نویسندگان
1 استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس
2 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس
چکیده
کلیدواژهها
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
Silence is one of principles in theosophical behavior. Silence has two main types: silence of tongue, silence of mind. Regarding these two types of silence, three conditions come into existence: silence of tongue- speaking of mind silence of tongue- silence of mind silence of mind- speaking of tongue. These three states of silence are discussed in Molawi's sight in this essay and the reasons of theosopher's speech-notwithstanding silence of mind- are introduced. In addition it is proved that Molawi's silence state is silence of mind- speaking of tongue.
کلیدواژهها [English]
مقدمه
سلوک عرفانی مبتنی بر مجموعه اعمالی است که غایت آن، معرفتِ حق است؛ امّا این معرفت جز از طریق فرونهادن «من» و اضمحلال و فروپاشی آن در ذات خداوند، ممکن نمیشود. عارفان این ذهول نفس را «فنا» مینامند و بر این اعتقادند که تنها در صورت فنای عبد در ذات حق، «معرفت حق» میتواند پدیدار شود؛ زیرا تنها خداست که خود را میشناسد:
|
پس قیامت شو قیامت را ببین |
|
دیدن هرچیز را شرط است این
|
از سوی دیگر، سلوک عرفانی مراحل مختلفی دارد که برخی از آنها از مبادی و فروع و بعضی دیگر از مقوله «اصول» به شمار میروند و عارفان بزرگ «خاموشی» را از مبانی و اصول سلوک عرفانی دانستهاند (سراج طوسی، 1382: 256؛ قشیری، 1379: 281، نجم رازی، 1379: 281؛ غزالی، 1380، 2/ 65)
مولوی نیز از همین گروه است و خاموشی را از اصول برمیشمارد و میگوید:
|
در خاموشی چرا شوی کُند و ملول |
|
خو کن به خموشی که اصول است اصول
|
در سایر متون عرفانی نیز اگرچه بر ضرورت خاموشی تأکید فراوان شده است؛ در خصوص انواع و اسباب آن مطلب و نوشته چندانی به چشم نمیخورد؛ فقط «ابوالقاسم قشیری» در رسالة خود خاموشی را به دو نوع تقسیم کرده است: «خاموشی بر دو قسمت بود: خاموشی ظاهر و خاموشی ضمایر» (قشیری، 1379: 183)
نگارندگان این مقاله درصدد هستند با مراجعه به متون مختلف عرفانی به بررسی و تبیین این موضوع بپردازند و به این سؤال پاسخ دهند که چرا عرفا بر خاموشی تأکید کردهاند؟ و چرا با وجود تأکید بر خاموشی، خود به سخن گفتن پرداختهاند و بعضاً هم مانند مولوی سخنان بسیار به یادگار گذاشتهاند؟ و این تناقض ظاهری را چگونه میتوان توضیح داد؟
برای این منظور در آغاز باید نسبت خاموشی و گویایی را در زبان و ضمیر مشخص کنیم. به نظر میرسد، در یک بررسی مقایسهای ممکن است چهار حالت پدید آید:
|
زبان |
ضمیر |
|
گویا خاموش |
گویا گویا |
|
خاموش |
خاموش |
|
گویا |
خاموش |
حالت اول که زبان و ضمیر هر دو گویا هستند، وضعیت معمولی است و از مقوله بحث عرفان و خاموشی خارج است. باقی ماند سه حالت دیگر: اول، وقتی که سالک از سخن گفتن دم فرو میبندد؛ ولی هنوز ضمیر او گویاست. دوم، وقتی که سالک موفق میشود، ضمیر خود را هم خاموش کند و به مقام فنا دست بیابد؛ و سوم، مرحلهای است که سالک در وجود محبوب غرق میشود، و زبانش بدون اراده و اختیار وی به بیان اسرار میپردازد. حال مقصود ما در این مقاله آن است که میخواهیم این حالات را براساس اندیشه مولانا بسنجیم و توضیح دهیم.
