نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
استادیار گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه فرهنگیان، تهران، ایران
چکیده
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسنده [English]
Mysticism officially entered Persian poetry in the era of Sanai Ghaznavi (d. circa 1150 AD) and became one of its dominant themes. Subsequently, poets influenced by and imitating Sanai introduced mystical themes into their work. Azerbaijani-style poets such as Nizami Ganjavi and Khaqani Shervani were among the first to turn to Sufi poetry under Sanai's influence. Nizami composed Makhzan al-Asrar (The Treasury of Mysteries) in imitation of Sanai, and Khaqani considered himself Sanai's rightful successor. Another Azerbaijani-style poet, Mujir al-Din Baylaqani, also followed in the footsteps of his peers, particularly his master, Khaqani Shervani. Sufi principles are widely reflected in his poetry, with a pronounced tendency toward concepts such as 'alam-e ma'na (the world of meaning), zuhd (asceticism), riyażat (spiritual discipline), 'uzlat (seclusion), the purification of the heart, poverty, contentment, and the abandonment of ego and greed. This study employs a descriptive-analytical method to examine and critically analyze the manifestations of Sufi culture in Mujir's poetry. The results indicate a significant presence of Sufi intellectual principles in his work and suggest that his Sufism is of a primitive, ascetic type. Like the Sufism of other Azerbaijani poets, his poetry exhibits a strong inclination toward asceticism (zuhd), with an emphasis on riyażat and 'uzlat as key characteristics.
کلیدواژهها [English]
1ـ مقدمه
تصوف با رشد و گسترش خود در طول قرن چهارم و پنجم هجری بهمثابة پدیدهای اجتماعی مطرح شد. در این ادوار، ادب فارسی نیز از آن تأثیر پذیرفت و بهشکل رسمی با ظهور سنایی غزنوی، وارد شعر فارسی شد. در پی این تحول، گروهی از شاعران در سلک عرفا و صوفیه درآمدند و مبلّغ اندیشههای عرفانی و صوفیانه شدند. در مقابل، شماری دیگر از شاعران، هرچند پیوند مستقیمی با عرفان و عرفا نداشتند، مفاهیم عرفانی را دستمایۀ مضمونسازیهای شاعرانة خود قرار دادند. پژوهشگران دربارة میزان و نوع تأثیرپذیری شاعران ایرانی از عرفان دیدگاههای گوناگونی ابراز کردهاند:
«تأثیر شاعران پارسیگوی از این جریان فکری متفاوت بود؛ برخی از آنان شعر را بهطور کامل برای بیان مفاهیم و دریافتهای صوفیانه به کار بردند و آثار محض عرفانی پدید آوردند و عدّهای دیگر به طرح اصطلاحات و مطالب عرفانی در کنار دیگر مضامین و مفاهیم پرداختند. گروه دوّم در کاربرد این تعابیر انگیزه و هدف واحدی نداشتند. بعضی تنها ازآنرو از این اصطلاحات و تعبیرات در شعر خود استفاده میکردند که این کار در میان سخنوران پارسی رواج یافته بود و عدّۀ دیگر از روی علاقه و اعتقاد به تصوف به این کار روی آورده بودند» (میرباقریفرد، 1382).
نمود تصوف در دورههای آغازین در آثار شعرا نیز تصوفی ابتدایی بود و اندیشههای صوفیانه در این دوره، رنگو بوی زهدورزی داشت و به این سبب میتوان این نوع تصوف را تصوف زهدمآبانه نام نهاد؛ تصوفی که سجادی آن را چنین توصیف میکند:
«از خصوصیات تصوف قرن ششم، تعصّب و دوربودن از آزادی اندیشه و اظهار رأی و آزادی بیان است. همچنین، هرگونه دورشدن از مذهب و اصول آن را ناروا میدانستند و اجازه نمیدادند» (سجادی، 1372، ص. 105).
تأکید متصوفۀ این دوره بیشتر به زهد، ریاضت، عزلت، خلوتگزینی، ذکر و دیگر جنبههای عملی تصوف بود. در شعر شاعران این دوره نیز تصوف با این ویژگیها ظهور و نمود یافته است. در این میان، در اشعار شاعران سبک آذربایجانی حضور تصوف پُررنگ است و شاعران برجستۀ این سبک شعری همچون نظامی گنجوی و خاقانی شروانی، رنگی از صوفیگری به شعر خود زدهاند. نظامی در مخزنالاسرار تمایلات خود به صوفیگری با رنگ زهدآمیز را پنهان نمیکند و در جایجای این اثر درخصوص دیدگاهها، مبانی فکری و اعتقادات صوفیه سخن میراند که طرح این مبانی فکری، نشان از گرایشات او به تصوف و آشنایی با مبانی اندیشگی و اصول اعتقادات و باورهای صوفیان است. او همواره از زهد، ریاضت، خشنپوشی و... بحث میکند و برخلاف تصوف شاعرانی مانند عطّار، مولوی، حافظ و... تصوف او زهدمآبانه است و رنگی از زهد و پشمینهپوشی دارد. در شعر نظامی و دیگر شاعران سبک آذربایجانی، بهویژه خاقانی و مجیر بیلقانی، تصوفی که بیشتر بر جنبۀ عملی عرفان تأکید دارد و بر انجام اعمال و عبادات، ریاضت، عزلت و خلوت و... متمرکز است، دیده می شود. اگرچه نظامی نیز در برخی موارد، زاهدبودن را نه مرتبط با لباس ظاهر و پشمینهپوشی دانسته و بر این است که در زرکش سلطانی نیز میتوان زاهد بود؛ بااینهمه، چشمانداز مسلّط تصوف در شعر او صوفیگری زهدمآبانه است. شاعر همولایتی او خاقانی شروانی نیز در بازتاب تصوف و زهد در آثارش از نظامی پس نمیافتد و نهانیترین دیدگاههای صوفیانه را در شعرش مطرح میکند. او تحقیق و زهد را از الزامات موضوعی شاعر میداند و چنین میسراید:
|
ز ده شیوه کان حلیت شاعری است |
|
به یک شیوه شد داستان عنصری |
او در شعرش ضمن بیان مبانی فرهنگ صوفیانه بر این است که خانقاه مأوی و مسکن اوست:
|
مرا گریز ز خانه به خانقاه بود |
|
چو طفل کو سوی مادر گریزد از بر باب
|
زرینکوب در تبیین ویژگی تصوف خاقانی مینویسد: «خاقانی به زهدی معتدل و تصوف خالی از شور و هیجان مشایخ صوفیه گرایش دارد» (زرینکوب، 1379، ص. 158). بدینسان میتوان حضور پُررنگ مبانی فکری تصوف را در اشعار شاعران سبک آذربایجانی مشاهده کرد. به نظر میرسد این شاعران تحتتأثیر رشد و گسترش عرفان در جامعۀ عصر خود، تأثیرپذیری از شاعرانی همچون سنایی غزنوی و نیز رابطة متقابل جامعه و شعر به تصوف گرایش یافتهاند. بااینحال، این شاعران را نمیتوان عارف بهتماممعنا تلقّی کرد؛ حتّی نظامی را نیز، باآنکه در مراتب عرفانی از خاقانی و دیگر شاعران سبک آذربایجانی پیشتر است، نمیتوان عارف دانست؛ او شاعری «عارفمسلک» است نه عارفی تمام عیار؛ چنانکه او نیز خود را بیشتر متمایل به زهد و ظاهر تصوف میداند و خود را زاهد مینامد، نه صوفی و عارف؛ آنجا که میگوید:
|
شکوه زهد من بر من نگهداشت |
|
نه زان پشمی که زاهد در کُله داشت
|
محتوای شعر این شاعران نیز این نکته را هرچه آشکارتر نشان میدهد؛ چنانکه نظامی داستانپرداز عشق مجازی است و گاه به حماسهسرایی روی میآورد و خاقانی مدیحهسرا، قصیدهپرداز و توصیفگر باریکبین طبیعت است و گاه نیز نگرشهای اپیکوریستی را نیز در شعر خود بازتاب میدهد.
