نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسندگان
1 گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه فرهنگیان، تهران، ایران.
2 گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه پیام نور، تهران، ایران.
چکیده
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
One of the important genres in mystical literature is Qalandari poetry, whose common themes in Sanai’s works penetrated into later mystical poetry. After him, Attar and Iraqi revealed Qalandari concepts in their works through composing Qalandari poems, and Maghrebi, a poet of the eighth and ninth centuries, by celebrating these three poets in his Divan, endorsed their influence on him, especially that of Iraqi. Qalandar and Qalandarism share both similarities and differences in the views of these mystics. The findings of this paper, which employs textual research and analysis, reveal that Qalandari poems in Sanai and Attar’s works, on the one hand, and in Iraqi and Maghrebi works, on the other, have much in common regarding immediate and repetitive repentance-breaking and fleeing from religious symbols toward corruption. However, they differ in other aspects, such as attitudes of acceptance or disdain toward the Qalandar’s physiognomy, the contrast between mosque and tavern (as bases for good and evil), and other factors.
کلیدواژهها [English]
مقدمه
یکی از شاخههای مطرح در ادبیات، بهویژه ادبیات عرفانی، اشعاری است که به نام خاص قلندری موسوم شده است. در تعریف آن گفتهاند: «شعری است که گویندة آن میکوشد که ارزشهای رسمی، عرفی، اخلاقی و دینی محترم در جامعه را بهنوعی زیر سؤال ببرد و برعکس، ارزشهای دیگری را جانشین آنها کند؛ ارزشهایی که در عرف جامعه و ارباب شریعت، نهتنها ارزش به حساب نمیآیند، بلکه ضد ارزش به شمار میروند» (شفیعی کدکنی، 1386، ص. 297).
در اشعار قلندری، قلندر یا رند در قامت قهرمانی تابوشکن وارد میشود و با بهرهگیری از تخیل شاعر، تابوهای حاکم بر جامعه را که معمولاً نمادهای شرعی هستند، در هم میشکند. او ظواهری را که به ادعای وی بوی ریا میدهد از اعتبار میاندازد و به فساد و فسق عاری از ریای خود مینازد: «مسابقة ریا و اخلاص، مادة مستعدی شده است که تخیل هنرمندان جامعه دربارة آن روزبهروز فعالتر شود و قهرمانانی تخیلی از اصحاب ملامت و قلندر بسازد و آنان را رویاروی زهد ریایی قرار دهد» (شفیعی کدکنی، 1386، ص. 34).
دربارة ریشه و معنای این واژه، نظرات متفاوت است. برومند برخی از آنها را بدینگونه جمعآوری کرده است: «بار گران، نیکوکاری، مردم ناهموار و ناتراشیده، شخص بیکار و بیعار و گدا، مرتبط با واژة کلانتر و در معنی بزرگتر» (برومند، 1384، ص. 14). کدکنی معتقد است: «قلندر مکانی بوده است که در آن اهل خرابات و رندان و قلاشان و مقامران و اوباش و رنود جمع بودهاند و از آن محل موسیقی شنیده میشده است که آن را مقام قلندر یا راه قلندری نامیدهاند» (شفیعی کدکنی، 1386، ص. 44).
دربارة ریشة این مکتب نیز، اغلب صاحبنظران معتقدند که این مکتب دنبالهرو مکتب ملامتیه است: «از جریان ملامتیه که در نیمة دوم قرن سوم شکل گرفته و ستون فقرات آن اخلاص است، در نیمة دوم قرن چهارم، جریان قلندری سر برمیزند» (شفیعی کدکنی، 1386، ص. 28). زرینکوب نیز که در ریشهیابی فرقة قلندری، گاه احتمال میدهد که طبقات غازیان یا مطوعه، بیتعلقی به شهر و دیار و بیقیدی به آداب اجتماعی را که در زندگی عیاری بدان خو کردهاند، وارد ملامت کرده و از آن رسم و راه قلندری را به وجود آورده باشند و گاه آنان را بقایایی از درویشان و دورهگردان مانوی و بودایی که از قبل از اسلام در عراق و خراسان و ماوراءالنهر بودهاند میداند، درنهایت، آنها را فرقهای دنبالهرو اهل ملامت میداند (زرینکوب، 1357، ص. 360ـ361).
مرتضوی معتقد است: «مظاهر ملامتی در تراجم احوال بسیاری از صوفیان متقدم دیده می شود... ولی قلندریه که ظاهراً از هند آمدهاند شاید اصولاً صوفی نباشند، بلکه گروهی مثل «اگزیستانسیالیستها» و «بوهمیها» باشند؛ یعنی کولیها و کسانی که به وضع موجود جامعه و سنن اجتماعی فرانسه توجهی نداشتند و در لباس پوشیدن و شیوة زندگی بر خلاف رسوم متداول رفتار میکردند» (مرتضوی، 1365، ص. 144)؛ اما در ادامه، باز هم قلندریه را «جناح افراطی ملامتیه» میداند «که یکباره خرق عادات و آداب را اختیار کرده و تمام قیود را دور انداختهاند» (مرتضوی، 1365، ص. 145).
البته ملامتیه خود تحتتأثیر آیین عیاران یا فتیان بود: «آنچه بهعنوان منش عیاری ازطریق جوانمردان به اهل تصوف رسید، توانست قابلیت نقد درونگفتمانی را در حوزة تصوف اسلامی گسترش دهد تا زیر نام آیین ملامتی به دفع آسیبهایی بپردازد که دامنگیر پارسایان میشود» (کیوانفر، 1390، ص. 91).
هرچند قلندریه میراثدار ملامتیه است؛ تفاوتهای کلیدی با آن مکتب دارد. مرتضوی در بیان تفاوت میان ملامتی و حافظ (بهمنزلة یک رند یا قلندر) میگوید: «ملامتی از ریای خود محترز است... قصد ستیز و عناد با دیگران و دهن کجی بدانان ندارد، بلکه مهذب نفس خویشتن است... ملامتی، احوال نیک خود را استتار میکند...گاهی نیز بعضی ملامتیان ترک عادت و خلاف شریعت ظاهر کرده اند، اگرچه در باطن، خلاف شرع نبوده، به قصد تنبیه و کشتن نفس و رهایی از رعونت، ولی حافظ، عمداً چهرة باصفای باطن را در زیر حجاب عقاید و کلمات منفور پوشیده میدارد و حتی بدانچه مورد مخالفت آنان است عشق میورزد... تا نفرت خود را از تقوی و صلاح دروغینی که وسیلة مردم فریبی و کسب جاه و ارضای نفس خودبین و مردمآزاری قرار دادهاند، نشان بدهد» (مرتضوی، 1365، ص. 133).