انواع خاموشی از دیدگاه مولوی
1- زبان خاموش، ضمیر گویا: در این حالت، آدمی ساکت است و بظاهر سخن نمیگوید، اما ذهن و ضمیر او گویاست و «گفتگوی درونی» یا «حدیث نفس» همچنان جریان دارد. این حدیث نفس یا به تعبیر مولوی «آواز درونی» مانع کشف راز و رسیدن به حقیقت هستی است:
|
از درون خویش این آوازها |
|
منع کن تا کشف گردد رازها
|
فایدة این نوع خاموشی که خاموشی زبان است، آن است که سبب میشود، آدمی از آفات سخن گفتن در امان بماند و از گناهان زبان رهایی یابد. همچنان که در متون اخلاقی با استناد به روایات فراوان در باب آفات زبان، بر اهمیت سکوت تأکید شده است (غزالی، 1380، 2/ 105-67؛ فیض کاشانی، 1372، 5/ 273-262). در مثنوی ابیات فراوانی وجود دارد که ناظر بر آفات زبان است که در این جا فقط به ذکر چند نمونه از آنها اکتفا میشود:
|
این زبان چون سنگ و هم آتش وش است عالمی را یک سخن ویران کند ای زبان هم آتش و هم خرمنی این سخن در سینه دخل مغزهاست
|
|
و آنچه بجهد از زبان چون آتش است روبهان مرده را شیران کند چند این آتش در این خرمن زنی در خموشی مغز جان را صد نواست
|
این نوع از خاموشی به رغم اهمیت و ضرورت آن، از آنجا که مربوط به ظاهر است و در واقع راهی به باطن نمیبرد، زمینهساز سلوک عرفانی است و مقدمهای است، برای رسیدن به خاموشی ضمیر. به عبارت دیگر، خاموش بودن زبان، سالک را از منازعات بیرونی، که غالباً نتیجة آفات زبان است، میرهاند و زمینة خلوت و عزلت را فراهم میکند. به بیان دیگر سخن گفتن یا به قول مولوی «گفتگوی ظاهر» ، مانند غباری است که بر دیدة باطن سالک مینشیند و قدرت تشخیص و توان سلوک را از او وامیستاند:
|
گفتگوی ظاهر آمد چون غبار |
|
مدتی خاموش خوکن هوشدار
|
2- زبان خاموش، ضمیر خاموش: همانطور که اشاره شد، خاموشی ضمیر به معنای قطع حدیث نفس و خاتمه دادن به گفتگوی درونی است. در واقع در سلوک عرفانی، این نوع از خاموشی است که موضوعیت دارد و اساساً مبنای سلوک است و از اصول به شمار میرود. از اینرو، قشیری صمت عالمان را به زبان میداند و صمت عارفان را به دل (قشیری، 1379: 183).
سلوک عرفانی به تعبیر سنایی غزنوی، همین رسیدن به خاموشی ضمیر است:
|
رفتن از منزل سخن کوشان |
|
برنشستن به صدر خاموشان
|
هدف بسیاری از مراحل و روشهای سلوک عرفانی از قبیل ذکر، خلوت، نفیخواطر، مراقبه و.... رسیدن به خاموشی ضمیر است. عزّالدین محمود کاشانی در باب پنجم «مصباح الهدایه» که به بیان خلوت اختصاص دارد در این خصوص میگوید: «هرگاه صاحب خلوت بر نفی خواطر و اثبات معنی توحید در دل مواظبت نماید، مادّة حدیث نفس بتدریج سوخته و فانی گردد و نفس ساکت شود و مسامع قلب از طنین حدیث او خالی ماند». (کاشانی، 1385: 122)
اساساً یکی از شروط خلوت، مداومت بر نفی خواطر است که عبارت است از نفی کردن هرچه به ذهن خطور کند. بنابراین نتیجه نفی خواطر، همان قطع حدیث نفس و رسیدن به خاموشی ضمیر است. نجم رازی در خصوص وظیفة سالک در خلوت نشینی میگوید:«باید که هر خاطر که آید از نیک و بد، جمله به لااله نفی میکند» (نجم رازی، 1379: 281)
گفتنی است که تحقق کامل این نوع خاموشی بسی دشوار است و باید آن را از عنایات الهی دانست. گفتنی است که برای بسیاری از اهل سلوک، باید به حال خاموشی قائل شد و نه مقام خاموشی؛ زیرا تنها گاهی و در مدت زمانی اندک، برای آنان این موقعیت حادث میشود.
