نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه یزد
چکیده
کلیدواژهها
عنوان مقاله [English]
نویسنده [English]
Due to its unique natural, geographical and political situation, Iran has passed through numerous events since the dawn of the history. However, what has preserved the country from the widespread invasions is, actually, their national identity. Such a national identity has developed and manifested itself in the Persian language. This language has been always playing a unique role in the sustainability of the Iranian nation as well as their national identity. This language was always doing so, both at the time when Cyrus and Darius had their orders and statements carved on the mountains and columns, and at the time when the great Ferdowsi wrote his epical poems in Persian so as to strengthen the national and cultural interests and to display the self-awareness of the Iranians. In fact, Persian is like a visible and invisible circle welding the Iranian national identity with its different ethnic groups, and keeps playing the key role in maintaining Iranians national unity.
In the present paper, the writer will point out the role of great Persian poets, some of whom are non-native speakers of Persian, in maintaining and preserving such valuable heritage, as well as their efforts to preserve the Iranian identity in general and Persian language in particular.
کلیدواژهها [English]
درآمد
فارسی دوستی و فارسی دانی در ایران به قومی خاص تعلق ندارد. این زبان ابزار مهم و راز همبستگی و پیوند تمام اقوام و فرقهها و گروهها و طبقات اجتماعی ایران بوده و هست. وسیلهای است برای جلوگیری از آشفتگی و پراکندگی و جدایی. در درازنای تاریخ ایران، تمام مردم این سرزمین و اقوام و تیرههای گوناگون آن، در یک وجه پر رنگ با هم هماندیشی و هم آوایی داشتند و آن عشق ورزیدن به زبان فارسی و گزینش این زبان، به عنوان زبان فکر و فرهنگ و عرفان و دانش و عشق و عاطفه بوده است. تمام طبقات اجتماعی ایران از هر دسته و گروه و با هر دید و منش، اگر چه در مواردی دیگر با هم اختلاف و ستیز و ناسازگاری داشتهاند، اما دربارة این موضوع جملگی از دیدگاهی واحد و یگانه و همسو برخوردار بودهاند. اگر ترک و اگر کرد، اگر فارس و اگر بلوچ، اگر فقیه و اگر عارف، اگر فیلسوف و اگر حکیم، اگر سنی و اگر شیعه، خوشبختانه همگی بر نقش و اهمیت زبان فارسی و گزینش آن برای بازتاب مکنونات قلبی و ذهنی خود جای هیچ شک و تردیدی باقی نگذاشتند و در این راه با هم هماوا و هم نظر بودند. از مترجم تفسیر طبری گرفته تا نویسنده اخلاق ناصری، خواجه نصیر الدین توسی، و از فردوسی توسی تا امام محمد غزالی، از شمس تبریزی، تا جلال الدین مولوی بزرگ و از سعدی تا حافظ شیرازی، جملگی در مورد امتیاز این زبان بر دیگر زبانها سخن گفتند و از اسرار سحرآمیز آن برای وحدت ملی بهرهها بردند. در این نوشته با اشارهای گذرا به پیشینه زبان فارسی، نقش بعضی از شاعران پرآوازه فارسیگو را در گسترش و رواج این زبان بر می رسیم و بخش مهمی از نظرات آنان را درباره اهمیت و شیرینی و عذوبت آن نشان می دهیم و به تأثیر و راز و رمز و آن در وحدت و همبستگی و هویت ملی ایرانیان اشاره میکنیم.
مدخل بحث
زبان در حقیقت چون رودخانة جوشان و خروشانی است که بستر گذشته را میپیماید و در زمان حال به ما میرسد و فرهنگ و تمدن پیشین را با خود به امروز میآورد. زبان آیینه فرهنگ هر قوم و ملتی است.
در تاریخ افتخارآمیز ایران، همواره هویت و همبستگی ملی مردم، از راه زبان فارسی حفظ شده است. در حقیقت زبان فارسی چون آسمانی پهناور، تمامی اقوام و نژادها را در زیر خود جمع کرده است. تنوع و تکثر اقوام ایرانی که از همان دوران امپراتوری هخامنشی و اشکانی و ساسانی، تا امروز وجود داشته و دارد، از راه زبان پارسی به یگانگی و وحدت رسیدهاند.
هویت ایرانیان در دورة باستان از طریق « زبان پارسی باستان» تحقق یافت؛ زبانی که در کنار زبانهای متعدد دیگر، زبان رسمی مردم ایران بود. «قدیمترین دورهای که از زبانهای ایرانی آثار و مدارک در دست داریم، دورة باستان است. مسلم این است که در این دوره زبانهای متعددی در ایران به کار می رفت؛ چنانکه داریوش در کتیبة بیستون از اقوام متعددی که در نواحی مختلف ایران، بویژه در نواحی شرق و شمالی شرق میزیستند، نظیر پارت، سغد، خوارزم، هرات و بلخ نام برده است و به یقین مردمان هر یک از این نواحی به زبان خاص خود تکلم میکردند» (باقری، 1382: 43). تنوع و گوناگونی قومی و نژادی در امپراتوری هخامنشی و ساسانی به گواهی اسناد تاریخی وجود داشته و نظام سیاسی و اداری آن روز، مبتنی بر نوعی فدرالیسم بوده است. اما زبان رسمی در دورة باستان، زبان فارسی باستان است که تمام اقوام آن را به رسمیت شناختهاند و اقوامی نظیر آذریها، کردها، بلوچها، گیلها، دیلمیها، مازندرانیها، کوچها و غیره که از زمان ظهور دولت ایران در قبل از اسلام، بخشهای جدایی ناپذیر ایران محسوب میشدند، در شکل دادن به این میراث سیاسی و فرهنگی ایران و حفظ و صیانت آن، نقش مهم و غیر قابل انکاری را بازی کردهاند و همواره آن را با میل و رغبت پذیرفتهاند.
در دورة میانه تاریخ ایران نیز، با وجود رواج زبانهای گوناگون، این مهم از راه زبان پهلوی صورت بست؛ زبانی که دنباله و صورت تحول یافتة همان زبان پارسی باستان بود و آثار ارزشمند مکتوبی از آن زبان، چه به صورت متون دینی و چه به صورت غیر دینی، هم اکنون در دسترس است. از رسالات و کتابهای بازمانده دینی به زبان پهلوی، علاوه بر اوستا و زند و پازند، میتوان به دینکرد، بندهشن، ارداویرافنامه، شایست و نشایست، گزیدههای زادسپرم، مینوی خرد، گزارش گمان شکن، جاماسب نامه، پند نامة زرتشت، گجستک ابالیش، نامههای منوچهر، یوشت فریان و دادستان دینیگ اشاره کرد. متون بازماندة غیر دینی نیز علاوه بر اندرزنامههای مختلف که اکثر آنها به بزرگان و حکمیانی چون بزرگمهر، آذرباد مهر اسپندان، دانایان و غیره نسبت داده شده و موضوع آنها اخلاق، پند، اندرز و امثال و حکم است. کتابهای دیگری چون؛ شهرستانهای ایران، یادگار زریران، کارنامة اردشیر بابکان، درخت آسوریک، خسرو قبادان وریدک، افدیهای سیستان، مادیگان شطرنگ، مادیگان هزار دستان و غیره را در بر میگیرد.
پس از اسلام تنوع قومی و زبانی در ایران چونان گذشته ادامه یافت و نزدیک هزار و دویست سال است که زبان فارسی، همواره و پیوسته به عنوان زبان فرهنگ و هنر، ذوق و عرفان و فلسفه و تاریخ و ادب ایران رسمیت یافته است. گرچه مدارک مکتوب قابل اعتنایی دربارة فارسی دری- که دنباله تحول یافته زبان پهلوی ساسانی است- در دو قرن اولیه اسلام در دست نیست، اما زبان فارسی دری که بعدها در خراسان و سپس در سراسر ایران رواج یافت، در حقیقت مولود همان زبانی است که کورش و داریوش بدان تکلم میکردند و اعلامیههای خود را بر صخرههای بیستون و نقش رستم و تخت جمشید مینگاشتند.
آنچه به عنوان زبان دری از سدههای اول و دوم هجری اندک اندک در گسترة پهناوری از اقلیم خراسان آن روز رواج یافت، در واقع قرنها پیش از آن، در کنار لهجهها و گویشهای گوناگون دیگر زبان پهلوی رونق و رواج داشت. زمانی که پس از حدود گذشت دو قرن سلطة بنیامیه و بنیعباس، مردم ایران احساس کردند باید بر گرد یک محور جمع شوند و هویت دیرین خود را بازیابند و از پراکندگی و گسیختگی بیشتر بپرهیزند، زبان دری را برای این خواست همگانی برگزیدند و دری زبان مشترک و محور این یکپارچگی و وحدت شد.
