نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسندگان
1 استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه پیام نور، تهران، ایران
2 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی، واحد ارومیه، دانشگاه آزاد اسلامی، ارومیه، ایران
چکیده
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
Jalaluddin Rumi expresses some of the deepest Sufi teachings of Mathnavi in the words “Ear and Intelligence”. The research questions of this study focus on explaining the Sufi knowledge of Mathnavi through “ear and intelligence” and the quality of their interaction in creating concepts. The aim is to investigate the spiritual relationship between “Ear and Intelligence” in conveying some of Rumi’s mystical intentions in a poetic verse and the use of its prominent words. All the Mathnavi books, in which “Ear and Intelligence” contributed to conveying the meaning of a verse, were studied using a descriptive-analytical method. The results show that in some parts of Mathnavi, Rumi presents special themes in the form of “ear and intelligence” and expands the scope of their concepts by using the prominent words of that verse. Through their semantic aspects, he provides the possibility of precise recognition in understanding the mystical word and demonstrates the importance of the accompaniment of form and content in understanding the teachings of Mathnavi and makes it appear in the form of a poetic system emerging from the unseen world.
کلیدواژهها [English]
ـ مقدمه
جلالالدین محمد بلخی در تبیین تجارب عرفانی و آموزههای معرفتی مثنوی شگردهای متعددی دارد و پیام سخن را به انحای گوناگون به خواننده منتقل میکند. ساختن ترکیبات و وضع اصطلاحات دقیق و کاربرد خاص واژهها در زمینههای کلامی مثنوی، از جملة شیوههای بیانی مورد استفادة مولانا برای انتقال معانی متکثر عرفانی است که اغراض وی را در انتقال پیام به گونة مؤثری برآورده میسازد. برایناساس، مخاطبان مثنوی بهقدر وسع و تعمق خویش در معانی برخی کلمات و اصطلاحات و تعبیرات ویژه در بافتار کلام، با کوششهای گستردة مولانا در حیطة خلق معانی و مضامین آشنا میشوند و از آن مسیر به مفاهیم نویافتهای دست مییابند. آشنایی بیشتر خوانندگان با مجموعة شگردهای مولانا در انتقال معانی در ضمنِ اطلاع آنان از چگونگی کارکرد شیوههای او، از راههای اساسی دسترسی به جهان معنوی دستنایافتنیتر مثنوی است.
مولانا برای بسط مضامین عرفانی و آفرینش معانی تازه در مثنوی، برخی از مفاهیم انتزاعی را بهصورت عینی مفهومسازی (شاکری و همکاران، 1402، ص. 45) میکند و در همان حال، برخی از صورتهای عینی را بهسمت مفاهیم انتزاعیِ بهظاهر روشنتر میبرد و آنها را «به مدد نیروی تداعیهای گستردة ذهنی سرشار از اندوختههای دانایی و شهودهای حاصل از تجارب عرفانی» (پورنامداریان، 1384، ص. 255) برجستهتر میسازد. فنون خاص بیانی و الگوگرفتن از سبک قرآن کریم (پورنامداریان، 1384، ص. 285) و معارف بهاء ولد و نیز استفاده از زبان عرفانی ویژه در مثنوی، ارتباط نزدیکتر و عمیقتر مخاطب را با متن آن تقویت میکند و سبب آشنایی دقیقتر وی با ذهنیت مولوی نیز میشود. بر همین مبنا، هرچه این شیوه متعادلتر شود و رغبت و علاقة خواننده را در شکار معانی بیشتر برانگیزد، این ارتباط در جایجای مثنوی میان عارف، متن و خواننده گسترش مییابد.
تمرکز بر برخی ترکیبسازیها و کاربرد واژههای مخصوص مولانا در انتقال پیام مثنوی، عرصة گستردهای برای فهم مشکلات ابیات مثنوی نیز ایجاد میکند و درک مفاهیم پیچیده و دیریاب آن را ممکن میسازد. یکی از پربسامدترین واژههای معطوف به هم در ابیات مثنوی «گوش» و «هوش» است. همنشینی این دو واژه در کنار واژههای برجستة همان بیت، مفاهیم آن دو را ازنظر توسع مفهومی و ایضاح مضامین آن میپرورد و امکان دریافت معارف مثنوی را سهلتر و بیشتر میکند و ابهام و غموض زبان عرفانی را از ساحت معارف باطنی و یافتههای شهودی آن میزداید. در ادامه، ضرورت بررسی این موضوع ازطریق واژههای مذکور در بافتار متن و محور همنشینی ابیات مثنوی و شش دفتر آن تحلیل میشود.