به هرحال این ریاضت بسیار دشوار، برای غالب آدمیان ناممکن مینماید؛ زیرا ضمیر آدمی پیوسته در حالت سخن گفتن است و در هر نَفَسی حدیث نَفْسی هست. امّا به هر روی سالک را گریزی از قطع حدیث نفس نیست؛ چنان که حدیث نفس را نخست جنایت صدیقان دانستهاند: «مَن حَدَّث فی نفسِهِ غابَ عن مولاهُ و رَدَّهُ الی نفسِهِ لانّ اوّلَ جِنایَهِّ الصَّدیقین حدیثُهُم انفسَهُم» (محمّدبن منوّر، 1366: 309)
ابیات فراوانی از مثنوی به این نوع از خاموشی اشاره دارد:
|
انصتوا را گوش کن خاموش باش |
|
چون زبانِ حق نگشتی گوش باش
|
مولوی در این بیت سخن گفتن را تنها برای کسانی مجاز میداند که «زبان حق» شدهاند و به دیگران امر میکند که «گوش» باشند. این «گوش» بودن، تنها در صورتی ممکن است که ضمیر سخن نگوید تا بتواند بشنود. همین گوش بودن است که سبب استماع کلام الهی میشود؛ زیرا «همچنان که نطق عیسی بعد از سکوت مریم پدید آمد، عیسای دل طالب، وقتی به نطق درآید که نخست مریم نفس از حدیث ساکت شود.» (کاشانی، 1385: 122)
|
نطق عیسی از فر مریم بود |
|
نطق آدم پرتوآن دم بود
|
بنابراین ضمیر خاموش، در حالت استماع صدای خداوند است:
|
هین خمش کن تا بگوید شاه قل گوش آن کس نوشد اسرار جلال خموش باش که تا وحیهای حق شنوی |
|
بلبلی مفروش با این جنس گل کاو چو سوسن صدزبان افتاد لال که صدهزار حیات است وحی گویا را
|
در این مقام، عارف، سامع و حی دل است که مولوی در توضیح «مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی پیش از سالها و نشان صورت او و سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخنویسان آن را جهت رصد» متذکر آن میشود و میگوید:
|
نه نجوم است و نه رمل است و نه خواب |
|
وحی حق والله اعلم بالصّواب
|
ابنعربی اشاره به این مقام دارد، آنجا که میگوید «هرکه خاموش شد، هم به زبان و هم به دل، سّر او را پیدا شد و خدای جلّ جلاله او را تجلی کرد... و حال خاموشی، مقام وحی است» (ابن عربی، 1367: 11-10)
مولوی بر آن است که اگر آدمی در موقعیت استماع وحی نهان باشد، اساساً جایی برای سخن گفتن نمیماند:
|
هردل ارسامع بدی وحی نهان |
|
حرف و صوتی کی بُدی اندر جهان
|
از همین روست که عارف از زبان عبور میکند و کیفیت مکالمة او با خداوند به نحوی رازآمیز است و بی مدد حرف و صوت و گفت صورت میگیرد:
|
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم |
|
تا که بی این هرسه با تو دم زنم
|
در این مقام، بی حرف، کلام در ضمیر عارف میروید؛ چنان که مولوی در مناجاتی از خداوند این کیفیت را طلب میکند:
|
ای خدا جان را تو بنما آن مقام |
|
کاندر او بیحرف میروید کلام
|
زیرا سخن خداوند از جنس حرف و صوت نیست و به تعبیر سنایی از شدت لطافت و ظرافت در زبان نمیگنجد:
|
سخنش را زبس لطافت و ظرف |
|
صدمت صوت نی و زحمت حرف
|
نکتة بسیار مهم در باب این نوع از خاموشی آن است که برخلاف خاموشی زبان، اختیاری نیست؛ بلکه موهبتی است که بر سالک عارض میشود. هرچند در سلوک عرفانی، اعمالی از قبیل ذکر، خلوت و نفی خواطر، زمینهساز آن است؛ اما در نهایت باید آن را از موهبات الهی دانست. زیرا این مقام از مقامات نهایی تصوف است و چنانکه «بعضی از مشایخ گفتهاند: اوّل تصوف علم است و اوسط او عمل و آخر او موهبت» (باخرزی، 1383: 17) بواقع تجلّی خداوند بر سالک است که او را حیران میکند و «کشفی درآید برصفت نابیوسان، عبارتها گنگ گردد، عبارت و نطق نبود و شواهد ناپدید شود، آنجا نه علم بود و نه حس.» (قشیری، 1379: 183) در این حالت، عارف به سبب حیرتی بدیهی خاموش میشود:
|
حیرت آن مرغ است خاموشت کند |
|
برنهد سر دیگ و پرجوشت کند
|
در واقع همین حیرت است که روان سالک را از حدیث نفس یا گفتگوی ذهنی که همان فکر کردن است، میرهاند:
|
حیرتی باید که روبد فکر را حیرت محض آردت بی صورتی |
|
خورده حیرت فکر را و ذکر را زاده صدگون آلت از بی آلتی |
چون در حالت خاموشی ضمیر، ذهن عاری از هرگونه تصوّر و تصویر است، کمال مشابهت را با آینه دارد. از همین روست که بسیاری از عارفان و از جمله مولوی از آینه به عنوان نمادی برای دل عارف سود جستهاند. در واقع کار عارف، زدودن نقوش از روی آینة دل است؛ و این نقوش چیزی جز تصورات و تصاویر نیست:
|
آینهات دانی چرا غمّاز نیست |
|
زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست
|
مولوی در داستان «مری کردن چینیان و رومیان» نیز همین نکته را طرح میکند و صوفیان را همچون رومیان میداند که به صیقلی کردن سینه پرداختهاند و با محو فکر به روشنایی رسیدهاند:
|
رفت فکر و روشنایی یافتند |
|
نحر و بحر آشنایی یافتند
|
عارفی که به مقام خاموشی ضمیر رسیده است و مستمع کلام خداوند است، در واقع در مقام «فنا» قرار دارد و سیر او، سیر فی الله است. در چنین حالتی، زبان عارف نیز خاموش است. اساساً از دیدگاه مولوی، یکی از نشانههای وصول به فنا، همین خاموشی زبان است:
|
خمش ار فانی راهی که فنا خامشی آرد |
|
چو رهیدیم زهستی، تو مکش باز به هستم (مولوی،کلیات شمس، 3/ غزل 1539)
|
سخن و نظام واژگانی در دیدگاه مولوی، از عالم «هست» است و خاموشی از اقلیم نیستی. بنابراین، عارف فانی اهل سخن گفتن نیست:
|
خاموش که گفت نیز هستیت |
|
باش از پی انصتواش الکن
|
از سوی دیگر، سالک با همین مرکب خاموشی و نفی خواطر است که میتواند به فنا برسد:
|
خامش کن و از راه خموشی به عدم رو |
|
معدوم چوگشتی همگی حمد و سنایی
|
از همین روست که برخی گفتهاند: سکوت هم تکنیک و روشی برای اتصال با الوهیت است و هم هدف غایی سالک (کینگزلی، 1385: 211)
به هرحال در مقام فنا، ذکر و فکر از میان میرود (مستملی بخاری، 1373: 1333) و این معنایی جز خاموشی ضمیر ندارد. از این رو مولوی بحریان را که همان عارفانند، اهل خاموشی میداند:
|
این خموشی مرکب چو بین بود |
|
بحریان را خامشی تلقین بود
|
عارف در این مقام، «خاموش گویا» است و نحوة ارتباط او با جهان خارج فرازبانی است. به دیگر سخن، در خاموشی و با خاموشی القا معانی میکند. ابنعربی معیار وصول به مقام خاموشی ضمیر را همین ارتباط فرازبانی میداند و میگوید اگر عارف بتواند بی مدد زبان و تنها با همت خویش با دیگران ارتباط برقرار کند و از این طریق کاری انجام دهد، به مقام صمت رسیده است (ابن عربی، بیتا: ج2، 180) عبارت خاموش گویا که مولوی بکرّات و به انحاء گوناگون آن را به کار برده است، در واقع به همین حالت اشارت دارد:
|