ایرانیان بدرستی دریافته بودند که «مردمی که نتوانند به زبان مادری خویش بیندیشند، ناچار مایه های شکوفایی بخش فرهنگی و تغذیه مغزی و روحی خود را پیوسته باید در زبان بیگانه جستجو نمایند و همواره نیز با احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس، دستخوش عقب ماندگی های شدید فرهنگی خواهند شد.» (صاحب الزمانی، 1373: 344)
وظیفة این مهم این بار توسط یک رویگرزادهای از دیار سیستان، جامه عمل پوشید. یعقوب لیث صفاری که به عیاری و جوانمردی شهره بود، مسؤولیت این کار را عهدهدار شد. او نخستین دولت خودمختار را در تاریخ ایران، بعد از اسلام، پی افکند. یعقوب نیک میدانست که بازسازی هویت فکری و فرهنگی ایران، بیش از هر چیز، باز بسته به احیای زبان فارسی است. او میدانست که اگر زبان پارسی زنده شود، امید به زنده شدن تمامی زوایای دیگر فکری و فرهنگی ایران ممکن است. یعقوب به عیان میدید که سرزمینهای دیگری که توسط اعراب فتح شدهاند، از جمله مصر، چگونه با فراموشی زبان خویش و پذیرش زبان بیگانه، تمامی پیشینة تاریخی و فرهنگ و هویت ملی خود را از دست دادهاند. مردم ایران قرنها پیش از آن که «آلفونس دوده» بگوید که «ملّت مغلوب تا وقتی زبان خویش را بخوبی حفظ کند، کلید زندانش را در دست خود دارد» کاملاً به این اصل آگاه بودهاند.
از همین منظر بود که بنا به آنچه که در تاریخ سیستان آمده است، وقتی شاعران به شیوه و سنت زمانه، یعقوب را ستودند و پس از پیروزی آشکار وی در پوشنگ و کابل و هرات، در ستایش او اشعار عربی بر خواندند، او که به زبان عربی «عالم نبود در نیافت. محمد بن وصیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار نامه، پارسی نبود. پس یعقوب گفت: چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟ محمد بن وصیف، پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت و پیش از او کسی نگفته بود و چون عجم برکنده شدند و عرب آمدند، شعر میان ایشان به تازی بود و همگنان را علم و معرفت شعر تازی بود.» (تاریخ سیستان، 1381: 260)
این سخن به ظاهر سادة یعقوب، بعدها کارکردی بسیار شگرف پیدا کرد و در حکم مرام نامة احیای زبان فارسی شد. نهال زبان دری از همین روزگاران کاشته شد و شاعران، یکی پس از دیگری، آن را پروردند و آبیاری کردند و از پرورش و پاسداشت آن، دمی فرو نگذاشتند، تا این که رودکی، پدر شعر فارسی، این خواست عمومی را به فرجام پختگی و رسایی خود رساند.
زبان فارسی دری، درست در زمانی احیا شد که تصور میرفت، فرهنگ ایران از میان رفته است و امیدی به بقای ایران مستقل وجود ندارد. دانشمندان و ادیبان و فقیهان تماماً آثار خود را به زبان عربی مینگاشتند. با احیای زبان پارسی دری، نخست در دوره صفاری و سپس در دوره سامانی، این زبان توانست چون حلقهای مرئی و نامرئی، دوباره هویت ملی ایرانیان را به هم پیوند زند و در پی آن، ققنوس ایران دگربار، از میان تلی از خاکستر سرد، سر بر آورد و همة قومیتهای ایرانی را گرد یک محور فراهم آورد و پرچم دار نهضتی شد که نه تنها ایران را از زوال کامل و سلطه خلفای جابر بنیعباس رهایی بخشید، بلکه دریچههایی به روی ملت ایران گشود که نتایج و ثمرات آن، به اقصای عالم اسلام و جهان در رسید. از آن پس ایرانیان موفق شدند در برابر بیگانگان قرنها سر افرازی کنند و به حیات پر بار فکری و فرهنگی خود ادامه دهند؛ دورانی که فروغ تابناک آن هنوز از پس پشت قرنها خیرهکننده و نظر گیر است و به گفته مرحوم ملک الشعرای بهار:
|
پور وصیف سگــــزی و بســــام خـارجی |
|
گفتند شعـــــر پــــارسی و زنده شد زبان
|
شهریار، که چون بهار، شیفته زبان فارسی و فرهنگ ایرانی است، در این باره می گوید:
|
پارسی نیز که از نفوذ عرب |
|
همچو مــــــــه در محــــــاق، پنهان بود
|
دغدغة زنده کردن زبان پارسی، نه تنها در میان روشنفکران و ایرانیان اصیل و نژاده دیده میشد، بلکه در میان دیگر اقوام و نژادهای ایرانی هم به عیان خود را مینمایاند. این شور و نشاط چشمگیر به صورت جهادی مقدس و پیکاری سپید و فرهنگی در همه جا به چشم میخورد.
با روی کار آمدن سامانیان در مناطق شمال شرقی ایران (261-389 هـ.ق) که حکومتشان قریب یکصد و بیست سال طول کشید و با تشویق و پشتیبانی آنان، زمینههای هر چه بیشتر احیای زبان پارسی و بازسازی و بازنویسی حماسههای ملی فراهم آمد و پهنة معرفت و دانش ایرانی سر افرازانه بارور شد. در این دوره بسیاری از کتابها در زمینههای فرهنگی و علمی برای نخستین بار به زبان دری، یکی پس از دیگری، تألیف و ترجمه شد. شگفت آن که این جدال و کشمکش فرهنگی، با تیز بینی و هوشیاری هر چه تمامتر به فرجام رسید و بدون آن که با فرهنگ پویای نوین اسلامی که با تلاش و کوشش و به دست خود ایرانیان مستقر شده بود، کمترین برخوردی داشته باشد، رو به پیشرفت گذاشت. در این باره شاید بتوان گفت که؛ «ایرانی ها تنها قومی بودند که میان دیانت اسلام و عربیت جدایی انداختند و بی آنکه در سلک تازیان درآیند، تا جایی که توانستند تازیان را از درون، حتی در ژرفای دستگاه خلافت، چنان دگرگون کردند که رابطه خدایگانی و بندگی، در فرهنگ و اندیشه و معنویت باژگونه شد.» (طباطبایی، 1382: 37).
پس از شاعران نخستین، فردوسی با تیزفهمی و زیرکی و با تشویق سامانیان، در این دوره، سرودن شاهنامه را به زبان دری آغازید، تا در روزگاری که فرهنگ و هویت ایرانی، از سوی حکومت و خلافت عباسی سخت در معرض تهدید و تحقیر بود، مسیر حرکتی تازه را به سوی استقلال سیاسی و فرهنگی برای مردم هموار کند و بستر فرهنگی لازم را برای این استقلال فراهم آورد.
حکیم توس، هنگامی که سر برآوردن صفاریان و سامانیان را دید، با شور و شعفی وصفناپدیر، شادمانه و مسرورانه، طعم شیرین استقلال ایران را حس کرد و برای پایداری و جاودانگی آن، با وجد و افتخار بسیار کوشید تا با نظم شاهنامه، ریشهها و پیوندهای ملی و فرهنگی و استقلال ایران را استحکام بخشد و وظیفه تاریخی خویش را به فرجام رساند.
شاهنامه به زبان پارسی دری سروده شد که همان دنباله زبان پهلوی است؛ زبانی که میتوانست تمامی جلوههای فرهنگی و تاریخی ایران را در برابر چشمان مردم مشتاق ایران، زنده کند و با بیانی آتشین و نظمی دلنشین، دیگران را به سوی خود کشاند. شاهنامه منبعی است بسیار غنی و ارجمند از میراث ماندگار ایران؛ منبعی که میتوان در سراسر آن، استمرار هویت ایرانی و اقوام آن را، از دنیای اسطورهها و حماسهها، تا واپسین سالهای حکومت شاهان و فرمانروایان ساسانی، به تماشا نشست و خودآگاهی جمعی ایرانیان را مشاهده کرد.
حکیم بزرگوار توس با سرودن شاهنامه و پشتیبانی از زبان پارسی دری، مسیر حرکت به سوی استقلال را هموارتر کرد؛ آن هم در دورانی که ایران پس از فروپاشیدن دولت ساسانی، هنوز دارای مرزهای تعیین شدة جغرافیایی و سیاسی نبود و اصلاً چیزی به نام ایران، که دربردارندة مرزهای سیاسی مشخصی باشد، وجود نداشت، چون همه سرزمینهایی که توسط اعراب فتح شده بودند، ولایتهایی از امپراتوری بزرگ خلافت به شمار میآمدند. در چنین دورهای، فردوسی در «شاهنامه»ی خویش، بیش از هزار و دویست بار از ایران و ایرانی نام میبرد و شکوه کشور را در گوشجان آنان فرو میخواند، تا هویت ملی گذشته ایران را از پس قرنها، دوباره فرایاد مردم آورد. فردوسی با غرور و سرافرازی، دربارة برپاداشتن کاخ سخن پارسی دری که سر برفلک سوده است، در شاهنامه خویش چنین می گوید:
|
بـنـاهــای آبــاد گــردد خــراب |
|
ز بــاران و از تــابــش آفــتـاب
|
گفتیم که از جمله ولایتهایی که زیرنظر خلفا اداره میشد، یکی هم ولایت خراسان بود؛ سرزمینی که بیشترین دغدغه ایرانی ماندن را داشت و طالب احیای هویت ملی بود. این دغدغة مقدس، بیشتر در حوزه زبان و ادبیات خود را مینمود. به عبارتی دیگر، نهال زبان پارسی ابتدا در خراسان و ماوراء النهر قد برافراشت و بسیار زودتر از آنچه انتظار میرفت، به بالندگی رسید. تأثیر این زبان سحر آمیز تا بدان جا رسید که بیگانگانی که بنا به علل تاریخی در بخشهایی از ایران حاکمیت مییافتند، ناگزیر بودند از همین زبان به عنوان ابزار فرهنگی و عامل وحدت بخش استفاده کنند.
