نویسندگان
1 استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت معلم سبزوار
2 پژوهشگر و کارشناس ارشد زبان وادبیات فارسی
چکیده
کلیدواژهها
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
Each story is composed of a firm relationship between its surface structure and its constituent structure. In fact, the merit of any story is on the basis of its potent aesthetic values, and this in itself can promote its aesthetic values. So, the knowledge of narrative structure and description of anecdotal characters are one of the most important factors in literary researches. One of the new methods in establishing relationship between characters is Gremas's action pattern.
Gremas, one of the theorists of structuralism, semanticist and follower of Vladimir Prop, produced a theory of action pattern. This pattern aims to show the role of characters and also, the meaning of the relationship between action and character. Action patterns are: sender, receiver, valuable object, preventing actor, assistant. Actor may be a person, an object or a group.
The present article, after introducing Gremas's action pattern, deals with the investigation of three short stories by Nader Ebrahimi: Khanee baraye shab, Doshnam and Seda ke mipichad.
کلیدواژهها [English]
- درآمد
روایتشناسیِ مبتنی بر نشانهشناسی با هر نوع روایت؛ ادبی یا غیر ادبی، داستانی یا غیر داستانی، کلامی یا دیداری سروکار دارد. در حقیقت، روایتشناسی، واحدهای کمینة روایت و به اصطلاح «دستور پیرنگ» (Plot grammar) را مشخّص میکند. روایتشناسی به این مفهوم را، ولادیمیر پراپ یکی از صورتگرایان روس و لوی استروس، مردم شناس فرانسوی بنیان گذاشتند. پژوهشهای پراپ بر روی قصّههای عامیانه، به تحلیل و بررسی ساختاری «ریخت شناسی» قصّه و گسترش کاربرد نشانهشناسی کمک کرد. پراپ بر این باور بود که قصّههای مورد بررسی، بر اساس برخی صورتبندیهای بنیادی شکل گرفتهاند. بنابراین، او کارکردهای شخصیتهای داستانی را در هفت حوزة «کنش» مطرح کرد: شخصیت شریر، حامی (بخشنده)، یاور قهرمان و..... پراپ، در پیوند با چگونگی انجام این واکنشها توسّط شخصیتها در قصّههای عامیانه، دریافت که یا شخصّیت با کنش مطابقت دارد یا با درگیر شدن درحوزههای متعدد کنش، کارکردش را دگرگون میکند، یا یک حوزة کنش توسّط شخصیتهای متعدد انجام میشود. به این ترتیب، او ساختار همة داستانها را به حدود سی کارکرد تقلیل داد (!پراپ،133:1368،182). شماری از آثار پراپ مانند ریخت شناسی قصّه و ریخت شناسی قصّه های پریان به فارسی ترجمه شده است.پس از ولادیمیر پراپ و به پیروی از او، منتقدان و نظریهپردازان ساختارگرای دیگری مانند برمون، تودورف، ژنت، اکو، بارت وگِرِماس، به بررسی ها ومطالعاتی در نقد وتحلیل ِساختاری داستان پرداختند.
از ساختارگرایانی که پژوهش پراپ را در سطحی گسترده، مبنا قرار داد، آلژیر داس ژولین گِِرِماس J.Gremas Algirdas (1917- 1992م.) بود که با مطالعة معناشناسی و ساختارهای معنا توانست فرضیة مدل «کنشی» را ارائه دهد. در حقیقت، الگوی کنش، با هدفِ نمایان ساختن نقش شخصیتها در روایت مطرح شد و مفهوم حوزههای پیوند دهندة کنش و شخصیت، به شناختِ شخصیت، کمک شایانی کرد. گِرِماس، الگوی معناشناسی خود را بر کنش روایت استوار کرد و کوشید آن را در نظام نشانهشناسی بسنجد. او بر این باور بود که ساختارهای بنیادی زبان انسان، به گونهای گریزناپذیر بر ساختارهای بنیادی داستان پرتو میافکند و به آن شکل میدهد. بنابراین، ساختار داستان را در سطح انتزاعی، تصویری از ساختار بنیادی نحو ( فاعل، مفعول و فعل) در نظر گرفت. گِرِماس، این ساختارهای بنیادی را در چارچوب «الگوی کنشی» (Actional Pattern) جای داد و کوشید به یاری الگوی بنیادی فراگیر، به تحلیل روایت بپردازد و آن را در نظام نشانهشناسی ادبیات محک بزند.
به این ترتیب، گرماس، اساس کار خود را بر تقابلهای دوگانه گذاشت. در حقیقت، او همسو با مفاهیم سوسوری «لانگ» و «پارول» از طریق چنین تقابلهایی به نظامی دو سطحی دست مییابد، یکی سطحی زیربنا که در برگیرندة الگوی کنش است و زایاست و دیگری روبنا که از آن الگوی زیربنایی کنش منشأ میگیرد. بنابراین، هر زنجیره به مجموعهای از گروههای اسمی و گزارههایی که یا فعلی هستند و یا اسنادی فروکاسته میشود. نقشهای کنشی (یا گروههای اسمی) یکی از شش نقش زیر را خواهند پذیرفت که گرماس آنها را در قالب سه تقابل دوتایی بنیادی تقسیم بندی کرد و آنها را نقشهای کنشی (Actant) نامید که عبارتند از:
1- فاعل در برابر مفعول (یا هدف): رابطهای که خالق داستانهایی است که در آنها جستجو یا خواستهای درونمایهی اصلی را به وجود میآورد.
2- فرستنده در برابر گیرنده: این رابطه، خالق داستانهایی است که در آنها «ارتباط» محور اصلی است.
3- یاری رسان (بازدارنده): این مورد کاملاً جانبی و کمکی که یاری دهنده یا بازدارندة خواسته یا ارتباطی است که در دو مورد دیگر مطرح است.
