نویسندگان
1 دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت معلم آذربایجان
2 مربی دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان
چکیده
کلیدواژهها
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
Regionalism in the contemporary Iranian story writing begins seriously in 30's and reaches its peak in 40's and 50's. The regional stories reflect, mostly, the common characteristics and elements such as cultures, beliefs, rules and ceremonies in the geographical area. In the contemporary Iranian story writing, with respect to the geographical origins of writers and regional specifications reflected in their works, five realms of regional story writing in the north, south, east, west, and Azarbaijan can be distinguished.
After presenting definition of regional story, this article counts and introduces critically the northern regional stories and their specifications. It indicates that this realm of regional story writing has special importance and validity, in spite of simplistic theories of some critics.
کلیدواژهها [English]
مقدمه
در همة فرهنگها و دایرة المعارفهای ادبی در تعریف داستان اقلیمی عموماً بر وجود عناصر مشترکی همچون فرهنگ و معتقدات مردمی، آداب و رسوم و ویژگیهای محیط طبیعی و بومی تأکید شده است. این داستانها در زبان لاتین معمولاً به نام Regional novel (رمان محلّی یا ناحیهای ) خوانده میشوند. مارتین گری در تعریف آن مینویسد: رمانی است که « تأکیدش بیشتر بر جغرافیا، آداب و رسوم و گفتار محلّ خاصّی است و دربارة آن محل، بیشتر توضیح جدّی میدهد تا اطّلاعات پیش زمینهای صرف» ( گری، 1382: 272). جمال میرصادقی میگوید: « رمانی است که به کیفیت و مختصات جغرافیایی بومی و ناحیه ای وفادار بماند و بر محیط و قلمرو خاصّی تمرکز یابد... در این رمانها توجّه بسیار به توصیفات و خصوصیات بومی و ناحیهای؛ از جمله نحوة لباس پوشیدن و صحبت کردن و آداب و رسوم میشود و این خصوصیات به عنوان پایه و اساس داستان کارکرد دارد» (میرصادقی، 1377: 147).
اصطلاح دیگر در زبان انگلیسی برای داستانهای اقلیمی، Local color writing ( نوشتة محلّی) است و در تعریف آن گفتهاند: داستانی است که در صحنه و زمینة آن، غالباً آداب و رسوم و سنّتها، لهجه و گفتار محلّی، پوششها، فولکلور و حتّی شیوههای تفکّر و احساس مردم یک منطقه نشان داده میشود، به گونهای که این عناصر، متمایز و مشخّص کنندة اقلیمی خاص است (Abrams,1993:p.107,baldick ,1990:p.142).
با توجه به ویژگیهای اقلیمی1 بازتاب یافته در داستانهای اقلیمی معاصر ایران، میتوان در تعریف داستان اقلیمی گفت: داستانی است که به سبب بازتاب گستردة عناصر اقلیمی و محیطی به دو شکل تزیینی و پویا، در طی حوادث و ماجراها، داستان، رنگی محلّی و بومی دارد و متعلّق به ناحیه ای خاص و متمایز از دیگر مناطق است و این عناصر بومی و محیطی عبارتند از: فرهنگ مردم؛ شامل معتقدات و آداب و رسوم، مشاغل و حرفهها، شکل معماری منطقه، خوراکها، پوششها و زبان محلّی (لهجه و ساختار زبانی، واژگان و اصطلاحات محلّی، ترانهها و سرودها )، شیوة معیشتی، اقتصادی و تولیدی، مکانها و مناطق بومی، محیط و طبیعت بومی، صور خیال اقلیمی (بومی)، تحوّلات و جنبشهای سیاسی و اجتماعی منطقه.
داستان نویسی اقلیمی معاصر ایران
تاریخ واقعی پیدایش داستان اقلیمی و روستایی در داستان نویسی معاصر ایران را – اگر از یکی دو داستان روستایی اوّلیه چشم بپوشیم – باید دهة سی شمسی و رشد و شکوفاییاش را دهة چهل و پنجاه بدانیم که نویسندگان زیادی به طور جدّی به نگارش این گونه داستانها پرداختند.
مهمترین رمان اقلیمی روستایی در دهة سی، « دختر رعیت» 2 (1327) از محمود اعتماد زاده ( م.ا. به آذین ) است. یک سال پیش از او هم، بزرگ علوی در داستان کوتاه «گیله مرد » (1326) به مبارزات دهقانان گیلانی با توصیفاتی قوی و پویا از محیط و طبیعت بارانی شمال می پردازد.
با وجود اتّفاق نظر بیشتر منتقدان بر این دو داستان به عنوان اوّلین کوششها برای نگارش داستان اقلیمی، باید تاریخ نگارش این گونه داستانها را دو دهة قبل از « دختر رعیت » و « گیله مرد » دانست. رمان « روز سیاه کارگر » (1305) نوشتة احمد خدا دادة کُرد دینوری3، اوّلین داستان اقلیمی روستایی است و به زندگی دهقانان و روستائیان غرب ایران می پردازد. نویسنده، خود با آگاهی از این موضوع در مقدّمة کتابش مینویسد: « این بندة بی قدر و مقام، احمد خدا دادة کرد دینوری، محض خدمت به عالم بشریت، بر خلاف مصنّفین سلف، دفتر خود را به نام طبقة کارگر و عامة رنجبر... زینت می دهم... تاکنون کتابی که زندگانی یک نفر دهکان صحرایی مشروحاً باشد دیده نشده... ( خدا داده دینوری، 1305: 3و4). «مرقد آقا» (1309) از نیما یوشیج، دوّمین رمان اقلیمی است که در آن با روایتی طنزی و انتقادی، زندگی فقر آلود و غرق در جهل و خرافات دهقانان شمالی و جوامع روستایی نشان داده میشود.
پس از این کوششهای نخستین است که جریان نیرومندی در دهة چهل در داستان نویسی معاصر ایران به نام ادبّیات اقلیمی شکل می گیرد و بسیاری از نویسندگان را در پی خود می کشاند و از این میان چهرههای پر قدرت و صاحب نامی چون محمود دولت آبادی از شرق، احمد محمود و امین فقیری از جنوب، محمود طیاری، اکبر رادی و ابراهیم رهبر از شمال، علی اشرف درویشان و منصور یاقوتی از غرب و غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی از آذربایجان سر بر می آورند.
پیشینة پژوهش
تحقیق در ادبیات اقلیمی (داستان) و تقسیمبندی آن به سبکها و مکاتب گوناگون، پیشینة زیادی ندارد. نخستین بار محمد علی سپانلو از تأثیر اقلیم و جغرافیای محیطی بر داستانهای جنوبی سخن میگوید. او در سال 1358 در مقالة « گزارشی از داستان نویسی یک سالة انقلاب » وقتی به نام بهرام حیدری و نسیم خاکسار میرسد، اصطلاح « مکتب خوزستان » را پیشنهاد میکند و مینویسد: « دو مجموعة "لالی" از بهرام حیدری و « نان و گل » از نسیم خاکسار، احتمالاً بهترین دستاوردهای قصّههای کوتاه ما در یک سالة انقلابند. از لحاظ سبک، هر دو مجموعه خصلتی یگانه دارند. اینان به مکتبی در داستان نویسی ایران متعلّق هستند که کم کم میتوان به آن اسمی داد. مکتب خوزستان» ( سپانلو، 1358: 8).
سپانلو، همچنین در مقالة دیگری در سال 1376، از چهار مکتب داستان نویسی خوزستان، اصفهان، تبریز و گیلان با ویژگیها و نمایندگان خاص خود نام میبرد (سپانلو، 1376: 62-64) که باید آن را بحث تکمیلی مقالة پیشین (1358) وی دانست. او در همین مقاله مدّعی است که اصطلاح « ادبیات اقلیمی » را هم برای نخستین بار، خودش در مقالة « دوران داستان » ( مجلّة فردوسی، مرداد ماه 1349 ) پیشنهاد کرده است.
دوّمین منتقد، حسن میر عابدینی است که در کتاب ارزشمند خود به نام « صد سال داستان نویسی ایران » تحت عنوان « ادبیات روستایی و اقلیمی » بدان می پردازد. او دو جریان عمده به نام « ادبیات اقلیمی جنوب » و « ادبیات اقلیمی شمال » مشخّص میکند، بی آنکه نام سبک یا مکتب بر آنها بنهد.
سوّمین منتقد این حوزه، یعقوب آژند است. او در اسفند ماه 1369، طی مقالهای – البتّه با نوعی شتابزدگی – از هشت « سبک تهرانی، اصفهان، جنوب، خراسانی، شمال، آذربایجان، شیرازی و کرمانشاهی » ( آژند، 1369: 13) با ویژگی ها و داستان نویسان آن نام میبرد.
منتقد چهارم، قهرمان شیری است که از سال 1382 به این طرف، به گونهای منسجم تر در طی سلسله مقالاتی در نشریات مختلف، دربارة مکاتب داستان نویسی معاصر بحث کرده و اخیراً نیز همان مقالات را – با اندکی تغییر – در کتابی به نام « مکتب های داستان نویسی در ایران » (1387، نشر چشمه) گردآورده و چاپ کرده است.