برجستهترین چهرة تاریخی قلندریه را محمد ساوجی شخصیت تاریخی قرن ششم و ربع اول قرن هفتم دانستهاند (شفیعی کدکنی، 1386، ص. 233) و اصول آن در قلندرنامة خطیب فارسی و براساس حروف قلندر چنین آمده است:
|
قلندر را همین پنج است آیین |
|
که کردستیم از بهر تو تعیین |
در این میان، شعر عرفانی فارسی، همانگونه که در عمل، هنر اصلی خود را در تبدیل انسان میداند، در زبان نیز به تبدیل واژگان نازل به معانی عالی اهتمام میورزد. این شعر همانگونه که عشق را از جنبة شهوانی نجات میدهد و در والاترین مفهوم، یعنی وجود واجب مینشاند و اندام معشوق زمینی را با مفاهیم والای عرفانی پیوند میدهد، واژة قلندر و رند را نیز از لابهلای خرابات بیرون میکشد و به مرز انسان کامل میرساند. گویی در عرفان (عملی و زبانی) آنچه مانع تبدیل است، رعونت و خودبینی است و از این نظر هرچه واژه یا مصداق خرابتر باشد و بیشتر از خودیِ خود رها شده باشد، نجات و معراجش آسانتر است. رند یا قلندر نیز که هستی خود را یا در بادهنوشی فراموش میکند یا در قمار میبازد، این استعداد را مییابد که در شعر سنایی و عطار در مقابل زاهد ریاکار قرار گیرد و در نبردی عارفانه با نتیجهای غیرمنتظره در شعر عراقی و حافظ در اوج بنشیند و بهمثابه ولی یا انسان کامل گرانیگاه عرفان شود.
پژوهش حاضر میکوشد با بررسی دقیق دیوان چهار شاعر برجستة زبان فارسی، سنایی، عطار، عراقی و مغربی، ضمن شناخت قلندر و آیین قلندری در اشعار این بزرگ شاعران، شباهتها و تفاوتهای سیمای قلندر در اشعار ایشان را نیز بررسی و تبیین کند.
پیشینه پژوهش
دربارة قلندر و اندیشهها و عقاید این فرقه، پژوهشها و مقالات چندی انجام شده است؛ از آن میان میتوان به کتاب ارزشمند قلندریه در تاریخ از دکتر شفیعی کدکنی اشاره کرد که مفهوم قلندر را از منظر تاریخی بحث و بررسی کرده است. استاد زرینکوب در کتاب جستجو در تصوف ایران، دربارة قلندر و ملامتی نکاتی ارزنده مطرح کردهاند. هلموت ریتر نیز در فصلی از اثر ارزشمند دریای جان، به قلندریات عطار و مقایسة آن با سنایی و حافظ پرداخته است.
امینی لاری (۱۳۸۲) در پایاننامة خود با عنوان «پژوهشی دربارة قلندریه و تصحیح و توضیح چهل قصیده و غزل قلندریه سنایی»، ضمن بررسی اندیشههای قلندریه، چهل قصیده و غزل قلندریة سنایی را تصحیح و شرح کرده است.
در حوزة مقالات، دوبرین (۱۳۷۵) در مقالهای با عنوان «قلندریات در شعر عرفانی فارسی از سنایی به بعد»، به قلندریه و اندیشة قلندری در شعر فارسی، بهویژه شعر سنایی، پرداخته است.
جان محمد افرازی و همکاران (1400) در مقالهای با عنوان «مقایسه مضامین قلندری در آثار شیخ احمد جام و حافظ شیرازی»، پس از بررسی و مقایسة مفاهیم قلندری در دیوان حافظ و آثار منظوم و منثور احمد جام به این نتیجه رسیدهاند که حافظ و شیخ احمد جام بیش از دیگران به موضوع ریاکاری اهل دین و شریعت تاکید کردهاند؛ زیرا مفاسدی که از این طریق در جامعه ایجاد میشود، بسیار وخیمتر از سایر اقشار جامعه است. یافتههای پژوهش یادشده نیز حاکی از آن است که گستردگی نظریات قلندری حافظ شامل مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و دینی میشود؛ ولی احمد جام به ویژگیهای سیاسی جامعه خود اشارهای نکرده است.
همانطور که مشاهده میشود دربارة قلندریه و اندیشة ایشان، مقالات و پژوهشهایی انجام شده است. همچنین، دربارة سنایی در مقام آغازگر شعر قلندری و عطار که ادامهدهندة راه او بوده نیز پژوهشهایی صورت گرفته؛ اما دربارة سیمای قلندر در شعر عراقی و مغربی و نیز مقایسة این چهار شاعر، تاکنون پژوهشی انجام نشده است.
بحث و بررسی
1ـ مروری بر شرح حال مغربی
این مقاله پیرامون دیدگاه چهار عارفِ شاعر دربارة قلندریات است؛ اما در میان این چهار تن، سنایی (شاعر وعارف قرن ششم)، عطار (شاعر و عارف بزرگ قرن هفتم) و عراقی (شاعر و عارف قرن هفتم) حضور نامشان در ادبیات عرفانی آنقدر پررنگ است که شرححال آنها تکراری بیفایده به نظر میرسد؛ برخلاف شمس مغربی که باوجود سلاست و غنای اشعار عرفانیاش، در ادبیات حضوری کمرنگ دارد؛ ازاینرو، بیان مختصری از شرححال این عارف تبریزی ضروری مینماید.
مولانا محمد شیرین مغربی، شاعر و عارف نیمة دوم سدة هشتم و دهة اول سدة نهم هجری، از پیروان مکتب وحدت وجودی ابنعربی است. در دو اثر عرفانی بهجایمانده از او، یعنی دیوان اشعار و رسالة جام جهاننما، تأثیرپذیری او از محورهای مهم فکری ابنعربی؛ مثل وحدت وجود، تجلی، اعیان ثابته و... آشکار است. به گواهی روضات الجنان، مغربی به علوم ظاهری نیز عالم بوده است و درحین علمورزی گرفتار جذبة عرفانی شده است (کربلایی، 1344، ص. 67). این جذبة عرفانی او را از سویی در محضر مجدالدین اسماعیل سیسی ـ بهعنوان یکی از حلقههای اتصال تصوف به ابنعربی ـ مینشاند (قرباننژاد، 1387، ص. 147) و ازسویدیگر او را با سعدالدین حموی پیوند میدهد و «حموی در حقیقت نخستین صوفی بود که به ترویج افکار ابنعربی در آذربایجان پرداخت» (قرباننژاد، 1387، ص. 15). هرچند به گفتة جامی او به مغرب ـ خاستگاه اندیشة ابنعربی ـ نیز سفر کرده و تخلص مغربی یادگار این سفر است (جامی، 1371، ص. 614).