شگفت نیست اگر میبینیم بیشترین تلاشها در حوزه زنده کردن زبان و فرهنگ ایران، در همین اقلیم و با سرودن اشعار فارسی دری چهره میبندد و شاعران زیادی از این ولایت میبالند؛ شاعرانی چون مسعودی مروزی، شهید بلخی، ابو طیب مصعبی، بوشکور بلخی، رودکی، کسایی، دقیقی، خسروی سرخسی، بشار مرغزی، ابوالفتح بستی، ابوالمؤید بلخی، و دیگران، جملگی از همین قلمرو بر می خیزند و در این راه کمر همت بر میبندند. از آن پس زبان پارسی ابزاری میشود، برای حفظ هویت و وحدت ایرانی در مقابل بیگانگان. تمام شاعرانی که از این زمان به بعد ظهور میکنند، گرچه ممکن است زبان مادریشان غیر دری باشد، اما آثار خویش را به زبان پارسی دری میسرایند و این اصل تقریباً استثنا ناپذیر است.
حتی در میان عارفان و صوفیان بزرگ خراسان، که همت آنان حفظ دین و آیین است، آثارشان یکسره به زبان پارسی نگاشته میشود؛ کاری که البته نوعی مقاومت در برابر دستگاه خلافت عباسی هم به شمار میآید. ابوسعید ابیالخیر که کمی بعد از فردوسی در همین ولایت چشم به جهان میگشاید و کثرت اطلاعاتش درباره تفسیر و حدیث و فقه زبانزد همگان است، مواعظ و مجالسش به زبان شیرین دری است؛ مواعظی که در لابلای آن اشعار زیبا و دلنشین دری از خود و دیگران چاشنی اش میشود. گویا ابوسعید باید نخستین صوفی صافی ضمیری باشد که اندیشه عرفانی خود را جامه شعر پوشیده و از این حیث پیشقدم سنایی و عطار بوده است (صفا، 1367، ج1: 604).
روی آوردن به زبان پارسی دری؛ یعنی این که ایرانی میخواهد تکیهگاه اندیشه و افکارش، ایرانی باشد و ملی. اگر فردوسی و دیگر شاعران خراسان جملگی به دنبال چنین خواستی هستند، در همین راستا قابل ارزیابی است. آنها میخواستند فرهنگ و تمدن ایران را از نو احیا کنند. البته، ایرانی که باید باشد و باید به وجود آید، نه ایرانی که قبلاً در زمان ساسانیان بوده است و قرنها پیش از میان رفته است.
تأثیر این زبان سحر آمیز تا بدان جا می رسد که حتی تمامی شاعرانی که زبان مادری آنان پارسی نیست، در این نهضت ملی و همگانی مردم ایران شرکت میکنند و بهترین و ماندگارترین آثار خویش را به زبان پارسی دری میسرایند؛ تا آن جا که پادشاهانی بیگانه، چون محمود غزنوی که خود را در برابر خلیفه بی قدر و قیمت عباسی، مانند القادرباالله، متعهد میدیدند و برای به رسمیت شناختن حکومت خود و به دست آوردن لوا و منشوری از خلیفه و خوشامدگویی او، خود فروشی و در یوزگی میکردند، ناچار به تمکین در برابر خواست ملی مردم ایران میشوند. گرچه در دوره همین پادشاه است که احمد حسن میمندی، دستور میدهد که دیوان رسائل را به زبان عربی برگردانند، با این همه از بیش از سیصد شاعری که، به روایت تذکره نویسان، در دربار شاهان غزنوی میزیستند، شاعری که به زبان عربی و جز آن شعر گفته باشد و محمود غزنوی ترک زبان را ستوده باشد، نمیتوان یافت.
به عیان میتوان دید که حتی در دوره حاکمیت بیگانة غزنوی نیز، پارسی نقشی اصلی و اساسی در هویت بخشیدن به اندیشه ایران و ایرانی عهده دار بوده است. نه تنها در دربار غزنوی، بلکه در دربار و حوزه فرمانروایی ملوک کرت، ایلک خانیان، غوریان، آل خجند، سلجوقیان، اتابکان وشروان شاهان که زبان و گویش عمومی حاکمانش جز پارسی است، نیز زبان رسمی، زبان پارسی دری است. در درازای تقریباً 900 ساله حکومت ترکان و ترکمانان بر ایران، مردم خصوصاً در سنگر زبان فارسی، تاریخ و آئین های ملی و مشترک، توانستند هویت تاریخی و ملی و قومی خویش را حفظ کنند و فارسی گویی و فارسی نویسی را واننهند. ابن حوقل و مسعودی که در قرن چهارم هجری، به مناطق گوناگون ایران سفر می کنند و از اقوام مناطق مختلف سخن به میان می آورند، می گویند که؛ در نواحی اران، آذربایجان، دربند، قفقازو ارمنستان و دیگر مناطق غرب و شرق و جنوب ایران، مردم جملگی به زبان پارسی سخن می گویند و مینویسند. (ابن حوقل، 1345: 96 و مسعودی، 1349: 78)
ذیلا به ذکر نام چند تن از شاعران مشهور ایران که دلداده و مجذوب زبان فارسی بودهاند، اشاره می کنیم و نمونه ای از اشعار آنان را که حاکی از شیفتگی و عشق آنان به زبان فارسی است، نشان میدهیم و نقش آنها را در استحکام وحدت و یکپارچگی مردم ایران باز می نماییم.
1-1- خاقانی شروانی(م 595هـ.ق.): وی زاده شروان است و با گویش یا زبان آذری و عربی آشنایی کامل دارد، اما تقریباً تمام اشعار خویش را به زبان پارسی دری میسراید. با وجودی که هم به زبان مادری خود «آذری» آشنایی کامل دارد و هم احاطه عمیق به زبان عربی، اما اشعارش را به زبان پارسی دری می سراید و به آن می بالد و افتخار میکند:
|
طوطی ار پیش سلیمان نطق در بندد رواست |
|
کز سیاست، بر سر مرغان رقیبش یافتم
|
دُرّ دری را که خاطرش میآفریند، تنها چیزی میداند که قیمت بزم خسرو والای شروان را، افزایش میدهد:
|
دُرّ دری که خاطــر خاقــانـــی آورد |
|
قیمــت به بـــزم خسرو والا بر افکند.... |
گاه، تنها و تنها، خویشتن خویش را «بر رقعه نظم دری» لایق میداند و در این زبان هماورد دیگری نمیبیند. او عنصری و دیگران را در این میدان ناچیز و خوار میانگارد. شاعر شروان بدرستی میپندارند که اگر صاحب خاطران نامش را از جمله ساحران به شمار آوردهاند و وی را آبروی شاعران پنداشتهاند، همانا به دلیل احاطهاش بر شعر و لفظ دری است.
|
امروز صاحب خاطران، نامم نهند از ساحران |
|
هست آبروی شاعران، زین شعر غرا ریخـته |
خاقانی گاه آتش پارسی و نطقی را که در دل دارد، چنان ارزشمند میداند، که گمان میکند، این احاطه او بر زبان پارسی دری، آبروی تازیان را برده است.
|
دید مرا گرفتــه لـــب، آتش پارسی زتب |
|
نطق من آب تازیـــان، برده به نکتة دری 1
|
خاقانی در منشات خود نیز، از شکفتگی زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در اطراف رود ارس و کر چنین می گوید: «کهتر روزی [به] مبالغت ثنای مفرط می راند، در باب نهر کُر بر سایر انهار قندهار و قیروان و میان خانه ایران و توران، به منافع رسانیدن شرف دارد و صدهزار دریای هنر و فضیلت و صفا و طریقت از اشخاص اصفیا و رؤسا بر شط آن رود و شاطی آن نهر توان یافت...» (خاقانی،1362: 143).
علاوه بر مردان شاعر دوسوی ارس، نام تعداد نسبتاً زیادی از شاعران زن این نواحی نیز در کتاب نزهة المجالس آمده است و چنین می نماید که در این اقلیم شماره زنان شاعر هم از دیگر نقاط کشور بیشتر بوده است. از مهستی گنجوی معروف که بگذریم، زنان شاعر پارسی گویی می یابیم که به نام پدر خود نامیده میشدند، چون دختر سالار، دختر ستی، دختر سجستانیه، دختر حکیم گاو و... این خود نشانه روشنی از بالندگی فرهنگ ایرانی و زبان فارسی در اقلیم آذربایجان، قفقاز و اران و شروان و.... است.