این گرایش در شعر دیگر شاعران سبک آذربایجانی نیز کمابیش دیده میشود. مجیر بیلقانی، که پرورشیافتۀ مکتب شعری خاقانی است، همانند استاد خویش در این وادی گام نهاده است و تصوف زهدگرایانه در شعر او نیز حضوری چشمگیر دارد. بااینحال، مجیر را نیز همچون خاقانی و نظامی نمیتوان شاعری صوفی دانست؛ بلکه او شاعری است که به فراخور گسترش تصوف در زمانهاش با این فرهنگ آشنا شده، تمایلاتی به آن یافته و هنر شاعرانة خود را به زیب و زیور مفاهیم صوفیانه آراسته است. تصوف مجیر نیز همچون تصوف نظامی و خاقانی، رنگوبوی زهد دارد. اگرچه او نیز در پارهای موارد بر این نکته تأکید میکند که:
|
سالک به سینه شو نه به صورت چو عنکبوت |
|
غازی نگردد ار چه برآید به ریسمان |
ولی در شعر او از میان مبانی فکری صوفیه غالباً بر زهد و دنیاگریزی، ریاضت، عزلت و گوشهگرفتن از خلق، جهاد با نفس و ترک هواهای نفسانی، فقر، قناعت و ترک حرص تأکید میشود؛ اموری که نمودی از گرایش او به تصوف زاهدانه دارد و طرح این مبانی فکری، رنگی از زهد به صوفیگری او میزند.
پژوهش حاضر با جستوجویی در مبانی فکری تصوف در شعر مجیر بیلقانی، میکوشد نوع گرایش صوفیانة او را مشخص سازد و موضوعات غالب صوفیانه در شعر او را کاوش و بررسی کند.
1ـ1. هدف و اهمیت پژوهش
هدف از پژوهش حاضر، بررسی و تحلیل جلوههای مبانی فکری صوفیانه در شعر مجیر بیلقانی است. همچنین، این پژوهش در پی آن است که نوع تصوف مجیر، گرایش خاص او در این حوزه و سمتوسوی اندیشههای صوفیانة او را آشکار سازد.
اهمیت این پژوهش ازآنروست که میکوشد یکی از ویژگیهای موضوعی و مضمون فکری مسلّط در شعر مجیر، یعنی اندیشههای صوفیانۀ زهدآمیز او، را که تاکنون مورد پژوهش قرار نگرفته است، بررسی و تحلیل کند.
پژوهش حاضر از نوع کیفی است و روش مطالعة آن توصیفیـتحلیلی است.
1ـ2. پیشینۀ پژوهش
دربارة تصوف و جلوههای آن در شعر شاعران سبک آذربایجانی همچون نظامی گنجوی و خاقانی پژوهشهای مختلفی در قالب پایاننامه و مقاله انجام شده است که ازجملۀ نخستین این پژوهشها میتوان به مقالۀ «گنج فقر (بررسی و تحلیل صوفیانههای خاقانی)» از میرباقریفرد (1382) اشاره کرد. در این مقاله کموکیف عرفان خاقانی و اصالت و سمتوسوی صوفیانههای او با روشی علمیـانتقادی تدقیق و بررسی شده است. همچنین، مقالۀ «خوانشی از تصوف خاقانی بر پایۀ نقد دیدگاههای صاحبنظران» از سجادینژاد و همکاران (1404)، پژوهش دیگری است که به گرایشات خاقانی در تصوف و حدود و نوع آن پرداخته است. مقالۀ «بازخوانی زیست صوفیانۀ خاقانی بر پایۀ تناظر زندگیـ اثر» نوشتة سجادینژاد و فولادی (1404)، میکوشد چهارچوب عرفان خاقانی را بکاود و میزان اثرپذیری زندگی شاعر از عرفان را آشکار سازد. افزونبر اینها، مقالات متعددی نیز دربارة عرفان نظامی تألیف شده است؛ اما درخصوص نمود تصوف در شعر مجیر تاکنون پژوهش جدّی انجام نیافته است و غالب مطالعات و پژوهشها دربارة وجوه بلاغی و سبکشناسی شعر مجیر بودهاند. در برخی مقالات بهصورت گذرا از گرایش مجیر به عرفان و تصوف سخن رفته است، ازجمله در مقالۀ «برخی مختصات مشترک فکری در شعر شاعران سبک آذربایجانی» از مطلبی (1393)، در بخش «عرفان و اصطلاحات عرفانی»، ضمن تبیین تأثیر عرفان در شعر خاقانی و نظامی به نمود عرفان در برخی ابیات دیوان مجیر نیز اشاره شده است.
مقالۀ «مقایسۀ اشعار مشاهیر آذربایجانی در عرفان و تصوف» از سیدعصایی و تقوی (1398) نیز باوجود بررسی عرفان و تصوف در شعر شاعران سبک آذربایجانی، فقط به تصوف خاقانی و نظامی میپردازد و به نمود تصوف در شعر مجیر توجهی نشان نداده است.
در مقالۀ «بررسی سبکشناسی دیوان مجیرالدین بیلقانی» نوشتة اعظمپور و همکاران (1401)، ضمن بحث دربارة سطح فکری اشعار مجیر، بسیار موجز و مختصر و در حد دو بند به زهدیّات در شعر او پراخته شده است.
ازاینرو، پژوهش حاضر میکوشد با آشکارساختن جلوههای پُررنگ تصوف در شعر مجیر بیلقانی، نمودها و نوع گرایش صوفیانة او را بررسی و تحلیل انتقادی کند.
2ـ بحث و بررسی
تصوف مجیر همچون تصوف نظامی و خاقانی، تصوفی زهدمآب است و بیشتر رنگوبوی زهد دارد. مبانی فکری و عملی فرهنگ صوفیه، ازجمله گرایش به عالم معنا و ترک صورت، زهد و دنیاگریزی، ریاضت و سختیکشی، عزلت و خلوتگزینی، پرورش دل، مجاهده با نفس و ترک هواهای نفسانی، فقر، قناعت و ترک حرصورزی در شعر او نمودی تامّ و تمام دارد.
2ـ1. ترک صورتپرستی و گرایش به عالم معنا
ترک «صورتپرستی» و گذر از عالم «کثرت و تکثّرات» به «عالم وحدت» و «عالم معنا» از مضامین صوفیانه است که در شعر شاعران سبک آذربایجانی نمودی پُررنگ دارد. خاقانی بر این است که باید از عالم صورت گذشت و به عالم معنا و عرفان وارد شد:
|
جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ |
|
دل طلب کز دار ملک دل توان ش پادشا |
یکی از تعالیم اصلی صوفیه نیز عبور از عالم «رنگ» و ورود به وادی «بیرنگی» است؛ زیرا عالم رنگ، عالم تکثّرات است و بنیان آن بر انکار و منازعه است. مولوی نیز در تبیین این معنا سروده است:
|
چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد |
|
موسیی با موسی در جنگ شد |
از منظر عرفانی، دنیا و کثرات و وابستگیهای آن، عالم مجاز و «صورت» است؛ حال آنکه عالم وحدت، باطن و حقیقت و «عالم معنا» به شمار میآید. دربارة این ترک صورتپرستی، بهاء ولد میگوید: «خود را محو میکردم و «صورتها» را از خود محو کردم تا الله را ببینم. چون ضمیرم به الله مشغول میشود من از عالم کون و فساد بیرون میروم. نه بر جای میباشم و نه در جایی میباشم» (بهاءالدین ولد، 1382، ج. 1/169).
از دید عارفان، «عالم صورت»، فانی و «عالم معنا»، باقی است؛ چنانکه عینالقضات همدانی میگوید: «باش تا از صورت به حقیقت رسی؛ آنگاه بدانی که اصل، حقیقت است نه صورت» (عینالقضات، 1377، ص. 165).