خمش کردم زبان بستم ولیکن دلم چون آینه خاموش گویاست ماییم چو جان خموش گویا الا فاسکت و کلمهم بصمت |
|
منم گویای بیگفتار امشب به دست بوالعجب آیینه داری حیران شده در خموش دیگر فانّ الصمت للاسرار ابین
|
عارف در این مقام، بی مدد حرف و صوت القاء معرفت میکند. در حدیثی نبوی به این حالت اشاره شده است: «اذا رأیتم المؤمن صموتاً فادنوا منه فانّه یلقی الحکمه» (محمدی ری شهری، 7/ 1377: 3172)
بواقع در این مقام به قول بایزید بسطامی «بالاترین فایدة عارف وجود اوست» (سهلگی، 1384: 170) به همین سبب گفتهاند: «مرید صادق را از خاموشی پیران فایده بیش از گفتوگوی بود». (عطارنیشابوری، 1386: 644)
مولوی دل عارف را در این مقام، منشأ انتشار معارف و اسرار میداند و شرط بهرهمندی سالک از پیر را همدلی و محرمی ذکر میکند:
|
پس زبان محرمی خود دیگر است |
|
همدلی از همزبانی بهتر است
|
مولوی اساساً شرط راهیابی سالک به حقیقت را مجالست و مؤانست و ارتباط جانی میداند:
|
فقرخواهی آن به صحبت قائم است |
|
نه زبانت کار میآید نه دست
|
این ارتباط فرازبانی عارف با دیگران که به تعبیر مولوی ارتباط جان با جان است، درستترین طریق انتقال و القاء معرفت و حکمت است؛ زیرا به شرط مستعد بودن مخاطب، معرفتی که در ظرف زبان نمیگنجد و بیان ناپذیر است، القا میشود. به عبارت دیگر، چنانکه برخی از فیلسوفان دین بدرستی متذکر شدهاند، تجربه دینی را که محتوای آن معرفت و حکمت توأم با شور و احساس است، نمیتوان به دیگران آموخت؛ «بلکه این تجربه باید در آنها برانگیخته شود و در روان بیدار شود». (اتو، 1380: 48)
البته چنان که گفته شد، شرط بهرهمندی سالک از خاموشی پیر، وجود استعداد سماع خاموشی است وگرنه جز ملولی، حاصلی از مجالست با پیر خاموش نخواهد داشت:
|
هر خموشی که ملولت میکند |
|
نعرههای عشق آن سو میزند
|
البته از دیدگاه مولوی یکی از خاصیتهای پیر آن است که مرید را خاموش میکند:
|
چون به نزدیک ولی الله شود |
|
آن زبان صدگزش کوته شود
|
در واقع عارف خاموش، نماد و نشانة حقیقت الحقائق است که آن سوی انواع حجب واقع است؛ زیرا چنان که بایزیدبسطامی میگوید: «این همه گفتگو و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو بیرون پرده است، درون پرده خاموشی و سکوت و آرام و هیبت است.» (عطار نیشابوری، 1386: 168)
3- ضمیر خاموش- زبان گویا: در این حالت، عارف را به تعبیر هجویری فراگفتار آوردهاند (هجویری، 1383: 524) ابنعربی در خصوص این نوع از عارفان میگوید: «هرکه زبان او خاموش نیست و دل خاموش است، او سخن گوی است به زبان حکمت» (ابنعربی، 1367: 11) وضعیت عارف در این مقام، تناسب تام با مقام بقا دارد؛ زیرا عارف به رغم خاموشی ضمیر که نتیجة استماع کلام الهی است، به سخن که در تقابل با فنا قرار دارد، رجوع میکند. این رجوع در واقع متناظر است با رجوع از ملکوت به ملک، برای دستگیری و ارشاد طالبان حقیقت. بنابر حدیث قدسی قرب نوافل که در بسیاری از متون عرفانی آمده است (!مرصاد العباد، 208؛ اوراد الاحباب، 240؛ کشف المحجوب، 375) بندهای که با گزاردن نوافل به خداوند تقّرب میجوید، خداوند گوش و چشم و دست و زبان او میشود. بنابراین وجود عارفی که به عنایت الهی به این مقام دست یافته است، عرصة افعال الهی است و از جمله، زبان چنین عارفی، زبان حق است:
|
انصتوا را گوش کن خاموش باش |
|
چون زبانِ حق نگشتی گوش باش
|
این همان سخن شمس تبریزی است که میگوید: «آخر متکلّم درویش نیست، این درویش فانیست... سخن از آن سر میآید.... در درویش کامل، متکلم خداست» (شمس تبریزی، 1/ 1385: 173) از همین رو، مولوی خود را منعکس کنندة صدای خداوند میداند:
|
من کوهم و قال من صدای یاراست |
|
من نقشم و نقش بندم آن دلدار است
|
یکی از ویژگیهای عارف در این مقام، پرگفتاری است که غالباً با حدیث «من اخلصلله اربعین یوماً ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه» (فروزانفر، 1361: 196) توجیه میشود:
|
آن ینابیع الحکم همچون فرات |
|
از دهان او روان از بیجهات
|
مولوی خود مصداق این پرگفتاری عارفانه است و در بسیاری از مواضع انبوهی و تراکم سخن خویش را متذکر شده است:
|
چونک من از خال خوبش دم زنم |
|
نطق میخواهد که بشکافد تنم
|
از آنجا که موضوع این نوشتار تحلیل خاموشی از دیدگاه مولوی است، پرداختن به چند و چون پرگفتاری عارفان مجال دیگری میطلبد و تنها به ذکر این نکته اکتفا میکنیم که در این مقام نیز همچنان خاموشی زبان اهمیت وافری دارد؛ زیرا عارفی که به عالم اسرار راه یافته است و زبانی گویا دارد، بیم آن میرود که اسرار را فاش کند. بسیاری از فریادهای «خاموش باش» مولوی، که مخاطب آن خود اوست، به سبب همین امکان افشای سرّ است:
|
لب ببند ارچه فصاحت دست داد خاموش کن و هرجا اسرار مکن پیدا |
|
دم مزن والله اعلم بالرشاد در جمع سبکروحان هم بولهبی باشد
|
البته مولوی به رغم این «خاموش»ها، چنان خروشان و جوشان است که خودداری از بیان اسرار و حقایق را ناممکن میداند و مخاطب را به پرهیز از استماع سفارش میکند:
|
نکتهها چون تیغ پولادست تیز |
|
گرنداری تو سپر واپس گریز |
البته مولوی این رازگوییها و اسرار پراکنیها را هم به خود نسبت نمیدهد و بر آن است که هرچند خود طالب خموشی است، او را به سخنگویی و افشای اسرار وا میدارند:
|
چند خموش میکنم سوی سکوت میروم آهنربای جذب رفیقان کشید حرف |
|
هوش مرا به رغم من ناطق راز میکنی ورنی در این طریق زگفتار فارغیم
|
شمس تبریزی در باب این ویژگی مولوی چنین میگوید: «مولانا را سخنی هست من لدنی، میگوید؛ در بند آن نی که کس را نفع کند یا نکند؛ اما مرا از خردگی به الهام خدا هست که به سخن تربیت کنم کسی را چنان که از خود خلاصی یابد و پیشترک میرود.» (شمس تبریزی، 2/ 1385: 169) شمس در جایی دیگر، اسرار گفتن را پسندیده نمیداند و با طعنه به بایزید بسطامی میگوید: «پیغامبر هیچ اسرار نگفت الاموعظه» (همان، 130) البته مولوی وقوف کامل به کیفیت سخنگویی خود دارد و مصدر و منبع آن را میداند. از این رو در عین آنکه از موعظه ناگفتن رنجور است، از اینکه سخن خود را از حق میداند، شادمان است: «سخن من به دست من نیست و از این روی میرنجم؛ اما از آن رو که سخن من بالاتر از من است و من محکوم ویم، شاد میشوم؛ زیرا که سخنی را که حق گوید، هرجا که رسد، زنده کند و اثرهای عظیم کند.» (مولوی، 1378: 213) این توصیف مولوی از سخن خود، تطابق کامل با حالت عارف در این مقام (خاموشی ضمیر- گویایی زبان) دارد.