شیری هم در اوّلین مقاله اش در این زمینه با عنوان « پیش در آمدی بر مکتب های داستان نویسی در ادبیات معاصر ایران »، هفت « مکتب ( سبک ) آذربایجان، اصفهان، خراسان، جنوب، شمال، غرب، و مرکز » ( شیری، 1382: 148) را از دورة مصدّق تا دو دهه پس از انقلاب اسلامی، مشخّص میکند.
آنچه در پژوهش ما مورد نظر است، به دور از این گونه مکتب بندی هاست. هدف، بررسی داستانهایی با مشخّصه هایی هماهنگ و در پیوند با منطقه جغرافیایی و اقلیمی خاص و متناسب با خاستگاه نویسندگان شان است. بنابراین، از شیوهای کلّی و فراگیرتر به نام « داستان نویسی اقلیمی » سخن باید گفت که در اقلیم های مختلف، بازتاب های مختلف داشته است، به طوری که از مقایسة آنها نتایج جالب و ارزشمندی به دست خواهد آمد. نگارندگان در بررسی داستانهای اقلیمی – از نهضت مشروطه تا انقلاب اسلامی – پنج حوزه یا شاخة داستان نویسی اقلیمی جنوب، شمال، شرق، غرب و آذربایجان را مشخص کرده و در این مقاله به بررسی داستانهای اقلیمی شمال پرداختهایم.
نکتة قابل ذکر آنکه در پژوهشهای مذکور، گذشته از بعضی تداخلها و تضادهایی که گاه در، آوردن نام برخی نویسندگان در ذیل سبک یا مکتب خاص دیده میشود، هیچ یک از آن ها به ارائة شواهد و نمونههای داستانی برای ویژگیهای برشمرده نپرداختهاند و به ذکر ویژگیهایی کلّی بسنده کردهاند. این موضوع حتّی در منسجمترین و گستردهترین کار در این زمینه – یعنی کتاب «مکتبهای داستان نویسی در ایران » - هم نادیده گرفته شده است. از سوی دیگر، نویسندة این کتاب، با آنکه از مکاتب داستان نویسی آذربایجان، اصفهان، خراسان، جنوب و کرمانشاه، نسبةً مبسوط و مفصّل صحبت میکند؛ امّا از سبک شمال تقریباً چیزی نمیگوید و تنها در بخش پیش درآمد کتابش، حدود دو صفحه دربارة ویژگیهای کلّی منطقه شمال بحث می کند. چنانکه بر می آید، ظاهراً این منتقد، داستاننویسی اقلیمی شمال را از اهمیت چندانی برخوردار نمی بیند و معتقد است که آن «استقلال تمام عیاری» ( شیری، 1387: 43 ) ندارد.
ابراز چنین نظری، حداقل دربارة دهة چهل و پنجاه در داستان نویسی اقلیمی شمال، چندان درست نمینماید و نتایج به دست آمده از بررسیهای ما نشان میدهد که این حوزة داستان نویسی اقلیمی - در محدودة زمانی مشروطه تا انقلاب – در کنار دیگر شاخه های شیوة داستان نویسی اقلیمی، از اهمیت خاص خود برخوردار است و تقریباً چیزی بدهکار آنها نیست. حتّی میتوان گفت که گاه رگههای اقلیمی اش قویتر از برخی از این حوزههاست.
اکنون، به معرّفی انتقادی داستانهای اقلیمی شمال میپردازیم و سپس برای هر یک از ویژگیهای اقلیمی آن ها، یکی دو نمونه و شاهد متنی ارائه می دهیم.
داستان نویسان و داستانهای اقلیمی شمال
اگر از نیما یوشیج، نویسندة دوّمین رمان اقلیمی معاصر ایران؛ یعنی « مرقد آقا » (1309 شمسی) و برخی داستانهای کوتاه اقلیمی، مانند « در طول راه » ( 1315) و « بد نعل » (1323) و نیز نویسندگانی چون نادر ابراهیمی، شاپور قریب و بزرگ علوی که داستانهایی دربارة اقلیم شمال آفریده اند، بگذریم؛ همة نویسندگان مورد بحث در این مقاله، از خطّة گیلان بر خاسته اند و در طول تقریباً دو دهه، یعنی از سال 1341 تا 1357 که پایان دورة مورد بررسی ماست، به آفرینش داستانهایی اقلیمی دربارة محیط شمال پرداخته اند و باز اگر نویسندة رمان « دختر رعیت » را که از نظر زمانی بر ایشان پیشی دارد، جداگانه در نظر آوریم، بیشتر این نویسندگان اختلاف سنّی چندانی با همدیگر ندارند.
نویسندگانی که در این جا مورد بررسی و نقد قرار خواهند گرفت، عبارتند از: اکبر رادی، ابراهیم رهبر، محمود طیاری، حسن حسام، محسن حسام، کاظم سادات اشکوری، مجید دانش آراسته، هادی جامعی، فرامرز طالبی، سید حسین میر کاظمی، نادر ابراهیمی، شاپور قریب و بزرگ علوی. اما پیشتر، به رمان دختر رعیت می پردازیم:
« دختر رعیت » (1327)، نوشتة محمود اعتماد زاده ( م.ا. به آذین ) بعد از « روز سیاه کارگر » و «مرقد آقا » سوّمین و مهمترین رمان اقلیمی در دهة سی شمسی است و چهرهای نسبةً اصیل و واقع گرا از روستاهای مناطق گیلان ارائه میکند، چنانکه نویسنده خود میگوید: « آنچه در این داستان میگذرد، بازتاب رویدادهای پراکندة فردی و اجتماعی است... نوشتهای است که مهر واقعیت بر پیشانی دارد هر چند از رنگ آمیزی خیال هم بی بهره نیست» ( به آذین، 1380: 6 به نقل از میر صادقی، 1382: 79 ).
موضوع رمان، زندگی رنج بار صغری، کلفت خانة ارباب و فریب خوردگی و مورد تجاوز قرارگرفتن وی از سوی پسر ارباب است. مضمونی که بعدها بسیاری از روستایی نویسان، آن را تکرار کردند. به آذین در این رمان با شیفتگی خاصّی از خاطرات دوران کودکی و آداب و رسوم مناطق گیلان سخن میگوید و در کنار آن به نهضت جنگل و مقاومتهای میرزا کوچک خان و یارانش در برابر قزّاقها می پردازد اگر چه هیچگاه نمیتواند هماهنگی و یگانگی لازم را میان ماجراهای دوگانة رمان؛ یعنی زندگی صغری و نهضت جنگل، برقرار کند و از همین روست که منتقدی، عمدهترین ضعف رمان را همین می داند و مینویسد: « گویی در این کتاب به جای داستانی یگانه با دو داستان رو به روییم» ( دستغیب، 1357: 78).
گذشته از این، آنچه در این رمان غیبت محسوسی دارد، طبیعت بکر و سرسبز شمال است. طبیعتی که میتوانست نقشی هم تزیینی و هم پویا و حرکت زا در پیشبرد ماجراها داشته باشد. این کمبود زمانی بیشتر احساس میشود که پای جنگلیها به میان داستان کشیده میشود؛ امّا هیچ گاه خواننده نمیتواند خود را در میان جنگلهای سرسبز گیلان و یاران میرزا ببیند و از نزدیک با نوع زندگی و رده بندیهای ایشان آشنا شود و این در حالی است که تقریباً در نیمی از رمان صد و هفتاد صفحهای؛ یعنی از صفحة نود به بعد، شاهد حضور جنگلیها و ماجراهای جنگل هستیم.
اکبر رادی بیشتر نمایشنامهنویس است و تنها مجموعه داستانش به نام « جاده » (1349) شامل هفت داستان کوتاه است که از این میان، دو داستان « جاده» و « باران » اقلیمیاند و زندگی کشاورزان روستایی گیلان را در فضایی مه گرفته و بارانی توصیف می کنند. « جادّه »، از گفتگوی دو همراه – نبی و نازعلی – در فضایی مه آلود و بارانی شکل میگیرد و گسترش می یابد. فلاکت و فقر و بدبختی آن دو از میان گفتگوها آشکار است و نویسنده به شیوهای غیر مستقیم و بسیار ماهرانه از آن پرده بر میدارد، بیآنکه شعار دهد و هیاهو راه بیندازد. « باران » هم روایت اندوه و ترس شالیکارن از خشکسالی ها و ستم ارباب و سلفخرها بر آنان و زندگی رنج بارشان است.
مجموعههای « دود» (1349) و « سوگواران » (1353) از ابراهیم رهبر، تصویری گرفته و اندوهناک از طبیعت شمال ارائه میکنند. « مسافر خیال »، « یک صبح »، « جادههای باران خیز » و « درختان لیلکی» از مجموعة « دود» نشان دهندة فقر و محرومیت رفاهی و بهداشتی روستائیان، زندگی رنج بار و غم آلود توتون کاران و ستم و اجحاف خریداران محصول بر آنان است. فضای هراسناک شب با جنگلهای تاریک و پر هول و سکوت آن در « درختان لیلکی » متناسب است و هماهنگ با هراس و تشویش شخصیت های داستان است که شباهنگام گاوی را دزدیده اند و می برند.