مولوی نیز در این فناپذیری صورت و جاودانگی معنا میسراید:
|
صورت ظاهر فنا گردد، بدان |
|
عالم معنا بماند جاودان |
یکی از جلوههای بارز گرایش مجیر به عرفان و تصوف، گذر از «صورت» و تکثّرات دنیای مجازی و دعوت به «عالم معنا» است. از دیدگاه او گرایش به «عالم معنا» نشانة پختگی آدمی و ماندن در «صورت» و بازی با صورتهای ظاهری و دلبستۀ شکل و آواز و ظاهر بودن، کار طفلان است. در عرفان، «رنگ نماد ظاهرگرایی و دلبستگی به مظاهر است و سالک باید از این خم تنگ جهان عبور کند تا به ساحت بیرنگی رسد» (سجادینژاد و فولادی، 1404، ص. 144). مجیر با مانندکردن «عالم صورت» به «بازار» و خلق ترکیب «بازار صورت»، این جهان را سرشار از رنگ و جلوهای فریبنده میداند که دلبستگی به زیورهای آن، مایۀ خسران و زیان آدمی است. این رویکرد فکری، نشان از دلبستگی مجیر به فرهنگ عرفانی و در بنمایۀ آن، تبعیّت از خطّ فکری صوفیه است:
|
برید عقل تو را کی برد به ملک صفا |
|
که دل هنوز به بازار صورت است تو را
|
در ابیات دیگر نیز ترغیب به برگزیدن «عالم معنا» و دعوت به «ترک صورت و ظاهرپرستی» در شعر مجیر دیده میشود و او مخاطبان را به این فرا میخواند که «مرد معنی باشند نه مرد صورت» و از عالم صورت بگذرند؛ زیرا عالم معنا مایۀ منزلت و مقام و ارج آدمی است و سبزهجای دنیا نشیمنگاه روح ملکوتی آدمی نیست:
|
مرد معنی شو نه مردِ صورت ایرا در نهاد |
|
دارد از الوان سیاهی، مشک و سبزی گندنا |
مجیر نیز همچون صوفیه در پس زخارف دنیوی، هلاک آدمی را میبیند و دلبستگی به زخارف دنیا را سبب تنزّل روحانی انسان میداند. او با همانندکردن تعلّقات دنیا به «تمساحی خفته در آب»، مخاطبان را از دلبستگی به جهان تحذیر میکند و ماندن در عالم صورت و ماده را عامل هلاک میداند:
|
زآب و گیاه جهان، صورت چه مینگری |
|
تمساح خفته نگر در زیر آب و گیا
|
او جهان و آنچه را در آن است «غیر اصیل»، «عاریتی» و «صورت محض» میداند و آن را تهی از «حقیقت» و «معنا» مییابد و زیباییهای دنیا را به «شکوفهای که نخلبند از موم رنگین» ساخته و عرضه میکند، مانند میکند:
|
مباش بستۀ صورت که موم رنگین است |
|
شکوفهای که برد نخلبند در بازار |
بدینسان، مجیر اصالت را به «عالم معنا» میبخشد و «عالم صورت» را سرابی بیش نمیداند و دلبستگی و فریفتهشدن به صورت فریبندۀ دنیا را کار طفلان میداند. این گذر از صورت و دعوت به ترک لذّات و زیباییهای ظاهری جهان، نمودی از اثرپذیری مجیر از فرهنگ عرفانی و تعلّق خاطر به مبانی فکری و عقیدتی عارفان است؛ آنطور که از اشعارش نیز برمیآید، این بُعد از تصوف عملی را در زندگی خود به کار بسته و چندان در قید دنیا و متعلّقات آن نبوده است. این دیدگاه از بازتاب گستردۀ «زهد» در شعر او و نگاه مثبتش به این باور صوفیه نیز آشکار است.
2ـ2. زهد و اعراض از دنیا
زهد در لغت به معنی «پارسایی، تقوی و ترک دنیاست و در اصطلاح اهل حقیقت، عبارت است از دشمنداشتن دنیا و اعراض از آن» (گوهرین، 1382، ج. 5/ 174). «زهد» و دنیاگریزی از مؤلفههای اصلی در تثبیت بنیان تصوف اسلامی به شمار میآیند؛ چنانکه صوفیان نخستین بر نفی دنیا و بیاعتنایی نسبت به آن تأکید میورزیدند و دنیاگریزی افراطی و گرایش به «زهد» از اصول اصلی تصوف ابتدایی بود. ازاینرو، منشأ تصوف را نیز با زهد مرتبط میدانستند و «اینکه منشأ تصوف از زهد و پرهیز بوده است... ظاهراً از سایر احتمالات طبیعیتر است» (زرینکوب، 1369، ص. 174) و نیز «در سدۀ نخست و دوم ، امکان جدا کردن زهد از تصوف یا برعکس وجود نداشت» (فروهر، 1387، ص. 239). زرینکوب دراینباره مینویسد:
«تصوف در دورههای نخست، طریقۀ زاهدانهای است منشعب از عرفان که با زهد کلّی آغاز شده است و پیروانش را به احتراز از خواهشهای نفسانی و اعراض از ماسوی دلالت میکند» (زرینکوب، 1380، ص. 11).
هرچند در دورههای بعد، گرایش دیگری نیز که قصد سازگارساختن تصوف با دنیا و زندگی اجتماعی را داشت با متصوفهای همچون ابوسعید ابوالخیر گسترش یافت؛ تصوف شاعران سبک آذربایجانی بیشتر تصوف زهدمآبانه است که نمود آن در شعر نظامی گنجوی و خاقانی بهروشنی دیده میشود. در این میان، خاقانی «زهد حقیقی را که بر پایۀ تقوا ، عشق به خدا و شناخت حقیقت استوار است، میستاید و آن را راهی برای رهایی از تعلّقات دنیوی و رسیدن به معنویّت میداند» (سجادینژاد و همکاران، 1404، ص. 84). نظامی نیز «زهد» را با صفت «شکوه» یاد کرده و خود را زاهد میخواند: «شکوه زهد من بر من نگهداشت» (نظامی، 1383، ص. 333). «زهد» در شعر مجیر نیز یکی از ریشهدارترین و پرتکرارترین نمودهای فرهنگ عرفانی است و او نیز همچون خاقانی و نظامی و دیگر شاعران سبک آذربایجانی، به تصوفی زهدآمیز گرایش دارد.