حاصل این تقسیم بندی، ساختار یا «الگوی کنشی» است که تحلیل روایت را ممکن میکند. بدیهی است که گرماس به دنبال ارائه یک فهرست ساده نیست، کاری که پراپ در تحلیل قصّههای پریان کرده است و می کوشید با ساختن یک الگوی بنیادی فراگیر «نحو زیربنایی» دلالت را ارایه دهد. در حقیقت، گِرِماس براین باور بود که باید به سازههای متن پی برد، سازههایی که معنای آنها بیش از آن که در محتوای تاریخیشان نهفته باشد در نظام روابط صوریای نهفته است که این سازهها با یکدیگر دارند (!استن، 1386: 36؛ پراپ، 1368: 133،182؛ سجودی،78:1382-73؛ چندلر، 1386: 146؛ گیرو، 1380: 111- 110؛ (Gremas,1983:79
2- الگوی کنشگر گرماس
از نظر گِرِماس، باید شخصیتها را در گسترة روایی، همچون الگوی کنش که دوبه دو با هم تقابل دارند: فاعل و مفعول، فرستنده و گیرنده، معین (کسی که به تحقّق خواستة فاعل کمک میکند) و مخالف (کسی که باخواستة فاعل مخالفت میکند) دید و نه در گسترة نقشی که در داستان بر عهده دارند. سادگی این الگو در این است که به طور کامل، معطوف به مراد و مقصود «فاعل» است و این مراد که «معین و مخالف» نیز به آن توجّه دارند ارتباط میان نویسنده و دریافت کننده را برقرار میسازد. بنابراین امتیاز الگوی کنش در این است که به صورت تصنّعی، ویژگیهای یک شخصیت نمایشی از کنش جدا نمیشود و شخصیت داستانی نه به صورت یک مورد روان شناختی؛ بلکه به عنوان موجودی متعلّق به مجموعة نظام کلّی کنشها در نظر گرفته میشود(!کهنمویی پور،1381:25). غرق شدن بیش از حد و افراطی در نمادگرایی، به علّت کلّی بودن الگوی کنشگر، شاید نقیصهای باشد که برآن وارد میکنند.
گِرِماس از شش نوع الگوی کنش بنیادین در دو گروه سه تایی نام میبرد: «فرستنده، اُبژه، گیرنده» و «کمک کننده، سوبژه و مخالف» (دینه سن،127:1380). او براین باور است که کنشگران گرانیگاه روایت به شمار میآیند، همانند فعل که گرانیگاه جمله است. کنشگر کسی یا چیزی است که کنش را انجام میدهد و یا این که عملی نسبت به او صورت میگیرد. در حقیقت، فاعل و مفعول هر دو میتوانند کنشگر باشند. واژة کنشگر از شخصیت داستانی فراتر میرود؛ زیرا کنشگر ممکن است فرد، شیء، گروه و یا واژة انتزاعی مانند آزادی باشد. در الگوی کنشگر، شمار کنشگرها به پنج میرسد. امّا روایت ممکن است تعدادی یا همةآنها را داشته باشد:
الف) فرستنده یا تحریک کننده: او کنشگر را به دنبال خواسته یا هدفی (شیء ارزشی) میفرستد و دستور اجرای فرمان را میدهد.
ب) گیرنده: کسی است که از کنش کنشگر سود میبرد.
ج) شیء ارزشی: هدف و موضوع کنشگر است.
د) کنشگر بازدارنده (= نیروی بازدارنده): کسی است که جلوی رسیدن کنشگر را به شیء ارزشی میگیرد.
هـ) کنشگر یاریدهنده (= نیروی یاریدهنده): او کنشگر را یاری میدهد تا به شیء ارزشی برسد.
فرستنده، کنشگر را به دنبال شیء ارزشی میفرستد تا گیرنده از آن سود برد. در جریان جستوجو، کنشگرانِ یاری دهنده یا نیروهای یاریدهنده او را همراهی و یاری میکنند و کنشگران بازدارنده یا نیروهای بازدارنده جلوی او را میگیرند (!محمّدی،1381: 114-113). «الگوی کنشگر» چنین است:
3- آشنایی با سه داستان کوتاه نادر ابراهیمی2
الف. خانهای برای شب
خانهای برای شب، داستان کوتاه و نمادینی است، که در سالهای ناآرام حکومت پهلوی به نگارش درآمد. «رمان محصول دوران ثبات است و داستان کوتاه روایتگر تغییرات. در جوامعی که مدام دستخوش ناآرامی وبیثباتی است، نویسنده بیشتر میتواند به نوشتن داستان کوتاه اکتفا کند تا خصلتها و ویژگیهای اجتماعی و سیاسی جامعه تقریباً تثبیت یابد...» (میرصادقی، 1366: 12). چکیده ای از این داستان چنین است:
سرما و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود. صیاد که به داشتن فانوس راضی نیست و نور نیم مردة هیچ فانوسی به او دلگرمی نمیدهد، در اندیشة دست یافتن به خورشید است. او با کمک ساحل و مرجان و... وسایل کار را آماده میکند؛ توری سیمی ونی بلندی که تور را بر سر آن بگذارد و به این وسیله صیاد خورشید را شکار میکند.
داستان با توصیف محل زندگی ماهیگیر آغاز میشود و همین توصیف ابتدایی، کافی است تا خواننده به راحتی وضعیت نامساعد شخصیتها را درک کند و در هنگام خواندن داستان با آنها همراه و همگام شود؛ «زیرا اگر صحنه با موقعیت تاریخی، جغرافیایی، فکری و فرهنگی داستان و شخصیتهای آن تناسب هنری داشته باشد، سبب میشود، مخاطب با شخصیتهای داستان بهتر ارتباط برقرار کند» (روزبه،36:1381).
ب. دشنام
دشنام «یکی از بهترین وموفّق ترین داستان های تمثیلی ونمادین نادر ابراهیمی است» (میرصادقی، 266:1382). این داستان، نخستین اثر نویسنده در سالهای پرتنش و ناآرام پیش از انقلاب است. «یکی از دلایل گرایش نویسندگان ما به داستان کوتاه در این دورة پر جنب وجوش، این است که در داستان کوتاه بهتر میتوان موقعیت ها و لحظههای حسّاس و ناپایدار و رویدادهای تند و زودگذر را تصویر کرد»(تقی زاده،4:1372).
سنجاب به سبب اعتراض به شکار شدن برادرش توسط شیر،جنگل بزرگ را ترک کرد و برای یافتن خانهای کوچک و مکانی آرام به راه افتاد. در جنگلی دیگر، مرزبانان مانع ورود او شدند و سنجاب های بیـشه از تـرس این که مـبادا باد یا تاک های وحـشی، برای شـیر خـبر ببرند که سنجابِ دشنام گوی را پذیرفتهاند او را در جمع خود نپذیرفتند، در میان صحرا نیز جایی برای او نبود تا این که سرانجام چرخ بزرگی، راهش را روی سر او باز کرد.