داستانهای «سوگواران »، « شوهر دوم » و « پریشانی » از مجموعة « سوگواران »، هم اقلیمیاند. رهبر در « سوگواران » در پی نشان دادن آداب و رسوم منطقه است و هر جا که فرصت می یابد، به توصیف دقیق سوگواریهای ماه محرّم در روستاهای گیلان می پردازد. در « شوهر دوم » ضمن ارائة تصویری تراژیک از وضع زنان روستایی، به برخی از رسوم عروسی در روستاهای گیلان اشاره میشود، بی آنکه این موضوع بتواند در پیوندی ساختاری و هماهنگ با موضوع اصلی داستان قرار گیرد. « پریشانی » هم یادهای مشوّش جوان سرباز روستایی از فقر و تیره روزی دهقانان گیلانی و زندگی مشقّت بار زنان شالیکار است.
رهبر در داستان « مرغزار » ( بازار، مرداد 1344: 9) و « هیچ » ( آرش، زمستان 1343: 51-53) به موضوع نهضت جنگل می پردازد. « مرغزار »، سربازانی را نشان میدهد که در کمین مجاهدان جنگلاند. توصیف محیط آرام و سرسبز شمال در تضاد کامل با گروه تفنگچیانی است که بر هم زنندة آرامش طبیعتاند. « هیچ » نیز روایت خاطرات مجاهدی پیر از روزهای حضورش در نبردهای میان جنگلیان و قزّاقهاست.
محمود طیاری در « طرحها و کلاغها » (1344) با نثری ایجازی، سریع، شاعرانه و گاه موزون، تصویری رمانتیک از طبیعت سرسبز روستاهای گیلان و شالیزارها و زنان شالیکار به دست میدهد. او در تلاش برای دستیابی به شیوة خاص ایجازی نثرش در این طرحها به ابهام میگراید و به گفتة منتقدی « آنقدر در به کارگیری کلمات خسّت می ورزد که نوشته اش گنگ میشود» ( میر عابدینی، 1383: 1/ 587 ) طیاری در میان همین کلام ایجازی و اشاره وار، از مسائل و مشکلات روستائیان هم پرده برمیگیرد. در « تبگیر » نبود بهداشت در روستاها و شیوع بیماری های گوناگون و بی توجّهی ادارة بهداشت و دولت به این موضوع آشکار است. فقر و نداری دهقانان و غارت شدن آنها از سوی سلفخرها و نزول خوران شهری موضوعی است که در طرح های « گل آقا » و « جلبی » نشان داده میشود.
داستان بلند « کلاغها » از مجموعة « طرحها و کلاغها » واگویه های ذهنی دهقانی عاصی دربارة زندگی رنج آلود دهقانان و غارت شدنشان از سوی ارباب و سلف خرها است که چونان کلاغهایی بر سر آنها خیمه زدهاند و دارائی شان را به یغما می برند. داستان با توصیفی از دوشنبه بازار رشت با فروشندگان و مشتریانش آغاز میشود و با نثری ایجازی و سریع، برشهایی از زندگی دهقانان و ستم و تجاوز ارباب بر آنان را به تماشا میگذارد. همة این مسائل به شکل گفتگوی درونی در ذهن راوی – دهقان معترض به نظام مرسوم – جریان دارد که البتّه این اعتراض و عصیان فقط در ذهن راوی میگذرد، بی آنکه بتواند در خارج رخ نماید تا اینکه خود و خانوادهاش به نابودی کشیده می شوند.
طیاری در مجموعه داستان « کاکا » ( 1346 ) نیز با همان نثر خاص خویش زندگی رنج آلود و توأم با فقر و نداری طبقة فرودست جامعه را روایت میکند. هیچ یک از هفت داستان این مجموعه، ارزش اقلیمی ندارند و بهترین داستان آن - « کاکا » - توصیفی است از یک عرق فروشی در شهر رشت و درگیری عرق فروش با مأموران. داستان از طریق گفتگوهای عرق فروش با دوستانش شکل می گیرد و پیش می رود.
« خانة فلزی » (1341) هم همچون « کاکا » فاقد ارزش اقلیمی است و مضمون داستانها، عشق، دعواها و مسایل خانوادگی، نومیدی و بی ریشگی جوانان و خرافی بودن آدم هاست (میرعابدینی، 1383: 1/ 586).
«صدای شیر » (1350 ) شامل 24 طرح و چند نمایشنامه است. طرحهای طیاری در این کتاب در مقایسه با « طرحها و کلاغها » در سطح پایین تری قرار دارند و مهم تر از همه، بیشتر آنها از ویژگیهای اقلیمی نیز خالیاند. با این حال میتوان برخی خصوصیات اقلیمی همچون توصیف طبیعت، شکل معماری و صور خیال اقلیمی و محیطی را در چند طرح این مجموعه نظیر « غرامت »، « صدای شیر »، «انبار سوزی »، « خوف راه » و « خونه مرغدونی » مشاهده کرد. در میان طرحها، « صدای شیر » از زیبایی و تأثیرگذاری خاصّی بر خوردار است و نیز اشارهای پنهانی به نهضت جنگل دارد و این موضوع از بی اعتمادی دختر روستایی به راوی فهمیده میشود که سعی می کند، نام دائیاش « آقا کوچیک» را – که تحت تعقیب و تداعی کنندة نام میرزاکوچک خان است – از راوی پنهان کند.
حسن حسام در مجموعة « بعد از آن سال ها » (1352) تصویرگر رنج و بی پناهی زنان و زندگی شالیکاران و صیادان شمالی است. از هفت داستان این مجموعه، داستانهای «غروبشکار»، « وجین » و «زن آقا فکر کن » دارای زبان و ساختار قوی تری هستند و بقیه، داستانهایی گزارشی و ضعیف اند. توجّه خاص حسام به زنان در این مجموعه کاملاً آشکار است؛ چنانکه در « وجین »، « خان جان »، « مادام » و « زن آقا فکر کن » با زنانی بی پناه مواجه هستیم که همگی سرانجامی دردناک و تراژیک دارند.
از میان داستانهای این مجموعه، تنها « وجین »، « غروبشکار » و «خان جان» اقلیمیاند. « وجین» تصویرگر رنج زنان شالیکار است ؛ زنی چند روز پس از زایمان به کار در شالیزار می پردازد و میمیرد. داستان با تصاویری زنده از محیط بومی و کار دسته جمعی زنان شالیکار و آواز خوانیهای محلّی آنان همراه است. « غروبشکار » توصیفی است از درگیری های صیادان و شکارچیان با مأموران شیلات. سستی و سکوت آدمها و هراسشان در گفتگوهای شبانه دربارة ممنوعیت صید و رویارویی با مأموران، حاکی از تأثیر آب و هوا و رطوبت بر روحیة آنهاست. در « خان جان » هم مردم از ترس خان، علیه فساد زنی گواهی دروغ می دهند و زن پیش از روز داوری خود کشی می کند؛ چرا که مغلوب بودنش از قبل آشکار است و این تنها راه اعتراض در برابر محرومیت از حقوق مدنی است. حسام در مجموعة «کارنامة احیاء » (1355) نیز به موضوع بی پناهی زنان می پردازد. داستانهای این مجموعه در مقایسه با «بعد از آن سال ها » بسیار ضعیف و بی رمق اند و پس از خوانده شدن، کمتر در ذهن خواننده باقی میمانند و تأثیری برجا میگذارند آن گونه که مثلاً در « غروبشکار» و « وجین » می بینیم. دو داستان «کارنامة احیا» و « خیزاب» - از چهار داستان این مجموعه – ارزش اقلیمی دارند. در « کارنامة احیاء »، زنی پس از چهل سال کلفتی و کار در خانة ارباب، در غربت و تنهایی می میرد، بی آنکه این حادثه تأثّر کسی را برانگیزد. « خیزاب » هم عصیان کارگری را در برابر کارفرمایش بر زمینهای مه آلود و گرفته به همراه ریزش شلّاق وار باران توصیف می کند که هماهنگی عجیبی با حادثة داستان یافته است.
محسن حسام در مجموعة « پشت پرچین » (1354) و داستان بلند « پرنده در باد » (1355) به جنبش جنگل و مبارزات جنگلیان می پردازد و با نظری مساعد و خوش بینانه بدان می نگرد. « پشت پر چین» شامل دو داستان « ایاز » و « پشت پرچین » است. ایاز مردی است که به جنگلیها پیوسته و کودک خانواده در اندیشة ادامه دادن راه پدر است. « پشت پرچین » نشان دهندة تقابل دو نوع زندگی مرفّه و فقیرانه و فاصلة طبقاتی است که در شکل زندگی حاجی نزول خوار و مستأجرها نمایش داده میشود. داستان بیش از حدّ کش داده شده و فاقد انسجام درونی است و حتّی دو نوع زندگی به صورت مجزّا از هم توصیف میشوند. خشم نویسنده هم داستان را از سیالیت و طبیعی بودن باز می دارد و برای آنکه ستمگران را به کیفر اعمالشان رسانده باشد، دو کودک را به انتقام جویی کودکانه وا می دارد تا در سپیده دمی شیشههای خانة حاجی را بشکنند و خوف و هراس را در جان او فرو ریزند.