(خلیل شروانی، 1375، مقدمه: 21)
شاید از همین روست که شاعران، زبان پارسی را که برای زنده کردن آن تلاشهای زیادی صرف شده و خون دلهای فراوانی خورده شده است، به «دُرّ دری» تشبیه می کنند. اگر شاعر دردمند و آوارهای چون ناصرخسرو، دریغ میخورد که آن زبان شیرین وسیلهای شده است برای چاپلوسی و دریوزگی از شاهان و فرمانروایان، از همین منظر است:
|
بسنـده اســت با زهد عمار و بوذر |
|
کنـــــد مـــدح محمود مر عنصری را؟
|
2-1. نظامی گنجوی ( م 614 هـ. ق.): شاعر دیگری است از همان خطه آذرآبادگان و قفقاز. او یکی از ستونهای استوار شعر فارسی است؛ کسی که توانست داستان سرایی منظوم زبان فارسی را در قرن ششم به اوج پختگی و تکامل برساند؛ شاعری که ادب غنایی پارسی بدو زنده و پاینده است. سخن شناس گنجه، در لیلی و مجنون خویش بصراحت، پارسی گویی را از نسب و حسب بلند خود، ناشی می داند و چنین می سراید:
|
دانــی که مـــن آن سخــن شناسم |
|
کابیـــات نــــو از کهــن شناسم... |
نظامی این ابیات را به سال 584 هـ.ق. می سراید که تقریباً اوج استیلای ترکان و ترکمانان، بر آذربایجان و اران و قفقاز است.
(خلیل شروانی، 1375، مقدمه: 14)
نظامی در عشق ورزی به ایران و زبان فارسی تا آنجا پیش می رود که در هفت پیکر خویش، همه جهان را تن و ایران را دل زمین می خواند:
|
هـمه عالم تن است و ایران دل |
|
نیست گوینده زین قیاس خجل
|
شاعر گنجه فقط خود را سزاوار و شایسته نظم کردن داستانهای عاشقانه به زبان دری میداند و بس. او در آغاز شرفنامه میگوید:
|
نظامی کــــه نظـــــم دری کــــار اوست |
|
دری نظــــم کـــــردن ســــزاوار اوست |
در همان منظومه درباره سرودن داستان و بازگشودن زبان در دری میگوید:
|
چـو در مــــن گرفت آن نصیحت گری |
|
زبـــان بــــر گشادم به دُرّ دری |
تنها در کتاب نزهه المجالس که حدود هفت قرن و نیم پیش نگارش شده و فقط در بردارنده نام شاعران رباعی سرای قرن ششم و نیمه اول قرن هفتم است، نام بیش از سیصد شاعر رباعی سرای فارسی زبان که در دو سوی ارس زندگی میکردند، آمده است که نام بیشتر آنها، شاعران کهن از یاد رفته شمال غرب ایران از دو سوی ارس هستند. تنها این کتاب خود سندی است معتبر و ارزشمند برای دیرینگی زبان فارسی و فرهنگ و تمدن ایران زمین و سبک و شیوه شاعران آن اقلیم (خلیل شروانی، 1375، مقدمه: 12).
ترانههای زیبای این همه شاعران اران و آذربایجان و قفقاز، در آن روزگاران کهن، جواب درخوری است برای کسانی که گاه گاه خیالهای خامی در سر می پرورند و نغمه های ناسازی سر می دهند (همان: 12). این کتاب نشان میدهد که «همزمان با آن روزها که آفتاب فرهنگ ایران در فراسوی رود آموی، روی به غروب نهاده بود، در گوشه دیگر، در سرزمینهای سبز و خرم اطراف رود کر و ارس، این فرهنگ جاویدان، تابناکی و درخشندگی خود را از سر گرفته بود. از دربند و تفلیس و شروان و گنجه و بردع و بیلقان و نخجوان، تا این سوی ارس، در اردبیل و مراغه و خوی و تبریز و مرند و شبستر و اهر و ارومیه و اشنو و میانه و خونه (خونج) و سجاس و سهرورد و ابهر و زنجان، تا موسل و خلاطف فروغ روح و اندیشه فرهنگ ایرانی چشمها را خیره میکرد.» (همان: 16)
برای جلوگیری از درازی کلام از آوردن نمونه های شعری شاعران مشهور این اقلیم، چون مجیرالدین بیلقانی، فلکی شروانی، ابوالعلای گنجوی و دیگران خودداری میکنیم.
3-1. عطار نیشابوری (م627 هـ. ق.): عطار عارف نامدار و دلسوخته نیشابور و شهید راه بیداد و ستم مغول، از شاعران بزرگ عارف ایران است. کلام گیرای او با عشق و احساس و شوقی سوزان همراه است. زبان نرم و گفتار دل انگیزش که از دلی پرسوز بر میآید، حقایق عرفانی را بخوبی در دلها جای گیر میکند. عطار نیک به زبان عربی آشنایی دارد، اما زیباترین تعبیرها را از زبان پارسی و دُرّ دری در خسرونامه خود ارائه داده است.
|
چــو در حــــلقــت هــزار آواز داری |
|
بــــه تــــرکــــی و به تازی راز داری
|
وی در اشترنامه خود هم، از رموز و زیبایی و ظرافتهای زبان فارسی چنین میگوید:
|
از رمــــوز مــــا تــو چون آگه شوی |
|
آنگـــــهی دســتان خــــوان ره شوی |
4-1. سنایی غزنوی(م 545 هـ. ق.): سنایی شاعر حکیم و شریعتمدار و زاهدپیشه و پرآوازة قرن ششم است. او در حوزه فرمانروایی غزنویان میزید. آثارش پر از معارف و حقایق عرفانی، حکمی، اندیشههای دینی، زهد و وعظ و کلامش از اشارات مختلف به احادیث و آیات و قصص و تمثیلات دینی سرشار است، با این همه، تعبیرهایی بس زیبا و بکر دربارة زبان فارسی به کار برده است. او زبان دانی را منحصرا در زبان فارسی یافته و خلاصه دیده است:
|
آن اشاراتـی که از عشقش خبریابی مکن |
|
و آن عبــــاراتی که از یادش جدامانی مکن |
در ابیات زیر، پارسی و تازی را در مقابل هم میگذارد و پارسی را بر تازی بسی برتری مینهد. او تازی را فقط مناسب کُرّه تازی، میداند:
|
پارسـی بهــــــر کـــــارسازی توست |
|
تــازی از بهـــــــر کــره تازی توست
|
5-1. شمس تبریزی: اصلش از تبریز است و خوی و آشنا به زبان آذری و عربی؛ همان که آتش در وجود مولانا زد و تصوف و عرفان و عشق را به وی آموخت. او خود دنبالهرو همین اندیشه بود که عرفان عاشقانه را با غرور فرهنگی ایران به یاری زبان فارسی پیوند زند. «تصوف عشق اصولا در ایران، بویژه از عصر سنایی غزنوی، عطار، شمس، مولوی، سعدی و حافظ بدین سوی، ترویج زبان فارسی، توانمندی بخشی به آن و ایجاد غنای فرهنگی برای توده های مردم ایران را وجهة همت خویش قرار داده است.» (صاحب الزمانی، 1373: 353) تا از این راه موجبات یکپارچگی و وحدت ایرانیان را فراهم آورد.
وظیفه اصلی تصوف عاشقانه مبارزه با یأسها و هراسهاست. شمس خود «در برزخ دو، در تنگنای سکرات یک نظام رو به مرگ و فشار زایش عصری هول انگیز، در دوره انتقال ایران از دست عمال چپاولگر بغداد عباسی به چنگ دست نشاندگان همسان سر مغول احساس رسالت می کند.» (صاحب الزمانی، 1373: 358)
شمس به زبان عربی تسلط کامل دارد. گر چه او نیز به گرفتار شدن بعضی از همعصران خویش دربند فرمالیسم زبان و نحوی گری سطحی دوران، انتقاداتی تند و گزنده دارد و در «قصه آن نحوی که در کوی نغول، بر نجاست افتاده بود»(مقالات شمس،1/1377: 156) و ایضا در حکایت «نحوی و مغنی»(همان: 1/156) شکنندهترین نقدها را بر آنان روا می دارد، اما زبان عربی را صمیمانه ستایش میکند. با این همه، وی همیشه فارسی را بر عربی ترجیح میدهد. او میگوید:
«اکنون من زبان هندی ندانم! نه از عجز، امام خود عربی را چه شده است؟ اگر هندو بشنود، گوید این خوشتر است.
زبان پارسی را چه شده است؟ بدین لطیف و خوبی! که آن معانی و لطایف که در پارسی آمده است، درتازی نیامده است.»