مغربی آنگاه که از زبان فلسفی ابنعربی فاصله میگیرد، زبان عاشقانة عراقی را در تبیین افکار خویش برمیگزیند. گزینش زبان عراقی، او را در برخی اصول فکری همچون عشق، جمالپرستی و آیین قلندری به عراقی نزدیک میکند. هرچند در کنار نام عراقی نام دو عارف دیگر، یعنی سنایی و عطار نیز در دیوان او میدرخشد (مغربی، 1358، ص. 195، 216)؛ اما وجود مؤلفههایی مشترک در اندیشة این دو عارف بهعلاوة نزدیکی فراوان زبانی،گواه تأثیرپذیری مغربی از فخرالدین عراقی است. او در مواردی در اشعارش نام عراقی را ذکر میکند (مغربی، 1358، ص. 195، 216) و در جایی دیگر در تعریضی به عراقی بدون ذکر نامش میگوید:
|
مشنو حدیث آن کس که به عشق گفت با تو |
|
پسرا ره قلندر، سزد ار به من نمایی |
که اشاره به این بیت عراقی دارد:
|
پسرا ره قلندر، سزد ار به من نمایی |
|
که دراز و دور دیدم، ره زهد و پارسایی |
که البته این بیت دستاویز تذکرهنویسان میشود تا عراقی را همسفر طایفة قلندران کنند (رک. عراقی، 1380، ص. 21). نزدیکی زبانی و فکری عراقی و مغربی، شاه نعمتالله ولی را وامیدارد تا در ترجیعبندی آن دو را کنار هم بنشاند:
|
سرمستانیم و در خرابات |
|
گوییم به یار رند سرمست |
2ـ نگاهی به اصول مشترک قلندری در غزلیات سنایی، عطار، عراقی و مغربی
سنایی در مقام «پیشگام در سرودن غزلهای قلندری و اولین عرضهکنندة اصل اساسی این نوع شعر» (قوامی، 1389، ص. 152) در غزلیات خود بهکرّات از واژة قلندر استفاده میکند. او از ویژگیهای قلندران، به باده نوشی و چنگنوازی اشاره میکند (سنایی، 1362، ص. 654) و جایگاه قلندران را خرابات میداند (رک. سنایی، 1362، ص. 1035) واژة دیگری که در غزلیات سنایی فراوان به کار رفته و حتی از واژة قلندر نیز بسامد بالاتری دارد، قلّاش است.
قلّاش در نگاه سنایی، رسیدن به منتهای قلندری و لاابالیگری است. او قلّاشی را در تقابل با صلاح و قرایی (رک. سنایی، 1362، ص. 36) مناسب با خوی غارتگری (رک. سنایی، 1362، ص. 506)، خمّارنشین (رک. سنایی، 1362، ص. 481) و سلاح مبارزاتی در مقابل زهد ریایی میداند (رک. سنایی، 1362، ص. 497) و اوج انحراف قلّاش در نگاه او، در این است که خود را قلّاش خودکامی میبیند که ابلیس، هر شب، از کردار او زشتی میآموزد (رک. سنایی، 1362، ص. 802). رند نیز در نگاه سنایی در کنار قّاش مینشیند (رک. سنایی، 1362، ص. 36). او رندی و قلّاشی خود را ذاتی و جبری میداند (رک. سنایی، 1362، ص. 360 و 394).
در دیوان عطار، قلندر با ویژگیها و آداب خاصش نمود بیشتری دارد. او افزونبر درد نوشی و قماربازی، به برخی ویژگیهای ظاهری آنها مثل حلقه در گوشکردن، زنجیر بر میان بستن و نمد پوشیدن (رک. عطار، 1339، ص. 111) و گاه نیز به عور بودن آنها اشاره میکند (رک. عطار، 1339، ص. 420) که ظاهراً این عریانی بیانگر گریز آنها از تمام رسوم حاکم بر جامعه بوده است. کمزنی، اوباشی، مهرهدزدی (رک. عطار، 1339، ص. 113)، شرابخوارگی (رک. عطار، 1339، ص. 142)، سکنی در خمار گزیدن (رک. عطار، 1339، ص. 196)، قماربازی و زراقی (رک. عطار، 1339، ص. 207)، مفلسی و قلاشی (رک. عطار، 1339، ص. 221)، حیلتگری، دزدی، دردکشی و مفسدی (رک. عطار، 1339، ص. 413) از ویژگیهای قلندر در غزلیات عطار است. او معمولاً همهجا قلندر، رند، قلاش و اوباش را معادل هم به کار میبرد.
در نگاه عراقی نیز رند و قلاش و قلندر در یک صف مینشینند. دُردآشامی و خوشباشی از مهمترین ویژگیهای قلندر در شعر اوست (رک. عراقی، 1380، ص. 116). قلندر اشعار او، شخصیتی است که گدایی میکند؛ اما گنج معنی در دل دارد (رک.عراقی، 1380، ص. 49). قمارپرستی پاکباز، اما صادق و بیدغل است (رک. عراقی، 1380، ص. 144).
مغربی، بیآنکه از واژة قلندر استفاده کند، به مقامری و خماری و دُردکشی قلندران اشاره میکند (رک. مغربی، 1358، ص. 172). او رند و قلندر را یکی میداند (رک. مغربی، 1358، ص. 242) و مثل عطار از مستانه به بازار رفتن دم میزند تا آیین قلندریاش بر همه آشکار شود (رک. مغربی، 1358، ص. 243). او در یکی از غزلیات خود که متضمن جمالپرستی بهمثابه یکی از مؤلفههای قلندری است، از کردی پریچهره سخن میگوید که «چون چرخ در رقص» است و دل از همه، ازجمله مغربی، ربوده است:
|
این کرد پریچهره، ندانم که چه کرد است |
|
کز جملة خوبان جهان، گوی ببردهست... |
آیا این کرد، قلندری نبوده است؟! بهویژه آنکه خاستگاه جغرافیایی سران مذهب قلندریه را در ناحیة کردستان دانستهاند (شفیعی کدکنی، 1386، ص. 339) و «یکی از مشایخ قلندریه که هیچ اطلاعی دربارة او در دست نداریم شیخ محمد کرد است. این شیخ محمد کرد، بههمراه شمس کرد... دو تن از چهار تنی هستند که بعد از جمالالدین ساوجی راهورسم قلندری را در جهان پراکندهاند» (رک. شفیعی کدکنی، 1386، ص. 237) و مضاف بر اینکه «سماع در آیین عشق و قلندری جنبة مذهبی داشته است و یکی از واجبات به شمار میرفته است» (برومند، 1384، ص. 153). اگر اینگونه باشد، میتوان گفت مغربی در واقعیت زندگی خود نیز، نسبت به این فرقه بیمیل نبوده است.
اما با نگاهی به قلندریات این شاعران، متوجه میشویم که با وجود اشتراک در مؤلفههای اصلی قلندری، در برخی موارد، قلندریات مغربی و عراقی از یکسو و قلندریات عطار و سنایی ازسویدیگر به هم نزدیک میشود.
برای اثبات این نظر، ابتدا اشتراکات و سپس تفاوت دیدگاههای این شاعران بررسی میشود.
2ـ1. اصول مشترک قلندری
جدای از کاربرد واژههای مربوط به آیین قلندری، در دیوان این چهار شاعر عارف، دو اتفاق کلیدی، مشترک است:
2ـ1ـ1. توبهشکنی
یکی از مشخصات بازر اشعار قلندری، دمزدن از توبهشکنیهای مکرر است. گو اینکه عارف مدتی مظاهر غیرشرعی را تجربه کرده است، آنگاه با توبهای به مسیر شریعت برمیگردد، مجدداً پس از طی مراحلی از شریعت، از مظاهر صوری آن توبه میکند و دوباره به همان مظاهر غیرشرعی بازمیگردد. معمولاً عارف قلندری، به دو گونه از این توبهشکنی دم زده و به آن مینازد: 1. شکستن توبة محکم و طولانیمدت 2. تکرار در شکستن توبه.