« پرنده در باد » هم موضوع و زاویة دید « ایاز » را تکرار میکند. وقایع داستان از نظرگاه کودکی روایت میشوند که عمویش از هواداران نهضت جنگل است و پس از کشته شدن، کودک نیز میخواهد راه او را دنبال کند. داستان با توصیفاتی از حضور جنگلیان در شهر رشت و درگیری های شبانه شان با قزّاق ها و ایجاد رعب و وحشت در میان مردم همراه است.
کاظم سادات اشکوری در داستانهایش، توصیف طبیعت را با یادهای حسرت بار از روستا و ماجراهای عاشقانه در میآمیزد. « یک ساعت از 24 ساعت » (1350) که نوشته هایی است شبیه به طرح و قطعات ادبی، توصیف هایی شاعرانه از طبیعت سرسبز شمال، حسرت بر آرامش بدوی روستا، اندیشة گریز از شهر و بازگشت به آرامش از دست رفتة آغازین است. « برگ ها می ریزند» (1351) داستانهایی است، به هم پیوسته با مضمونی عاشقانه و نثری آهنگین و توصیفی که آرزوی بازگشت به طبیعت و آرامش بدوی را به شکلی نمادین بیان می کند. دلدادگی زن جوان به مرد همسایه و ترک کردن و کشتن شوهرش که با طبیعت بیگانه است و تمام وقتش را در کافه ها – نماد شهر – میگذراند، بیان کنندة همین موضوع است. مرد هیچگاه نمیتواند در دل زنش که عاشق مهتاب و علفهای وحشی و گلها – طبیعت – است جایی داشته باشد. در عوض، این دلربایی را مرد همسایه میکند که عاشق طبیعت است و عاقبت هم به کوهها – نماد طبیعت – میگریزد و زن را نیز به دنبال خود میکشاند. بیگانگی میان مرد و زن، بیگانگی انسان شهر زده، با طبیعت است و عشق زن به مرد همسایه، عشق انسان به طبیعت و زندگی بدوی پر از آرامش است و آرزوی بازگشت دوباره به طبیعت. ترک شوهر و کشتن او نیز میتواند کشتن اندک علایق شهری باشد و با این کار برای همیشه به مرد همسایه – طبیعت – می پیوندد.
مجموعة « شبنم بر خاک » (1355) هم روایتهایی عاشقانه و تراژیک بر محیطی بومیاند. در «برکه های باران » عشقی ممنوع روایت میشود که بر اثر سخت گیریها و تعصّبات قبیله ای، عاشق را به کام مرگ می سپارد. « طنین رعد » نشان دهندة درگیری روستاییان بر سر زمین است که فاجعهای شوم میآفریند. با اوجگیری حادثة داستان و سنگ پرانی مردم و کشته شدن قهرمان، رگباری تند و سرکش هم فرو میریزد و هماهنگی محیط بومی با فضای داستان به اوج خود میرسد. در « عاشق سپید چشمه»، عاشق مجنون به کوهها می گریزد و به شکل حیوان در می آید و با حیوانات میزید. عشق به طبیعت و آرزوی یگانگی با آن که مضمون اصلی داستانهای اشکوری است، در این جا هم به شکل گریز به طبیعت چهره می نماید. « شبنم بر خاک » هم ماجرای دریده شدن چوپان جوان عاشق به دست خرس و ناکامی اش در عشق است. اوج حادثه بسیار طبیعی برگزار میشود و تصویری غم آلود و اندوه بار در جان خواننده آوار میشود. داستان پر از اصطلاحات چوپانی و توصیف های زیبا از طبیعت کوهستان است.
مجید دانش آراسته نیز در مجموعه داستان « روز جهانی پارک شهر و زباله دانی » (1351) زندگی مردم شمال را توصیف میکند. توصیف پیرمردان قهوهخانه نشین با همة آرزوها و اندیشه هایشان، جنبش جنگل، زندگی دوره گردها و کارگران موضوع اصلی داستانهای دانش آراسته اند. در « چراغ نیکلایی » و نیز « صندلی لهستانی » که ساختی یکسان دارند، زندگی فقر آلود و پر از دروغ و دغل دوره گردان با همان زبان خشن و بی ادبانه شان، به تصویر کشیده شده است. « نمایش هر شب ما» روایتی است از فقر عریان خانوادهای که آرامش آن را بر هم زده است. در « رویای یک سرباز » از طریق یادهای ذهنی سربازی غریب و تنها در شهر، با غمی نوستالوژیک از روستا و مزارع چای و شالیزارها و کشتیهای گیله مردی سخن میرود. « همراهان » و « مجاهد پیر » روایت هایی افتخار آمیز از خاطرات پیرمردان قهوه خانه نشین از روزهای حضور در جنگل و مقاومتهای جنگلیهاست. « شهرها شهرها » دربارة محیطهای کارگری و زندگی رنج آلود کارگران است. داستانهای « سمینار »، « به شهر جایزهها خوش آمدید » و « روز جهانی پارک شهر و زباله دانی » انتقادهایی طنز آمیز از تمدّن و پیشرفتهای بشری و شهرزدگی است که به نابودی طبیعت و مسخ شدگی انسان انجامیده است و فاقد ارزش اقلیمیاند.
دانش آراسته، همچنین تک داستانهایی دربارة محیط های کارگری و کارگران آوارة جویای کار چاپ کرده است؛ از جمله داستان « بی گمان کسی منتظر او نیست » ( لوح، 1350: 32-44) و «تصویری از او » ( دانش آراسته، 1344: 17 – 20).
هادی جامعی در داستان بلند « گل آقای لچه گورابی » (1354) زندگی نکبت بار و مرگ غریبانه و دردناک کارگری را نشان میدهد و بیطرفانه از زندگی فرودستان اجتماع پرده بر می گیرد، بی آنکه دچار شعارگوییها و سوزنالههای رمانتیک مرسوم شود. او در کنار توصیف حالات گل آقا، زندگی پر مشقّت زنش، انسیه را هم به تصویر می کشد. حضور کمرنگ و غیبتهای مکرّر انسیه در طول داستان بسیار پر معنا و تأمّل برانگیز است. او هر گاه که وارد داستان میشود یا پس از هفتهها کار در مزارع شالی به خانه برگشته و یا در حال رفتن است. نبود او حتّی در شب مرگ همسرش به معنی وانهادن کارکرد و هویت اصلی خود؛ یعنی همسری و مادری و سند رنج کشیدگی و مظلومیت زنان شالیکار شمالی است.
فرامرز طالبی در رمان « رحمان در راه » (1357) ایستادگی رعیت روستایی را در برابر ستم خان تصویر میکند و از سوی دیگر داستان را با نهضت جنگل پیوند می زند. رحمان – قهرمان داستان- رعیتی روستایی است که در مقابل خان و نیروهای دولتی می ایستد، سپس به جنگل می گریزد و پس از مدّتی از سرداران میرزا کوچک خان میشود. رشد شخصیت اصلی داستان از یک رعیت ساده و بدل شدنش به مبارز وطنی جالب است و بر خلاف بسیاری از داستانهای مشابه، شخصیتی منفعل نیست و به ستم تن در نمیدهد. هر چند که پایان داستان و صحنة رویا رویی رحمان با نیروهای دولتی در مراسم خاکسپاری نامزدش، تا حدّی خوش بینانه و ساده انگارانه و نشان دهندة پایان رنج تودههاست.
سید حسین میر کاظمی در مجموعه « آلامان » ( 1353) زندگی قبایل ترکمن را موضوع داستانهای خود قرار میدهد و از دلاوریهای فراموش شدة قوم ترکمن با حسرت یاد می کند و آرزومند بر کشیده شدن دوبارة شمشیرهای زنگ خورده، از نیام هاست. « آینه جان » داستان دلدادگی دو تن به یکدیگر است که با توصیفهایی از سوارکاری و مسابقات اسب دوانی ترکمنها در می آمیزد. در « تلار » ورود مظاهر صنعت و مدرنیزم به روستا، آرامش آن را بر هم می زند و سبب کوچ و رها کردن زمین از سوی دهقان روستایی میشود که نوعی خودکشی برای روستایی وابسته به زمین است. « دلتنگی های روستا» روایتی است دیگر از ویرانی روستا و سنّتها در هجوم تمدّن مصرفی شهر که از دید معلم روستا بازگو میشود و « آلامان » ماجرای شبیخون ترکمن ها بر غریبههایی است که زمین « دمان » را غصب کردهاند و بیان کنندة حسرت نویسنده بر قهرمانیها و حیثیت از دست رفتة گذشته و آرزوی بازگشت دوبارة آنهاست.
نادر ابراهیمی نویسندة پر کار تهرانی که سالها در زمینة قصّه، نمایشنامه، فیلمنامه و ادبیات کودکان قلم زده، داستانهایی اقلیمی هم دربارة یاغیان و زندگی ترکمنها نوشته است. این گونه داستانها نتیجة زندگی کوتاه مدّت او در میان ترکمنهاست. زمانی که تعمیرکار ماشینهای کشاورزی در ترکمن صحرا بوده است. ابراهیمی در این داستانها بیشتر شیفتة افسانهها، آیینها و سنّتهای ترکمنی است و عشق و خشونت و تعصّبات قبیله ای را نشان میدهد.