به هر روی باید شأن برخی از عارفان را خاموشی و شأن برخی دیگر را گویایی دانست، «پس تا که را فراگفتار آرند و که را خاموش کنند... هرکه بگوید، یا خطا کند یا صواب، و هر که را بگویانند از خطا و خللش نگاه دارند.» (هجویری، 1383: 524) برای روشن شدن رابطة سخنوری مولوی با شمس، ذکر حکایتی از «نفحات الانس» خالی از لطافت و ظرافت نیست:
«گویند در آن وقت که مولانا شمسالدّین در صحبت باباکمال بوده، شیخ فخرالدّین عراقی نیز به موجب فرموده شیخ بهاءالدّین زکرّیا آنجا بوده است و هر فتحی و کشفی که شیخ فخرالدین عراقی را روی مینمود آن را در لباس نظم و نثر اظهار میکرد و به نظر باباکمال میرسانید، و شیخ شمسالدین از آن هیچ اظهار نمیکرد. روزی باباکمال وی را گفت: فرزند شمسالدین از آن اسرار و حقایق که فرزند فخرالدین عراقی ظاهر میکند، بر تو هیچ لایح نمیشود؟ گفت: بیش از آن مشاهده میافتد؛ اما به واسطة آن که وی بعضی مصطلحات ورزیده، میتواند که آنها را در لباسی نیکوه جلوه دهد، و مرا آن قوّت نیست. باباکمال فرمود که حق، سبحانه و تعالی، تو را مصاحبی روزی کند که معارف و حقایق اولین و آخرین را به نام تو اظهار کند، و ینابیع حکم از دل او بر زبانش جاری شود و به لباس حرف و صوت درآید. طراز آن لباس نام تو باشد». (جامی، 1375: 7-466)
نتیجهگیری
1- خاموشی زبان و ضمیر از اصول سلوک عرفانی است.
2- باتوجه به دوحالت اصلی خاموشی (زبان و ضمیر) سه نوع خاموشی وجود دارد: زبان خاموش- ضمیر گویا؛ زبان خاموش- ضمیر خاموش؛ زبان گویا، ضمیر خاموش.
3- خاموشی ضمیر (قطع حدیث نفس) زمینة استماع کلام الهی را فراهم میکند.
4- حالت زبان خاموش- ضمیر خاموش، تناسب و تشابه فراوانی با مقام «فنا» دارد.
5- به رغم وجود روشهایی برای رسیدن به خاموشی ضمیر، باید آن را موهبت الهی دانست.
6- حیرت از عواملی است که میتواند سبب خاموشی ضمیر شود.
7- القاء معرفت و حکمت، از طریق خاموشی و در خاموشی صورت میگیرد.
8- عارفی که در موقعیت «ضمیر خاموش- زبان گویا» است، در مقام بقاءبالله است و به زبان حق بدل شده است.
9- عارفی که در موقعیت «ضمیر خاموش- زبان گویا» است، ممکن است به سبب جوش نطق، افشای سرّ کند، به همین سبب در این حالت نیز خاموشی زبان نجاتبخش است؛ زیرا کتمان سّر از مهمترین عناصر سلوک عرفانی است.
10- موقعیت مولوی در میان انواع سهگانه خاموشی را میتوان موقعیت «ضمیر خاموش- زبان گویا» دانست.