نویسنده، داستان دشنام را برپایة حوادث و رویدادها پیش میبرد؛ بنابراین شخصیتها هویت مستقل و مشخّصی ندارند. «در واقع اشخاص در این گونه داستانها برگهایی هستند که به دست توفان حوادث سپرده شدهاند. به این اشخاص، نمونة نوعی گفته میشود؛ زیرا آن ها، اشخاص باهویتی مشخص و منحصر به فرد نیستند؛ بلکه خصوصیاتی را که مشترک میان یک دسته یا گروه از افراد جامعه است دارا هستند» (نوذری،158:1370).
ج- صدا که می پیچید
این داستان، برگرفته از موضوعی واقعی و حقیقی است. داستانی که «تصویرگر تار و پود ظریف روح انسانی و نمایشگر رابطههای دایمی و همبستگی آنها باهم، اختلاف هایشان، انتظارها وآرمان هایشان، امیدها و رویاها، غمها و شادیها و رنجها و محرومیت هایشان است » (میرصادقی،263:1380). عنوان داستان ( صدا که میپیچید) مفهوم اصلی داستان را بیان میکند. نویسنده، چکیدهای از داستان را در عنوان بیان میکند. پیام اصلی داستان نیز (ستم و محرومیت ترکمن ها در برابرتمدّن شهری ها) در جای جای داستان نمود یافته است:
زمینِ کوچک عثمان نزدیک قَرَهتپه قرار داشت و بایروم خان عاشق این زمین بود. بایروم خان، یک مرد شهری را با سندی ساختگی همراه با دو ژاندارم به سراغ عثمان فرستاد. عثمان، در آن لحظه، زمین را رها کرد؛ اما برای بازپس گرفتن زمین به تمام اوبههای قرهتپه سرکشید و از آنها کمک خواست. او حتّی نزد بایروم خان نیز رفت. ترکمنها به زمین عثمان رفتند تا مرد شهری را بیرون کنند؛ امّا شهری که خودش را مالک زمین میدانست، با تفنگ خود، بایروم خان و عثمان را کشت.
4- کاربرد الگوی کنشگردرشخصیتهای سه داستانِ برگزیدة نادر ابراهیمی
شخصیت، عنصر اصلی تشکیل دهندة داستان است، بدون این عنصر، هیچ داستانی شکل نمیگیرد و به عنوان مهمترین ابزار و مصالح کار نویسنده در داستان نمود مییابد، «عمل با حضور آنها به وجود میآید و فضا و مکان به خاطر بودن آنها مفهوم پیدا میکند» (عبداللّهیان، 1381: 50). این عنصر مهم داستانی، پیرنگ را استوارتر و درونمایه را جذّابتر میکند و «مهم ترین عنصر منتقلکنندةتم داستان و مهمترین عامل طرح داستان، شخصیت داستانی است» (یونسی، 1379: 25).
نادر ابراهیمی معمولاً پس از مقدّمهچینی کوتاه، وارد ماجرای داستان میشود و در همان ابتدا شخصیت اصلی را معرّفی میکند. او بخوبی آگاه است که «نویسنده باید مراقب باشد تا در همان آغاز ظهور یکی از اشخاص داستان، عمدهترین خصوصیت شخصی او را بیان کند. نویسنده گاه ناگزیر میشود که دربارة آن شخص به گونهای سرراست و مستقیم توضیح بدهد» (وستلند، 1371: 142). در مجموع شخصیتهای داستانی نادر ابراهیمی به این ترتیب است:
الف- شخصیتهای انسانی: صیاد، مرجان و ساحل در داستان خانهای برای شب؛ دهقانان و سورچیان در داستان دشنام؛ عثمان، بایروم خان و... در صدا که میپیچد.
ب- شخصیتهای جانوری: غوکها و سارها در داستان خانهای برای شب؛ سنجاب، شیر و ماهیها در داستان دشنام.
ج- شخصیتهای گیاهی: گل زرد، قاصد و بته خار در داستان دشنام.
د- شخصیتهای بیجان: خورشید و دریا در داستان خانهای برای شب.
1-4. کاربرد الگوی کنشگر در شخصیتهای داستان خانهای برای شب
در داستان خانهای برای شب، سه گروه شخصیتی وجود دارد:
1- شخصیتهای انسانی: صیاد، مرجان، ساحل و...
2- شخصیتهای حیوانی: مرغ دریایی، سارها، غوک و...
3- شخصیتهای بیجان: خورشید، دریا و...
ماجرا بر محور دو گروه شخصیتی انسان و عناصر بیجان، قرار دارد. حیوانها و پرندگان، شخصیتهای فرعی داستان به شمار می روند. خدا در این داستان، خالق جهان و یگانة بیهمتا نیست؛ بلکه نیروی برتری است که در مغربْ زمین، حکومت میکند و ملائک، نمادی از امربرانِ بیچون و چرای اویند. در این داستان شخصیت اصلی، صیاد است. نویسنده به روش غیرمستقیم صیاد را معرّفی میکند؛ زیرا «در شیوة غیرمستقیم، راوی عموماً، جزءنگر است و سعی میکند همانند دوربین فیلمبرداری لحظه لحظةاعمال و رفتار شخصیت را برای خواننده به نمایش بگذارد» (حکیمی، 1382: 226).
صیاد: «صیاد، کورسان انگشتانش را به روی زمین کشید» (ص40)/ «صیاد، با صدای بم اندوهناکی گفت: زمستان را با این تاریکی تمام، چگونه بگذرانیم» (41)/ «ماهیگیر صبرش تمام شد: «لعنت به این شبهای بیفانوس» و فریاد کشید: لعنت به شبهای بیفانوسی که بوی سرما و مرگ میدهد. من دیگر این زمستان را بیآتش و چراغ بهار نخواهم کرد» (همان).
صیاد، که دیگر حاضر نبود سرما و تاریکی را تحمّل کند و به هیچ نور کمپرتویی رضایت نمیداد، تصمیم گرفت خورشید را شکار کند. «دیگر بعد از این همه سرما و این همه تاریکی با نور نیممردة هیچ فانوسی آشتی نخواهم کرد» (42- 41).