داستانهای « صدا که می پیچد »، « مردی که آفتاب می بخشید »، « باد باد آورده ها را نمیبرد » از مجموعة « هزار پای سیاه و قصّه های صحرا » (1348) و « آن ها برای چه بر می گردند » از مجموعة «افسانة باران » (1346) از این گونهاند. « آنها برای چه بر میگردند » دربارة یاغیانی است که با دولت درافتادهاند. شعیر خان که زمین هایش را گرفتهاند، در برابر حکومت می ایستد و همة فرزندان و یارانش کشته می شوند. داستان از گفتگوهای شعیر خان و غلام پیرش شکل می گیرد.گفتگوها سریع و کوتاهند. داستان از استحکام و زیبایی خاصّی برخوردار است و پایانش را لو نمیدهد و چرخش و اوج حادثه در پایان، خواننده را شگفت زده می کند و همة محاسباتش را به هم می ریزد. در « صدا که میپیچد » مردی در راه حفظ زمینش جان می بازد. داستان نشان دهندة روحیة یاغی و ستیزهگر ترکمنهاست که بعد از گذشت سالیان دراز هنوز هم شور یاغیگریهای گذشته از ضمیرشان بیرون نرفته است. « مردی که آفتاب می بخشید » روایتی ستایش آمیز از آیینهای ترکمنی است. پیرمردی به سبب احترام و پایبندی به قوانین قبیله، به قاتل پسرش پناه میدهد؛ چرا که پسرش به ناموس قاتل نظر داشته است. « باد باد آورده ها را نمیبرد » داستانی است از عشقها، تعصّبات و خشونتهای قبیلهای که با بیتهای محلّی عاشقانه در می آمیزد. « قلیچ » یاغی و عاشق دلسوخته و ناکام « گزل » در شب عروسی، داماد و « گزل » را با تیر می زند تا او از آنِ دیگری نباشد. ماه ها بعد قلیچ را هم به خونخواهی میکشند؛ امّا صدای او پیوسته در شب های صحرا می پیچد و بیتهای عاشقانه در عشق محبوبش « گزل» سر میدهد.
میر عابدینی دربارة این داستانها مینویسد: « ابراهیمی واقع گرایی را با رمانتیسمی افسانهای در میآمیزد و جذبهای خیال انگیز می آفریند... توصیف بی کرانگی طبیعت را با رنج ها و شادی های سادة ترکمنها در می آمیزد و تصویری شاعرانه از محیط و ماجراها به دست میدهد» (میرعابدینی، 1383: 1/ 588 و 589 )
نادر ابراهیمی همچنین رمان هفت جلدی « آتش بدون دود » (60-1359) را دربارة خلق ترکمن و افسانههای این قوم نوشته است. شاپور قریب، فیلمساز و کارگردان سینما و تلویزیون مجموعه داستانهایی چون « عصر پاییزی » (1339) و « گنبد حلبی » (1341) را نوشته است. نوشته های قریب بیشتر به موضوعات روزمرّه و نابسامانی های اجتماعی می پردازند؛ امّا برخی از آنها هم دربارة اقلیم شمال و جنوب اند. داستان « گراز » از مجموعة « گنبد حلبی » در محیط شمال میگذرد و با توصیفاتی از شالیزارها و رنج های شالیکاران همراه است. « گراز » موضوع رایج و قراردادی داستانهای روستایی؛ یعنی تجاوز ارباب به ناموس رعیت را تکرار می کند با این تفاوت که در این جا پسر ارباب در حال هم آغوشی، به تیر خداداد – شالیکار روستایی – کشته میشود. این موضوع نشان دهندة منفعل نبودن رعیت در برابر ستم ارباب است. از سوی دیگر جنبة نمادین داستان قابل توجّه است و گرازهای حمله ور به مزرعه، همان ارباب و مالک اند که هستی رعیت را به یغما می برند.
بزرگ علوی هم دیگر نویسندة غیر شمالی است که داستان « گیله مرد » (1326) را دربارة مبارزات دهقانی مناطق گیلان نوشته است. گلیه مرد که زنش در حملة دهقانان به مأموران وصول مالیات کشته شده است، به همراه جمعی از دهقانان رانده شده از سر زمین و آب، در برابر ستم و زورگویی مالکان و حکومت حافظ منافع ایشان عصیان می کند. داستان حاوی اشاراتی به وضع زندگی دهقانان گیلانی به همراه توصیفاتی قوی و پویا از محیط و طبیعت بارانی شمال است که با فضا و حوادث داستان هماهنگی تمام دارد و یکی از داستانهای خوب در حوزة داستاننهای اقلیمی روستایی است.
ویژگیهای اقلیمی در داستان نویسی حوزة شمال
حال به ارائة شواهد متنی داستانها می پردازیم که نشان دهندة چگونگی بازتاب برخی عناصر و ویژگیهای اقلیمی در آنهاست. این عناصر و ویژگیها عبارتند از: طبیعت و محیط بومی، صور خیال اقلیمی، زبان و گویش محلّی، مکانها و مناطق بومی، باورها و آداب و رسوم، شکل معماری منطقه، پوششها و خوراکها، مشاغل و حرفهها، تحوّلات سیاسی – اجتماعی منطقه (نهضت جنگل).
البتّه باید گفت که در این نوشته نمیتوان از همة داستانهای معرّفی شده در بخش پیشین، شاهد آورد یا برای نشان دادن یک ویژگی، تمام شواهد متنی را ارائه کرد؛ چرا که بسامدشان آنقدر بالاست که این مقاله گنجایی آن را ندارد. از این رو در این بررسی، صلاح در آن دانسته شد که از میان شواهد جمع آوری شده تنها به ذکر یک یا دو نمونه دربارة هر یک از این عناصر و ویژگیها اکتفا شود. این بدان معنا نیست که دیگر داستان ها که شاهدی از آن ها ارائه نشده است از این ویژگی ها خالیاند؛ بلکه باید گفت که همة داستانهای اقلیمی مذکور در این مقاله، کم و بیش این ویژگیها را دارا هستند.
1- طبیعت و محیط بومی
جنگلهای انبوه و سرسبز، کوهها و رودهای خروشان، دریاها و تالابها با ماهیگیران و شکارچیانش، آب و هوای مرطوب و مه آلود و بارانی، شالیزارها و مزارع چای و توتون با زنان شالیکار و دهقانان رنج کشیده و اندوه زده اش، تشکیل دهندة طبیعت بومی نواحی شمال ایران است و در داستانهای نویسندگان شمالی حضوری چشمگیر و زنده دارد. توصیف طبیعت در این داستان ها به دو گونه قابل تشخیص است؛ یکی توصیف تزیینی و دیگر توصیف پویا و حرکت زا. در شیوة نخست، طبیعت بومی فقط آرایندة زمینة داستان و یا محل وقوع ماجراهاست و در شکل دوم، علاوه بر نقش تزیینی خود، کارکردی پویا دارد و حرکت دهنده و پیش برندة ماجراها و کاملاً هماهنگ با فضای داستان، حوادث و درون شخصیتهاست. در داستانهای اقلیمی شمال بیشتر با توصیفهای تزیینی روبه روایم و نوع پویای آن را کمتر می بینیم. حال به نمونه هایی از هر دو می پردازیم:
الف – طبیعت تزیینی
جادّه خاموش وسط توتون زارها افتاده بود. ساقههای خشک و شکستة پاپروس هنوز ریشه شان به زمین بود. جنگل از دور دیده می شد که در مه نشسته بود. کنار جادّه سرخس ها که به رنگ قهوهای سوخته درآمده بودند می لرزیدند ( رهبر، 1383 « جاده های باران خیز »، ص 55).
ب- طبیعت پویا
در داستان « طنین رعد » فضای ابر آلود تیره و بارانی، با حادثة شومی که در حال وقوع است هماهنگی کامل دارد. همزمان و همراه با به هم پیوستن و حرکت روستائیان برای دفاع از حقّ خود، ابرهای سیاه هم بتدریج آسمان را فرا می گیرند و آنگاه که حادثة شوم کشته شدن قهرمان داستان رخ میدهد، ابرهای سیاه که گویی آبستن حادثه اند، یکباره رگباری تند و سرکش را می آغازند:
از هر طرف ابرها جمع می شدند و به هم میپیوستند. یک تکّه ابر سیاه خشماگین تنها حرکت میکرد و به ابرهای دیگر اعتنایی نداشت... ابر سیاه نیمی از آسمان را پوشانده بود و ابرهای سفید به ابر سیاه ملحق می شدند و تغییر رنگ می دادند. نخستین سنگ را از سنگچین دیوار، حسن برداشت و بعد مردم به طرف دیوار هجوم بردند... از هر طرف سنگ بود که می بارید و سنگ ها به رودخانه میافتادند و صدایشان درّه را می انباشت. حسن فریادی کشید و به ته درّه لغزید... سنگ جمجمة حسن را شکافته بود و خون فوّاره می زد... ناگهان صدای رعد پیچید و رگبار تندی در گرفت. آب رودخانه گل آلود شد. ( سادات اشکوری، 1355، « طنین رعد »، ص 51 ).