1ـ1 بیان مسئله
مولانا در جهان معنوی مثنوی اندیشههای عرفانی را بهسوی کلماتی متناسب در بافتار کلام هدایت میکند و با استفاده از گونههای متعدد بیانی و زبانی، امکان شناخت افکار و اندیشههای خود را تحقق میبخشد. وی در یکی از این گونهها، ازطریق کاربرد دو واژة «گوش و هوش» در یک بیت شعری و در چهل موضع از مثنوی، عوالم معنوی جدیدی از جهان ذهنی خویش را به تصویر میکشد. هرچند بسیاری، دو واژة مذکور را در تقابل با هم تصور میکنند؛ اما در بسیاری از مواضع مثنوی، تعامل مداوم آن دو، معانی رمزی پدید میآورد. مولانا با استفاده از این دو تعبیر برخی از اندیشهها و تجربههای روحانیاش را نشان میدهد و همزمان در دو حوزة انتزاعی (هوش) و عینی (گوش) سخن میگوید تاجاییکه ــ به گفتة برخی ــ هر دو حوزه در ارتباطی مستمر و منظم و سیستماتیک (فتوحی، 1390، ص. 326) قرار میگیرند و ارتباط ساختارمند آنها با واژهها و ترکیبهای دیگر همان بیت استحکام مییابد. مولانا نشانههایی از این وضعیت را در ابیات یادشده ارائه میدهد تا توجه خواننده به این موضوع معطوف شود. برای مثال در بیتِ:
|
این سخن پایان ندارد هوش دار! |
|
گوش سوی قصة خرگوش دار! |
التقاط دو دنیای انتزاعی و دنیای عینیِ جهان، مثنوی را در هیئت «گوش و هوش» به نمایش میگذارد و «نظام مفهومی و اصطلاحشناختی ویژهای را شکل میدهد» (نیکویی و بخشی، 1389، ص. 8). او با استفاده از این کیفیت، قدرت معنوی واژههای همراه را افزایش میدهد و در شرایطی متفاوت، ابزار تفسیری دقیقتری را برای دسترسی به افکار عرفانی مهیا میسازد. برایناساس، خواننده به عرصة بیکران مفاهیم انتزاعی فراخوانده میشود و درنتیجة حصول پیام، بخشی از نمودهای آن معانیِ «بیپایان» را در «قصة خرگوش» بهصورت محسوس مشاهده میکند و در اثنای آن و به مناسبت حالات درونی و عوالم روحی خود، بر اصول فکری مثنوی دررابطهبا اهمیت و تأثیر مثبت قصه و شبکهای از تصاویر گستردهتر آن نیز احاطه مییابد.
«گوش و هوش»، توأمان، اساسیترین عناصر ابعاد هستی انساناند که بر آن مبنا «انسان، محور شناخت است و خدا و جهان از زاویة او درک میشوند» (آفرینکیا و حیدری، 1402، ص. 22). برای دریافت معنا در ابیاتی که «گوش و هوش» در یک محور همنشینی واقع میشوند و بسته به محل قرارگرفتن آنها در زنجیرة گفتار و زمینة کلام، توجه به مضامین این هر دو واژه به همان اندازه ضرورت مییابد که دقت در بافت معنی و نحوة قرارگرفتن واژههای برجستة آن بیت. در همة این ابیات و در راستای بیان مفاهیم، واژة «هوش» نقش مرکزیت دارد بهطوریکه مفاهیم «گوش» و واژههای دیگر بهسمت آن در حرکتاند و گاهی همین مفهوم در جهت عکس آن عمل میکند. آنجا که «گوش» نه تنها بهمثابه حس ظاهری، بلکه در موقعیت ممتاز معنوی ظاهر میشود به سایر مفاهیم برخاسته از کلمههای دیگر تعادل معنایی میبخشد؛ چنانکه «گوش و هوش» در این زمینة یکپارچه و هماهنگ، نظام فکریزبانی مولانا را شکل میدهند و قدرت عاطفی خود را در پروردن مضمون آشکار میسازند.
برای استخراج دادههای پژوهش، همة ابیات مثنوی که در ضمن آنها «گوش» و «هوش» در ساختن معنا و مضمون آن بیت نقش داشتهاند، براساس رویکردی توصیفی ـ تحلیلی بررسی شدهاند. هدف این است که نکات عرفانی و مفاهیم مد نظر مولانا در قالب چنین واژههایی در میانة ابیات مشخصی دریافت شود و با تمرکز در نحوة چینش واژههای «گوش و هوش» و کیفیت ترکیب و تقدم و تأخر آنها و با استفاده از کلمات برجستة همنشین در آن بیت، تصویری از بینش عرفانی مولانا درزمینة تأویل صورت و معنای کلام به دست آید. بلاغت حاصل از این نوع بیان، «تناسب تمام تمهیدات و شگردهای زبانی با پیام، بافت و مخاطب» (احسانی اصطهباناتی، 1403، ص. 250) را هموار میسازد و تحلیل این نوع کاربرد خاص کلمهها در بافتار کلام، ورود به عوالم معنوی مثنوی را فراهم میکند. بنابراین، باید پرسید که مولانا ازطریق «گوش و هوش» معارف صوفیانة مثنوی را چگونه تبیین میکند؟ و در همراهی واژههای مذکور در یک بیت، از چه طریق به معانی گستردهتری در ساحت اندیشة عرفانی دلالت میدهد؟
1ـ2 پیشینة پژوهش