در این داستان، صیاد، کنشگر است. او که دیگر قادر به تحمّل تاریکی و سرما (نیروهای تحریککننده) نیست، برای یافتن خورشید (شیء ارزشی) یعنی رسیدن به نهایت نور و گرما تلاش میکند. مرجان و ساحل، فرزندان ماهیگیر، یاریدهندگان پدر هستند، آنها با فراهم آوردن اسبابِ کار و ساز و برگی شایستة شکار آفتاب، به صیاد کمک میکنند. به این ترتیب نیروهای یاریدهندة داستان به قرار زیر است:
1- ساحل: فرزند بزرگ خانواده است.«ساحل»! سحر ماهیها را به بازار ببر. پیله کن که بفروشی. من از فردا برای خورشید تور میاندازم... دم سحر «ساحل به بازار رفت و مرد ماهیگیر به نیزار کنار مرداب» (42)/ «ماهیگیر جواب داد: برادر تو میگوید گرسنگی بهتر از شبهای تاریک است. ساحل! با آن پول برای من سیم بخر»(همان)/ «فرزند بزرگ صیاد، از شهر تا کلبه را دوید و حلقة سیم را به پای پدر انداخت» (43).
ماهیگیر، سیمها را به هم انداخت، تابید، بر سر نی تراشیده شدهای که آماده کرده بود، قرار داد. صیاد، به کنار دریا رفت. نشست و تور انداخت. امّا نی او کوتاه بود و خورشید از کنار تورش رد شد، و اینگونه صیاد از نخستین صید خود دست خالی بازگشت.«ساحل کنار پدر نشست و دستش را به گردن او انداخت. – پدر! من با قلّاب کوچکم، ماهیهای کوچک گرفتهام. فردا آنها را به بازار میبرم. تو میتوانی باز هم برای شکار آفتاب بروی. کاری کن که خورشید با تو دوست شود و به آواز تو خو کند» (45).
2- مرجان: صیاد از مرجان خواست که برای او نی بلندی پیدا کند.«[صیاد گفت:] مرجان! تو فردا در نیزار کنار مرداب بگرد و برای من نی بلندی پیدا کن» (46)/ «مرجان با پای برهنه میان مرداب پیش میرفت ولی نی محبوبش را به دست نمیآورد. گاهی تلخ میگریست و زمانی چون نی بلندی میدید لبخندی میزد» (47)/ «دخترک بازگشت... فریاد زد: از این نی بلندتر، در هیچ جای دنیا پیدا نمیشود. صیاد خستگی تن را فراموش کرد» (48).سارهای سیاه، غوکها و مارها، برای یافتن نی بلند به مرجان کمک کردند.
3- سارهای سیاه: سارها همراه مرجان، به جستجوی نیی بلند پرداختند. «سارهای سیاه، از میان برگهای سبز نی پرواز میکردند و میگفتند: نه! نه! این هنوز خیلی کوتاه است» (47).
4- غوکها: «عاقبت غوکی دلش برای او سوخت. صدایش کرد و گفت: دخترک، از مرداب ما چه میخواهی؟ «مرجان جواب داد: به جستجوی نی بلندی آمدهام که به آفتاب، آن زمان که کنار دریا غروب میکند برسد». غوک شادمان شد و گفت: من به تو راهی نشان میدهم. چند فرسنگ دورتر از این جا، مردابی است که خانهی برادران من است. به آنها بگو که تو را من فرستادهام و آنها، نی را به تو نشان خواهند داد» (48- 47).
5- مارهای پیر: برای کندن نی از ریشه همهی کسانی که در مرداب زندگی میکردند به مرجان کمک کردند «حتّی مارهای پیر هم تن به تلاش دادند و نی را از ریشه در آوردند» (48).
6- پرستو:.پرستو فرزند کوچکِ صیاد و چونان پرندة امیدی برای اوست.«صیاد دیدگان کلبه نشینان را شمرد و پرسید: «پرستو» خوابیده است؟ - نه هنوز بیدارم پدر. سرما سخت است؛ خواب نمیبرَدَم» (41)/ «پرستو به دستهای او که نی را میتراشید و به چشمهای او که به نهایت جادة باریک مانده بود نگاه میکرد و به صید خورشید میاندیشید» (42).صیاد همراه با نیروی امید (پرستو)، به آینده خیره مانده بود؛ آیندهای پر از روشنایی و حرارت، نور و گرما.
دریا در این ماجرا نیروی بازدارنده است. «[دریا] آهی کشید که: مبادا این مرد، چشمخیرگی کند و خورشید را به تور اندازد. بخارِ آهش راه بالا گرفت؛ لکّة ابری شد و چون حجاب به صورت آفتاب نشست و التماس کرد: تنها امروز از بیراهة باریک کمرکش جنگل گذر کن... به خاطر دل دریا، تنها امروز را از میان جنگل بگذر» (44- 43).آفتاب، آنقدر سرکش و مغرور بود که به بخار دهان دریا دمید (لکّة ابر) و چون قطرههای اشک، دوباره، آن را به دریا فرستاد. و به این گونه، نیروی بازدارنده، کاری از پیش نبرد.
بار دیگر ماهیگیر با نی بلندی که فراهم آورده بود، تور انداخت.«خورشید، آهسته آهسته به تور نزدیک شد. صیاد غم آلودترین آواز امیدش را آغاز کرد» (49)/ «آفتاب، سرش را میان تور گذاشت. دریا، توفان نعرهاش را به آسمان فرستاد. آفتاب در میان تور فرو رفت. دریا خاموش شد» (همان).
شخصیتهایی چون مرغ دریایی پیر، خدا و ملایک نقشهای فرعی داستان هستند. «شخصیتهای فرعی، داستان را رنگآمیزی میکنند. نویسنده هم مثل نقّاش که برای تکمیل تابلو مدام جزئیاتی را اضافه میکند، شخصیتهای فرعی را به داستان میافزاید تا داستان عمق، رنگ و بافت دقیقتری بیابد» (سینگر، 1374: 153).
1- مرغ دریایی پیر: «مرغ دریایی پیری که آواز مرد ماهیگیر را از پای صخره شنیده بود از شکست صیاد شادمان شد» (44).