2- صور خیال اقلیمی
تأثیر محیط و آب و هوا بر روحیه و اخلاق مردمان و حتّی پیدایش و پیشرفت دانشها و هنرها بیش و کم پذیرفتنی و ثابت شده است. ابن خلدون در قرن هشتم پیشتر از همة محقّقان و نظریه پردازان غربی سدههای اخیر به این موضوع پرداخته است. او بر آن است که آب و هوا و محیط اقلیمی نه تنها بر ظاهر افراد و اخلاق و عادات مردمان تأثیر می نهد؛ بلکه در پدید آمدن و پیشرفت علوم، تمدنها، معماری و هنر نیز مؤثّر است (! ابن خلدون، 1379: 1/ 150 – 167 ).
بنابراین باید بپذیریم که زبان و ذهن هنرمند هم از تأثیر پذیری از محیط و تجربه های زندگی بر کنار نیست و در این میان بسیاری از شگردهای بلاغی و ادبی به کار رفته در آثارش هم بازتاب ناآگاه – و گاه آگاهانه – از محیط طبیعی و اجتماعی او خواهند بود که البتّه این به معنی نادیده گرفتن ذوق و استعداد و ابتکار فردی و تماماً محصول علل خارجی دانستن مظاهر هنر انسانی نیست. این موضوع را در بسیاری از اشعار شاعران پارسی گوی – کلاسیک و نو – هم میتوان دید و هم از این نوع است، پاسخ ابن رومی – شاعر عرب – به کسی که بر او خرده گرفت که چرا تشبیهاتش به زیبایی تشبیهات ابنمعتز نیست و او از ارتباط شعر ابن معتز با زندگی درباری و خلیفه زاده بودنش سخن گفت و زیبایی تشبیهات او را با اسباب خانه اش پیوند داد و اینکه او اثاث خانة خویش را وصف کرده است (!زرّینکوب، 1380: 79، 80 ).
از همین روی است که در بررسی داستانهای اقلیمی به تشبیهاتی بر میخوریم که بیتردید متأثّر از عناصر اقلیمی و محیطی منطقهای خاص است که با ذهن و اندیشة نویسندة همان اقلیم خاص سازگار است و با صور خیال به کار رفته در داستانهای اقلیم های دیگر متفاوت است. بنابراین در کنار دیگر مشخّصهها، صور خیال اقلیمی را هم باید از ویژگیهای اینگونه داستانها به شمار آورد که مقایسة آنها در داستانهای اقلیم های گوناگون میتواند، موضوع یک مقالة مستقل و جالب باشد. آنچه در داستانهای اقلیمی شمال دیده میشود، غالباً از گونة تشبیه است که در آن، مشبّه به همیشه یک عنصر اقلیمی است. به سبب توصیف مستقیم و زبان ساده و به دور از نماد و استعارة داستان نویسان شمالی، تشبیه، تنها شگرد ادبی است که به شکلی گسترده در آثارشان بازتاب یافته و کمتر با زبان ادبی و استعاری از گونة زیر رو به روایم.
شب خیس چتر سیاهش را تو حیاط پهن کرده بود و باد مجنون، بی هوا دم سخت سوزش را حوالة ما میکرد. پرتو نارنجی رنگ برق، تن به تن شب می سایید... رعد می رمبید و برق تیغه های رخشانش را به پشت شب می کشید. شب پشت پنجره نفس نفس می زد (حسام، 1355، « پرنده در باد »، ص 65).
نمونه هایی از تشبیهات اقلیمی و بومی
]دخترم[ خیلی رنجوره. از اشتها افتاده... نا سلامتی سیزده سالشه. نگاش کن ! به برنج کال می مونه ! (طیاری، 1344: 54).
باور نداشت که یک سال تمام «گلی » مال او بوده و روزها و شب های زیادی بدنش را مثل خوشههای برنج نگاه و لمس کرده است ( قریب، 1341، « گراز »، ص 65 ).
باران همچون برنجی که از خرطوم ماشین برنج کوبی به درون زنبیلی بریزد بر سرو رویش میبارید ( جامعی، 1354: 113).
سرش گیج رفت و تمام شالیزار دور سرش چرخیدن گرفت. قی پشت قی. مثل ساقه های برنج میلرزید. یک پارچه یخ شده بود ( حسام، 1352، « وجین »، ص 30 ).
وقتی کفشهایم را که مثل ماهی دودی پنجه هایش بالا زده بود نشانش دادم دیگر چیزی نگفت (دانش آراسته، 1351: ص 22).
مثل ماهی که در خشکی بیندازند قرار نداشت. عجولانه قدم می زد ( دانش آراسته، 1350: 32 ).
توی چشم رحمان، میرزا گنده می شد، گندهتر. صورتش مثل صورت لاشة خوک تیر خورده بود (طالبی، 1357: 53 ).
آفتاب مثل یک قایق داشت در انتهای دشت غرق می شد (دانش آراسته، 1351: 95).
دختر با یک کلاه آبی مثل یک قایق کوچک بادبانی آمد کنار پل و نگاه به آب داد ( طیاری، 1350: 64 ).
مشتوک توی دستش می لرزید و دود سیگار مثل مه صبحگاهی جنگل آرام حرکت می کرد. (طالبی، 1357: 100 ).
3- زبان و گویش محلّی
این ویژگی به سه صورت واژهها و اصطلاحات محلّی، لهجه و ساختار زبانی و بیتها و ترانه های عامیانه در داستانهای اقلیمی شمال بازتاب یافته است:
الف- واژههای محلّی
- دلمون خوشه کیان کی بشه، گاومون شکم ورداره و بخواد یه « تلم » بزاد... السّاعه بسا که دارد «ماندة» خیس و لیزش را با زبان زمختش می لیسد ( رادی، 1344، « جاده »، ص 7).
تَلَم: گوسالة ماده
مانده: گوساله
- ناگهان راه باز کردند. زن « دوکاره » ای داخل اتاق شد ( حسام، 1352، « خان جان »، ص 121 ).
- دود چپق پهلو دستی ام ولو شد توی صورتم. نگاهش که کردم یک « دوکاره » بود. ( همان، «خب حالا بریم چیکار کنیم »، ص 64 ).
دوکاره: مرد یا زن میان سال.
برخی نمونههای دیگر:
(کرچی: زن شالیکار)، (پره: تور بزرگ ماهیگیری)، (لسمان: سر صیاد که یابندة مسیر حرکت ماهی هاست)، (لوتکا: قایق کوچک پارویی)، (بجار: مزرعة برنج)، (داره: داس برنج چینی)
ب- لهجة بومی
- قرار کردن یا ( قرار رفتن و قرار داشتن ): کارگری، مزدوری
بهار جات می ذاره. دس تنها. میره یه جای دیگه « قرار می کنه » ( طیاری، 1344: 95 ).
- بود شدن: پرباری محصول
خدا بخواهد اگر امسال حاصل « بود » شد می دانم چکار کنم ( رهبر، 1383، « مسافر خیال »، ص 29).
- حواس پرت کسی بودن: نگران بودن
]یوسف[ هنوز پیداش نشده. حواسم براش پرته ( حسام، 1352، « غروبشکار »، ص 96 ).
- قد کردن: رشد کردن، بزرگ شدن
همچو که بر نجات خوشه زد طلبکارات جلو تن: «امّا خوب قد کرده ن ها ! » (طیاری، 1344: 93 ).
ج – ترانهها و بیتهای عامیانه
فضای بجار گل آقا پر از خندة زنهای شالیکار بود. یکی می خواند. تکرار می کردند:
من بجار کاره نوکونم ماره نوکونم ماره، اوهوی مار، اوهوی مار
من خانه کاره نوکونم ماره نوکونم ماره، اوهوی مار، اوهوی مار ( حسام، 1352، « وجین »، ص 20).
4- مکانها
بسیاری از شهرها و روستاهای گیلان محلّ وقوع ماجراهای داستانی در آثار نویسندگان شمالی است و همین ها تعلّق این آثار را به منطقهای خاص نشان می دهند و در کنار دیگر ویژگیها سبب قویتر شدن رنگ و بوی اقلیمی آنها میشوند. مناطقی چون فومن، لنگرود، لاهیجان، لولمان، تولم، پسیخان، خمام، لچه گوراب، عینک، صومعه سرا، کسما، لاکان، رودبار، رشت، رستم آباد و... از آن جملهاند.
رفتیم توی دستة میرزا توی جنگل. چقدر آدم کشتیم ! گفتند مظاهر را تیر زدهاند. مظاهر نایب دولتی بود... شنیده بودم دندان هایش طلاست. رفتم دیدم کنار جادّه افتاده مرده. چوب انداختم دندانهایش را در آوردم. همه صدف بود. فقط دندان های پایینی آن ته دو تا طلا بود. بردم بازار «کسما » فروختم هفده تومان ( رهبر، 1343، « هیچ »، ص 51 ).