محققان و شارحانِ مثنوی مفاهیم «گوش»، حس شنوایی، شنیدن و گوشدادن و «هوش» مد نظر مولانا را در ادراک معرفت از نظر گذراندهاند. برای نمونه، اعوانی (1389) در مقالة «گوش هوش، نگاهی به دیدگاه مولوی دربارۀ مراتب فهم و ادراک» و در بخشی از آن، چیستی و شرایط «شنیدن» را بررسی میکند و نتیجه میگیرد که فقط گوش هوش معنای نوای حکایت یا شکایت نی را درک میکند. در تحلیل وی، گوش حس نقشی محدود و ناکافی در مراتب فهم و ادراک ایفا میکند. یعقوبی (1393) در مقالة «واژة هوش در نینامه» به معانی چندگانة «هوش» توجه میدهد و آن را در معنای مرگ و متناسب با مفهوم «فنا» در اصطلاح عرفانی آن میگیرد و در اثبات ادعای خود نشانههای بافت کلامی را در چند سطح تحلیل میکند. در این بررسی، گوش صرفاً در نقش تمثیل به روشنشدن معنا کمک میکند. فرخزاد و زارع کهن (1398) در مقالة «واکاوی مؤلفههای هوش معنوی در ادب عرفانی باتکیهبر مثنوی مولانا» نتیجه میگیرند که صلح، ایمان، نوعدوستی و کاربرد شایستة آن در زندگی و نیز سازگاری با سختیهای دنیای واقعی از شاخصههای بارز هوش معنوی در مثنوی است. این مفهوم منطبق با مفاهیم روانشناسانة هوش است و ربطی به موضوع این پژوهش ندارد. کریمپسندی (1401) در مقالة «تحلیل حس شنوایی از دیدگاه مولوی» حس شنوایی را مهمترین حس فعال انسان برای شناخت دنیای ظاهر میداند؛ اما انسانها در ضمن ارتباط با دنیای بیرونی ازطریق این حس، باید بکوشند تا مرتبة آن را به درجة شنوایی باطنی برسانند. این پژوهش صرفاً بر کارکرد و اهمیت حس شنوایی در رسیدن به عالم والا تأکید میکند و در تحلیل خود به هوش اشاره نمیکند و ازلحاظ بسیار با موضوع حاضر متمایز میشود.
بنابراین، در ارتباط با موضوع این مقاله که بهصورت یکپارچه همة مفاهیم حاصل از دو واژة «گوش و هوش» و کلمات برجستة همراه آنها را تحلیل میکند و هر دو واژه را اصل و محورِ دریافتِ معارفِ باطنی درزمینة کلام میخواند، و به نقش و تعامل هر دو اصطلاح در مفهومسازی بهطور مساوی توجه میدهد، پژوهش مستقلی انجام نگرفته است و این پژوهش در نوع خود تازگی دارد.
2- تبیین موضوع
مولانا در جهانبینی و مشی عرفانی و دیدگاه الهیاتی خویش، همراهی «گوش و هوش» را منشأ دستیابی به رشد و کمال آدمی میپندارد. تأکید بر حس شنوایی «در بینش عرفانی مولوی متکی بر شناخت ابعاد وجودی انسان است» (کاظمی و میرباقری فرد، 1402، ص. 77) و بنابراین، بخشی مهم از مفاهیم خلقشده در آموزههای معرفتی خود را در این واژه مینهد و با استفاده از چنین قابلیتهایی، متن آن را از تکصدایی به چندصدایی میبرد (حیدری، 1403، ص. 80). در تعالیم اسلامی «گوش» ابزار مهم کسب آگاهی است و قرآن کریم (التوبه/ 61) از رسول اکرم(ص) بهسبب «گوشدادن» تمجید میکند و کسانی را که طاقت «سمع» ندارند، بیبهره میخواند (الشعراء/ 212) و بر رستگاری روحی ازطریق گوشدادن (نوح/ 7) تأکید میورزد. نگرش معرفتی مولوی در تمرکز بر «بشنو» در بیت اول مثنوی، اهمیت آن را در ابیات دیگر و بهخصوص در ارتباط با «هوش» آشکارتر میسازد.
مولانا براساس رویکرد هستیشناسانه و انسانشناسانة خویش در مثنوی، دیدگاههای متنوع و بدیعی دربارة قوة مدرکة شنوایی دارد که براساس آن همة موجودات عالم از این قابلیت برخوردارند و در مواردی بهگونهای از آن بهره میبرند که از دید افراد فاقد معرفت پوشیده است. از دید محققان نیز نظریات علمی، تربیتی و عرفانی مولانا گوش را در کسب تعالیم صوفیانه در جایگاهی ممتاز مینهد (کریمپسندی، 1401، ص. 5 ـ 6) و نشانههای این معنی را در جایجای مثنوی میتوان دید (ر.ک. مولوی، 1374، د 3/ 985).
هوش را در لغت زیرکی، آگاهی، شعور، عقل، فهم، مرگ و نیستی، خودداری، احساس و تمییز (دهخدا، ذیل واژة هوش) میگیرند و در اصطلاح عرفانیاش آن را از یک سوی با «فنا» (یعقوبی، 1392، ص. 106) و از سوی دیگر با «فراست» در معنای «شناخت باطن با نگریستن به ظاهر» (زمانی، 1387، د. 5/1082) انطباق میدهند. مولوی نگاه ویژة خود به انسانشناسی عرفانی را بهمثابه یکی از بنیادیترین اندیشههای خویش در واژة «هوش» نمایان میسازد. مفاهیمی را که از این واژه درزمینة کلام مثنوی به دست میدهد عبارتاند از: اسرار حقیقت، قوة تشخیص درونی، اسرار باطنی، ابزار درک، عنصری آنجهانی، منبع معرفت، کُنه دل، عقل کلی و راهنما.(1) او جهان معنا و ضمیر دل خود را به «هوش» پیوند میزند و مفاهیم پیچیدة ذهنیاش را در قالب این واژه به گفتن میآورد و بدین واسطه قلمرو ذهنی و زبانی خود را در مسیر انتقال معنا میگسترد و به ساحتهای درونی انسان راه مینماید.