مجیر در قصایدش، موضوع «زهد» و «دنیاگریزی» را در کانون توجه قرار میدهد. او در برخی ابیات با همانندکردن «زمین» و «آسمان» به «گلخن» و «گرمابه»، اکراه خود نسبت به دنیا را در قالب تصویرهای شاعرانه بازمیتاباند و مخاطب را به غسل برآوردن از دنیا و ترک آن فرا میخواند و بر این است که «صاحبدل» در دنیا و با تعلّقات دنیوی، آرام و قرار نمیگیرد:
|
زمین چو گلخن و گردون چو طاق گرمابه است |
|
تو در میان جُنُب از همدمی کام و هوا |
او در جای دیگر «صبح» و «شام» را خصم آدمی میداند و با همانندکردن این دو به «غراب» و «تذرو» بر این باور است که اگر «کرکسصفت» و «مردارخوار» نیستی، باید با این جهان وداع کنی. شایان ذکر است که صوفیه دنیا را بسیار به «جیفه» مانند کردهاند. عطار میسراید:
|
چو مرداری است این دنیای غدّار |
|
تو گشته همچو سگ مشغول مردار |
و مولانا نیز با نقل حدیث پیامبر اکرم(ص) که فرموده است: « الدنیا جیفه و طلابها کلاب» (فروزانفر، 1381، ص. 580)، میسراید:
|
چشم مهتر چون به آخر بود جفت |
|
پس بدان دیده جهان را جیفه گفت |
مجیر نیز این نگرش صوفیه به دنیا را در شعر خود بازتاب میدهد:
|
به شام و صبح که خصم تواند دل چه نهی |
|
که این غراب سرشت است و آن تذرو لقا
|
او در ابیات دیگری نیز دنیا را با صفاتی کریه و زشت خطاب قرار میدهد و با تشبیهاتی همسو با نگرش زهدمآب خویش، پستی و بیاعتباری جهان را به نمایش میگذارد؛ تصاویری همچون «تیرهگود باپهنا»، «افعی»، «نشیمن خاک»، «مار زهردار» و «سبزهگاه ستوران»:
|
به طول و عرض فلک شاید ار فریفتهای ز خاک درگه او جوی دفع افعی دهر برید خاطر من صبحدم ندا در داد ماری است زهردار جهان زو ببر که هست حکیما، در این سبزهگاه ستوران |
|
که هست مهد تو این تیره گود با پهنا که خاک همدم تریاک اکبرست آنجا که زین نشیمنِ خاکی نظر ببر زنهار هم دیدنش مضرّت و هم صحبتش زیان چو گل نوبت عمر یکروزه بهتر |
مجیر بر این باور است که اگر کسی چون عیسی(ع) قصد سفر روحانی دارد و میخواهد پاک و مجرّد همچون مسیحا به فلک رود، باید دنیا را به «خر جبلّتان» واگذارد و ترک دنیا و مافیها گوید؛ چون استادش خاقانی که میسراید: «نفس عیسی جست خواهی، راه کن سوی فلک» (خاقانی، 1382، ص. 1)، چنین میگوید:
|
چو عیسی ار هوست چشمه سار گردون است |
|
گیای دهر بدین خر جبلّتان بگذار |
همچنین، مجیر بر این نکته تأکید دارد که اگر طالب مقام وحدت هستی و میخواهی با اهل معنا همنشین شوی، باید از «نمکدان جهان» دست کشیده و آن را واگذاری:
|
درکش انگشت از نمکدان جهان تا چون نمک |
|
کم شوی از پختگان آتش وحدت جدا
|
او دنیا را دشمن آدمی میداند و توصیه میکند که نباید به زر و زیور جهان و زرد و سرخ آن فریفته شد:
|
به زرد و سرخ جهان تا فریفته نشوی |
|
که خون دهد عنب ار دفع خون کند عنّاب |
این نگرش غالب در شعر مجیر، نمودی از اثرپذیری او از باورهای عرفانی و کاربست این آموزهها در ساحت زندگی عملی است. او دوری از جهان را به معنای نزدیکی به «پختگان آتش وحدت» ،که عارفاناند، میداند و گریز از دنیا را نشانۀ «صاحبدلی» و روشنایی «دل» تلقی میکند؛ امری که با تزکیه و پرورش عارفانه حاصل میشود. در کنار زهد و دنیاگریزی که در شعر مجیر، مطابق آموزههای صوفیانه، راهی برای تقرب به خداوند است، قراردادن «نفس» در بوتۀ ریاضت، تحمّل سختیها و مجاهدتهای پیدرپی نیز از آداب عملی طریق سلوک به شمار میآید و عامل تزکیه و تصفیۀ نفس تلقی میشود.
2ـ3. ریاضت
ریاضت در لغت به معنای «تحمل سختی، رنج و تعب بهمنظور تهذیب نفس و تربیت خود یا دیگری، تمرین و ممارست، کوشش و سعی، گوشهنشینی توأم با عبادت و کفّ نفس است» (معین، 1380، ص. 519). اهل تصوف، «ریاضت» را دارای ارکان مختلفی میدانستند که ازجملۀ آنها میتوان به «کمخوری و گرسنگی»، «کمخوابی»، «تحمّل رنج و آزار و اذّیت دیگران»، «خشنپوشی» و در کل پرهیز از هرآنچه سبب راحتی و آسایش انسان میشود، اشاره کرد. بزرگان تصوف بر این بودند که ریاضت سبب پالودگی نفس میشود و «در بدن مرید هزار جزء از شرّ است که همه در دست شیطان است که وقتی مرید، گرسنگی و ریاضت میکشد، خشک میشوند با گرسنگی و آتش ریاضت» (عطار، 1430ق، ص. 331) و اعتقادشان بر این بود که «تهذیب، نتیجۀ ریاضت است» (قشیری، 1374، ص. 179).
در دورۀ مجیر، بهویژه خشنپوشی و ریاضت، جلوۀ پُررنگ تصوف در نزد شاعرانی همچون خاقانی و نظامی بوده است و نظامی شاعر همولایتی مجیر، در بسیاری از اشعار خود به خشنپوشی دعوت کرده است:
|
ای که تو را به ز خشن جامه نیست |
|
حکم بر ابریشم و بادامه نیست |
مجیر نیز تأکید بر ریاضت و سختیکشی صوفیانه دارد و در اشعارش «راحتجویی»، «تنپروری» و «نفسپروری» را نکوهش میکند. او تصفیه و تزکیۀ نفس را در ریاضت و سختیکشی میداند که از مبانی عرفان عملی محسوب میشود. مجیر بر این باور است که برای رهایی از خاکدان عالم و و وصال به عالم معنا، باید ریاضت پیشه کرد و با تحمل انواع سختیها، گرسنگی، رنج و بیخوابی، خود را همانند «کرم قزّ»، زرد و لاغر کرد:
|
زرد و لاغر شو چو ابریشم مگر چون کرم قزّ |
|
پر برآری زود چون زین خاکدان گردی رها |
در بیت زیر نیز او تأکید بر «گرسنگی» و «جوع» دارد و آن را عامل صفای باطن میداند:
|
شکم خواری نفس مادون صفت را |
|
در این قحط سال کرم روزه بهتر |
او بر این است که از این جهان باید به «لقمۀ خشکی» بسنده کرد:
|
جهان طعمۀ دام تر دامنان است |
|
همین لقمۀ خشک دریوزه بهتر |
«ژندهپوشی» و «خشنپوشی» از دیگر ارکان ریاضت است که بهویژه در تصوف ابتدایی و زهدمآبانه بسیار به آن تأکید میشد. مجیر نیز مانند شاعر همولایتیاش، نظامی گنجوی، نرمی دل را در گرو خشنپوشی میدانست:
|
نرمی دل میطلبی نیفهوار |
|
نافه صفت تن به درشتی سپار |
در اشعار خود صفای دل را در گرو ژندهپوشی و خشنجامه میداند و این نشان از تأثیرپذیری مجیر از مبانی غالب تصوف زمانه اش است. چهبسا این دیدگاهها، زندگی عملی او را نیز تحتتأثیر قرارداده باشد و رنگ از زهدمآبی به زندگی او زده باشد. مجیر هرچه را که تن در راحت دارد عامل دلبستگی به دنیا میداند و مایۀ خسران آدمی:
|
ز ژنده جوی صفا کآفتاب کم تابد |
|
چو ابر بر خشن آسمان زند سنجاب |
مجیر در کنار «جوع» و «خشنپوشی»، «پابرهنگی» را نیز نمودی دیگر از سختیکشی میداند و به آن توصیه میکند و بر این باور است که بیزحمت موزه، میتوان کلهگوشۀ چرخ را سپرد:
|
کلهگوشۀ چرخ خواهی سپردن |
|
تو را پای بیزحمت موزه بهتر |
در بیتی دیگر، «تشنگی» را که نمودی دیگر از «ریاضت» است توصیه میکند:
|
با تشنگی بساز که در شطّ کاینات |
|
با هر دو قطرۀ آب، نهنگی است جانستان
|
همچنین، مجیر در ابیات بسیاری به ریاضت و سختیکشی دعوت میکند و آدمی را از راحتطلبی برحذر داشته و آن را آفت طریق سلوک میداند.
|
راحت مجوی ز خاک زیرا به هم نبود بر آشیان جهان خوشدلی مجوی خوشدل مجوی مرد به عالم که بر فلک |
|
کام نهنگ و امان، صحن بهشت و وبا که کس نیافت شهپر عنقا بر آشیان غراب آن رودزن که هست طربناک هم زن است |
مبانی تصوف زهدمآبانه، که در شعر مجیر تبلیغ میشود، نشان از آشنایی او با مبانی تصوف و عرفان و نیز مضمونپروری مبتنیبر آن است. همچنین، کاربست این آموزهها در زندگی عملی شاعر، گرایش او به تصوف را آشکار میسازد. مجیر نیز مانند خاقانی و نظامی بهطور رسمی وارد سنّت خانقاهی صوفیه نشده و در شعرش نشانی از تعلّق خاطر او با صوفیگری رسمی و خانقاهی و ریاضتها و چلّه نشینیها دیده نمیشود؛ بااینهمه، تعلّق خاطر او به برخی آموزههای عرفانی و پیروی از آنها در زندگی عملی، امری انکارناپذیر است. عزلتگزینی یکی دیگر از جلوههای تصوف عملی است که در شعر او نمود دارد.