چنانکه می بینیم، نام بردن از مناطق بومی، به قصد و هدف دار نیست؛ بلکه به اقتضای موضوع، بیان شده است.
5- باورها و آداب و رسوم
آنچه از آداب و رسوم و معتقدات بومیان در داستانهای نویسندگان شمالی بازتاب یافته در مقایسه با دیگر اقلیم ها – مثلاً جنوب – بسیار ناچیز است. از سوی دیگر در این داستان ها بیشتر با رسومی چون سوگواری، عروسی و عید نوروز مواجه هستیم تا باورهای خرافی و اعتقادات عامیانه. همچنین در میان این نویسندگان هم غالباً کسانی چون فرامرز طالبی، به آذین، ابراهیم رهبر در « سوگواران » و نادر ابراهیمی در داستانهای اقلیمیاش دربارة ترکمن صحرا، شیفتگی خاصّی به این موضوع نشان می دهند و گاه به توضیح دقیق آن می پردازند.
- رسم سوگواری روز عاشورا و دستة « صبح عزا »
حاجی گل و تقی وقتی چشم باز کردند که آفتاب روی صورتشان پهن بود. آن ها افسوس خوردند. دستة « صبح عزا » وقتی که هوا هنوز تاریک بود راه می افتاد. آن هایی که میتوانستند از خواب صبح خود بگذرند، می آمدند. همه شمع روشن میکردند و در دست میگرفتند. مرثیه خوان می خواند: در صبح شهادت شهیدان، خورشید نموده چهره پنهان و دیگران با یک دست آهسته سینه می زدند که شمع خاموش نشود و جواب می دادند: این صبح عزاست یا محمد ! زهرا به نواست یا محمد ! همین طور از این مسجد به آن مسجد می رفتند. جلوی هر مسجد که هوا روشن می شد دسته همان جا خاتمه پیدا می کرد ( رهبر، 1353: 18، 19 ).
- رسم خوانچه کشی در روز پیش از عقد عروسی
روز پیش از عقد از خانة داماد شصت خوانچه شیرینی و میوه به خانة عروس فرستاده شد... نزدیک غروب بود. از انتهای صیقلان تا محلّة آفخرا مردم تماشاچی از دو طرف با آن ها می آمدند... نزدیک تکیة آفخرا، لوطیان محلّه، طاقه شالی به دست گرفتند و راه را بر خوانچه کشان بستند. چند تن از ایشان نیز در یک منقل کوچک برنجی اسپند دود کردند و پیش آوردند. خوانچه کشان متوقّف گشتند. از طرف خانة داماد پول و شیرینی زیر منقل ریخته شد ( به آذین، 1342: 88 و 89 ).
- کشتی گیله مردی و رسم « دوران » ( نثار کردن پول به پهلوان پیروز میدان از سوی تماشاچیان )
اگر صفر را زمین میزد « دوران » خوبی میگرفت و گل آقا میتوانست خانواده اش را نونوار کند... گل آقا با دست های بلندش محکم صفر گالش را گرفته بود. صفر در میان هوا دست و پا میزد. تماشاچی ها شلوغ می کردند. ساز زن ها با قدرت به سازهایشان می دمیدند. صفر گالش بی هوش در گوشة میدان افتاده بود. گل آقا وسط میدان حرکت می کرد. مردم از هر طرف به وسط میدان پول میریختند ( دانش آراسته، 1351، « رویای یک سرباز »، ص 57، 58 ).
6- شکل معماری منطقه
توصیف روستاهایی با خانههای گالی پوش و بدون مرز و دیوار که گاه با چپر و پرچینی از هم مشخّص می شوند، سقفهای سفالی، کومههای پراکنده در اطراف مزارع و شالیزارها با شکل خاص و گوشوارههای کلشی و گالی بامهایش و خانه های چوبی با چشم اندازی از طبیعت بکر و سرسبز، کاملاً خاص منطقة شمال است و چهرة آن را از هر اقلیم دیگری متمایز می کند:
از دور، قریه نمایان بود. خانهها را روی پایههای چوبی بنا کرده بودند با بامی از تراشة چوب که شیب ملایم بام مانع نفوذ باران می شد. سمت راست قریه با شیبی تند به درّه می رسید و سمت چپ تا چشم کار می کرد جنگل بود ( حسام، 1352، « خان جان »، ص 117 ).
برگشتم. با نگاهی به دور، به منحنی درخت ها... و خانه های روستایی با گوشواره های کلشی و نیم تاجی از گل زرد و برگ سبز کدو ( طیاری، 1344: ص 64 ).
7- پوششها
در داستانهای شمالی آنچه به پوششها مربوط میشود، بیشتر دربارة زنان، برجسته تر است اگر چه چندان متنوّع نیست و در مورد پوشش مردان هم به تصویری روشن نمیتوان رسید. نکتة قابل توجّه، تفاوت میان پوشش زنان روستایی و شهری است. پوشیدن چادر و زدن روبند، خاص زنان شهری است در حالی که زنان روستایی پوشش آزادتری دارند. این آزادی در پوشش، علاوه بر اینکه نشان دهندة یگانگی، محبّت و دوستی مردم و افزونی اعتماد به همدیگر در محیط های روستایی است، همچنین متناسب با کارهای مزرعه و شالیکاری زنان است که آزادی بیشتری را می طلبد.
الف- پوشش زنان شهری
درهای خانه ها باز شده بود و زن هایی با دامن هایی بلند، چادر، چاقچور ( شلوار بلند و گشاد زنانه ) و رو بنده از خانه ها بیرون می آمدند و با شتاب می رفتند ( حسام، 1355: 59 ).
ب- پوشش زنان روستایی
نقره شلیتة قرمز پوشیده بود و شلوار سیاه. پیراهن گلدار سپیدش تا نیمه های شلیته می آمد و در آن جا چین هایش باز می شد ( سادات اشکوری، 1355، « طنین رعد »، ص 50).
8- مشاغل و حرفهها
به جز صید و شکار که خاصّ مردان است، شالیکاری مهم ترین موضوع بازتاب یافته در داستانهای اقلیمی شمال است که در داستانهای هیچ اقلیمی نظیرش را نمی بینیم. در این میان، حضور چشمگیر و فعّال زنان با آن چهرة رنج کشیده و رنجورشان قابل توجّه است:
توی برنج زارها موقع کار، وقتی که به هم یاور می دادند با یک صدا « من بجار کاره نوکونم ماره» را می خواندند و دیگران واگیر می کردند و وجین میکردند و « دوباره » می کردند و می خواندند. تا وقتی که شب می شد و دست هایشان خسته می شد و پاهایشان کرخت می شد و از برنج زار بیرون میآمدند. ( طالبی، 1357: 117).
هفتهها و ماهها کارکردن در شالیزارها و دور بودن از خانه، مبتلا شدن به انواع مرضهای پوستی و گاه جان سپردن در اثر کار طاقت فرسا، مسائلی است که زنان داستانهای شمالی با آن ر وبه رو هستند. حضور گستردة زنان در داستانها و حسّاسیت خاص نویسندگان شمالی نسبت به وضع آنان هم از همین جا ناشی میشود. در داستان « وجین » زنی چند روز بعد از زایمان به کار در شالیزار می پردازد و بر اثر خونریزی می میرد. در « گل آقای لچه گورابی »، انسیه هوّیت و کارکرد همسری و مادری اش را از دست میدهد و به یک کارگر شالیکار بدل میشود. در طرحهای محمود طیاری، زنان شالیکار از بیماری و مرضهای پوستی رنج می برند. در « دلتنگی های روستا » ( مجموعة آلامان ) کد خدای ده، زنان را « حیوانات بسیار خوب و بی مواجبی » می داند. در « کارنامة احیاء » زنی پس از چهل سال کار، در غربت و تنهایی می میرد. در « خان جان» ( مجموعة بعد از آن سال ها )، زنی به سبب ستم های شوهر و شهادت دروغ دیگران بر فسادش، خودکشی می کند. چنین تصاویر ناتورالیستی از زنان محروم از حقوق انسانی و محکوم به تحمّل رنجها و مصائب سرنوشت محتوم، در داستانهای شمالی تأمّل برانگیز است واگر زنان داستانهای اقلیمی غرب و شرق از فقر عریان و جهل و خرافات و تعصّب حاکم بر جامعه رنج می برند و زنان داستانهای جنوبی گرفتار فساد و تیره روزی خویش اند، زنان داستانهای شمالی فارغ از این هایند و از چیز دیگری رنج می برند.
