف به کار رفته است، ایهامی که در واژه دم(نفس) هست، به آمیختن دوحس شنوایی و بویایی یاری داده است. به این ترتیب از بوی عنبر، صدایی به گوش میرسد و آن صدا لاف دریایی است.
حسامیزی با استفاده از ایهام را در این بیت وی نیز می بینیم:
|
از شیر شتر خوشی نجویم |
|
چون ترشی ترکمان ببینم
|
قدما در این گونه موارد براحتی ترشی را به ترشرویی معنی میکردهاند و چون روی ترش از دیدنیهاست؛ از نظر آنان کاربرد حواس در این بیت کاملاً عادی است. حال آنکه آنچه طعم شیر را برای شاعر ناگوار ساخته است، طعم ناخوش ترشی است که در چهرة ترکمان دیده است و این چیزی جز حسامیزی نمی تواند باشد.
به همین ترتیب در بیت زیر هم از خاقانی:
|
از فرنگیس و کتایون و همای |
|
باستان را نام و آوا دیدهام
|
اگر چه به سبک قدما میتوان کاربرد دیدن را از مقوله مشاکله به شمار آورد یا با استفاده از معانی مجازی افعال، دیدن را به معنی دانستن و شناختن در نظر گرفت، نمیتوان نادیده گرفت که شاعر دیدن را برای نام و آوا به کار برده است. همین کاربرد را در بیت دیگری ازوی نیز مییابیم بدون اینکه دیدن در آن به معنی دانستن باشد.
|
اگرچه زیرهر سنگی چو خاقانی صدا بینی |
|
ازین برتر سخن باری نپندارم که دارد کس
|
در شعر حافظ
|
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید |
|
از یار آشنا سخن آشنا شنید |
با استناد به دیگر ابیات حافظ و از جمله دیگر ابیات غزلی که مطلعش ذکر شد، میتوان گفت: شنیدن فعلی است که حافظ، به صورت مجاز در بارة بویها و به معنی بوییدن به کار میبرد، با تأمّل در بیت می بینیم که در مصراع دوم چیزی که معادل بوی قرار گرفته سخن است؛ یعنی بوییدن نسیم و یافتن بوی یار با شنیدن سخن او یکی شده است.
2-3 سبک هندی
حسامیزی در سبک هندی نسبت به دورههای پیش کاربرد بیشتری مییابد.در شعر صائب گاه حس شنوایی و بینایی به هم آمیخته می شوند.مانند:
|
بلبل از افغان رنگین سرخ دارد روی باغ |
|
بوستان پیرا دهان غنچه پر زر می کند
|
گاهی دیگر حس بینایی با لامسه در هم میآمیزد مانند این بیت:
|
در هر نظر به رنگ دگر جلوه می کند |
|
از بس که رنگ آن گل رخسار نازک است
|
و بیت زیر:
|
می توان صد رنگ گل در هر نگاهی دسته بست |
|
|
|
|
بس که رنگ چهره آن ماه سیما نازک است
|
|
گاهی در شعر وی حس شنوایی و لامسه درهم آمیخته می شود.مانند:
|
چون نسازد ناله گرمش جگرها را کباب |
|
بلبل ما بارها داغ گلستان دیده است
|
وگاهی دیگر حس بینایی با چشایی می آمیزد. مانند:
|
ته جرعه خزان است رنگ شکسته من |
|
رنگ شکفته تو سرجوش نوبهار است
|
ترکیبهای گوناگونی چون رنگ لطیف عشق، رنگ دعویهای باطل، شعر رنگین، نسیم ناله، بلبل رنگین نوا، رنگ نازک، نغمه رنگین، ناله گرم، در شعر صائب همه حاصل انواع گوناگون حسامیزی است که حتی گاه به در هم آمیختن سه حس در یک بیت می رسد. مانند:
|
ز زیر بال ازآن سر برون نمی آریم |
|
که رنگ گل نپرد از نسیم ناله ما
|
3-3 شعر معاصر
در شعر معاصر، شاید آشنایی با اشعار و ادبیات اروپایی، بسامد این گونه ترکیبها بسیار بیشتر می شود. برای مثال در شعر من لبخند نیما در ترکیب برق خنده دو حس شنوایی و بینایی را در هم می آمیزد:
وز ره دندانتان همچون شعاع خنجر عفریت/ برق خنده های باطل می جهد بیرون