2ـ4. عزلت و عزلتگزینی
«عزلت» در عرفان به معنی انقطاع از دیگران، پرهیز از مصاحبت با مردم و خلوتگزینی است. هجویری در کشفالمحجوب دو گونۀ عزلت را چنین توصیف میکند:
«یکی اعراض از خلق و دیگر انقطاع از ایشان و اعراض از خلق، گزیدن جای خالی بُود و تبرّا کردن از صحبت اجناس، به ظاهر و آرامیدن به خود به رؤیت عیوب اعمال خود و خلاص جستن خود را از مخالطت مردمان و ایمن گردانیدن خلق را از بدی خود. اما انقطاع از خلق به دل بُود و صفت دل را به ظاهر هیچ تعلّق نباشد و چون کسی به دل منقطع بود از خلق و صحبت ایشان، وی را هیچ خبر نباشد از مخلوقات که اندیشۀ آن بر دلش مستولی گردد» (هجویری، 1381، ص. 81ـ82).
از منظر صوفیه، رسیدن به حق با عزلت و خلوت ممکن است. نجم رازی دراینباره مینویسد: «بدان که بنای سلوک راه دین و رسیدن به مقامات یقین بر خلوت و عزلت است و انقطاع از خلق و جملگی انبیا و اولیا در بدایت حال، داد خلوت دادهاند تا به مقصود رسیدهاند» (رازی، 1371، ص. 281). از دید صوفیه «هرکه عزلت اختیار کند، عزّ او را حاصل میشود» (قشیری، 1374، ص. 153). مولانا جلالالدین نیز با اینکه چندان با عزلت و خلوتگزینی موافق نبوده است؛ اما دوری از جاهلان را صفای دل میداند و میسراید:
|
قعر چه بگزید هر کو عاقل است |
|
زان که در خلوت صفاهای دل است |
مجیر نیز همواره در شعر خود به عزلت و تنهایی و دوریگزیدن از مردمان ترغیب میکند:
|
در این نشیب که هست از صفت چو دیگ تهی |
|
به سان کاسۀ دونهمتان نشین تنها |
او «عزلت» را مایۀ «راحت» میداند و با واگذاشتن دنیا و آنچه که در آن است و انتخاب تنهایی و عزلت، صفای دل و راحت خود را در عزلت میجوید:
|
ز راحت آنچه درین منزل است جز عزلت |
|
چو گنجنامه شمر در دهان اژدرها
|
در بیت زیر نیز با مانندکردن «عزلت» به «گوهر»، برگزیدن آن را به مخاطبش توصیه میکند و بر این باور است که عزلت این قدر و ارزش را دارد که با «نقد وجود» معاوضه شود:
|
عزلت به نقد وجود از روزگار بخر |
|
ایرا خَرَد همهکس گوهر به نیم بها |
بیت زیر از مجیر، ضمن دعوت به «عزلت»، آن را مقام واصلان و منتهیان میداند. با نظر به اینکه در میان صوفیه دو دیدگاه درخصوص عزلت وجود داشته است؛ برخی عزلت را از مقامات مبتدیان میدانستند: «عزلت از نشانههای وصلت بود و مرید و مبتدی را چاره نبود از عزلت اندر اول کار» (قشیری، 1374، ص. 153) و برخی دیگر آن را مقام منتهیان و واصلان میدانستند: «کسی که به مرتبۀ انسانی رسیده و به علم و اخلاق آراسته باشد ... و در مدارج کمال به مقام «کامل آزاد» رسیده، چهار چیز بر او واجب شود که عبارت است از ترک و عزلت و قناعت و خمول» (نسفی، 1379، ص. 113). باتوجهبه اشعار مجیر میتوان گفت که او دراینباره همعقیده با آن دسته از صوفیانی است که عزلت را مقام واصلان میدانند، نه مبتدیان. به همین دلیل است که مرید واصل را دعوت میکند که پس از رسیدن به مقام کمال، عزلت گزیند:
|
مباش همدم کس چون دم تو یافت صفا |
|
که آینه، سیه از همنفس شود ناچار |
تصویر «عروس عزلت» نیز با نظر به اینکه عناصر بلاغی تابعی از عاطفه و نگرش شاعرند، رویکرد مثبت مجیر به عزلت را نشان میدهد:
|
مهر عروس عزلت اگر ملک جم دهد |
|
هم زشت نام و زانیه خیزد ز بسترش |
در ابیات زیر نیز شاعر به عزلتگرایی و خلوت گزینی خود اشاره میکند و انقطاع از جهان و پیوستن به عالم روحانی را در عزلت و خلوت بیان میدارد:
|
مجیر تا زعدم بر بساط خاک نشست |
|
چو حقّه خسته دل است و چو مهره کجرفتار
|
او چنانکه خود گفته، تمایلاتی به خلوتگزینی و عزلتنشینی دارد:
|
از خود ز برای خود بسازم |
|
مانندۀ عنکبوت مسکن |
همچنین، امان و راحت آدمی از دست نفس و ظلمات دنیا و کششهای آن را در عزلتگزینی میداند و میسراید:
|
عزلت گزین که از غم این چارمیخ دهر |
|
گردون هشتخانه به عزلت دهد امان
|
تمایل مجیر به عزلت و خلوتگزینی، که از مبانی عرفان عملی است، تمایل او به طریق صوفیه را آشکار میسازد. ابیاتی که در دیوان او در این زمینه یافت میشود نشان از تجربیّات عملی او در این مسیر دارد. او خلوت گزیده، برای خود مسکنی ساخته، به انقطاع و خلوت پیوسته و از چهار شهر طبیعت به خلوهخانۀ روحانیان آرام گرفته است.
2ـ5. دل و پرورش دل
«دل» در نزد صوفیه ارج و منزلتی والا دارد و «محل تجلّی و عرش استوای الهی و مقام تنزّل و تدلّی حق است» (جندی، 1362، ص. 126). منظور از دل در عرفان صوفیه، صرفاً آن تکّه گوشت در سمت چپ بدن نیست، بلکه دل چیزی فراتر از آن است. همانگونه که رازی بیان میکند: «دل را صورتی است و حقیقتی... صورت او آن مضغۀ صنوبری است که در جانب ایسر بدن ودیعت است و حقیقت آن لطیفۀ ربّانی...» (رازی، 1371، ص. 175). البته این نگرش صوفیه نسبت به دل ریشه در تعالیم اسلامی دارد و همانطور که پیامبر اکرم(ص) فرمودهاند: «قلب المومن عرش الرحمن» (مجلسی، 1430ق، ص. 98).
«دل» مجلای معرفت الهی است و شناخت صوفیه، شناختی مبتنیبر دل و شهود است؛ آنچنانکه مولوی نیز میسراید:
|
دفتر صوفی سواد و حرف نیست |
|
جز دل اسپید همچون برف نیست |
ازطریق دل است که سالک به شناخت خداوندی میرسند و برایناساس، تزکیه و تصفیۀ دل و زدودن آن از غبار هویوهوس توصیه میشود. در کتاب مرصاد العباد در ارج و منزلت دل میآید: «و دل آینه است و هر دو جهان غلاف آن آینه و ظهور جملگی صفات جمال و جلال حضرت الوهیّت به واسطۀ آینه» (رازی، 1371، ص. 3).