2- خدا: «برای خدا خبر بردند که: صیاد به قصد صید تنها خورشید زمین تو تور میاندازد» (45- 44).
3- ملایک: «یکی از ملایک جواب داد: نی او کوتاه است. نی او خیلی کوتاه است» (45).
4- شب: «شب تنها و سرگردان در کلبهها را میکوبید و میگفت: به من خانهای بدهید که دمی در آن فرود آیم» (51).
5- رود: «رود به آواز غم آلود غوکها جواب میداد» (41).
از شخصیتهایی چون ماهیها، قایقران، پیرمرد، زن فقط نام برده میشود. در تحلیل شخصیتهای داستانی خانه ای برای شب باید گفت که نادر ابراهیمی تا حدّ زیادی در بیان مقصود خود موفقّ بوده است. شخصیت اصلی (صیّاد) نه تنها به هدف خود رسیده و خورشید را اسیر کرده؛ بلکه برای کلبة کهنة خود و حتّی دهکده نیز، روشنایی را به ارمغان آورده است. رسیدن به هدف با عناصر دیگر داستان؛ یعنی شخصیت ها (دریا، ساحل ومرجان) که نمود زندگی و روشنایی هستند و صحنة داستان (کلبة کهنة کنار رود انباشته از نگاه در تاریکی شب) که سرانجام سرشار از نور و روشنایی می شود، هماهنگ است.
این نکته نیزگفتنی است که «ساده ترین شیوة شخصیت پردازی، استفاده از اسم (عام وخاص) است. نویسنده متناسب با طرح و ساختار داستانش برای شخصیت های اثر اسم انتخاب می کند. این اسم به طور معمول، خنثی و اتفاقی نیست و دارای بار عاطفی و اجتماعی است و نشان دهندة خاستگاه فکری نویسنده است» (اخوّت،164:1371). در داستان خانهای برای شب، شخصیت های انسانی، فرزندان ماهیگیر، نام هایی مرتبط با دریا (روشنایی وزندگی) دارند؛ مرجان، ساحل و فرزند کوچک خانواده؛ یعنی پرستو که گویی همچون پرندة امیدی برای صیاد است. این فرزندان، اگر چه در محیطی سرد و تاریک زندگی می کنند؛ امّا وجودشان سراسر گرمی و نور است. شخصیت اصلی داستان، صیاد، فردی مهربان و با ارادة محکم و استوار در رسیدن به روشنایی است؛ چرا که «صیدی چنان خورشید، صیادی سخت میخواهد»(45) تا آن جا که خدا نیز سرسختی او را می ستاید:« من تنها سرسختی او را ستایش میکنم» (50). «الگوی کنشگر» داستان خانهای برای شب چنین است:
2-4. کاربرد الگوی کنشگر در شخصیتهای داستان دشنام
در داستان دشنام سه گروه شخصیتی وجود دارد:
1- شخصیتهای جانوری: سنجابها، زنبورها، مورچهها و...
2- شخصیتهای انسانی: دهقانان، پسران دهقان، سورچیان و...
3- شخصیتهای گیاهی: گل زرد، قاصد، بته خار.
ماجرا بر محور شخصیت جانوری استوار می شود. انسانها ( دهقانان و سورچیان و... ) و گیاهان شخصیتهای فرعی داستان به شمار می روند و هیچ نقشی در کنشهای اصلی داستان ندارند. آنها با کنشهای فرعی داستان درارتباطند که به نظر میرسد، بودن یا نبودن آنها تغییری در اصل روایت پدید نمیآورد. شخصیت اصلی سنجاب است. نویسنده سنجاب را با روش غیرمستقیم اینگونه معرّفی میکند:
«سنجاب را از جنگل بزرگ راندند، چرا که او دشنام داده بود. تشنه و آفتابزده، با انگشتان کوچکش حساب کرد: «یکبار نخستین قطرههای کمرنگ نور به درون لانهام ریخت و بار دیگر از لابهلای برگهای گرد گرفتة سیب وحشی میان چشمم نشست»» (90)/ «شیر برادر بزرگ سنجاب را شکار کرد و سنجاب ناراحت از این ماجرا به شیر گفت: ای شیر جوانمرد! به نظر تو کمی تلخ نبود؟» (91)/ «و شیر خسته و اندوهگین پرسیده بود: «چه میگوید؟» و زبانگردان جنگل گفته بود: «دشنام میدهد». پس، سنجاب را از جنگل بزرگ رانده بودند؛ چرا که او دشنام داده بود» (همان)/ سنجاب متّهم به دشنامگویی شد و بدین سبب از جنگل بزرگ رانده شد. سنجاب با خود میاندیشید: «دنیا پر از همه چیز است و بیشک، جنگل، در میان آنها چیزی است. مرا جنگلهای دیگر و درختان سیبِ وحشی دیگری خانه خواهند شد» (همان). پس، جنگل بزرگ را ترک کرد و به راه افتاد.
در این داستان، سنجاب کنشگر است. مرگِ برادر، سخن زبانگردان و رانده شدن توسّط شیر از جنگل (کنشگران تحریککننده) سبب میشوند که او در پی یافتنِ جایی کوچک، آرام و بدون ظلم و ستم (شیء ارزشی) سرزمین خود را ترک کند. در این میان هیچ فردی او را به سرزمین خود راه نمیدهد. نیروهای بازدارنده به قرار زیرند:
1- مرزبانان: سنجاب به جنگلی دیگر رسید. او به مرزبانان جنگل گفت: «ای مردم مهربان! مرا از جنگل بزرگ راندهاند، آیا میتوانم، در این جا بر بدنة درختی خانهای بسازم؟ یک خانة نو جنگل شما را آبادتر خواهد کرد» (91)و یکی از مرزبانان پاسخ داد: «این هنوز همان جنگل بزرگ است، چه جنگلهای عالم همه به هم گره خوردهاند و شاخههای باریک تاکهای وحشی فرسنگها راه را به هم زنجیر کرده است» (همان).سنجاب ناامید نشد و با خود تکرار کرد: «دنیا پر از همه چیز است و بی شک بیشةکوچکی که از چار سوی باز باشد در آن میان چیزی است» (92).