سنایی از شکستن توبة نصوح دم میزند (رک. سنایی،1362، ص. 359) و از شکستن توبههای محکم و مکرر خود ابایی ندارد:
|
همچو خد و خوی خوبان پردهها را بردریم |
|
همچو زلف ماهرویان، توبهها را بشکنیم |
و البته در این توبهشکنیها، گاه این خود توبه است که فرار را بر قرار ترجیح میدهد (رک. سنایی، 1362، ص. 359). گاه سنایی خود توبه را میشکند (رک. سنایی، 1362، ص. 409، 360) و گاه، زیبایی خوبرویان، توبة او را میشکند (رک. سنایی، 1362، ص. 815).
عطار، نهتنها خود توبه میشکند که بهعنوان اصلی کلی میگوید:
|
پردة پندار، میباید درید |
|
توبة تزویر، میباید شکست |
این بیت نشان میدهد که از اساس، توبة او محکم و سناییگونه نبوده است. در مکتب عاشقانة او، توبهشکنی با سنایی متفاوت میشود: اولاً که از مظاهر غیرشرعی، توبة محکم نمیکند (مثل مورد بالا) و ثانیاً در گامی بلندتر، از زهد، و فراتر از آن، از توبه، توبه میکند:
|
دل، دست به کافری برآورد |
|
زان زرق و قلندری برآورد.. |
و این توبه از زهد، مناسب مشرب عاشقانة اوست. چیزی که در شعر عراقی نیز متبلور میشود:
|
از توبه و زهد، توبه کردم |
|
تا بو که رسم دمی به سویت |
عراقی هم سناییوار، توبة طولانیمدت را میشکند (رک. عراقی، 1380، ص.312 ) و هم عطارگونه، اذعان میکند که توبهاش از اساس درست نبوده است (رک. عراقی، 1380، ص. 45) و البته از تکرار در توبهشکنی نیز ابایی ندارد ) رک. عراقی، 1380، ص. 145).
این توبهشکنی در شعر مغربی نیز جریان دارد:
|
در مصطبهها، خرقة ناموس دریدیم |
|
در میکدهها، توبة سالوس شکستیم |
چنانکه گفته شد، توبهشکنی از ارکان مهم مکتب قلندری است که البته عارف، گاه بهطور مستقیم از آن دم میزند و گاه بهشکل غیرمستقیم، مثل رفتن دوباره از مسجد به میکده و...؛ نکتة شایان ذکر در این میان اینکه سنایی اول توبه میکند، بعد به مظاهر فساد روی میآورد:
|
ز باده بده ساقیا زود دادم |
|
که من خرمن توبه بر باد دادم |
اما عطار و بهتبعِ او عراقی اول می (عشق)مینوشند و سپس توبه میشکنند؛ ترک نیممست عطار، شبانه میآید و شیشهای می به او میدهد و او با نوشیدن، توبة سنگینی را میشکند. خرقه بر آتش مینهد و در میان گبرکان، زنار میبندد و از زهد میرهد (رک. عطار، 1339، ص. 353).
او در جایی میگوید:
|
ساقیا دُرد دَرد در ده زود |
|
که به یک دُرد توبه بشکستم |
عراقی نیز با نوشیدن جرعهای می، صد توبه میشکند (105) و در جایی دیگر چنین میسراید:
|
بده جامی و بشکن توبة من |
|
خلاصم ده از این زهد نفاقی |
به بیانی دیگر، علت توبهشکنی در طریقت سنایی، بیشتر تزویر است؛ اما عامل اصلی در طریقت عطار و عراقی، عشق است؛ یعنی در طریقت سنایی، مهمترین عامل توبهشکنی، رویگردانی از تزویر است. درک تزویر و رویگردانی از آن، کار عقل است. سالک، اول میفهمد و توبه میکند، سپس مظاهر را در هم میشکند؛ اما درطریقت عطار و عراقی، عشق، حکم میکند. توبهشکنی آندو، محصول نوشیدن جرعهای می است یا دیدن زیبارویی؛ پس زمان، برای شکستن توبه، کوتاهتر میشود. در واقع، در مذهب عاشقانه توبه جایگاهی ندارد؛ زیرا اولین گامی که عارف را بهسمت توبهشکنی میکشاند (می یا نظر به روی زیبا) خود، نوعی توبهشکنی است؛ البته عراقی به توبهشکنی قبل از روی آوردن به مظاهر غیرشرعی نیز در مواردی اشاره کرده است (رک. عراقی، 1380، ص. 145).
2ـ1ـ2.گریز از صلاح به فساد
لازمة توبهشکنی از صلاح، رویآوردن به هر آن چیزی است که سالک از عمل به آن توبه کرده است. در اینجا آموزههای شرعی و غیرشرعی در تقابل با هم قرار میگیرند؛ مسجد و مدرسه و صومعه جایشان را به خرابات و میکده میدهند؛ تسبیح، در رویارویی با زنار، جا خالی میکند و قبله در تغییر جهتی دوباره، میخانه یا ابروی یار میشود؛ بهعبارتدیگر، معمولاً مفهومها پذیرفتنی است، اما مصداقها عوض میشود: مناجات، کعبه، احرام و... تقدس دارند؛ اما در مصداقی دیگر و «این اهتمام بر تخطئة زهد و تصوف از سوی کسانی که خود بهنوعی مبلّغ آرمانهای انسانی و ارزشهای معنوی محسوب میشوند، بیانگر آلودگی حریم تقدس خانقاهی و حلقههای پارسایی است» (گلی، 1383، ص. 110).
نکتة دیگر اینکه، تقریباً در اشعار همة این شاعران، واژة «خرابات»، کانون و مرکز ثقل باور قلندری است. خرابات، هم ازآنرو که مرکز تمام خودباختگیهاست و هم از نظر واژگانی و تناسب با واژة خراب، که تداعیکنندة فنا در باور صوفی است، محور ادبیات قلندری شد. البته در ابتدا، همان معنای منفی از آن مد نظر بود:
«در ادبیات فارسی، نخستین نمونه از کاربرد خرابات به معنایی آشکارا منفی در شعر منوچهری آمده است... تقریباً یک قرن بعد، احمد غزالی در یک رباعی در سوانح به خرابات اشاره کرده است... غزالی، با استفاده از تصویرهای قلندری و خرابات، حالت عاشقی را نمودار میسازد که خود را کاملاً تسلیم عشق کرده است. بنابراین، در چنین زمینهای هم قلندر و هم خراباتی ارزشهای مثبتی پیدا میکنند و بااینهمه، بار بدنامی همچنان حفظ شده است... در مرحلة بعد، خرابات بهصورت یک موضوع استعاری درآمد... کسی که آخرین گام تحول را در جهت استعارهشدن خرابات برداشت محمود شبستری بود» (دوبرین، 1375، ص. 112).
و ازآنجاکه عارف، خواهان رهایی از خود است، دم از مینوشی در خرابات و میکده میزند و البته چون خواهان فنای هستی خود است از قمار باختن در خرابات نمیتواند چشم بپوشد؛ سنایی پردة صبر و صلاح را میدرد و خرمن طاعت را به آتش میسوزد (رک. سنایی، 1362، ص. 359) او مظاهر مناجات اسلامی را با معادلهای غیراسلامی آن عوض میکند:
|
الا ای پیر زردشتی، به من بربند زناری |
|
که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم |
در نگاه او خرابات، کعبه و قمارباختن در خرابات بهمنزلة طواف گرد کعبه است (رک. سنایی، 1362، ص. 393) او به هوای شاهدان، به خرابات میرود و طریق قلندری برمیگزیند (رک. سنایی، 1362، ص. 394، 654)؛ البته صومعه نیز در کنار نمادهای اسلامی، محل زهد ریایی و مدرسه نیز در جایگاه پایگاه علوم عقلی، منفور است (رک. سنایی، 1362، ص. 950).