(شمس تبریزی، 1/1377: 226-225)
همو در ستایش از زبان پارسی میگوید:
«زهی قرآن پارسی
زهی وحی ناطق پاک» ( شمس تبریزی،1/1377: 248 )
6-1. جلال الدین محمد مولوی (604-672 هـ. ق): شعر و کلامش مالا مال از مسایل مهم عرفانی و دینی و اخلاقی و بسی از اشعارش به آیات و احادیث دینی اشارهای مستقیم دارد. وی آنچنان که میدانیم، زادة خراسان است، اما از همان سن کودکی به قونیه مهاجرت میکند؛ سرزمینی که در حوزه فرمانروایی ترکان و ترکمنان است و زبان حاکمانش ترکی. مولانا به زبان عربی و ترکی و یونانی آشنایی کامل دارد، ولی جز چند غزل و ابیات نادر و پراکنده ترکی و عربی و یونانی، حجم عظیم دیوان کبیر و مثنوی را به زبان پارسی دری میسراید. مولوی در سرودن شعر، فارسی را «آگاهانه و به عمد به خاطر نزدیک شدن به توده مردم و بالا بردن سطح درک آنان، به خاطر رهانیدن غریق از گردابهای نادانیها، نه به خاطر رهاندن گلیم خویش از موج حادثات برگزیده است.» (صاحب الزمانی، 1373: 253). اگر در بررسی غزلیات و رباعیات دیوان شمس، گاه به اشعار عربی اندکی بر میخوریم که فیضان معنی و طغیان و جوشش عاطفه، او را به این کار واداشته است، این تعداد ابیات اصلاً درخور توجه نیست.
نیاز به یادآوری نیست که سرودن اشعار پارسی توسط سنائی و عطار و مولوی و سعدی و حافظ و دیگران، در زمانهای اتفاق میافتد که، زبان علمی دوران زبان عربی است و نحوی گری وگرفتار ماندن بسی از اهل فضل در مرداب فرمالیسم زبان، یکی از گرفتاریهای رایج زمان. مولوی خود در داستان نحوی وکشتیبان ( مولوی 1/1363:ب 2835) به این منجلاب فرم انگاری و ظاهر پرستی، با طنزی گزنده اشاره می کند. با این حال مولوی چنان شیفته و دلدادة زبان پارسی است که سخن گفتن با آن را، چون شکر خوردن و شهد مزیدن تصور میکند.
|
مسلمانــان مسـلمانان، به کوی او سپاریدم |
|
بر آن خاکم بخسبانید که زان خاک است بینایی |
یا:
|
اخلّایـی، اخلّایی، که هر روزی یکی شوری |
|
به کــوی لولیان افتد، از آن لولی سرنایی.....
|
گاه هنگامی که ناخواسته متأثر از جوشش و فیضانات عاطفی و در حالات بیخودی، بیتی عربی میسراید، بلافاصله از این کار خود اظهار پشیمانی میکند و انصراف خود را چنین اعلام میکند.
|
پارســی گـــــوییـــم، هیـن تازی بهل |
|
هنـدوی آن تـــرک باش، ای آب و گل
|
مولوی فارسی را زبان ذوق و چشش و کشش می داند:
|
پارسـی گـــــــوییــم یعنی این کشش |
|
ز آن طــرف آیــــد که آمد آن چشش |
7-1. سعدی شیرازی(691 هـ.ق.): سعدی شاعری است که مدت زیادی از عمرش را در بغداد گذرانده و دست پرورده و متاثر از آموزههای نظامیه بغداد است و در «بغداد زدگی» سرآمد دوران. او یکی از ارکان اربعه شعر فارسی است و به تمام علوم دینی و فقهی و کلامی دوره خویش و دقایق و ظرایف زبان عربی آشنایی کامل و عمیق دارد و به خلیفه عباسی دلبستگی کامل، ولی جز چند غزل و قصیدة عربی و پارهای از ملمعات دیوانش، همه اشعار خود را به زبان پارسی میسراید. با همه دلبستگیاش به عربی، در گلستان خویش داستانی طنزآمیز از نحویگری نازا و فرهنگ تکرار مکررات نقل میکند. داستان از این قرار است که؛ هنگامی که خوارزمشاه و پادشاه ختن صلح کرده بودند، سعدی به مسجد کاشغر در میآید و پسری میبیند در غایت جمال و نهایت اعتدال که مقدمه نحو زمخشری را میخواند و یکسره تکرار میکند که « ضَرَبَ زِیدٌ عَمرواً وَ کانَ مُعتَدی عَمرواً»(زید عمرو را زد و عمرو مفعول، مورد تعدی قرار گرفت). سعدی در جواب آن پسر میگوید: «ای پسر، خوارزمشاه و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقی است؟ پسر از این گفته سعدی میخندد و مولدش را می پرسد. سعدی میگوید: از خاک شیرازم. پسر میگوید: از سخنان سعدی چه داری؟ سعدی پاسخ میدهد:
|
بلیت بنحوی یصول مغاضبا |
|
علیّ کزید فی مقابلة العمرو |
پسر لختی به اندیشه فرو می رود و میگوید: غالب اشعار او در این سرزمین به زبان فارسی است، اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد.»
(سعدی، 1366: 134)
نیش طنز آلود سعدی در این داستان گلستان، متوجه آموزشهای تهی مایه زمان خویش است که چرا باید در جایی که زبان مادری مردم فارسی است، دانش آموزان و دانشجویانش، یکسره قواعد نحوی بی حاصلی را حفظ و تکرار کنند و از فهم و درک آن عاجز باشند. بر مبنای همین باور است که سعدی سخنان پارسی خویش را چون آتشی میانگارد، که رقیبانش از آن در تب و تابند.
|
در اوقــات سعـــدی نگنجــــد ملال |
|
کــه دارد پــــــس پـرده چندین جمال |
در غزل دیگر، ابیات پارسی خویش را، چون آب روان میداند، که از قوت طبع وی برآمده و مَرکب شعر فارسیاش، مَرکب تیزپایی است که مَرکب تازی توان پیشی گرفتن از آن را ندارد.
|
چـــو آب مـیرود این پارسی به قوت طبع |
|
نــــه مرکبی است که از وی سبق برد تازی |
ایضاً از زبان شکرفشان دری چنین یاد میکند:
|
لعلــی چــــــو لـــــب شکـر فشانت |
|
در کلبــه جــــوهـــــــری نــدیدم |
مخالفت با نحویگری، تنها از ویژگیهای عصر سعدی نیست. این ویژگی همچنان که گفته شد، در عصر شمس و مولوی و مکتب این دو نیز پیوند دارد. به غیر از شعر این شاعران، رگههای این گونه مخالفت و طغیان را در شعر دیگر شاعران هم به فراوانی میتوان یافت.
8-1. حافظ شیرازی(م 791 هـ. ق.): حافظ، شاعر شیرین سخن شیراز، از بزرگترین شاعران پارسی گویی است که با مهارتی بیمانند در غزلهای خود، افکار دقیق غنایی و حکمی و عرفانی را به کار برده است. به گفته خود، به زبان عربی و دقایق آن آشنایی کامل دارد و به علوم دینی مهارت وافر. قرآن را با چهارده روایت از حفظ میخواند و دهانش پر از عربی است:
|
اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی است |
|
|
|
|
زبان خموش ولیکن دهان پر از عـربی است |
|
|
پری نهفته رخ و دیو در کــرشمه حسن |
|
|
|
|
بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست |
|
یا:
|
عشقت رسد به فریاد، ار خود به سان حافظ |
|
قــــرآن ز بر بخـوانی در چــــارده روایت |
با این همه، در اشعارش بارها از لفظ دری و دُرّ دری و قند پارسی سخن گفته است. هنگامی که میبیند شعرش در دوره حیاتش به دوردستها رسیده و از بنگال و شبه قاره سر برآورده است و ره صد ساله را یک شبه پیموده، چنین میگوید:
|
شکـــرشکــن شوند همه طوطیان هند |
|
زیــن قـــند پارسی که به بنگاله میرود
|
وی کسی را آگاه از لطافت شعر نغز خود میداند، که رازهای لطف طبع و رموز سخن گفتن، به زبان دری را به نیکی بداند:
|
هـزار نـــــکته باریکتر زمو این جاست |
|
نـــه هــــر که سر بتراشد قلندری داند
|
یا:
|
هـزار جـان مقدس بسوخت زین غیرت |
|
کــه هــر صباح و مسا، شمع مجلس دگری
|
حافظ خوبان پارسی گو را، بخشندگان عمر خطاب میکند:
|
خوبان پارسی گو بخشنــدگـــان عمرند |
|
ساقی بده بشـــــارت رنـــدان پارسا را |
9-1. امیر علیشیرنوایی(م 906 هـ.ق.): شاعر ترک زبان دورة تیموری- که از مسند نشینان آن دوران بوده است- و از شائبه جانبداری از زبان ترکی به دور نیست. در کتاب معروفش محاکمه اللغتین ترکی را بر پارسی برتری می دهد، اما با همة یکسو نگری خود به شیرینی و رنگینی زبان فارسی اعتراف دارد:
|
معنی شیرین و رنگینم به ترکی بی حد است |
|
فارسی هم لعـــل و درهای ثمین گر بنگری |
10-1. عبدالرحمن جامی(م 898 هـ. ق.): شاعر مشهور دوره آخر تیموری است. او را بزرگترین شاعر آن عهد و گوینده بنام ایران بعد از حافظ شمرده اند. وی شاعر، عارف، ادیب و محقق بزرگ عهد خویش و صاحب کتابهای فراوانی در نظم و نثر به فارسی است. جامی در هفت اورنگ، بر کلک پارسی خود درودها میفرستد و زبان پارسی را تنها زبانی میداند، که مجال سخنگستری با آن ممکن است:
|
زچــرخ آفـــرینها بر آن کلک باد |
|
کــه ایـــن نقش مطبوع از آن کلک زاد
|
پس تا پایان زمان تیموریان تمام گروههای مختلف و حتی مخالف یکدیگر از سردار و پادشاه، حاکم اسماعیلی وحجت الاسلام، شاعر و ادیب، موافق و مخالف، همگی علاقهمندی خود را به زبان فارسی و لزوم فارسی گویی و فارسی نگاری پنهان نکردهاند. آنها این زبان را برای ارتباط با تودهها و عامه مردم بر گزیدند و جملگی دارای اتفاق نظر و وجه مشترک بودند و همین امر نیز بیشک یکی از رازها و دلایل همبستگی ایران در عین جداییهای وی بر تمام کشاکشهای تاریخی اوست (صاحب الزمانی، 1373: 372).