9- تحوّلات سیاسی – اجتماعی منطقه ( نهضت جنگل)
بازتاب تحوّلات سیاسی و اجتماعی هر منطقه در داستانها به همراه توصیفهایی از طبیعت آن جا و البتّه در پیوند با زندگی و آرمانهای مردم منطقه، میتواند از ویژگیهای اقلیمی به شمار آید وگرنه صرف پرداختن به یک نهضت و سخن گفتن از آن در یک داستان نمیتواند ویژگی اقلیمی به حساب آید؛ چنانکه رمان تاریخی « دلیران تنگستانی » (1310) نوشتة محمد حسین رکن زادة آدمیت که دربارة قیام رئیس علی دلواری و یارانش بر ضدّ انگلیسی هاست، به سبب همین عدم پیوند با آرمانهای مردم منطقه و خلاء ناشی از نبود حضور زندة طبیعت جنوب و زندگی مردمانش در طی داستان، فاقد ارزش اقلیمی است، در حالی که اگر چنین می بود میتوانست یکی از اوّلین رمان های تاریخی – اقلیمی باشد. اشارات به نهضت جنگل در داستانهای شمالی چنان با ذهن و زندگی آدمهای داستان گره خورده است که حتّی زنان شالیکار، هنگام کار در مزرعه، ترانه های محلّی دربارة میرزا کوچک خان میخوانند و یا مردم شهر مدام از حضور یاران میرزا در شهر و مقاومت هایشان سخن می رانند. جنبش جنگل در این داستانها به شکلهای نقل خاطرات از زبان پیر مردان قهوه خانهنشین و حسرت بر روزهای حضورشان در جنگل، توصیف درگیریها، پیروزیها و شکستهای جنگلیان، حضور شبانه و سایه وار جنگلیان در شهر رشت و ایجاد رعب و وحشت در دل دشمنان، شکل و پوشش جنگلیها، دادن تصویری از شهر اشغال شدة رشت به دست قزّاقها و بیگانگان و گاه تحلیلهایی از علل شکست نهضت، بازتاب یافته است:
- شکل ظاهری و پوشش جنگلیها
سایه ها حالا روزها هم پیدا می شدند... با آن چموش پاتاوهای، شلوار تنگ پشمی که به دور مچ پاها دکمه می خورد، چوقا، نیم تنه، گیسوان بلند و ریش های انبوه و چون پلنگی خشمگین خفته در بیشة انبوه از مخفیگاه خود بیرون می زدند و همه روزها آوازهای دور و گم شان تو کوچه ها می پیچید (حسام، 1355: 46 ).
- روایت خاطرات افتخار آمیز و حسرت بار از نهضت جنگل
رفتیم توی دستة میرزا توی جنگل. جوان بودم. چه شوری ! می زدیم. می کشتیم. آن ها ما را میکشتند. چی آخر ! یک دفعه هفتاد و پنج نفر بودیم رفتیم دوازده نفر برگشتیم. وقتی به زنم گفتم ترسید. تفنگم را گرفت... من هم یک دفعه تیر خوردم. لنگان لنگان زدم به جنگل. گفتم نفله شده ام. زیر یک درخت قایم شده بودم. سروصدا که خوابید باز لنگان لنگان راه افتادم. خودم را رساندم به جنگلی ها... ( رهبر، 1343، « هیچ »، ص 50 و 51 ).
- حضور شبانه و سایه وار جنگلیان در شهر و آمیختگی با زندگی مردم
در مکتب خانه، در کوچه و حتّی وقتی که برای خرید چیزی به دکانی می رفت می شنید که از آدمی حرف می زنند که ریش سیاه، چشم های آبی و گیسوانی به بلندی گیسوان مادر دارد، چموش پایش می کند، چماق دستش می گیرد و دور از شهر زندگی می کند... گاهگاهی نیمه شب ها با یارانی دیگر مثل سایههایی از روزن خانهها، از بالای سفالها ظاهر می شد... و با اجنبیها در می افتاد و تا از فاصله ها صدای سوت قزّاقها به گوش می رسید... ( حسام، 1354، « ایاز »، ص 73، 74 ).
نتیجه گیری
عناصر اقلیمی و محیطی در داستانهای اقلیمی شمال، به طور گسترده و به شکلهای گوناگونی چون معتقدات و آداب و رسوم، شکل معماری، پوششها، مشاغل و حرفهها، مکانها و مناطق بومی، زبان و گویش محلّی، طبیعت بومی، صور خیال اقلیمی و تحوّلات سیاسی – اجتماعی منطقه ( نهضت جنگل )، بازتاب یافته است. وجود این گونه عناصر محیطی در داستانها به گونهای است که چهرة آن را از داستانهای سایر اقلیم ها کاملاً متمایز می کند. به همین سبب با قاطعیت میتوان از شاخهای از داستاننویسی اقلیمی به نام « شاخه یا حوزة داستان نویسی اقلیمی شمال » در کنار سایر حوزه ها سخن گفت. از سوی دیگر، بررسیهای ما نشان میدهد که شاخة اقلیمی شمال– دست کم در دو دهة چهل و پنجاه شمسی- علی رغم کم اهمیت جلوه دادن آن از سوی برخی منتقدان- قوی تر از برخی از این حوزههاست.
پی نوشتها
1- مراد از«اقلیم»، در این مقاله، منطقه و ناحیهای خاص با آب و هوا و طبیعت بومی ویژهای است که مشخّص و متمایز از دیگر اقلیم هاست.
دربارة اقلیم و معانی مختلف آن نگاه کنید به:
- دهخدا، علی اکبر ( 1372)، لغت نامه، ج دوم، ذیل « اقلیم ».
- مصاحب، غلامحسین (1381)، دایرة المعارف فارسی، ج اول، تهران، شرکت سهامی کتاب های جیبی، ص 184.
- حموی، یاقوت بن عبدالله (1410)، معجم البلدان، ج اول، تحقیق: فرید عبدالعزیز الجندی، بیروت دارالکتب العالمیه، ص 385.
2- بسیاری از منتقدان، باشتباه و ظاهراً به پیروی از همدیگر، تاریخ اوّلین چاپ رمان دختر رعیت را سال (1331 ش) گفته اند؛ از جمله حسن میرعابدینی ( صد سال داستان نویسی ایران، ج 1، 1383: ص 176 و 237) عبدالعلی دستغیب ( نقد آثار به آذین، 1357: ص 12 )، کریستف بالایی ( ادبیات نوین فارسی، 1382، ص 16) و حمید عبد اللهیان ( کارنامة نثر معاصر، 1379: ص 123) فقط هرمز رحیمیان در کتاب « ادوار نثر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت » ( ص 169) سال چاپ این رمان را بدرستی 1327 ش ذکر می کند.
آنچه سال 1327 را به عنوان تاریخ دقیق چاپ دختر رعیت تأیید می کند، علاوه بر وجود تاریخ 1327 بر روی جلد چاپ اول کتاب و مطمئن تر از همه، گفتة خود آقای به آذین است که میگوید: « داستان بلند دختر رعیت در سال 1326 نوشته شد و پس از سالی انتشار یافت » ( به آذین، 1380: مجله فرهنگ توسعه، سال دهم، شمارة 51، ص 6، به نقل از کتاب داستان نویس های نام آور معاصر ایران، جمال میرصادقی، ص 79 ) از گفتة به آذین پیداست که مراد از عبارت « پس از سالی »، یک سال بعد از نوشته شدن کتاب یعنی سال 1327 است. امّا عجیب تر از همه آنکه آقای میر صادقی پس از نقل گفتة به آذین، باز هم باشتباه، سال 1331 را تاریخ انتشار آن می داند و مینویسد: « اگر چه داستان در سال 1331 انتشار می یابد، بر طبق گفتة نویسنده در سال 1326 نوشته شده است.» ( میر صادقی، 1382، داستان نویس های نام آور معاصر ایران، ص 79 ).
3- توضیح اینکه نویسنده در مقدمة کتابش، نام کامل خود را چنین ذکر می کند: « این بندة بی قدر و مقام، احمد خدادادة کرد دینوری، محض خدمت به عالم بشریت... » ( روز سیاه کارگر، ص 3 ) امّا حسن میرعابدینی در کتاب صد سال داستان نویسی ایران ( صفحات 61 و 505 ) نام او را « احمد علی خدادادة تیموری» مینویسد. نگارندگان که پس از جستجوی بسیار به نسخه ای از کتاب « روز سیاه کارگر» ( چاپ 1305 شمسی) در تالار کتابهای نفیس کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران دست یافتیم و متوجّه این اختلاف شدیم. از آنجا که متأسفانه نسخة مذکور، دوباره صحّافی شده و فاقد جلد اصلی و صفحة شناسنامه بود، بر ما معلوم نشد که نام نویسنده در صفحات آغازین یا بر روی جلد کتاب به چه صورت نوشته شده بوده است. به هر حال به جستجوی بیشتر پرداختیم؛ امّا کمتر یافتیم. درهمین جستجو ها، به شکل متفاوت تری از نام نویسنده در برگه دان کتابخانه دانشگاه برخوردیم که به صورت « احمد علی خدادادگر تیموری » ضبط شده بود. به احتمال، « گر » تصحیف «کُرد » و « تیموری » تصحیف » دینوری » (؟) است ؛ با توجه به این نکته که اوّلاً در مقدّمه کتاب، نویسنده، نام خود را احمد خدادادةکرد دینوری ذکر می کند و ثانیاً ماجراهای رمان در روستاهای اطراف کردستان و کرمانشاه و همدان می گذرد و اتّفاقاً « دینور » هم چنانکه یاقوت حموی در معجم البلدان مینویسد؛ از شهرهای کردستان است و با همدان بیست و چند فرسخ فاصله دارد ( حموی، 1410، ج دوم، ص 616 ).