بر این مبنا، ترکیبسازیهای مولوی و اصطلاحات خاص مد نظر وی معنایی متفاوت از معنای قراردادی (پورنامداریان، 1403، ص. 1) و وضعی خود مییابند و عرصة نمایش جهان درونی مثنوی واقع میشوند و جهانی دیگر با مقتضیات ویژة خود پدید میآورند؛ چنانکه «گوش و هوش» را بهمثابة ملازمة همیشگی روح و جسم تلقی میکند. تفصیل و تفسیر این مفهوم بعد از جدول و نمودار زیر در مثالهای آتی نشان داده میشود.
جدول 1. ابیات دارای «گوش و هوش» در مثنوی
|
ردیف |
ابیات محتوی «گوش و هوش» |
شمارة بیت |
حکایت مربوطه |
دفتر |
|
1 |
محرم این هوش جز بیهوش نیست |
14 |
دیباچه |
1 |
|
2 |
سوی قصهگفتنش میداشت گوش |
160 |
حکایت شاه و کنیزک |
1 |
|
3 |
تا از این طوفان بیداری و هوش |
404 |
حکایت پادشاه جهود نصرانیکش |
1 |
|
4 |
دیو را نطق تو خامش میکند |
585 |
" " |
1 |
|
5 |
گوش ما هوش است چون گویا تویی |
586 |
" " |
1 |
|
6 |
این سخن پایان ندارد، هوش دار! |
1027 |
حکایت نخچیران و شیر |
1 |
|
7 |
گر نخواهی در تردد هوش جان |
1459 |
آمدن رسول روم تا امیرالمؤمنین(رض) و دیدن او، کرامات عمر |
1 |
|
8 |
بیهشان را وا دهد حق هوشها |
3674 |
حکایت پرسیدن پیغامبر(عم) مر زید را: امروز چونی؟ |
1 |
|
9 |
صد هزاران میچشاند هوش را |
3749 |
خدوانداختن خصم بر روی امیرالمؤمنین علی(کَرَّمَ اللهُ وَجهَهُ) |
1 |
|
10 |
گوش دار ای احول اینها را به هوش! |
315 |
اندرزکردن صوفی خادم را در تیمارداشت بهیمه... |
2 |
|
11 |
یک حکایت گویمت بشنو به هوش |
578
|
فروختن صوفیان بهیمة مسافر را جهت سماع |
2 |
|
12 |
بایزید آن نکتهها را هوش داشت |
2250
|
حکایت مریدی که خانهای نو ساخت |
2 |
|
13 |
سوی سوراخی که نامش گوشهاست |
2453
|
حکایت رفتن مصطفی(ص) به عیادت صحابی رنجور |
2 |
|
14 |
گوش کن! چون حلقه اندر گوش کن! |
3588
|
بیان دعوی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است |
2 |
|
15 |
او همی بانگی کند بیگوش و هوش |
284
|
قصة اهل سبا و طاغیکردن نعمت ایشان را |
3 |
|
16 |
هوش را بگذار و آن گه هوش دار! |
1291
|
اختلافکردن در چگونگی و شکل پیل |
3 |
|
17 |
آنکه یک دم بیندش ادراکِ هوش |
1995
|
قصة دقوقی و کراماتش |
3 |
|
18 |
چشم و گوش و هوش و گورهای عرش |
2152
|
" " |
3 |
|
19 |
ای بداده رایگان صد چشم و گوش |
2212
|
" " |
3 |
|
20 |
شاه و لشکر حلقه در گوشش شده |
3713
|
قصة وکیل صدر جهان... |
3 |
|
21 |
ور بداند ره دل باهوش او |
4031
|
صفت مسجد مهمانکش... |
3 |
|
22 |
صد هزاران بار ای صدر فرید! |
4698
|
نظر کردن پیغامبر(ص) به اسیران |
3 |
|
23 |
بانگ آبش میرسد در گوش من |
3266
|
حکایت پادشاهزاده که پادشاهی حقیقی... |
4 |
|
24 |
خمر تنها نیست سرمستی هوش |
3613
|
لابهکردن قبطی، سبطی را... |
4 |
|
25 |
جز مگر آن تیزگوش تیزهوش |
369
|
حدیث «الکافر یَأکُلُ... |
5 |
|
26 |
بند گوش او شده هم هوش او |
1083
|
حکایت محمد خوارزمشاه که... |
5 |
|
27 |
امر کردی در گرفتن سوی گوش |
1647
|
قصة قوم یونس(ع)... |
5 |
|
28 |
گر به تازی گوید او ور پارسی |
1914
|
قصة ایاز و حجرهداشتن او... |
5 |
|
29 |
بادة او درخور هر هوش نیست |
1915