ایران از دوران صفویه دارای مرزهای معین و مشخص میشود. صفویه که خود صوفی بودند و خاستگاه آنان از خانقاه صفی الدین اردبیلی، صوفی بزرگ(م 735 هـ.ق.)، سرچشمه میگرفت، دین و مذهب را دستمایه فرمانروایی خود قرار دادند. گرچه جملگی ترک زبان بودند، اما فرهنگ قدرتمند ایرانی که از زمان فردوسی مایه گرفته بود، آن اندازه قدرت و توان داشت که بتواند پادشاهان ترک زبان صفوی را وادار کند ولو به ظاهر، به لباس ایرانی درآیند و با زبان فارسی بگویند و بنویسند تا بتوانند حکومت کنند. استقلالی که صفویان به آن دست یافتند، در حقیقت از دورة فردوسی پایهگذاری شده بود و پس از فردوسی -چنان که دیدیم- شاعران و عارفان زیادی هر کدام به سهم خویش، برای رسیدن به آن، مردم را یاری داده بودند، تا دوره حکومت صفویان فرارسید.
«دولت صفوی به خاطر خدماتی که به اعاده وحدت جغرافیایی ایران به عمل آورد، قابل تحسین است، اما از آن جا که هویت ایرانی را بیشتر به یکی از اجزای تشکیل دهندة آن محدود کرد، باعث بیگانه شدن بخشهای مهمی از جامعة ایرانی نظیر کردها، افغانها، بلوچها و ساکنان آسیای مرکزی، از دولت ایران شد. به دنبال مداخله نیروهای بین المللی و بهرهبرداری آنها از این رنجیدگی ها بود که زمینه های جدا شدن این بخشهای جامعة ایرانی از پیکر جغرافیایی ایران فراهم شد.» (احمدی، 1384: 379)
بیتوجهی صفویان به زبان فارسی و پافشاری آنان بر باور و تعهد نسبت به مبانی عقیدتی خاص، آن هم با توجه به تنوع و گستردگی و گرایشهای گوناگون مذهبی و قومی به وحدت ملی اقوام ایرانی، ضربهای سنگین وارد کرد. تعداد زیادی از ایرانیان که دلسپرده زبان فارسی بودند، ایران را ترک کردند و عازم دربارهای هند در شرق و عثمانی در غرب شدند. این عامل باعث شد، از این دوره، گستره فارسی گویی و پارسی سرایی، تا دوردستهای شرق و غرب آن روزگار فراتر رود و زبان رسمی دربارهای هند و عثمانی شود.
تعداد شاعرانی که از این زمان به شبه قاره هند میروند و در آنجا ماندگار میشوند، یا پس از مدتی دوباره به ایران بر میگردند، بدرستی از حیز شمار خارج است. گلچین معانی در کتاب کاروان هند خویش (مشهد، 1369) نام قریب هشتصد تن از آنان را ذکر کرده است.
شهد و شیرینی زبان فارسی در شبه قاره هند، آنچنان برای غیر فارسی زبانان جذاب بود که روشنفکران این دیار را به پارسی گویی و پارسی سرایی واداشت. غنی کشمیری، فانی کشمیری، بینش کشمیری، گرامی کشمیری، ابوالفضل علامی، جمال دهلوی، و دیگران و دیگران چکیدة روح خود را در قالب زبان فارسی نگاشتند. میرزا اسدالله خان غالب دهلوی (1212 -1285 هـ.ق.) -که وی را پیشرو سبک نوین در شعر اردو می دانند و نخستین شاعری به حساب می آورند که افکار و اندیشههای فلسفی و عرفانی را در شعر اردو وارد کرد و وی را پدر شعر اردو میخوانند- بیشتر از آن که به شعر اردوی خویش بنازد، به رنگارنگی و نقش آفرینی اشعار فارسی خود مباهات می کند:
|
فارسی بیـن، تا ببینی نقشهای رنگ رنگ |
|
بگذر از مجموعه اردو که بی رنگ من است |
11-1. بیدل دهلوی(م 1133 هـ.ق.): شاعر دیگر شبه قاره هند است. از نژاد مغولان است و از قبیلة جغتای. پدرش مشرب عرفانی داشت. او نیز از همان اوان جوانی به عرفان و تصوف روی آورد. او شیفته مولانا، سنایی، عطار، محی الدین عربی و امام محمد غزالی شد. بیش از نود هزار بیت شعر فارسی از وی باقی مانده است. بیدل کسانی را که یک سخن دری در سینه داشته باشند، همانند چمنهای آراسته در آغوش بهار تصور میکند:
|
عمری اسـت که ما گمشـدگان گرم سرآغیم |
|
شــاید کــسی از مـا خبری داشته باشد |
12-1. اقبال لاهوری(م1317هـ.ش.): یکی از بازپسین میراثداران زبان فارسی در شبه قاره است. وی شاعری است سخت مجذوب زبان و فرهنگ ایران و شراب میکدة جم. آثار منظوم و منثورش به زبان فارسی شهره آفاق است. این شاعر شهیر -چنان که خود اعتراف دارد- سخت شیفته و دلباخته سعدی و مولوی و حافظ است و به سنایی غزنوی، فخرالدین عراقی، امیرخسرو دهلوی، نظیری نیشابوری، منوچهری دامغانی، عرفی شیرازی، صائب تبریزی و دیگران و دیگران عشق میورزد. بویژه از افکار و اندیشههای شیخ شهاب الدین سهروردی، فیلسوف بزرگ اشراقی ایران، که فلسفه یونانی را با حکمت خسروانی در آمیخت، دلبستگی شدید دارد. او به عیان متأثر از فرهنگ و تمدن و زبان فارسی و فرهنگ ایرانی است. اقبال در «اسرار نامه»ی خود رسماً زبان پارسی را در عذوبت و شیرینی از زبان مادریاش، هندی، برتر میپندارد:
|
هنـدیام از پـــــارســــی بیگــانهام |
|
مــاه نـــــــو بـــاشم تهی پیمانهام.... |
او همانند فردوسی ندا در میدهد و میسراید و میگوید:
|
پــــارســی از رفعــت اندیشــهام |
|
در خــــورد، بـا فطــــرت اندیشهام
|
در غزلی دیگر، فشرده جگر خود را در شیشه عجم میداند:
|
شـــراب میکدة من، نه یادگار جم است |
|
فشــردة جگر من، به شیشة عجم است....
|
در رباعی دیگر، در جاویدان نامهاش، درباره زبان دری چنین میگوید:
|
خــــوش بیـا ای نکتـــه سنج خاوری |
|
ای کـــه میزییــد تـــو را حرف دری
|
زبان فارسی در دربار عثمانی؛ یعنی آسیای صغیر، که از همان قرون اولیه اسلام آغاز شده بود، در این دوره نیز ادامه پیدا میکند؛ «به طوری که در زمان سلاطین ترک عثمانی نیز نامهها و مکاتبات به زبان پارسی بود، نه به زبان عربی یا ترکی. جالب است که سلطان محمد دوم عثمانی روزی که دولت بیزانس را ساقط کرد و به عنوان فاتح وارد شهر شد، به قول همه مورخان اسلامی هنگام بازدید از کاخ متروک و خاموش امپراتوری بیزانس... نه شعری به عربی خواند و نه حتی کلمهای ترکی بر زبان راند، بلکه این شعر فارسی را خواند:
|
بوم نوبت می زند بر طارم افراسیاب |
|
پرده داری می کند در قصر قیصر عنکبوت.» |
سلطان سلیمان اول (تولد 900 هـ.ق) که به مدت نیم قرن از سال 924 تا 974 هـ.ق. سلطنت کرد، بزرگترین پادشاه عثمانی به شمار می آید. وی در دوره حکومت دیریاز خود، سه بار به ایران لشکر کشید و کینهای سنگین از ایرانیان در دل داشت. با این همه، وی «از دوستداران شعر و ادب فارسی بود و از تشویق شاعران و نویسندگان دریغ نمیورزید. قصاید فراوانی در مدح او و شاهنامههای متعدد در شرح حوادث عصر او و جنگهای او سروده شده و کتابهای بسیاری به تشویق او و به نام او تألیف شده است، سلیمان خود به فارسی شعر میگفت و محبی تخلص میکرد... و دیوان فارسی حدود 700 بیت از او در دست است.»