2- سنجابهای بیشه: سنجاب به بیشهای رسید و در آن جا از سنجابهای بیشه خواست که او را در میان خود بپذیرند.« مرا قبول کنید و برایم، در میان خود جایی باز کنید، جای بسیار کوچکی... » (92). در این هنگام سنجابی به او گفت: «بیشههای باز فرزندان خلف جنگلهای بستهاند. چه روزگاری پیش، بیشِ دنیا آب بود و کم دنیا جنگل... » (93). سنجاب سرگردان خود را دلداری داد و باری دیگر تکرار کرد: «دنیا پر از همه چیز است و صحرا در میان آنها چیزی است» (95).
3- گیاهان صحرا: سنجاب به صحرا رسید. فریاد زد: «آی شما که اینجا زندگی میکنید! در میان صحرای بزرگتان برای من جای کوچکی باز کنید» (95).در این میان قاصدی در گوش بتّة خاری نجوا کرد: «مبادا سنجاب را قبول کنید. شیر پیغام داده است که روابط ما بیش از همیشه تیره خواهد شد» (95).سنجاب آواره و سرگردان، در میان کورهراهها و جادّهها، به دنبال جایی کوچک و مأمنی آرام میگشت. تا این که سرانجام یک روز، چرخ بزرگی راهش را از روی سَر او باز کرد.
شخصیتهایی که در داستان، تنها نامی از آنها برده شده است و در کنشهای داستان تأثیری ندارند، به قرار زیرند:
1- گل زرد: سنجاب با برگ سبزی از گل زرد اشکهایش را پاک کرد. گل گفت: «آخر من برگم را خیلی دوست داشتم، ما در کنار هم زندگی کرده بودیم» (94).
2- دهقانان: دهقانان در چایخانهی ده گفتند: «امسال به صحرای ما موشهای وحشتناک و خانه برانداز ریختهاند» (96).
3- پسران دهقانها: «پسران دهقانها، تور انداختند روزها و شبهای بسیار» (96).
4- ماهیها: ماهیها از او میخواستند که دو روز مهمانشان باشد و برایشان داستانهایی از جنگل بزرگ بگوید؛ امّا زود سیر میشدند و میگفتند: «تو خیلی غمگینی، شادی ما را از بین میبری، برو و جای دیگری بساطت را پهن کن» (97).
5- زنبورها و مورچهها: سنجاب به زنبورها گفت: زنبورهای عزیز! من داستان زندگی شما را در کتابها خواندهام. زنبورها خوشحال از این که اسمشان در کتابها آمده - از سنجاب میخواستند که برایشان بگوید که در کتابها چه نوشته شده؟ سنجاب برای مورچهها هم، همین جملهها را باز میگفت. امّا مدّت کمی که گذشت از زنبورها، ماهیها و مورچهها نیز به تنگ آمد. چون راهی به درون کندو نداشت و لانة مورچهها حتّی تاب انگشت او را نمیآورد. «الگوی کنشگر»داستان دشنام چنین است:
3-4. کاربرد الگوی کنشگر در شخصیتهای داستان صدا که میپیچد
در داستان صدا که میپیچد تنها یک گروه شخصیتی وجود دارد:
شخصیتهای انسانی: عثمان، بایروم خان، ژاندارمها، مرد شهری و....
ماجرا برپایة همین گروه شخصیتی استوار می شود. شخصیت اصلی داستان، عثمان است.
عثمان آیدی بیسک: عثمان همراه با همسرش مارال و برادرزادههایش در کومهای نزدیک زمینش زندگی میکرد. «زمین کوچکِ عثمان افتاده بود پای قَرَهتپه» (129)/ «عثمان شش نفر مگر خودش را نان میداد و زمین خودش را عاشق بود» (همان)/ عثمان میگفت: «زمین مال خداست، من فقط روی آن میکارم» (130). عثمان حتّی حاضر نبود برای سالهای بعد، نیز وعدة فروش زمین را به کسی بدهد. «بعد از من قرهتپه میرسد به پسرم – اگر خدا بخواهد، و اگر مارال برایم پسری بیاورد؛ و الّا همین بچّهها که میبینی آنرا مثل سگ نگه میدارند» (همان).
در این داستان، عثمان کنشگر است. که عاشق زمینش (شیء ارزشی) است و حاضر نیست به هیچ طریقی آن را از دست بدهد. بایروم خان (کنشگر بازدارنده) نیز عاشق زمین عثمان است.
بایروم خان: بایروم خان عاشق زمین عثمان بود. اگر خاک عثمان را میخرید، زمینهایش به قرهتپه میرسید.«بایروم خان میدانست که چقدر خوب است که آدم صحرا را از بلندی ببیند و جادههای خاکی را» (129)/ «آن بالا یک تالار میساخت. آنجا بالای تالارش مینشست. قلیان میکشید و نگاه میکرد به همة زمینهایش. از آن بالا تمام مرزهای خاک خودش را میدید... » (همان).
بایروم خان، بارها و بارها از عثمان خواست که زمین را به او بفروشد. «بایروم خان میآمد به کومة عثمان و میگفت: حالت چطور است پسر جان؟ عثمان! خوب زمینی داری ها!» (130)/ «پسر جان! هنوز هم پنجاه تا را با صد تا عوض نمیکنی؟ زمین بیشتر به درد تو میخورد؛ امّا قرهتپه به هیچ کار تو نمیآید» (همان)/ «عثمان! یک چیز سَر میدهم که دلت میخواهد. پول – که آنجا چاه بزنی» (همان).
امّا عثمان به هیچ روی حاضر نبود، زمین خود را از دست بدهد. «نه بایروم خان. من اینجا را دوست دارم. آن صد تا مال خودت باشد این پنجاه تا مال من» (همان) / «بایروم خان! من از روی زمین دیم بیشتر از آبی تو برمیدارم. آنقدر چشم به این زمین ندوز بایروم» (همان). بایروم خان نیز نمیتوانست از زمین عثمان چشم بپوشد. بایروم خان، نیروی بازدارنده، که به تنهایی کاری از پیش نمیبرد، شیوهای دیگر در پیش میگیرد. او یک مرد شهری، همراه با ژاندارمها را به سراغ عثمان میفرستد.
نیروهای بازدارندة دیگر، ژاندارمها و مردِ شهری هستند.