ادبیات قلندری، در دیوان عطار به اوج میرسد. او بیشتر از سنایی، مشخصههای خراباتیان را به خود نسبت میدهد:
|
نعره برآورد و به میخانه شد |
|
خرقه به خم در زد و زنار بست |
خرقة زاهدانه را گاه دور میاندازد (رک. عطار، 1339، ص. 120)، گاه آتش میزند (رک. عطار، 1339، ص. 179) و گاه با نگاهی نو در اقدامی جسورانه آن را به می میآلاید (رک. عطار، 1339، ص. 112) و در هر سه حالت بهجای آن زنار میطلبد. او که حلاج را پیر خود میداند، قصد پردهپوشی اسرار ندارد و اصرار دارد که مست، سر بر بازار نهد (رک. عطار، 1339، ص. 111)؛ نگاه عاشقانة او، مرز مذاهب و شرایع را در هم میشکند. در دیر، زنار مغان میبندد:
|
از عشق تو من به دیر بنشستم |
|
زنار و مغانه برمیان بستم |
البته او در موارد متعدد با استفاده از لفظ «دگر بار» نشان میدهد که این گریز از صلاح به فساد یا همان توبهشکنی در طریقت او تکرارشدنی است. او از آن پس در قبلة خرابات، با قمارباختن مناجات میکند (رک. عطار، 1339، ص. 427).
تصویر قلندری در نگاه عراقی تثبیت میشود:
|
مست خراب یابد، هر لحظه در خرابات |
|
گنجی که آن نیابد صد پیر در مناجات |
و بهاینترتیب، به تعالی مقام قلندران صحه میگذارد. او بتکده و مصطبه را بر صومعه و مسجد و محراب ترجیح میدهد و قبله را از خم ابروی بتان برمیگزیند (رک. عراقی، 1380، ص. 50).
مغربی نیز در گذر از مظاهر صلاح همچون عراقی قبله از طاق ابروی بتان برمیگزیند:
|
سر به محراب از برای سجده کی آرم فرود؟ |
|
من که دارم قبله هر دم طاق ابرویی دگر |
و سجاده و تسبیح را به زنار بدل میکند (رک. مغربی، 1358، ص. 171) و به بادهپرستی خود مینازد (رک. مغربی، 1358، ص.172) و همچون عراقی، زاهد را مخاطب میسازد که:
|
الا ای زاهد عابد تو و دیر و من و مسجد |
|
مرا زنار میزیبد، تو را تسبیح و سجاده |
قلندر مغربی سر به خرابات مینهد و بر قدم پیر مغان سجده میکند تا با بادههای پیدرپی نیست شود (رک. مغربی، 1358، ص. 218) و بهدنبال آن است تا از خرابات به قمارخانه راه ببرد و هستی خود را ببازد.
او نیز مثل عراقی، راههای صلاح و فساد را در عرض هم میپذیرد:
|
ره کسی که نه سر پای کرده است مدام |
|
نه راه میکده و کعبه و خرابات است |
اما درنهایت برخلاف عراقی که راه قلندری را ترجیح میدهد، او از هر راهی که تبدیل به رسم و عادت شود، گریزان است و خوب میداند که بیرسمی اگر رسم شد، آفت طریقت است و سرخوش میسراید:
|
وز کعبه و بتخانه و زنار و چلیپا |
|
وز میکده و کوی خرابات گذشتیم... |
2ـ2. تفاوت سیمای قلندری در نگاه عراقی و مغربی با عطار و سنایی
هرچند مؤلفههای قلندری، بهشکلی کموبیش یکسان و با اندکی تفاوت در اشعار این شاعران حضور دارد و چنانکه گفته شد مغربی با قلندریات، بسیار محدودتر از سه شاعر دیگر برخورد کرده است؛ اشتراک چند نکته در شعر قلندری مغربی و عراقی احتمال تأثیرپذیری مغربی از عراقی را بیشتر میکند:
2ـ2ـ1. منفور جلوهندادن چهرة قلندر (و چهرة قلندری خود)
سنایی و عطار در غزل خود تلاش میکنند تا در میان معیارهای موردپسند جامعه، چهرة خود را منفور جلوه دهند؛ البته منظور، نسبتدادن مرام قلندری به خود نیست؛ زیرا این مطلب در دیوان عراقی و مغربی نیز وجود دارد. ذکر مثالهایی از این دست، مبین مقصود خواهد بود؛ برای نمونه، سنایی اصرار دارد که چهرهای هرچه منفورتر از خود بنگارد:
|
من آن رهبان خودنامم، من آن قلاش خودکامم |
|
که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب |
او اصرار دارد در صف رندان و قلّاشان نیز کمترین باشد (رک. سنایی، 1362، ص. 966) و هرچند از زهد ریایی به آموزههای غیرشرعی پناه میبرد؛ بار منفی این مظاهر درکلام او هویداست. او به مغ پناه میبرد؛ اما در ملحد بودن مغ شکی ندارد:
|
همچو تو شدم مغ، از دل صافی |
|
خود را ز پی تو ملحدی کردم |
و از نابکاری او دم میزند:
|
از مغ، هزار بار منم زشتکیشتر |
|
وز سگ، هزار بار منم زشتکارتر |
و فقط در یک مورد است که راه خرابات را راه هدی میداند (رک. سنایی، 1362، ص. 654) و در واقع خراباتیشدن نیز در نگاه او همیشه مثبت نیست:
|
کودکی داشتم خراباتی |
|
میکش و کمزن و خرافاتی |
و آن را محل فسق میداند (رک. سنایی، 1362، ص. 985). در حقیقت میتوان گفت معدود مواردی که او قلندر و مایههای آن را با نگاهی دیگرگون میبیند (مانند غزل صص 89-90) جرقهای است که در ذهن شاعران عارف پس از او، بار معنایی متفاوتی را به این واژگان میبخشد.
این روند در دیوان عطار نیز جریان دارد:
|
منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم |
|
شدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم |
او که معتقد است «آنقدر مفسد و زراق است که لایق مناجات نیست» (رک. عطار، 1339، ص. 413) مسلمانان را مخاطب میسازد که:
|
مسلمانان، من آن گبرم که دین را خوار میدارم |
|
مسلمانم همی خوانند و من زنار میدارم |
او مدعی است «منکر زاهدان»، «تصدیقکنندة مفسدان»، «خریدار سالوس و نفاق» و «زنّارپوشِ بهظاهر مؤمن» است (رک. عطار، 1339، ص. 420) و در جایی دیگر میگوید:
|
شیطان چو به ما رسد، کله بنهد |
|
کز وسوسه، اوستاد شیطانیم |
چنانکه گفته شد، او بهوفور از باور قلندری دم میزند و مکرر خود را قلندر و اوباش و قلّاش مینامد. توصیف او از ویژگیهای ظاهری قلندران نیز بهمراتب از سنایی و عراقی بیشتر است؛ اما به نظر میرسد دو عامل از تثبیت این تصاویر در شعر او جلوگیری میکنند: 1. سرگردانی میان صلاح و فساد و 2. نگاه دوگانه به بار معنایی این واژهها.