مجیر بیلقانی نیز همچون صوفیه، «دل» را عزیز میدارد و آن را حرمت مینهد. او دل را «عیسی» خوانده و همانطور که حضرت مسیح، مردگان را زنده میکرد دل را عامل حیات و زندگی معنوی آدمی میداند:
|
مجیر با دل چون سرمه خاک درگه اوست |
|
که چشم عیسی دل را ز خاک اوست دوا |
همچنین، در ترغیب به توجّه و پرورش دل، مجیر مخاطب خود را به این توصیه میکند که از «دل» در مفهوم مجازی آن گذشته و حقیقت آن را دریابد؛ زیرا دل محل تابش نور معرفت خداوندی است و راه رسیدن معنویت از آن میگذرد:
|
دل کن به دست نخست کاین صورت است نه دل |
|
بس هست بر من و تو صحرای چین و ختا |
صوفیه معتقدند که آینۀ دل باید از غبار هویوهوسها زدوده شود تا محلّ تابش انوار الهی گردد، همانگونه که رازی میگوید: «آینۀ دل از زنگار طبیعت صافی شد بعد از این بارگاه جمال صمدیّت را شاید» (رازی، 1371، ص. 207)، مجیر نیز ضمن تأکید بر تصفیۀ دل، دلمشغولی به دنیا و تعلّقات دنیوی و هویوهوسها را مانع از جهاننمایی «اسطرلاب دل» میداند و تأکید میکند دل، که «قابل اسرار لوح محفوظ» است، نباید آلودۀ خاکدان و عالم مادّه شود:
|
دل تو پر زحساب است چون دل پنگان |
|
جهاننمای از آن نیست همچو اصطرلاب
|
همانطور که مولوی نیز زنگار آلودگی آینۀ دل را مانع تابش انوار الهی و اسرار حقّ در آن میدانست و میسرود:
|
آینهات دانی چرا غمّاز نیست |
|
چونکه زنگار از رخش ممتاز نیست |
همچنین او کاینات و دنیا و دلمشغولی به آن را موجب بستهشدن دریچۀ دل میداند و کاینات را حجاب و مانعی میداند و برایناساس به ترک کاینات فرا میخواند:
|
ز کاینات ببر پی که بر دریچۀ دل |
|
تویی نخست پس آنگاه کاینات حجاب
|
دیدگاهها و نقطهنظرهای مجیر دربارة «دل» و پرداختن به آن، که در قالب ابیاتی از او آمده است، نشاندهندة آگاهی جامع او از جایگاه «دل» در نزد صوفیه است. مجیر نیز همانند صوفیه، دل را محل شهود و منبع معرفت میداند و آلودگی آن به غبار هویوهوس را مانع تجلّی حق در دل میشمارد. او نیز مانند صوفیه اعتقاد دارد که باید در زنگزدایی از «آینۀ دل» تلاش پیوسته کرد. او خود، خودمحوری، خودپرستی و کثرات عالم و حبّ آن را حجابی بر دریچۀ دل میداند و چون صوفیه بر این باور است تا از این دو نگذری به حق نپیوندی و آینۀ دل جلا نمیگیرد.
2ـ6. ترک هوا و امیال نفس
نفس و هویوهوسهای نفسانی بزرگترین مانع در طریق سیروسلوک از منظر عارفان محسوب میشوند. عرفا نفس را منبع شرّ میدانند و آن را «لطیفۀ مودعهای در قالب که محل اخلاق مذمومه تلقّی میشود؛ همانطور که روح محل اخلاق محموده است» (قشیری، 1374، ص.44) میدانند. اعتقاد عموم عرفا بر این است که «کمال سعادت انسان در تزکیۀ نفس و کمال شقاوت او در فروگذاشتن نفس به حال خود است» (رازی، 1371، ص. 94) و «پیروی از نفس، سختترین حجاب است» (هجویری، 1381، ص. 250). برایناساس، عرفا همواره به مهار نفس و کنترل هویوهوس و جهاد با نفس و هواهای نفسانی فرا میخوانند. صوفیه با مانندکردن نفس به «سگ»، «خر»، «اسب سرکش» و... ضمن خوارداشت آن در قالب تصاویر شعری، تبعیّت از آن را مایۀ مردگی روح آدمی دانستهاند:
|
خر است این نفس، خر را بنده بودن |
|
کجا باشد نشان زنده بودن
|
آنان نفس را دشمنترین دشمن آدمی میدانند و مخالفت با هواهای نفسانی و جهاد با نفس را جهاد اکبر دانسته و به جهاد با نفس ترغیب و تشویق کردهاند.
مجیر بیلقانی نیز پیرو سنّت رایج میان متصوفه بود و با هواهای نفسانی به نبرد میپرداخت. او شاعری است که در شعرش مبارزه با نفس و هوای نفس، حضوری پُررنگ دارد و در جایجای اشعار او ردّ پای این نشانگان فرهنگی صوفیه به چشم میخورد. مجیر در بسیاری موارد «با هوا بودن» و هواپرست بودن را مانعی برای کمال روحانی میداند و برایناساس توصیه میکند که «از هوا برخیز» و ترک هوی و هواپرستی را گامی در مسیر حرکت متعالی بشری میداند. او نتیجۀ هواپرستی را گرفتاری در عالم مادّه میداند:
|
با هوی گر پرسی از من بر زمینت جای نیست |
|
زین هوا برخیز و همچون ذرّه بنشین بر هوا |
همچنین مجیر، رستگاران و اهل نجات را کسانی میداند که بر نفس خود فایق آمده و لگام بر دهان هواهای نفسانی زدهاند. از دید او، هرکس مطیع نفس شود، خایب و خاسر میشود و امان طلبیدن از نفس و تبعیّت از او، مایۀ خسران و زیان است. او دراینباره میسراید:
|
بند نجات که زد در پیش رخنه دل؟ |
|
آن کس که رفت برون از بند کام و هوا
|
مجیر همدمی با «کام و هوا» و تبعیّت از آن را مایۀ پلیدی روح و گرفتاری انسان در گلخن عالم مادّه میداند و به ترک امیال نفسانی دعوت میکند. او چهرۀ کریه نفس و نفسانیّات را در قالب این ابیات به نمایش میگذارد:
|
زمین چو گلخن و گردون چو طاق گرمابه است |
|
تو در میان جنب از همدمی کام و هوا
|
این ابیات نشان میدهند که مجیر در طریق صوفیه گام برداشته و با فرهنگ عرفانی آشنایی کامل داشته است. چنانکه از سرودههای او برمیآید، او در خودسازی از تعالیم عرفانی بهره برده است و نه مانند عارفی وارسته، بلکه در حدّ مبتدی، از این آموزهها سود جسته است. به تعبیر دهخدا: «آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید» (دهخدا، 1363، ج. 1/8)، مجیر نیز از فرهنگ عرفانی بهقدری بهره برده و تعالیم عرفانی، به دلالت شواهد شعری، در زندگی عملی او اثرگذار بوده است.
2ـ7. فقر
از دیگر جلوههای حضور فرهنگ عرفانی در شعر مجیر، «فقر» است. فقر در معنای لغوی به معنی بیچیزی و محتاجی است؛ اما در اصطلاح تصوف «عبارت از فنا فی الله است» (گوهرین، 1382، ج. 8/ 315).
فقر چه در معنای عرفانی و چه در مفهوم اجتماعی، نزد متصوفه ستوده شده است. در کتاب اللّمع سراج طوسی دربارة فقر آمده است: «فقر مقامی است شریف و خدای تعالی آن را در کتاب مبیّن خود ستوده است. الفُقرا الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِاللَّهِ و رسول اکرم(ص) فرمود: بنده را فقر، زینت بخشتر است از پیشانیبندی سخت زیبا که بر صورت اسب بندند» (سراج، 1386، ص. 70). رویکرد صوفیه به فقر هرگز منفی نبوده است و آن را مایة عزّت میدانستند: «فقر دریای بلاست و بلا به تمامی عزّت است» (سراج، 1386، ص. 101). مستملی بخاری نیز میگوید: «بدان که فقر اصلی است بزرگ و اصل مذهب این طایفه، فقر است و حقیقت فقر، نیازمندی است و بنده جز نیازمند نباشد» (مستملی بخاری، 1365، ص. 1239). از منظر جامی، «فقر در مقام صوفی، سلب نسبت جمیع اعمال و احوال و مقامات است از خود و عدم تملّک آن، چنانکه هیچ عمل و هیچ حال و هیچ مقام از خود نبیند و به خود مخصوص نداند، بلکه خود را نبیند. پس او را نه وجود بود و نه ذات و نه صفت، محو در محو و فنا در فنا بود» (جامی، 1386، ص.7ـ8).