1- ژاندارمها: «یک روز جیپ ژاندارمها ایستاد کنار کومة عثمان... دو تا ژاندارم آمدند پایین و به عثمان سلام کردند. ژاندارمها گنبدی بودند» (131). ژاندارمها به عثمان گفتند که مالک زمین پای قرهتپه، مرد شهری است. «عثمان! خبر بد برایت دارم. این مرد مالک زمین توست. زمینش را میخواهد» (همان)/ «حکم دارد. قباله دارد. زمین تو، میدانی که از املاک سلطنتی است. مال شاه است. قانون میگوید زمین مال کسی است که قباله دارد» (132).
2- مرد شهری: مرد شهری یک سند ساختگی همراه داشت.«شهری یک کاغذ بزرگ و یک کتابچه درآورد داد دست عثمان» (132). شهری به عثمان گفت: «این زمین مال من است. حکم دارم. اگر کنار نیایی بیرونت میکنم» (133)/ «سه بار دیگر تا درو گندمها شهری آمد سروقت عثمان. نرم میآمد و تلخ میرفت» (134)/ «بعد از خرمن، شهری با ژاندارمها باز آمد. باز هم شهری آرام بود؛ امّا عثمان حرف آخرش را میگفت: « باید بیرونم کنید»» (همان).
3- چند شهری دیگر: «چند روز بعد چند نفر دیگر هم با شهری آمدند. چادر و تفنگ و منبع آب آوردند و خیلی چیزهای دیگر. روی کومههای کوچک عثمان صد تومان قیمت گذاشتند و عثمان – مات – نگاهشان میکرد» (134).
عثمان، حرفی نزد. وسایلش را جمع کرد. او مارال، همسرش و برادرزادههایش را به خانة جوچی، برادر مارال برد. پس از آن به تمام اوبههای قرهتپه سرکشید و از آنها کمک خواست. «آلّا، من عثمان هستم؛ عثمان آیدی بیسک. شهری عاقبت زمین را از من گرفت. چه کار میخواهی بکنی، عثمان؟ازش پس میخواهم. آلا؟ برای تو چکار میتواند بکند؟با من میآیی سَر زمین. یا شهری میرود یا روی این خاک کشته میشود: من با تو میآیم عثمان» (همان)/ هات میش گفت: «عثمان دلت تنگ نباشد. بیرونش میکنیم» (همان)/ و مراد بیک در جواب عثمان گفت: «عثمان! زمین مال خداست؛ امّا به تو میرسد که روی آن میکاری... بیرونش میکنیم عثمان، دلگیر نباش!»( همان).
عثمان حتّی نزد بایروم خان نیز رفت.«عثمان فریاد کشید: آهای بایروم خان! عثمان برای خاکش از تو کمک میخواهد. بایروم! اگر تو باشی، او پی تو میآید. اگر آنها بیایند من شهری را بیرون میاندازم... مرا مدد کن بایروم خان. فقط این برای تومیماند.باشد عثمان. این کار را میکنم» (136و 135).
به این ترتیب 75 سوارِ ترکمن (نیروهای یاریدهنده)، به زمین عثمان رفتند تا مرد شهری را بیرون کنند. عثمان همراه با ترکمنها به زمین پای قرهتپه رسیدند. او از شهری خواست که زمین را پس بدهد، و به شهر بازگردد؛ امّا شهری عثمان را تهدید کرد: «ترکمن! وقت این بازیها دیگر تمام شده. صحرا، صحرای پنجاه سال پیش نیست. من این را به تو گفته بودم. زمین به صاحبش میرسد نه به یک یاغی که یک عدّه را با چوب دور خودش جمع میکند» (139-138)/ «ترکمن! تو حرف حساب نمیفهمی. اگر بکشمت خونت گردنم را نمیگیرد» (139)/ «نمیروم ترکمن. زمینم را میخواهم. اگر بروم این کار رسم میشود. قانون بهتر از زور است ترکمن!» (همان).
مرد شهری که خود را در برابر حملة ترکمنها میدید، تفنگش را بالا برد و شلیک کرد. «شهری نگاه عثمان را دید که وحشی و کشنده است و چوب دست او را که فرو میآید. تفنگش را سر دست برد و صدا پیچید. عثمان، بیصدا کج شد، خمید و فرو افتاد. از پشت قامت خمیدة عثمان، شهری، بایروم خان را دید» (140-139).
بایروم خان با دیدن این صحنه، با چوبدستی خود به طرف شهری حملهور شد. «[شهری]... ضربة خونخواه چوبدست او را بر شانة خود احساس کرد؛ امّا در دم صدای تیر دیگر تفنگ شهری بلند شد و بایروم خان بیصدا خمید و زمین خورد» (140). در این هنگام، ژاندارمها، به سرعت به شهر رفتند تا برای شهری از گنبد کمک بیاورند. ترکمنها چادر و وسایل شهری را آتش زدند و او را در یکی از چاههای بایروم خان انداختند.
در این داستان، اغلب شخصیتها یا همراه با عثمان جزو نیروهای یاریدهندهاند یا همگام بابایروم خان، جزو نیروهای بازدارنده هستند. شخصیتهای فرعی داستان که تا حدّی در کنشهای اصلی داستان نقش ندارند به قرار زیرند:
آیدی بیک: پدر عثمان.«تو نمیدانی این یک شب که از زمینم جدا هستم از آن شب که آیدی بیک، پدرم مُرد چقدر سختتر است» (136).
مارال: همسر عثمان. «های مارال جان، مرا بشنو! شوهرت را کشتند. نه برادر. شوهر من، آنجا پشت دیوار گندم خوابیده است. پس آهسته گریه کن مارال جان، که بیدار نشود!» (129) و (140).
برادرزادههای عثمان: عثمان به مارال گفت: «مارال! برادرزاههای من بچّههای خود تو هستند. با آنها خیلی خوب باش مارال جان» (135).