عطار باوجود آنکه مرتب بههمراه پیر خود از مسجد به میخانه و بتکده میگریزد؛ اما از درستی راهی که میسپَرد، مطمئن نیست:
|
ره میخانه و مسجد کدام است؟ |
|
که هر دو بر من مسکین حرام است |
او در بتکده، درمان میشود؛ اما جانش از رهاکردن مسلمانی راضی نیست و آرامش ندارد (رک. عطار، 1339، ص. 201) و اذعان میکند که از هیچ روشی به نتیجه نرسیده است:
|
گهی سجاده و محراب جستیم |
|
گهی رندی و قلّاشی گزیدیم... |
و درنهایت، پس از مدتی سرگردانی میان «زهد و نماز» و «میکده» با بیانی درمانده میگوید: «ما با تو کدام نوع ورزیم؟» (رک. عطار، 1339، ص. 421). همین سرگردانی میان مظاهر باعث میشود که او نهایتاً گذر از همة مظاهر را پیشنهاد کند (رک. عطار، 1339، ص. 248).
همین سرگردانی و بیثباتی را در نگاه او به واژگان قلندری نیز میتوان دید. او بهندرت به تقدیس مظاهر فساد میپردازد:
|
مخند از پی مستی که بر زمین افتد |
|
که آن سجود وی ازجملة مناجات است |
رند پیش ازآنکه در تعالی نگاه حافظ در اوج بنشیند، در کلام عطار هنوز معنایی نهچندان مثبت دارد:
|
رند شراب خواره، گر مست مست گردد |
|
گوید که هر دو عالم در حکم من روان است |
او که بهکرّات تسبیح و خرقه را با زنار عوض میکند، حتی به زنار نیز نگاهی کاملاً مثبت ندارد (رک. عطار، 1339، ص. 308). او قلندری را محصول کافری میداند (رک. عطار، 1339، ص. 207).
این مطلب امّا در قلندریات عراقی و مغربی جایی ندارد؛ عراقی در درستی این راه تردید ندارد:
|
در کوی خرابات کسی را که نیاز است |
|
هشیاری و مستیش همه عین نماز است... |
در واقع، او مثل عطار سرگردان نیست؛ هم راه صلاح را میپذیرد هم راه خراب را؛ ولی با زیرکیِ روانکاوانه، ذهن مخاطب را آماده میکند تا دلیل برتری راه دوم را در یک قضاوت منصفانه بپذیرد:
|
خواهی که درون حرم عشق خرامی |
|
در میکده بنشین که ره کعبه دراز است |
آنجا که از پسربچهای راه قلندر را میپرسد، باز از دورودرازی راه زهد و پارسایی گله دارد (رک. عراقی، 1380، ص. 198). پس مسیر غیرزاهدانه هم کوتاهتر است، هم نتیجة آن اطمینانبخشتر است؛ ازسویدیگر، راه زهد خطر ریا و لاف و خودنمایی در پی دارد، حال آنکه در قمارخانه، همه پاکبازند (رک. عراقی، 1380، ص. 202) و از اینجاست که میتواند با اطمینان خاطر بگوید: «از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد» (رک. عراقی، 1380، ص. 87). در نگاه او خرابات، محل اسرار است، پس از شکستن توبه و گامنهادن به خرابات ابایی ندارد (رک. عراقی، 1380، ص. 88، 92). او در بیانی آشکار، مظاهر فسق و فساد را در مرتبهای والاتر قرار میدهد (رک. عراقی، 1380، ص. 96). او یک خراباتی را به صد دیندار ترجیح میدهد (رک. عراقی، 1380، ص. 108). سجاده و تسبیح را به سویی میافکند و بهجایش جام می در دست میگیرد (رک. عراقی، 1380، ص. 132). اگر عطار، خرقه را به دست میگیرد و به خم میزند (رک. عطار، 1339، ص. 112)، تصویری که عراقی از ریختن می بر سجاده، ترسیم میکند، جسورانهتر است:
|
بس زاهد خرقهپوش سجادهنشین |
|
کز دست تو می بر سر سجاده بریخت |
در این تصویر، گویی که سجاده را بر زمین افکنده است و با بیحرمتی، می بر سر آن می ریزد که البته در برداشتی دیگر، رسم جرعهافشانی را تداعی میکند که گویی در نگاه عراقی، نشانگر نیاز سجاده به این جرعهافشانی است (رک. عراقی، 1380، ص. 217).
حتی آنجا که نگاهی نهچندان مثبت به مظاهر غیرشرعی دارد، به نظر میرسد باور دیگران را بیان میکند نه خود:
|
مرا از درگه پاکان براندند |
|
به صد خواری، که رند ناسزایم |
وگرنه مقام رند در نظر او چنان بالا میرود که صومعه، گنجایش پذیرش او را ندارد:
|
در صومعه، نگنجد رند شرابخانه |
|
عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه؟ |
عراقی حتی آنجا که از قلّاشی خود دم میزند و «مغان را پیشوایی میکند» خود را «حریف پاکباز کم دغا» میخواند که «مرد سالوس و ریا نیست» (رک. عراقی، 1380، ص. 144) و چنانکه گفته شد حتی آنجا که خود را «رند ناسزا» میخواند، باور دیگران را دربارة خود بیان میکند؛ وگرنه در باور او، خراباتیشدن، کوتاهترین راه برای رسیدن به حقیقت است.
مغربی نیز، هستشدن واقعی را از نیستشدن در کوی مغان یافته است. او در قلندریات خود معمولاً از واژة «ما» بهجای «من» استفاده میکند و همین کاربرد، لحن مفاخرهآمیزی به کلام او میدهد:
|
با ما سخن از کشف کرامات مگویید |
|
چون ما ز سر کشف و کرامات گذشتیم |
یا
|
ما از ازل مقامر و خمار آمدیم |
|
دردیکشان میکدة یار آمدیم |
او که زاهد را سیاهبخت میداند (رک. مغربی، 1358، ص. 243) در درستی راهی که برگزیده، تردید ندارد؛ تنها در یک مورد از سرگردانی در میان صلاح و فساد دم میزند و اتفاقاً برای آن از لفظ مفرد بهجای جمع استفاده میکند و خطاب به دلش میگوید:
|
گهی چو دیری و گاهی چو کعبهگه، طائف |
|
گهی چو رند و خرابات و گاه، محتسبی |
که در اولین نگاه، سرگردانی عطار را به خاطر میآورد؛ اما با اندکی تعمق، مشخص میشود که سرگردانی عطار ازآنروست که مطلوب را در هیچ راهی نمییابد:
|
گهی سجاده و محراب جستیم |
|
گهی رندی و قلاشی گزیدیم |
|
دریغا کز سگ کویش نشانی |
|
ندیدیم ار چه بسیاری دویدیم |
اما سرگردانی مغربی دقیقاً برعکس عطار است؛ ازآنرو که معشوق را در همة راهها میبیند:
|
به هر صفت که نماید جمال روی نگار |
|
برش به سجده درآیی ز راه مقتربی |
و این با مکتب وحدت وجودی ابنعربی سازگارتر است؛ بنابراین، مغربی نیز مثل عراقی ازآنجاکه در درستی راه تردیدی ندارد، چهرة خود را منفور نمیداند و این خود، نشاندهندة تغییر در نگاه به رند و خراباتی در دورهها یا دستکم دیدگاههای متفاوت است.