(ریاحی، 1369: 181)
تعداد کتابها و مقالاتی که در دوره عثمانی درباره زبان و ادبیات فارسی نوشته شده، حیرت آور است. تنها در یک جلد کتابشناسی ترکیه که درباره ایران و زبان فارسی به سال 1350، از طرف کتابخانه ملی آنکارا منتشر شده است، نام 1322 کتاب و مقاله به زبان فارسی یا ترجمه از متون فارسی را به دست میدهد (همان: 242) و این خود نشان دهندة گوشهای از نفوذ زبان فارسی در آسیای صغیر و مرکز حکومت ترکان عثمانی است.
در همین دوران در مکتب خانههای قلمرو عثمانی، زبان فارسی را به عنوان زبان اول تدریس میکردند و سلاطین ترک زبان عثمانی، ضمن سرودن اشعار فارسی، از داشتن شاعران فارسی گوی در دربار خویش فخر میفروختند. « رسم مثنوی خوانی تا سال 1304 هـ.ش. که مولوی خانهها بسته شد، ادامه داشت. مولوی خانهها مراکز فرهنگ ایرانی بود.» (همان: 96) در دربار استامبول بسیاری از رسوم کهن ایرانی از جمله آئین نوروزی برپا میشد. شاهنامه خوانی به زبان فارسی در دربار عثمانی یکی از مراسم ایرانی بود (همان: 144).
امپراتوری عثمانی، در دوره اوج گسترش خود، در سدههای دهم و یازدهم، سالیان درازی در بخشهایی از شبه جزیره بالکان و نواحی جنوب شرق اروپا؛ یعنی کشورهای آلبانی، یوگوسلاوی، یونان، بلغارستان، رومانی و مجارستان تا دروازه های وین در تصرف داشت. در تمامی این سرزمین ها زبان فارسی روی و رواج داشت (ریاحی، 1369: 231). «یوگدانوویچ، از ایران شناسان معاصر یوگوسلاوی، که چند سالی هم در دانشگاه تهران به تحصیل زبان و ادب فارسی اشتغال داشت... درباره نفوذ پانصد ساله زبان و فرهنگ ایرانی در استانهای یوگوسلاوی: "بوسنی و هرزوگوین"، "مقدونیه"، "قره داغ" و "صربستان" که اکثر مردم آن مسلمانند، رسالهای منتشر کرده و 16 شاعر و نویسنده از مردم آن نواحی را که آثاری به فارسی دارند، شناسانیده است.» (همان: 234)
در درون ایران با همه بیمهریهایی که صفویان در مورد قومیتها و مذاهب دیگر روا داشتند، اقوام ایرانی «بخشهای جدا ناپذیری از جامعه بزرگتری بودهاند که در آن گروههای مذهبی، زمانی بسیار طی صدها سال در کنار یکدیگر زندگی میکردند ودر طی چنین مدت مدیدی تجربیات تاریخی و میراث فرهنگی واحدی به دست آورده بودند.» (احمدی، 1384: 51) از نظر تاریخی و سیاسی نیز در ایران، دولتها هیچ گاه زیر سلطه کامل یک گروه قومی نبودند و «دولت در ایران ابزار سلطه یک گروه بر گروههای دیگر نبوده است. در دوران تاریخی پس از سلجوقی ترکیبی از نخبگان سیاسی، سنتی آذری، فارس و در برخی موارد کردها بر کشور حکومت کردهاند. بدین ترتیب، در حالی که شاه معمولا آذری یا کرد بود، وزرا و مشاوران بلند پایه یا فرمانروایانش از فارسها، آذریها و تا حد بسیار کمتری کردها، بلوچها ودیگران بودهاند.» ( احمدی، 1384: 163) خوشبختانه، هم کردها، هم آذریها و هم بلوچها دارای رهبران شایسته و وطن دوستی هستند که خود را از هر ایرانی، ایرانیتر میدانند.
در دورة قاجارها نیز، که ترک زبان بودند و خود را حاکمان قدر قدرت قوی شوکت اعلی مرتبت میپنداشتند، هرگز با زبان پارسی دشمنی نورزیدند. آنها با این زبان ستوده شدند و از این زبان مشروعیت یافتند و با این زبان پایههای حکومتشان را استوار کردند. در این دوره زبان پارسی، زبانی بود که تمام اقوام ایران را به یکدیگر پیوند میداد. حکومت قاجار که آن را « حکومت محروسه ایران» مینامیدند، از چندین ولایت با اقوام گوناگون اداره میشد، اما آنچه بیش از هر چیز برای این اقوام اهمیت داشت، نخست ایرانی بودن و سپس به فارسی گفتن و سرودن بود.
از زمان تأسیس دارالفنون، زبان آموزش و علوم و فنون جدید نیز فارسی بود؛ زبانی که از اجماع همه اقوام و مردم ایران به عنوان زبان مشترک قلبی و فرهنگی و تاریخی و برخوردار از ظرافت و لطافت، به عنوان رشته پیوند دهنده تمام ساکنان این مرز و بوم، انتخاب شد و همگان با گشادهرویی تمام، با حسن استقبال، آن را پذیرفتند و در پاسداری از آن کوششهای فراوان کردند.
با همه نشانههای ناخوشایندی که صفویان در تاریخ ایران نسبت به مذاهب و اقوام ایرانی بر جای نهادند، «وجود اختلافات مذهبی و زبانی در ایران تا اواسط قرن بیستم عامل اساسی گرایشات مرکز گریز نبود و تنها از این تاریخ به بعد بود که ایران شاهد گرایشات وتلاشهایی برای سیاسی کردن این اختلافات بوده است.» (همان: 375)؛ اختلافاتی که بیگانگان آن را دامن میزدند.
در دوره بیداری و انقلاب مشروطه، که علاوه بر فارسها، آذربایجانیها، بختیارییها، ارمنیها، کردها و عربها در این خیزش و نهضت مردمی دست داشتند، باز تمام اشعار و نوشتهها و اعلامیههای جنبش مشروطیت، در تمامی این «سرزمین محروسه» به زبان پارسی بود. در همین زمان نخستین تکاپوها برای سرایش شعر نو فارسی، از آذربایجان شکل گرفت. تقی رفعت و جعفر خامنهای که پیش از نیما شعر نو سرودند، هر دو از آذربایجان بودند. آنها و بسیاری از شاعران دیگر از اقلیم آذربایجان بالیدند و جملگی با زبان سحرآمیز فارسی، مردم را به شرکت در این جنبش فرا خواندند.
آذربایجانیها و دیگر اقوام ایران، همان گونه که در گذشته، در شکل دادن میراث جاویدان فرهنگی و سیاسی و اجتماعی ایران نقش اصلی و اساسی داشتند، در دوره مشروطیت نیز همان نقش را ایفا کردند و در حیات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران مشارکت بسیار فعالی داشتند. اینها «نه تنها تعصب خاصی نسبت به زبان فارسی و استفاده از آن به عنوان زبان ادبی و نوشتاری خود نداشتند، بلکه در غنای این زبان و تربیت غنای میراث فرهنگی جامعه ایران کوشیدهاند. این واقعیت بویژه در مورد ایرانیان آذربایجانی که بسیاری از شعرا و نویسندگان و ادبای ایرانی از میان آنها برخاستهاند بسیار چشمگیر است.» (احمدی، 1384: 375)
اگر بخواهیم فقط نام شاعران و نویسندگان فارسی گوی آذربایجانی را ذکر کنیم، فهرست آن خود کتاب قطوری خواهد شد. تنها در کتاب دانشمندان آذربایجان تألیف محمد علی تربیت (تهران، 1314) و کتاب سخنوران آذربایجان تألیف عزیز دولت آبادی (تبریز 1357) نام صدها تن از دانشمندان و سخنوران آذربایجان ذکر شده است. از اینها گذشته، اندیشه ملیت ایرانی، دولت ملی، احیای عظمت پیشین ایران و آموزش پیشرفته و فراگیر زبان فارسی از ابتکارات شاعران و اندیشمندان آذربایجانی است. کسانی چون آخوندزاده، طالبوف تبریزی، زین العابدین مراغه ای، پیر نیا، رشدیه، کسروی، پورداوود و دیگران از پیشگامان این مهم بودهاند.