|
" " |
5 |
|
30 |
پیش او هر ذرة آن خاک گور |
3267
|
حکایت آن درویش که در هری... |
5 |
|
31 |
وصف، تصویر است بهر چشم هوش |
3906
|
صفتکردن مرد غماز و نمودن صورت... |
5 |
|
32 |
باری، افزون کش تو این بو را به هوش |
86
|
دیباچه |
6 |
|
33 |
جرم خود را بر کسی دیگر منه! |
426
|
وانمودن پادشاه به امرا... |
6 |
|
34 |
تا به قُل مشغول گردد گوششان |
701
|
حکایت استدعای امیر ترک... |
6 |
|
35 |
بهر گوشی میزنی دف، گوش کو؟ |
851
|
داستان آن شخص که نیم شب سحوری... |
6 |
|
36 |
اختران چشم و گوش و هوش ما |
922
|
قصة أحد أحد گفتن بلال |
6 |
|
37 |
مر خران را هیچ دیدی گوشوار؟ |
1004
|
" " |
6 |
|
38 |
این گرفته پای آن، آن گوش این |
2678
|
حکایت تعلق موش با چغز... |
6 |
|
39 |
چشم خود بگذاشت و چشم او گزید |
3477
|
دیدن خوارزمشاه در سیران در موکب... |
6 |
|
40 |
نه ازطریق گوش، بل از وحی هوش |
3788
|
حکایت دژ هوشربا |
6 |
نمودار 1. بسامد ابیات دارای «گوش و هوش» در مثنوی
«گوش و هوش» در دفتر اول و ششم بیشترین بسامد را ازنظر تعداد ابیات دارند و دفترهای سوم، پنجم و دوم، بهترتیب، در مراتب بعد واقع میشوند و کمترین آن به دفتر چهارم اختصاص مییابد. کاربرد «گوش و هوش» در قصههای رمزی بهمنزلة واژهای کلیدی در تأویل پارهای از مفاهیم مثنوی مورد توجه قرار میگیرد و در هرکدام از داستانهای بلند «پادشاه جهود نصرانیکش» و «دقوقی» سه بار تکرار شده است. در ردیف 39، بهجای واژة گوش، فعل «شنید» نشسته است. این واژهها بیشتر در حکایاتی از مثنوی به کار رفتهاند که پرسش و پاسخ و گفتوگو به شیوة دیالکتیک در آنها بهمثابه یکی از بخشهای شکلگیری حکایت جلب توجه میکند. برای تبیین مقاصد کلام عرفانی مثنوی، نقش اصلی گوش و هوش جابهجا (برای مثال؛ ردیف 6 و 39 جدول) میشود تا تأویل صحیحی از کلام درزمینة متن حاصل آید. در ادامة این نکتهها، بررسی و تحلیل «گوش و هوش» بههمراه واژههای برجستة آن بیت، مطمح نظر خواهد بود.
3- بحث و بررسی
در جهانبینی عرفانی مولانا مفاهیم حس شنوایی، شنیدن، گوشکردن و گوشدادن در «فن خویش» اهمیتی بسزا در کسب تجربة عرفانی بهمثابة «مهمترین راه رسیدن به ایمانآوری و رهایی از خودِ مشتت» (صلاحی خلخالی و همکاران، 1403، ص. 14) دارد و مولانا ادراک معرفت ازطریق انواع آن را همچون «گوش غیب»، «گوش دل»، «گوش جان»، «گوش سِر»، «گوش سَر»، «گوش ظاهر»، «گوش حس» و در ترکیب نقیضی «گوش بیگوشی» میسر میداند. ازاینرو، بر دیگر حسهای ظاهری آدمی، جز حس بینایی برتری آشکار دارد؛ زیرا در مواردی شنیدهها را میچشد (مولوی، 1374، د 3/ 21) و حتی آنها را میبیند (مولوی، 1374، د 1/ 515)(2) و اینکه مثنوی با «بشنو» شروع میشود، میتوان آن را بر این معنی استدلال گرفت که در فرجام، «شنیدن» میباید به «دیدن» بدل شود. بههرروی، گوش بهمنزلة وسیلة دقیق شناختی معرفی میشود و خداوند متعال نیز پیغمبر اکرم(ص) را «گوش» میخواند (مولوی، 1374، د 3/ 102).(3) برایناساس، میتوان دید که مولانا برای تبیین اشارات عرفانی خود واژههای کاربردی را در جایگاه اصلی حکایات مینشاند و منظومة مثنوی را بر لایههای استوار و سنجیدة ساختار آن سامان میبخشد.