2ـ2ـ2. رهاکردن مظاهر شرع در میکده
از دیگر موارد مشترک میان عراقی و مغربی، زیر پا نهادن مظاهر شرع در میکده است. توبة نادرست عراقی، یا در شرابخانه میشکند (رک. عراقی، 1380، ص. 45) یا درگذرگاه میکده (رک. عراقی، 1380، ص. 87). وقتی در میکده را میکوبد و جوابی نمیشنود، هنوز به ظواهر شرعی پایبند است که اجازة ورود نمییابد (رک. عراقی، 1380، ص. 96). عراقی، قلندری نیست که ابتدا مظاهر و سنتها را رها کند و سپس به میکده و خرابات رود؛ او با همان دستاویزهای ظاهری شرعی به میخانه میرود تا با وزنة نابرابری به نام «می»، قیمت آنها را درهم شکند:
|
کردم گذری به میکده دوش |
|
سبحه به کف و سجاده بر دوش |
در واقع، او با سبحه و سجاده میرود تا زبان پیر خرابات بهای این مظاهر را بشکند؛ وگرنه چرا «سجاده بر دوش» از در میخانه میگذرد؟
او میگوید: «در دیر مغان روزه گشادیم دگربار» (رک. عراقی، 1380، ص. 106)، یعنی روزهدار به میخانه میرود تا شکوه سنتی را که ازنظر او سنتی دستوپاگیر شده است، با جرعهای می بشکند.
این مسیر در شعر مغربی نیز، هرچند اندکی نهانی و غیرمستقیم، دنبال میشود:
|
در مصطبهها، خرقة ناموس دریدیم |
|
در میکدهها، توبة سالوس شکستیم |
نگاه به غزلی دیگر از مغربی نشان میدهد که او قبل از ترک زهد، در میخانه نشسته است:
|
دوشینه شب آن نگار طناز |
|
آمد به هزار عشوه و ناز |
البته رگههایی از این مضمون در دیوان عطار دیده میشود. عطار در غزلی میگوید که سحرگاهی با عصا و سجاده به خرابات میرود تا رندان را به توبه ترغیب کند. در گفتوگویی با خراباتی و نوشیدن جرعهای می، آفتابی از درونش طلوع میکند (رک. عطار، 1339، ص. 104)؛ اما او خود میگوید که برای اظهار کرامت و دعوت به توبه، مخصوصاً به خرابات رفته است؛ درحالیکه چنانکه گفته شد، گذشتن عراقی و مغربی از در میخانه متضمن این خیال است که آنها بهعمد و برای هرچه بیشتر شکستن این ظواهر از زبان یک خراباتی از آن مسیر میگذشتهاند. عطار وقتی خرقه میاندازد، زنار طلب میکند (رک. عطار، 1339، ص. 313) و پس از ترک مقامات و کرامات راه خرابات را در پیش میگیرد (رک. عطار، 1339، ص. 415). سنایی نیز پس از «وانهادن تسبیح و سجاده از دوش» از پیر زردشتی تقاضای بستن زنار میکند (رک. سنایی، 1362، ص. 360) و پس از «برخاستن از جای زهد و دعوی» «در میخانه» «با نگار مینشیند» (رک. سنایی، 1362، ص. 823).
نکتة دیگر که از این بحث استخراج میشود، آن است که عراقی و مغربی فراتر از عطار، که با نوشیدن می، توبه میشکست، با «بو» یا «هوا»ی «می»، قلندری میشوند. عراقی دربارة خود میگوید:
|
سحرگه از سر سجاده برخاست |
|
به بوی جرعهای زنار بربست |
و مغربی اعتراف میکند که:
|
آن توبه که دوش کرده بودیم |
|
امشب به هوای می شکستیم |
2ـ2ـ3. رفتن یا شدن
مسیر مسجد و صومعه تا میکده، راهی پیمودنی است. کوتاهی یا طولانی بودن این مسیر، به نگاه بیننده یا سالکی بستگی دارد که تمایل به پیمودن آن راه را دارد.
سنایی بهجای آنکه مستقیماً از رفتن سخن بگوید، از تعبیری استفاده میکند که لازمهاش رفتن است؛ «درافتادن به قلّاشی و قلندری» سرنوشت گامهایی است که او از رفتنشان خبری نمیدهد. این تعبیر، «درافتادن از بلندی به پستی» یا «از راه به دام» را تداعی میکند. آیا او با این تعبیر میخواهد بار منفی قلندری همچنان حفظ شود، یا از دامشدنِ بیرسمی نگران است؟
|
دگربار ای مسلمانان به قلّاشی درافتادم |
|
بهدست عشق رخت دل به میخانه فرستادم |
و
|
زان زهد تکلّفی برستیم |
|
در دام تعلق اوفتادیم |
او که خود را در دام ملامت اسیر میبیند، میگوید:
|
در کوی قلندری و تجرید |
|
در کم زن اوفتاده ماییم |
در نگاه عطار، «رفتن» نقش بنیادین و محوری دارد. این رفتن، ممکن است مانند سفر مرغان منطقالطیر، سفری در عالم بیرون باشد یا مانند «سالک فکرت» در مصیبتنامه، سفری از درون به بیرون و باز به درون؛ اما درهرحال، ضروری و مقدس است. در غزلیات نیز او و پیرش، مدام سرگرم طی مسیر میان مسجد تا خراباتاند:
|
پیر ما از صومعه بگریخت و در میخانه شد |
|
در صف دردیکشان، دردیکش مردانه شد |
یا
|
بار دگر پیر ما، رخت به خمار برد |
|
خرقه بر آتش بسوخت، دست به زنار برد |
پیر به خرابات میرود یا از کنار آن میگذرد (رک. عطار، 1339، ص. 301) یا از آنجا برمیگردد (رک. عطار، 1339، ص. 240) و عطار، از پی پیر، روی به خمار مینهد (رک. عطار، 139، ص. 179). فقط یک تصویر از او، ما را به دریافتی متفاوت رهنمون میشود: آنجا که درون صومعه نشسته است و دیر مغان را میبیند:
|
دوش درون صومعه، دیر مغانه یافتم |
|
راهنمای دیر را پیر یگانه یافتم... |
که البته در این تصویر، بیرون رفتن او پس از شرابنوشی است:
|
نعرهزنان برون شدم، دلق و سجاده سوختم |
|
دشمن جان خویش را، در بن خانه یافتم |
منظور عطار از این رفتنها، چه رفتن آفاقی و سیر او در ظاهر باشد و چه رفتن انفسی و باطنی، مستلزم گذر زمان است؛ اما در دیوان عراقی گاه، «رفتنی آنی» یا «شدن» مشاهده میشود. عراقی در مواردی به رفتن اشاره میکند:
|
من باز ره خانة خمار گرفتم |
|
ترک ورع و زهد به یک بار گرفتم |
و حتی به درافتادن در دام خرابات نیز اشاره میکند (رک. عراقی، 1380، ص. 106).