13-1. محمدحسین شهریار(م1376هـ.ش.): شهریار سخن ایران که زادة تبریز است و از اقلیم آذربایجان، جز منظومه «حیدربابا»ی خویش و چند قصیده، تمام اشعار خود را به زبان فارسی سروده و همیشه و همواره دیگران را به ارج گذاری به فرهنگ ایران و پاسداشت زبان فارسی سفارش کرده است. وی آگاهانه و دلسوزانه همه مردم ایران را به وحدت و یکپارچگی فرا میخواند و از مردمان آذربایجان می خواهد به حرف و تبلیغات ناکسان توجهی نداشته باشند:
|
اختـلاف لهــجـــه ملیت نزاید بهر کس |
|
ملتــی بـا یک زبان کمتر به یاد آرد زمان |
از دید شهریار، آذربایجان در حکم سری است برای پیکر ایران که مردم آن دیار باید همیشه با هوشیاری و تیزبینی در پاسداشت آن کوشا باشند تا زیانی متوجه آن نشود.
|
هـر زیــانی کـو قضا باشد به ایران عزیز |
|
چون تو ایران را سری، بیشت رسد سهم زیان |
شهریار در ستایش ایران و ایرانیان و فرهنگ بارور آن، اشعار فراوانی دارد که به ذکر دو نمونه زیر بسنده میکنیم:
|
جهـان را تا جهـان بود، زنده نام ایران بود |
|
خوشا ایران زمین تا بود مهد علم و عرفان بود |
در ادامه آن اشعار، آرزو می کند، سرزمین ایران که از ازل مهد فرهنگ و علم و عرفان بوده است، تا ابد بر این راه پایدار بماند.
|
زنده تــــا هســــت نـــام ایران است |
|
زنده تا بود نــام ایــران بـود
|
شهریار «جوش خون ایرانیت» را در سراسر دیوان خود بخوبی بازتاب میدهد و «در قعر هزار ساله غار قرون، از کشور یادهای یک قوم اصیل» و از «دور نمای دلفروز تاریخ ایران قدیم» به زیبایی هرچه تمام داد سخن میدهد (همان: 1115).
شهریار ایران، بیش از پنجاه درصد غزلهایش را از حافظ استقبال کرده و در شعر شکوهمند خویش، از مولوی و سعدی و دیگران تأثیرها پذیرفته است. او به ژرفای تأثیر زبان فارسی در وحدت ملی ایران آگاهی کامل دارد؛ همان آگهی و اندیشهای که دیگر بزرگان این اقلیم، از قبیل زین العابدین مراغهای، طالبوف تبریزی، رشدیه، میرزا آقا تبریزی، کاظم زاده ایرانشهر، صمد بهرنگی، تقی زاده، کسروی، دهخدا، ساعدی و دیگران، آن را پاس داشتند و پیش و پیشتر از آنها نیز، بزرگانی چون قطران تبریزی، شمس تبریزی، همام تبریزی و صائب تبریزی از کوچه پس کوچه های تبریزش سربرافراشتند. پس آنچه موجودیت ایران به آن وابسته است و رشته پیوند مردم سراسر ایران در درازای تاریخ به آن باز بسته، البته زبان فارسی است.
بلوچها نیز یکی از اقوام اصیل ایرانی اند و تا اواسط قرن هیجدهم، جملگی در داخل مرزهای ایران زندگی میکردند و در«دهه 1870 م. یا 1290 ق. و در پی سیاستهای امپریالیستی بریتانیا.... در نیمه نخست قرن هیجدهم در گرما گرم مبارزة بر سر آسیا که طی آن روس و انگلستان در جستجوی مناطق نفوذ در افغانستان و هند، با یکدیگر رقابت داشتند»(احمدی 1384: 112) متأسفانه پارههایی از آن از پیکر ایران جدا شدند. آنها همواره دلدادة فرهنگ و تمدن ایران بودند. زبان بلوچها از ریشة زبانهای اصیل ایرانی و بخصوص پهلوی است چنانکه «اگر شما فرهنگ زبان پهلوی را در مقابل یک فرد بلوچ بگشایید و لغاتی از هر صفحه آن پیدا کرده و به او بگویید، او خواهد گفت؛ زبان پهلوی؛ یعنی بلوچی.» (کامبوزیان، 1363: 20) فردوسی طوسی نیز در شاهنامة خود از قوم کوچ و بلوچ و شجاعت و دلاوری آنها در جنگ نشانههای در خور توجهی به دست میدهد:
|
سپاهش ز گردان کـــوچ و بلوچ |
|
سگالیده جنگ و برآورده خوچ
|
بلوچستان «مرز و بومی است که زادگاه و پرورشگاه مردمی نامور بوده است. از جمله سخنوران آن در طول تاریخ سخن، بعضی نامبردار بودهاند، چنان که نخستین شاعرة زبان فارسی یعنی رابعه، دخت کعب قزداری، از این خاک برخاسته است.»(شعر فارسی در بلوچستان، بی تا: 13) مشهورترین شعرای بلوچستان، بویژه از قرن بیستم، اشعار خود را به زبان پارسی سرودهاند. از جمله آنهایند: غلام محمد، سید محمد تقی شاه، میرزا احمد علی، ملا محمد صادق و مهمتر از همه مگاسی.
اگر زمانی دخالت بیگانگان و نا توانی ادارة کشور به دست حکام وقت، به جدایی قسمتی از خاک بلوچستان از پیکر ایران منجر گردید، دلایل آن کمتر به مسائل قومی مربوط میشود. واقعیت این است که هرگز جدایی طلبی به عنوان جنبشی فراگیر در بین قومیتهای ایران مطرح نبوده و در بدترین شرایط ممکن هم چنین خواستی از طرف اقوام بلوچ، دنبال نشده است.
ناگفته نماند، مردم سراسر ایران، از هر نژاد و تیره و قبیله ای، نقشی مهم و اساسی در گسترش و ظرفیت سازی و شیرینی و عذوبت زبان فارسی و فرهنگ و تمدن ایرانی داشتهاند. همه ایرانیان در بستر تاریخ پرفراز و نشیب خویش، چنین میراث ماندگاری را آفریدهاند؛ میراثی که سرچشمههای هویت ملی ما را رقم زده است و حیات فکری و فرهنگی همه ایرانیان با آن پیوند دیرین و ماندگار و گسست ناپذیر داشته و دارد. با وجود این، تکیه بر اهمیت زبان فارسی به عنوان زبان مشترک و زبان ملی ایرانیان، نباید ما را به افکاری رهنمون شود که از اهمیت و ارزش دیگر زبانها و گویشهای رایج در کشور خود غافل شویم و آن را بخشهایی از میراث ماندگار فرهنگی و معنوی خود به حساب نیاوریم.
امیدواریم همان گونه که تاکنون به تجربه ثابت شده است، تیغ تیز هیچ نژاد و تباری، نتواند این رشته محکم دیرینه را از هم بگسلد؛ چنان که تیغ برّای چنگیز وهلاکو و تیمور و دیگر تبارهای خونریز هم نتوانست این رشته پیوند دیرینه را ببرد و از هم واگسلد.
القصه، برای ایرانیان، از هر قوم و نژاد و مذهب و مسلک، آنچه مهم است، ایرانی بودن و ایرانی ماندن و حفظ و حراست از زبان شیرین فارسی است. به گفته رهی معیری:
|
ترکـی و پـــارســی نکند فرق پیش ما |
|
از هـر کجا که زادهای ایران پرست بـاش |
نتیجهگیری
زبان فارسی همواره از روزگاران کهن تاکنون، نقش بسیار مهمی در وحدت و یکپارچگی اقوام و مردم ایران عهده دار بوده است. تمام گروههای مختلف قومی و نژادی و زبانی در سه دوره تمدنی تاریخ ایران، اگر بر سر هر چیز دیگری ستیز و مخالفت داشتهاند، در این باره همیشه همسو و هم نظر بودهاند.این ضرورت و اتفاق نظر بیشتر از طرف کسانی احساس شده است که یا از اقوام غیر فارسی زبان بودهاند و یا به زبان عربی و ترکی و دیگر گویشهای قومی، احاطه و آشنایی کامل داشتهاند. انتخاب زبان فارسی به عنوان محور اساسی وحدت ملی، نه از روی جهل و تعصب و نه از روی کینه توزی نسبت به زبانهای دیگر انجام یافته است، بلکه این انتخاب آگاهانه و بر اساس نیازی اجتماعی و تاریخی و از روی احساس مسؤولیت چهره بسته است. نویسندگان، روشنفکران، نخبگان، عالمان و شاعران از روی وظیفه ملی و برای رشد فرهنگی و فکری مردم و جلوگیری از پراکندگی و گسیختگی جامعه دست به چینن کاری زدهاند؛ کاری که البته مورد پذیرش همه مردم ایران بوده است. این گرایش در ایران، گرایشی سراسری بوده و تمامی گروههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را در بر میگرفته است.
این همفکری و هم نظری در درازای تاریخ ایران، باعث شده است تا زبان فارسی نه تنها به صورت زبان ذوق و عرفان و شعر و فلسفه و تاریخ و فرهنگ ایران در آید، بلکه در هویت بخشیدن به ایران و حفظ وحدت ارضی و فرهنگی آن نیز نقش بدون انکاری بازی کند.
پینوشتها
1- برای دیدن نمونههای بیشتری از این باور عمیق شاعر، بنگرید به دیوان وی: صص 25، 110، 298، 425، 672 و 695.
2- گرفتار مرد نحوی شدم که با خشم بر من میتاخت، همانند زید در برابر عمرو. آیا رفع- سربلندی و افتخار- از عامل جر- عامل سرشکستگی فروداشت، درست تواند بود.