از سوی دیگر، شناخت قابلیتها و تواناییهای محدود هرکدام از حواس ظاهری و باطنی آدمی، شرطی اساسی در ادراک معرفت و احاطه بر ساحت تجربة اشراقی است. تمایز نقش آنها، چگونگی و کیفیت بهرهگیری متناسب از همة حواس به میزان سطح آگاهیهای افراد، بر قابلیتهای آنها وابسته است. مولانا شهود را بر ابزار قدرتمند دیگر، یعنی شنود و استماع رجحان مینهد و بنابراین، گوش را در مسیر دستیابی به قابلیتهای «بینایی» قرار میدهد. از دیگر سوی، چشم را به حس هوش متعلق میداند و با ذکر تصویر و صورت در بیت، آن را قدرتمندترین حس باطنی در انتقال معانی عارفانه میداند:
|
وصف، تصویر است بهر چشم هوش |
|
صورت آنِ چشم دان، نه زآن گوش |
مولانا تبدّل و دگرگونی حواس ظاهری بشری را شرط دستیابی به معارف باطنی میخواند. وی مفاهیم مکرر و رزومرهشدگیِ ناشی از عادتزدگی در توجه به امور معنوی را از این طریق نو میکند. از دید وی، تا وقتی حواس ظاهری آدمی قدرت و استعداد تبدیلشدن به قوههای برترِ دیگرِ او را نیابند، بههیچروی دریافت معرفت عرفانی و شناخت انسانی در ارتباط با جهان معنوی حاصل نمیشود. باقیماندن حواس در شکل طبیعی خود (خران)، هیچ شناختی برای فرد حاصل نمیکند:
|
مر خران را هیچ دیدی گوشوار؟! |
|
گوش و هوش خر بود در سبزهزار |
از سوی دیگر، سالک باید قوههای برتر خود را نیز در مسیر شناخت عرفانی به کار گیرد و از ابزار آنها نیز بهره ببرد تا مقصود وی از سلوک حاصل آید. تعبیر «گوش جان» (مولوی، 1374، د 1/ 1459) حضور قلب فرد را بهسوی معنی سبب میشود و اسباب مهم دستیابی سالک به اغراض نهایی سلوک را فراهم میآورد و تعبیر دیگری از «روزنکردن» است که مولانا آن را اصل دین میخواند:
|
دزوخ است آن خانه کآن بیروزنست |
|
اصل دین ای بنده! روزن کردنست |
مولانا عناصر «گوش و هوش» را بهگونهای هنری در تقابل با هم مینشاند که برخلاف تصور، همین شگرد به زایش معانی منجر میشود. این بینش صوفیانة مولانا و نوعِ نگاه وی در مثنوی سبب خلق ترکیبهای بدیع میشود که از مجموعة دانستههای تجربی و فنون بیانی و نیز آگاهیهای شهودی وی حاصل میآید و واژههایی همچون «نطق» و «گفت» و «گویا» بهمثابة واژههایی کلیدی و برجسته، وسعت و گستردگی مضامین آن را قوت میبخشد:
|
دیو را نطق تو خامش میکند |
|
گوش ما را گفت تو هش میکند |
مولانا در قلمرو کلام انفسی خویش چنین تجربهای را کسب کرده است و ازطریق فرایند جانشینی و همنشینی در سطح گزارة هنری زبان (میرباقری فرد و آلگونه جونقانی، 1389، ص. 40) و صدق سخن و اصالت تجربة خویش به خواننده اطمینان میدهد که امکان حصول چنین معرفتی، بهجد، وجود دارد. ازنظر وی، استغراق حواس ظاهری و فنای آنها در راه حق، در پرتو الطاف عنایت الهی رویشی دوباره مییابند و کسب چنین فضیلتی «بیهشان» را به هوشیاری میکشد و لحن تناقضی آن برای مخاطبان حیرتافزاست:
|
بیهشان را وا دهد حق هوشها |
|
حلقه حلقه، حلقهها در گوشها |
ماحصل الهام و شهود و نتیجة تلاش معرفتشناختی وی آن است که افراد سقیمالحال که در ظاهرشان نمودهای بیماری ناشی از فقدان معرفت را میتوان دید، از راه گوش صحت مییابند. چنین قابلیتی ازطریق عالم بالا بر بینش فردِ قابل و احوال مستعد او فرود میآید که در تجربة زبانی مولانا نیز خود را نشان میدهد. وی در پیوند «جان = هوش» و «جسم = گوش» و اتصال آن به کلمة برجستة «دیده» اندیشههای خود را به فعلیت میبرد:
|
گوش دار ای احول اینها را به هوش! |
|
داروی دیده بکش از راه گوش! |
پیامهای ربانی وی ازطریق «تجربة عرفانی [که] قطعاً واجد جنبة معرفتبخشی است» (رحیمیان، 1403، ص. 118)، مواجید روحی او را از نوعی معارف شهودی محظوظ میکند تاجاییکه جسم و مهمترین حواس ظاهری آن (چشم و گوش) نیز بدان پی نمیبرند:
|
صد هزاران میچشاند هوش را |
|
که خبر نبود دو چشم و گوش را |
بنابراین، باید با گوشهایی تیزکرده شنید (مولوی، 1374، د 5/ 369). شنیدن بر بنای عادت روزمرگی به شناختی محدود و محصور در عالم حیوانی میکشد. مصداق این ویژگی، بزرگان صوفیهاند که متفاوت از دیگران میشنوند و میبینند؛ زیرا از دام عادتها آزادند. مولانا در حکایات بزرگان مشایخ صوفیه و در اشاره به اقوال آنان نیز اشارات شگرفی به ماجرای «گوش و هوش» آنان دارد. بایزید بسطامی «قطبالعارفینِ» مثنوی، ازطریق پذیرش پند پیران طریقت برای ارتقای مرتبت معنوی خویش میکوشد:
|
بایزید آن نکتهها را هوش داشت |
|
همچو زرین حلقهاش در گوش داشت |
در این موارد، ظاهر عارف نیز براثرِ تحولات درونی وی متحول میشود و عملکرد زبان مولوی بر محور همنشینی و متداعی بر مبنای تشابه (صفوی، 1373، ص. 98) قرار میگیرد و خلق گزارههای بیشتر را در زبان خویش مقدور میسازد. رسوخکردن پذیرش پند پیران در بایزید و دریافت نکتههای دقیق از راه «هوش»، ذوق او را بهسمت تلذذ میبرد و دریافت معارف را به حلقههای طلایی مبدّل میسازد. اما در مواردی شنیدن نکتههای قصه و بسط و کاربست آنها صرفاً از راه «هوش» امکانپذیر است و از سوراخ گوش تا سمت هوش، استعداد و رغبت فرد در ادراک معرفت تقویت میشود:
|
یک حکایت گویمت بشنو به هوش |
|
تا بدانی که طمع شد بند گوش |
مولانا با استفاده ازنظریة ادبی محتوامدار (غلامی، 1402، ص. 242)، مفاهیم دور از هم را ازطریق واسطههای کسب آنها به هم نزدیک میسازد و کلام خود را اصلاح میکند و به اعتقاد وی، از دهلیز گوش میتوان ورود روان «جان» را به اعماق هوش نظاره کرد و از اینگونه تأویلهای برعکس مولوی میتوان دریافت که دریافت معنی از هر صورتی ممکن است:
|
سوی سوراخی که نامش گوشهاست |
|
تا به باغ جان که میوهاش هوشهاست |
نکتههای تبیینی مولانا در چنین ابیاتی اغلب به رمز و ایهام و استعاره میگراید و ازطریق ژرفساخت و زبان تأویلی، «فرایندی که به تولید کلام یا معنایی میانجامد که حاصل خروج از بافت آشنای برونمتنی» (محمدی کلهسر، 1402، ص. 164) و بهویژه در بافت لغوی است، بهسمت باطن میرود و ازآنجاکه برآمدة واقعههای روحانی و دریافتهای غریب مولویاند، گاهی تفسیر روشن آنها ناممکن میشود و یا مغفول میماند و چنین مسئلهای همواره از معضلات و یا نواقص کار شارحان مثنوی است. وی کلمات را در بافتار کلام خود به نسبت معنای قاموسی آنها دچار تحول معنایی میکند و به آنها معانیای سرّی و وحینمون و الهامشده از عالمی دیگر میبخشد:
|
آنکه یکدم بیندش ادراکِ هوش |
|
سالها نتوان شنودن آن به گوش |
مولانا ابتدا ازطریق امری ذهنی و شناختی و نه تجربة عرفانی (قنبری، 1403، ص. 212)، همراهی همیشگی «گوش و هوش» را تضمینکنندة رشد معنوی انسان میداند و به مضامین تازهای در ارتباط با آن دو توجه میدهد. او در ارتباط با دیگر حواس و اعضای بدن آدمی نیز به همین سان عمل میکند و برای مثال، وقتی از دهان سخن میگوید، دهانی که «خورندة لقمههای راز» (مولوی، 1374، د 3/ 3747) ــ به تعبیر محققان و مستعد تجربههایی از نوع چشیدن معرفت که مولود تجربة درونی و دریافت شخصی است (فتوحی، 1389، ص. 39) ــ از حکمت حق برمیخورد. دراینباره هم برای ملموسکردن مضامین متعدد و تبیین اندیشههای غامض و تصریح مفاهیم بنیادین صوفیانه، واژههای «گوش و هوش» را دگرگون و تبدیل میکند و دستیابی به معنای حقیقی آن دو را ازطریق تجربة شهودی و ادراک وجدانی و نه تأمل ذهنی، میداند:
|
هوش را بگذار و آنگه هوش دار! |
|
گوش را بربند و آنگه گوش دار! |
در این بیت «هوش» باتوجهبه موقعیت خود در جمله، حداکثر برجستگی (راسخ مهند، 1388، ص. 121) را ازنظر معنایی مییابد و خروج آن از بافت معمول و تغییر محیطشناختی (اکبری و گلفام، 1402، ص. 30)، بنمایة حاصل از معانی کلمات را میگسترد و این معنی، رویکرد پدیدارشناختی و هستیشناختی وی به تبیین موضوع را بهصورت دقیق نشان میدهد و تکرار آن بر نقش محوری واژه در توسع مفهومی بیت و گستردگی افق آن میافزاید. مولانا در تحلیل پارادوکسیکال خویش، هم «به سکوت فرا میخواند، که جلوهای برجسته از زبان دیگرِ اوست» (شفیعی کدکنی، 1392، ص. 364) و هم به شنیدن، که در نگاه به آن در این موقعیت، فراتر از رویکردی زبانی در سنت عرفانیاش واقع میشود و از این راه معانی پنهان را در سطوح تناقضیاش آشکار میسازد و این مسئله به گسترش دایرة معنایی مفاهیم مد نظر وی کمک میکند.