راوی: «آن روز که گرگان بودیم، رفتیم دیدن شهری که بعد از هفت ماه هنوز دستش توی گچ بود و خودش خیلی لاغر و مریض با این همه خندید و دست چپش رابه ما داد. گفتم: هیچوقت زمینت را نمیتوانی از عثمان بگیری. عثمان و بایروم خان را توی همان زمین کاشتند... میدانستی؟» (141-140). «الگوی کنشگر» در داستان صدا که می پیچد چنین است:
5- نتیجهگیری
1- رویکردهای جدید نقدادبی ایجاب میکند، با نگاهی نو به آثارادبی بنگریم وازمبانی نظری، روشمند و منسجم نقدادبی بهره مند شویم. موضوع نقد، رهاندن متن و بازگرداندن غنای معنایی آن است و این، از راه بازسازی رمزگانها و شیوههای دلالتی شالودة آن انجام میگیرد. یکی از شیوههای کاربردی در نقد متون ادبی، معناشناسی است. شیوهای که میکوشد به ساختارهای پنهانی متن که در فرایند تولید معنا مؤثر است، دست یابد. در معناشناسی روایت نیز، ارتباط میان نقشها یا عناصر سازندة آن تبیین میگردد تا بدین روش علاوه بر ساختارهای سطحی معنادار، به ساختارهایی که در ژرفای متن وجود دارند و دارای معنا هستند، دست یافت.
2- الگوی کنشگر یکی از شیوههایی است که به صورت ساختاری نظام مند و علمی، به تحلیل عناصری داستانی، بویژه شخصیت میپردازد. در این الگو، داستان به مثابة مجموعة نظام کلّی کنشها در نظر گرفته میشود. البته، تأکید افراطی این الگو، شاید نقیصهای باشد که به آن راه یافته است. با نگاهی به سه داستان خانهای برای شب، دشنام و صدا که میپیچد، میتوان چنین نتیجه گرفت که نادر ابراهیمی در پرداخت شخصیتهای داستانی خود بسیار سنجیده عمل میکند، به گونهای که هر کدام از افراد داستان برای رسیدن به شیء ارزشی خود، تا پای جان تلاش میکنند.
3- نادرابراهیمی، نویسندهای است توانا درعرصههای شخصیت پردازی، نمادگرایی وکاربرد زاویة دید و عنصر روایت. رمان هفت جلدی آتش بدون دود و داستانهایی مانند دشنام، خانه ای برای شب، دورازخانه و کلاغ ها، بازتابندة این موضوع است.داستان های نادر ابراهیمی، بخوبی با نمودارهای الگوی کنشگر همخوانی دارد و می توان این داستانها را برپایة این الگو، تحلیل کرد.
پینوشتها
1- درجریانشناسی ادبیات داستانی معاصر و درمیان نویسندگان پیش و پس ازمشروطیت مانندزینالعابدین مراغهای و طالبوف و در میان نویسندگان رمانهای تاریخی مانند محمّد باقرخسروی، موسی نثری و حسن بدیع و نویسندگان رمانهای اجتماعی، مانند مشفق کاظمی، عبّاس خلیلی، محمّد مسعود و محمّد حجازی و نویسندگان بزرگی مانند محمّد علی جمالزاده، صادق هدایت، بزرگ علوی، صادق چوبک، جلال آلاحمد، ابراهیم گلستان، سیمین دانشور، محمود دولتآبادی، احمد محمود و دهها نویسنده سی سال اخیر، «نادرابراهیمی»(1387-1315ش.) با نگاشتن شماری رمان، داستان کوتاه کودکان و بزرگسالان، فیلمنامه و نمایشنامه، کارگردانی و نگارش آثار نظری در زمینة داستان نویسی،تحلیل داستان، تبیین مبانی ادبیات داستانی، جایگاه بارز ودر عین حال کمتر شناخته شدهای دارد. نادر ابراهیمی، نویسندة رمان پرآوازة هفت جلدی آتش بدون دود و سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن که خود فیلمنامه تلویزیونی هر دو را، نگاشت وکارگردانی کرد و داستانهای دشنام، بدنام، کلاغها، خانهای برای شب و دهها داستان ونمایشنامه، درچندین عرصه دست به قلم برده است: ادبیات کودکان،ادبیات بزرگسالان و آثارنظری، ترجمه، مقاله و آثاری از این دست که در این میان کتاب صوفیانهها و عارفانهها (تاریخ تحلیلی پنج هزارسال ادبیات داستانی ایران) و رمان آتش بدون دود، درخشانتر است. شماری از آثار نادر ابراهیمی برندة جوایز جشنوارههای بینالمللی کتاب کودکان و بزرگسالان و برگزیدة سازمان یونسکو شده است. او نویسندهای است نمادگرا، با سبکی شاعرانه در نثرنویسی،توانا در کاربرد زاویهی دید، روایتپردازی و متبحّر دربهره گیری ازعناصر چندگانة داستانی وشخصیتپردازی. آثار نادر ابراهیمی را می توان چنین برشمرد:
الف- آثار کودکان، شامل کتابهای داستانی مانند: آن شب تا سحر؛ باران، آفتاب و قصّة کاشی؛ پهلوان پهلوانان، پوریای ولی؛ دور از خانه؛ سنجابها؛ کلاغها و... کتابهای علمی مانند: داستان سنگ و فلز و آهن؛ فرهنگ موادّ معدنی ایران و...
ب- آثار بزرگسالان،مانند: آتش بدون دود، ابن مشغله، ابوالمشاغل، افسانة باران، بر جادههای آبی سرخ، پاسخناپذیر، چهل نامة کوتاه به همسرم، خانهای برای شب، مردی در تبعید ابدی، یک عاشقانة آرام.
ج- آثارنظری، مانند: صوفیانهها وعارفانهها، لوازم نویسندگی، مقدّمهای بر مراحل خلق و تولید ادبیات کودکان.
د- آثارترجمهای،مانند: آدم آهنی، مویه کن سرزمین محبوب من.
هـ- مقالهها
و- فعالیتهای سینمایی: تدریس، نویسندگی و کارگردانی فیلم سینمایی، فیلم مستند مانند: عَلَم کوه وتخت سلیمان، گلهای وحشی ایران و مجموعههای تلویزیونی مانند: آتش بدون دود، سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن و... نیز نگارش فیلمنامه ونمایشنامه.
ز- ساخت و اجرای شعر و آهنگ.
2- داستان خانهای برای شب و دشنام از مجموعة داستانی خانهای برای شب و صدا که میپیچد از مجموعةداستانی هزارپای سیاه و قصههای صحرا انتخاب شدهاند.