صوفیه فقر را در نهایت به «فنا» پیوند میدهند و «بدایت فقر را ترک دنیا و نهایت آن را فنا میدانند» (کاشفی، 1362، ص. 383). عطار نیز فقر و فنا را هفتمین وادی عرفان معرفی کرده است:
|
هفتیمن وادی فقر است و فنا |
|
بعد از آن روی روش نبود تو را |
مجیر نیز «فقر» را چون متصوفه عزیز میدارد. راه تصوف را «راه فقر» دانسته و «فقر» را «سلطان» مینامد و این نشان از عظمت و عزّت و شکوه «فقر»، نزد وی است:
|
سینه مکن به سری در راه فقر که تو سلطان فقر طلب کشورستان هدی |
|
بیسر چو پیرهنی بیسینه همچو قبا خاکی عرشنشین مکّی شرعگشا |
مجیر از «فقر» طلب نوشدارو میکند و بر این است که همانطور که جای «درّ خوشاب»، آب ناخوش دریاست، وصال الهی نیز با «فقر» میسّر است و ناز و نعمت در طریقت، رهزناناند:
|
ز زهر فقر طلب نوشدارو از پی آن |
|
که آب ناخوش دریاست جای درّ خوشاب
|
اهل تصوف همواره «فقر» در طریق سلوک را عین «غنا» میدانستند و این مضمون در اشعار شاعران عارف بارها تکرار شده است. حافظ «فقر» را «دولتی» میداند و ترکیب «دولت فقر» را آفریده و از خداوند میخواهد این دولت را به او ارزانی دارد: «دولت فقر خدایا به من ارزانی دار/ کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است» (حافظ، 1366، ص. 74). او همچنین بر این باور است که «فقر» در معنای عرفانی آن، سلطنت و پادشاهی است:
|
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل |
|
کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
|
همچنین او در ابیاتی چنین میسراید:
|
در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند |
|
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
|
مجیر نیز بر این باور است که آنکه «فقر» را برگزیده، پادشاه دو جهان است و سر در برابر اهل دنیا فرو نمیآورد:
|
ما را چه غم چو بر دل ما فقر پادشاست |
|
کاوس را چه باک که رستم تهمتن است
|
در بیت زیر نیز او «فقر» را «قبای ملکی» و قبای شاهی میداند و به این شکل عزّت «مقام فقر» را که مقامی عرفانی است، نشان میدهد:
|
علم و کسوت فقرش که قبای ملکی است |
|
قدسیان روح بر آن نقش علم ریختهاند
|
همچنین او «ملک فقر» خود را برتر از «ملک جم» یافته و آن را مایۀ مباهات و فخر خود میداند:
|
دیدم که ملک فقر من از ملک جم به است |
|
زو وام کردم از رخ و خاتم بساختم |
او با خلق ترکیب «خورشید فقر»، جایگاه والای فقر را همچون عظمت خورشید نشان میدهد:
|
چو سایه خاک در کس مبوس از آنکه تو را |
|
فتاده پرتو خورشید فقر بر دیوار
|
از این منظر، آنچه در اشعار مجیر دربارة «فقر» میتوان یافت منطبق با رویکرد صوفیه است؛ او «فقر» را در هر دو معنای «فقر عرفانی» و «فقر مادّی» میآورد و هر دو نوع فقر را مایۀ عزّت آدمی میداند؛ همانطور که صوفیان باورمند به این بودند. وی فقر را سلطنت میداند و آنکه را مزیّن به لباس فقر شده از دو جهان بینیاز دانسته و پادشاه دو عالم میداند. همچنین او خود را متّصف به «فقر» میداند و بر فقر خود مینازد که این نیز نشانی از تمایل او به «فقر» و گام نهادن در این وادی عرفانی است.
2ـ8. قناعت
در کنار برگزیدن «فقر» و مباهات به این مقام عرفانی، مجیر از «گنج قناعت» نیز سخن به میان میآورد. قناعت از دید او مایۀ تعالی آدمی است. «قناعت» که معادل فارسی آن خرسندی است، «در اصطلاح عارفان، رضا دادن به قسمت است. بعضی گویند قناعت ترککردن آنچه در دست مردم است و بخششکردن آنچه در دست خود است. قناعت وقوف نفس است بر حد قلّت و کفایت و طمع از طلب کثرت و زیادت» (سجادی، 1383، ص. 350). صوفیه همواره «قناعت» را ستوده و آن را مقدمۀ مقام «فقر» دانستهاند. قناعت از احوال عرفانی به شمار میرود و عارفان به آن ترغیب شدهاند. غزالی دراینباره مینویسد: «بدان که هرکه مال ندارد باید که حال وی قناعت بود نه حرص، و چون مال دارد حال وی باید که سخاوت بود نه بخل» (غزالی، 1383، ج. 2/166).
نکتة مقابل قناعت، «حرص» است که آن را نکوهیدهاند:
|
هان مکن در حرص عمر خود تلف |
|
در قناعت شو که تا یابی شرف |
عطار نیز میسراید:
|
قناعت بایدت پیوسته حاصل |
|
که تا بر تو نگردد ملک زایل |
از دید صوفیه، «قناعت، غناست و طمع، فقر. هرکه را قناعت است، بیمال غنی است و هرکه را قناعت نیست با همة دنیا فقیر است و عیش، غنی را باشد نه فقیر را» (مستملی بخاری، 1365، ج. 5/1094).
مجیر نیز همچون صوفیه و به تأثیر از فرهنگ غالب صوفیانۀ رایج در زمانهاش، نگرش مثبتی نسبت به قناعت دارد. او قناعت را مانند عیسی(ع)، طبیبی حاذق و روحبخش میداند و بر این است که باوجود مسیح قناعت، نباید از خسان راهنشین توتیا (دارو) طلبید:
|
با قناعت چون نشینی بر سر خوان خسان؟ |
|
پیش عیسی چون خری از ره نشینان توتیا؟ |
همچنین او «قناعت» را مایۀ کمال و تعالی دانسته و بر این باور است که با قناعت میتوان به عالم معنا رسید:
|
درین نشیب، قناعت گزین که جعفروار |
|
به نردبان قناعت پری بر این بالا |
او قناعت را دارای چنان جایگاهی میداند که به همگان توصیه میکند تا به «نقد عمر» خود «قناعت» بخرند و در طول حیات، قناعت پیشه کنند که مایۀ عزّت آدمی و همانطور که صوفیه بیان داشتهاند غنا است و سبب غنا:
|
به نقد عمر قناعت بخر که نیست خطا |
|
یکی نفس به دو عالم مده که هست صواب
|
در ابیات زیر نیز مجیر، «قناعت» را نه فقط فضیلتی اخلاقی، که مایۀ تعالی روح آدمی و کمال روحانی او میداند و قناعت را با سلوک عرفانی ارتباط میدهد:
|
بگیر صفّ قناعت به صدق اگر خواهی امروز جای پای در این خاکدان که یافت؟ |
|
که شش جهات جهان پیش تو شود محراب آنکو به دستگاه قناعت ممکّن است |
همچنین او با خلق ترکیب «مرغزار قناعت»، عالم قناعت را عالمی خوش و خرّم میداند که روحنواز است:
|
ز مرغزار قناعت قدم مبر کآنجا |
|
نبات روحنواز است و آب نوشگوار
|
او بر این باور است که با «قناعت» توانسته بر دلبستگی خود به جهان فایق آید و قناعت، مقدمهای برای بریدن از دنیا و تمتّعات دنیا شده است. در واقع، قناعت برای او گریزگاهی است و دستیار او در غلبه بر حبّ دنیا و متاع آن:
|
تا دستخوش جهان شدم من |
|
در دست قناعتم ممکّن |
شواهد شعری موجود در دیوان مجیر دربارة «قناعت»، نشاندهندة کاربست این بخش از فرهنگ عرفانی در زندگی عملی اوست. حضور و نمود این عنصر از فرهنگ عرفانی در شعر مجیر، نشانگانی دیگر از تمایلات عرفانی او و گامنهادن در طریقت و همآوایی با صوفیه است. همچنین، اشارۀ او به اینکه از وقتی قدم در خطۀ خاک گذشته به قناعت تمکین کرده است و سیرۀ عملی او را دراینباره نشان میدهد.