تصویر تغییر مسیر آنی در دیوان عراقی، هرچند کم است؛ زیبا و شایستة توجه است. مقایسهای میان دو بیت عطار و عراقی، منظور را روشنتر میسازد. عطار میگوید:
|
پیر ما وقت سحر، بیدار شد |
|
از در مسجد، بر خمار شد |
و عراقی دربارة خودش میگوید:
|
سحرگه از سر سجاده برخاست |
|
به بوی جرعهای زنار دربست |
با کمی دقت در شعر عطار، مشاهده میشود که پیر پس از بیداری، راه خمار را پیش میگیرد. هرچند در مسجد است؛ گویی در خواب است. این تغییر مسیر بهدلیل دیدن یک خواب یا بیداری معنوی، اتفاق میافتد و پیر، میان مسجد و میخانه راهی را طی میکند و در آنجا زنار میبندد؛ اما درمقابل، عراقی بر سجاده، بیدار است. ناگهان برمیخیزد و همانجا زنار می بندد. عطار، حتی آنجا که در صومعه، دیر مغان را میبیند، اندکی مینشیند تا دُرد بنوشد (رک. عطار، 1339، ص. 358)؛ یعنی تغییر مسیرش، آنی نیست. چنانکه گفته شد، عراقی درتوبهشکنی نیز تعلل ندارد، بهمحض آنکه ساقیِ قدح به دست را میبیند، توبهاش میشکند (رک. عراقی، 1380، ص. 45) گاه، تصویرها در آثار عراقی و عطار بسیار به هم نزدیک است؛ عطار دربارة خود میگوید:
|
جامة دریوزه در آتش نهاد |
|
خرقة پشمینه را زنار کرد |
و عراقی در تصویری مشابه میگوید:
|
ردا و طیلسان یک سو نهادم |
|
همه زنار شد بند قبایم |
باتوجهبه مصرع دوم هر دو بیت، مشاهده میشود که تصویرها مشابه هستند، تفاوتی اگر باشد، در دو واژه «کردن» و «شدن» و نیز در شیوة برخورد با مظاهر دینی است: عطار، مظاهر صوری تصوف یا شریعت، یعنی خرقه را بهکلی به زنار بدل میکند؛ اما عراقی، بند قبا را زنار میکند، یعنی ارکان غیرشرعی را به همان مؤلفههای صوری شرعی، پیوند میزند. این دو دیدگاه در جایی از همین مبحث بررسی شد که عطار، مدام از سرگردانی میان مسجد و میخانه میگوید و از اینکه از هیچ راهی به مقصود نرسیده است؛ اما عراقی، راه میخانه و مسجد را در عرض هم میپذیرد و درنهایت با دلیل، راه خرابات را ترجیح میدهد.
چنانکه گفته شد، این تصویرهای کوتاه که جلوههای سینمایی را در خاطر تداعی میکند، در شعر قلندری عراقی کم؛ اما قابلتوجه است. عراقی در جایی دیگر دربارة تغییر مسیر خود میگوید:
|
از صومعه پا برون نهادیم |
|
در میکده معتکف نشستیم |
هرچند مرزی میان صومعه و میکده وجود دارد؛ اما بسیار کوتاه است؛ گو اینکه بهمحض خروج از حریم صومعه، به میکده پا مینهد. بهعبارتدیگر، خروجی صومعه، همان ورودی میکده است و این، محصول طریقت عاشقانة اوست که مرزشکن است.
درکلام مغربی نیز مرز میان صلاح و فساد دیده نمیشود؛ تغییر مسیر و تحول او آنی و درونی است:
|
گهی چو دیری و گاهی چو کعبه، گه طائف |
|
گهی چو رند و خرابات و گاه، محتسبی |
او از تغییر مسیر و تحول خود فقط گزارشی کوتاه ارائه میدهد و خیلی خلاصه میگوید:
|
از توبه و زهد، باز رستیم |
|
میخواره و رند و کامرانیم |
قلندریات مغربی طول و تفصیل رفتنهای عطار را ندارد و ازآنجاکه با دیدن زلف دوست، زنار میبندد (رک. مغربی، 1380، ص. 242) میتوان گفت تغییر مسیر او با مرزشکنی عراقی تطابق بیشتری دارد. او در جایی دیگر، فقط زلف معشوق را میبیند و ناگهان خود را کمربسته به زنار مشاهده میکند:
|
زنار زلف ساقی باقی چو شد عیان |
|
هریک کمر ببسته به زنار آمدیم |
و این تغییر آنی در دیوان او جریان دارد:
|
ما توبه و زهد را شکستیم |
|
مغبچه روبرو نشستیم |
در پایان این مبحث، ذکر این نکته ضروری است که ازآنجاکه قلندریات مغربی به نسبت عراقی بسیار کمحجم است، بسیاری از تصویرسازیها و گفتههای جسورانة عراقی در قلندریات او دیده نمیشود. چنانکه پیشتر اشاره شد، مغربی از واژة قلندر نیز استفاده نمیکند؛ قلندری او به مرحلة اوباشی و قلّاشی نمیرسد و لحن او در بیان قلندرانههایش نیز از لحن موقرانة یک عارف کامل، فاصلة زیادی نمیگیرد و بهاندازة عراقی هیجانی نمیشود؛ اما همة اینها، مانع دیدن شباهتهای فکری قلندری میان او و عراقی نخواهد شد.
نتیجهگیری
شعر قلندری، نماد عصیان علیه زهد ریایی است که در یک جبههگیری افراطی، چهرة خود را در زیر کلمات منفور پوشیده کرد تا به زهد دروغین برخی زاهدان ریاکار دهنکجی کند. این نوع شعر، علیرغم اشتراک در برخی مؤلفهها، در دورهها و دیدگاههای مختلف سیمای متفاوتی به خود گرفته است.
قلندریات با غزلیات سنایی بهعنوان یک ژانر ادبی به ادبیات عرفانی قدم گذاشت. سنایی مؤلفههای آن را با همان نگاه منفی به آن، به خود نسبت داده است.
در غزلیات عطار نیز که بیشتر از سنایی آدابورسوم مربوط به آیین قلندران را بیان کرده است، این دید منفی به اصول قلندری همچنان حفظ شده است. بنابراین، سنایی و عطار به منفوربودن چهرة قلندری خود اذعان کردهاند؛ اما در نگاه عراقی و بهتبع او مغربی، رند و خرابات سیمایی موجه و مقدس میگیرند.
ازسویدیگر، عطار و سنایی پس از رهاکردن مظاهر شرع، سر از میخانه درمیآورند؛ حال آنکه عراقی و مغربی در میخانه مظاهر شرع را محک میزنند و بر زمین میکوبند.
مسیر مسجد تا میخانه در نگاه عطار و سنایی، محتاج پیمودن است؛ اما در برخی از بیتهای عراقی و مغربی با رفتنی آنی مواجه هستیم که حاکی از کوتاهی مسیر در نگاه عاشقانة آن دو است.
البته در کنار این تفاوتها، زیرساختهای اصلی اندیشة قلندری مانند توبه از زهد و گریز از مظاهر صلاح به فساد، میان این چهار عارف مشترک است.