(395)
در شعر ای جنگل سرودة گلچین گیلانی در ترکیب خوشرنگی آواز دو حس شنوایی و بینایی همراه شده اند و با تصور خفتن این آوازها زیر چادر یخ بسته، حس لامسه نیز به آنها افزوده شده است:
زیبایی گشاده رخ رازهای تو/ خوشرنگی نهفته آوازهای تو/ خسبند زیر چادر یخ بسته سفید
(حقوقی،1371: 177)
در شعر ای نام وی نیز آمیختگی دو حس شنوایی و بساوایی و شاید بویایی را نیز مییابیم:
به به چه دلکش است سرود نسیم رود
(همان،188)
در شعر یغمای شب خانلری، در تصویر تنوره کشیدن شب و تشبیه آن به دود سیاه در کنار استعاره مکنیه و تشخیص، به گونهای آمیختگی رنگ و صدا نیز احساس می شود:
شب چو دود سیه تنوره کشید/ رو نهاد از نشیب سوی فراز/ دست و پای درختها گم شد/ بر نیامد ز هیچیک آواز
(همان،191)
در شعر مهتاب تولّلی در ترکیب نور سرد، بینایی با لامسه همراه میشود:
در نور سرد و خسته مهتاب کوهسار
(همان،194)
در شعر پس از من شاعری آید، از سیاوش کسرایی حسامیزی آشکارتر است. بوییدن آواها و سایه عطرها آمیزه ای از بوی و صدا و رنگ ایجاد میکند:
پس از من شاعری آید/ که می خندند اشعارش/ که می بویند آواهای خودرویش/ چو عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج
(همان،221)
در شعر از زخم قلب شاملو سه حس بویایی، شنوایی و بینایی همراه می شوند:
افسوس موها،نگاه ها، به عبث/ عطر لغات شاعر را تاریک می کنند
(همان،1376: 55)
در شعر رقص ایرانی سیاوش کسرایی نیز از تراویدن عطر نغمه از چنگ سخن به میان می آید و آمیزه ای از بوی و آهنگ ایجاد می کند:
چو عطر نغمه کز چنگم تراود/ بتاب آرام و در ابر هوا شو
(همان،1371: 278)
همچنین در شعر اخوان ثالث غزل3 تیرگی و تلخی در کنار هم گل اندوه را وصف میکند:
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
(کاخی،1379: 473)
در شعر سبز وی نیز رنگ و بوی و نرمی با هم میآمیزند:
با تو لیک ای عطر سبز سایه پرورده/ ای پری که باد می بردت/ از چمنزار حریر پر گل پرده/تا حریم سایه های سبز/تا بهار سبزه های عطر
(همان،523)
اگر در شعر هنر منوچهر شیبانی آمیزش رنگ و آهنگ که موضوع اصلی آن شعر است، از تصاویر زنده سینستتیک تقریباً عاری است و این همراهی بیش از آن که با تشبیهات و استعارات و اسنادهای مجازی دارای حس آمیزی مجسم شود، به گونه ای مستقیم وصف شده است:
رنگها با موجهای موسیقی گاهی بیامیزد به هم/گاهی ز هم گردد جدا/گه منقطع... گه با کشش.. هی سایه ها روشن...شود/از ذیل... گاهی بم شود...تیره شود...روشن شود/درهم شود... برهم شود
(شمس لنگرودی،1378: 288)
در شعر آواز چگور اخوان، بیرون آمدن اشباح سیاه از ساز تصویری کاملاً زنده از یکی شدن صدا و رنگ به دست می دهد:
من خوب می دیدم که بی شک از چگور او/ می آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون/وز زیر انگشتان چالاک و صبور او
(کاخی،1379: 515)
در شعر فتح باغ فروغ فرخزاد آواز خواندن فواره آمیزهای است، از بساوایی و شنوایی و در کنار آن زندگی نقره ای آواز حس بینایی را نیز با آن میآمیزد:
سخن از زندگی نقره ای آوازی است/ که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
(حقوقی،1371: 395)
در شعر به باغ همسفران سهراب سپهری در تشبیه صدا به سبزینه گیاه حس بینایی و شنوایی و حتی لامسه تأثیر می پذیرد:
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است/ که در انتهای صمیمیت حزن می روید
(سپهری،1370: 395)
در همان شعر در تصور بعد برای خاموشی دو حس شنوایی و بینایی همسو میشود ودر طعم تصنیف چشایی وشنوایی در هم میآمیزد:
در ابعاد این عصر خاموش/ من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
(سپهری،1370: 395)
همچنین آمیختگی رنگ و صدا در این مصراع پیداست:
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
(همان،397)
آمیختن رنگ و صدا را در شعر رویایی دریایی 14 نیز می توان یافت:
ای کاش با فصاحت این کبود/ اندام من تلفظ شیرین آب بود
(حقوقی،1371: 436)
از نمونه های دیگر آمیختگی سه حس شنوایی، بینایی و بساوایی در شعر معاصر در شعر شفیعی کدکنی است:
با حنجره چکاوک خردی که ماه دی
از پونه بهار سخن می گوید
وقتی کزان گلوله سربی
با قطره
قطره
قطره خونش
موسیقی مکرر و یکریز برف را
ترجیعی ارغوانی می بخشد.
(حقوقی،1371: 573)
نتیجهگیری
با بررسی موارد حسامیزی در دورههای گوناگون شعر فارسی درمییابیم که این آرایه در ادبیات کهن بی سابقه نبوده است؛ اگرچه در مباحث بدیع و بیان بدان نمیپرداختهاند. با این حال تا پیش از سبک هندی که در آن نسبت به دورههای پیشین به تخیل و نوآوری اهمیت بیشتری داده میشد، حسامیزی کاربردی بسیار محدود داشته است؛ اما بیشترین حد رواج آن در شعر معاصر و پس از آشنایی با ادبیات غرب بوده است. همانگونه که در نمونه هایی که در مقاله آمده به کارگیری این آرایه،خاص جناحهای پیشروتر شعر معاصر نبوده است و در اشعار نو قدمایی کسانی چون گلچین گیلانی، خانلری و اخوان ثالث نیز نمونه های متعدد دارد. اگرچه ذوق ایرانیان موردی چون "جیغ بنفش" را نپذیرفته است (شمس لنگرودی،1378: 1/401)، بسیاری دیگر از تصاویر دارای حسامیزی را نه تنها در دوره معاصر که از دیرباز براحتی پذیرفته و پسندیده است؛ چرا که کاربرد آن به غنای زبان و تصاویر افزوده و قدرت القای معانی را بیشتر کرده است و شاید بتوان گفت: آشنایی با ادبیات غرب به بازشناسی حسامیزی ای که در زبان و ادب کهن فارسی نیز وجود داشته؛ یاری رسانده، به گونه ای که گویی این قابلیت در زبان شعر فارسی از نو کشف شده است.
پی نوشتها
1- Il y a des parfums frais comme des chairs d’enfants
Doux comme les hautbois, verts comme les prairies
.2-La langoureuse Asie et la brulante Afriqu
Tout un monde lointin, absent, Presque defunt,
Vit dans tes profondeurs, foret aromatique!
3-.Un port retentissant ou mo name peut boire
Agrands flots le parfum, le son et la couleure
A noir, E blanc, I rouge, U vert, O bleu
5- Il sonne une cloche de feu rose dans les nuages
6- La douceure fleurie des étoiles et du ciel
7- Et l’éveil jaune et bleu des phosphores chanteurs
8- J’ai vu …….
Pareils à des acteurs de drames très antiques
Les flots roulant au loin leurs frissons de volets!
9-.Les visions colorees
10.مشاکله" در اصطلاح آن است که لفظی را به رعایت مجاورت و هم شکل بودن با الفاظی که در جمله ذکر شده است، هم شکل و یکسان کنند. "(همایی،1370: 302)