2ـ9. حرص
نقطۀ مقابل «قناعت» در فرهنگ عرفانی «حرص و طمع» است؛ همانطور که قناعت مایۀ مناعت و عزت آدمی است، حرص و طمع نیز بندی بر پای سالک در طریق سیروسلوک عرفانی به شمار میآید و صفتی رذیله است که سالک را به خود مشغول میدارد و از خداوند دور میسازد. از دید مولوی، هر دعوتی که از جانب «حرص» باشد، سالک را بهسوی تباهی میکشاند:
|
هر ندایی که ترا حرص آورد |
|
بانگ گرگی دان که او مردم درد |
و حرص چون «اژدهایی» است که آدمی را در کام خود فرو میبرد و او را دلبستۀ دنیا کرده و از خداوند دور میکند:
|
گرچه شرمین بود شرمش حرص برد |
|
حرص اژدرهاست نه چیزی است خرد |
همچنین، اهل عرفان «حرص» را به «غول» رهزن «از هوس آن دام دانه مینمود/ عکس غول حرص و آن خود خام بود» (مولوی، 1390، ج. 4/600)، آتش نابودگر «حرص تو در کار بر چون آتش است» (مولوی، 1390، ج. 4/600) و گرگ «کای خدا افغان از این گرگ کهن» (مولوی، 1390، ج. 3/357) مانند کردهاند.
مجیر نیز «حرص» را عاملی برای دلبستگی به سواد خاک و زنجیری بر پای سالک میداند که او را از صعود باز میدارد. از دید او، اگر آدمی در بند «حرص» نباشد، دلبستۀ دنیا و آنچه در آن است نمیشود و از حقیقت بازنمیماند:
|
تو پایبستۀ حرصی در این سواد ار نی |
|
سپیددستی دهر از کجا و تو ز کجا |
در ابیات زیر نیز مجیر ضمن بیان این نکته که صبر، عامل رهایی از تعلّقات و دلبستگیهای این جهانی است، حرص و طمع را عامل گرفتاری در عالم خاک میداند و آن را چون صیّادی میداند که آدمی را صید کرده و از تعالی و کمال باز میدارد:
|
به صبر تلخ رهی زین سواد از آنکه نکوست |
|
هلیلۀ سیه از بهر آفت سودا |
در ابیات زیر نیز نگرش منفی شاعر نسبت به «حرص» مشهود است و روشن است که مجیر همچون صوفیه، طریق «قناعتورزی» را برگزیده و حرص و طمع را مایۀ ذلّ و خواری آدمی و از موانع طریق سیروسلوک عرفانی میداند:
|
شکم مشو همه چون کوزۀ فقاع ز حرص دندان حرص چون نکنم کآسمان به تک مباش زنده مردار اگر کسی از حرص |
|
مگر که در خور تریاقها شوی چو سُداب دامن گرفته در دهن اندر پی من است که آن سگ است که هم زنده است و هم مردا |
نتیجهگیری
جستوجویی در اشعار مجیر بیلقانی نشان میدهد که او نیز همچون دیگر شاعران سبک آذربایجانی، بهویژه نظامی گنجوی و خاقانی شروانی، تمایلات عرفانی دارد و مبانی فکری صوفیه را در شعر خود وارد کرده است. در شعر مجیر، مانند خاقانی و نظامی، اشارهای به دلبستگی به مرشدی خاصّ و خانقاهی نشده و او آموزش رسمی عرفانی، چنانکه برخی شعرای عارف آن زمان و ازمنۀ بعد داشتهاند، تجربه نکرده است. بااینحال، بررسی شعر او نشان میدهد که مجیر صرفاً از مبانی فکری صوفیه و فرهنگ عرفانی برای خلق مضمون استفاده نکرده است، بلکه تعلّق خاطری به آن نیز داشته و از روی علاقه و اعتقاد، موضوعات و مفاهیم عرفانی را در شعرش گنجانده است. در میان این آموزهها، رنگ زهد در تصوف او غالب است و او نیز همچون شاعران همولایتی خود، زهد و تحقیق و مبانی تصوف را بهعنوان بخشی از فرهنگ رایج زمانهاش دستمایۀ هنر خویش ساخته است.
مبانی فکری عارفان همچون «گذر از عالم صورت» و «گرایش به عالم معنا» و گذر از «عالم رنگ» به «عالم بیرنگی» در شعر او دیده میشود و او به گذشتن از تکثّرات عالم صورت و رسیدن به عالم معنا و وحدت تأکید میکند. این گرایش به ترک عالم صورت در شعر مجیر در «زهدگرایی» او بیشتر نمود مییابد. فرهنگ «زهد» و «دنیاگریزی» در تصوف او غالب است و او در جایجای شعرش، ضمن تقبیح جهان و دلبستگی آن و مانندکردن جهان به «افعی»، «مار»، «سبزهگاه ستوران» و... مخاطبان را به پرهیز از فریفتگیهای زرد و سرخ جهان و بریدن از تعلقات دنیوی دعوت میکند. تعلّق خاطر مجیر به این اصل عملی عرفان، چنان که از شعرش برمیآید، در زندگی او نیز نمایان است. او صرفاً مخاطبان را به زهد و ترک دنیا توصیه نمیکند، بلکه خود نیز به گواهی اشعارش، در این مسیر گام برداشته است.
تأکید مجیر بر «ریاضت» و «سختیکشی»، وجهی دیگر از رنگ زاهدانۀ تصوف اوست که در هیئت تأکید بر «ژندهپوشی»، «جوع و گرسنگی»، «تشنگی» ، «گریز از راحتطلبی» و... خود را نمایان میسازد. در زندگی فردی شاعر نیز میتوان دلبستگی او به این مبانی تصوف را دید؛ از «ژنده» صفا میجوید و زرد و لاغرشدن از رنج و سختیکشی را میپسندد و راحتطلبی را مایۀ طغیان نفس میداند.
«عزلتگرایی» نیز وجهی غالب در تصوف مجیر است. از میان دو نوع غالب عزلت، یعنی «اعراض از خلق» و «انقطاع از خلق»، او عمدتاً اعراض از خلق را در شعرش بازتاب داده که نمودی از تصوف ابتدایی اوست. آنچنانکه از اشعارش برمیآید خود نیز به عزلت نشینی پرداخته و آن را را مایۀ امان میداند. مجیر عزلت را مقام واصلان میشناسد، نه مبتدیان و با تعابیری احترامآمیز از آن یاد میکند.
توجه به «دل» و پرورش آن نیز از دیگر جلوههای صوفیگری مجیر است. او دل را به «اصطرلاب» مانند میکند و عدم آینگی دل را ناشی از زنگار هویوهوس میداند و بر زدودن زنگ هوا از دل تأکید میورزد. ترک هویوهوس، برگزیدن فقر و قناعت، و دوری از حرص و طمع، دیگر جلوههای فرهنگ صوفیانهاند که در شعر او حضور و نمود دارند. شواهد نشان میدهد در زندگی عملی مجیر نیز رجحان «فقر» و «قناعت» بر «حرص» و «طمع» دیده میشود.