این معنی را میتوان تفصیل داد و آن اینکه مولانا باتوجهبه نزدیکی به تمدن یونانی به مخاطبمحوری در مثنوی و ایجاد پرسش در ذهن مخاطب توجه نشان میدهد (داوری دولتآبادی و همکاران، 1402، ص. 2) و باتوجهبه احوال روحی و نوع مضمون و مقدار هیجانات درونی خود نسبت به موضوع سخن و میزان یافتهها و آموزههای مخاطب، به گسترش موضوع مدد میرساند و در ضمن آنها با رشتة ظریف نامرئی، پیوند مداوم خود و مخاطب و متن را حفظ میکند. او در ضمن بیان افکار و اندیشههای خود در ترکیب «گوش و هوش» ازطریق پرسش، تفکر مخاطب را بر میانگیزد و حالات متعدد عرفانیاش را در هیئت آنها نمود میبخشد. وقتی هر دو واژه را تکرار میکند افزونبر تأکید مؤکد بر مفهوم مد نظر، بر یافت معنی بهمثابه غرض اصلی سخن ازطریق تجربة شهودی اصرار میورزد:
|
بهر گوشی میزنی دف، گوش کو؟ |
|
هوش باید تا بداند، هوش کو؟ |
در این موارد تکرار واژة «گوش» بیشتر از کلمة «هوش» نشان داده میشود؛ زیرا افراد اغلب ازطریق ظاهر به عرصة محدودی از باطن راه مییابند و میزان بسامد این نوع معرفت و شناخت بیشتر از شناخت باطنی و تأثیر حواس باطنی بر حواس ظاهری است. در دیدگاه مولانا عالم معنا حد و کرانه ندارد و در ورای ظاهر انسان، «او و مسائل هستیاش با وسعتی که مفهوم حیات دارد» (شفیعی کدکنی، 1388، ص. 87) به تصویر کشیده میشوند و نکتة تأملبرانگیز آن است که با چنین اشاراتی، مخاطب آگاه مثنوی همواره و در هر لحظه راهی به عوالم معنا مییابد. او در ژرفای ذهن خویش و با اتصاف وحی به هوش در ظاهر کلام و محور همنشینی آن، دایرة مفهومی آن را از حد یک کلمه و اصطلاح فراتر میبرد و از میان نقشهای ششگانة زبانی (یاکوبسن، 1380، ص. 92) غلبة برخی کارکردهای آن (مقدادی، 1378، ص. 623) نظیر ترغیبی، عاطفی و همدلی، هوش و فراست صاحبیقین را در آفرینش معنای تازه سهیم میسازد، چنانکه در بیت زیر وی را به جوّ عاطفی خاصی برای نیل به اسرار میکشد:
|
نه ازطریق گوش، بل از وحی هوش |
|
رازها بُد پیش او بی رویپوش |
و باید دانست که مولانا گوش ظاهر را دلیل بر هوش باطن میکند و به اقتضای کلام، در مواردی جای آن دو را تغییر میدهد و بههرحال در قسمتهایی از اجزای منسجم مثنوی، کسب فضیلت و ارتقای فهم خواننده از موضوعات متکثر عرفانی را به شناخت حاصل از ترکیب «گوش و هوش» و کیفیت همراهی آنها با برخی واژههای کلیدی دیگر درزمینة متن وابسته میبیند و سخن دربارة آنها را با تأکید بر واژة «رازها»، پایانناپذیر میداند.
4- نتیجهگیری
واژههای «گوش و هوش» در مثنوی را میتوان مولود دوگانگی بنیاد وجود انسان گرفت که جسم و روح او را نمایندگی میکنند و آنها را در تعاملی فزاینده با یکدیگر مینشانند. همنشینی تازهای که مولانا در میان این دو واژه در یک بیت و کلمات برجستة آن بیت ایجاد میکند به پیشکشیدن اندیشههای عارفانة هستیشناختی او مدد میرساند و این نوع رفتار وی با واژهها را میتوان مصداق تجلی زبانی ویژهای دانست که در راستای فهم عوالم مثنوی و کشف آنها انجام میپذیرد. مولانا در قالب مفاهیم حاصل از همراهی دو واژة «گوش و هوش»، دستیافتن به ابعاد سلوکی آدمی را در دنیای حس و باطن امکانپذیر میسازد و با جابهجایی آنها در طی کلام و دادن نقشهای اصلی و فرعی به هرکدام، این امکان را تا بینهایت میگسترد. وی در مواضعی جالبتوجه در مثنوی، تزریق معنای اصیل و حقیقی به زندگی بشر را در تلائم کارکردهای واژة «گوش و هوش» و معاونت واژههای برجستة دیگر مقدور میبیند و بنابراین نقش همسان و برابر به اهمیت و کارکرد هر دو کلمه در کیفیت ترکیب آنها با دیگر واژهها میدهد.
ذهن در کارکرد خود و ازطریق قوة هوش مفاهیم ترغیبی، اقناعی و عاطفی را به موضوعات متعددی تأویل میکند و قدرت فهم و معرفت خواننده را در دستیابی به دریافتهای شخصی و ادراک معارف برخی از موقعیتهای متن مثنوی بالا میبرد. «گوش» در هیئت ظاهری خود عامل کسب معرفت عرفانی است و ترکیب آن با «هوش»، آن را عاملی شناختی نشان میدهد و به همین دلیل این دو واژه در مثنوی گاهی چنان در همدیگر میپیچند که در انتقال پیام همزمان در یک مرتبه و درجه واقع میشوند و اغراض معنوی آن را برآورده میسازند. هرچند مولانا در نقل طبیعی حکایتهای مثنوی و در ضمن بیان مطالب حکمی نقش اصلی را به هر دو واژه بازمیگرداند؛ اما در تأویلهای رمزی خود از مفاهیم هر دو کلمه، سرانجام معانی حاصل از آنها را در افقی گسترده و نمادین روایت میکند و لذا مضامین آنها در برداشتهای عرفانی مخاطبان ادامه مییابد.
یادداشتها
|
آینهام! آینهام! مرد مقالات نیم |
|
دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما! |
[1]. عدد پایانی، شمارة بیت در مثنوی است.