تحلیل کارکرد رخدادی ـ تنشی ایمان در مثنوی (مطالعه موردی حکایت پادشاه جهود دیگر... و تفسیر قول حکیم...)

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 دانشجوی کارشناسی ارشد، گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکدۀ علوم انسانی، دانشگاه کوثر بجنورد، بجنورد، ایران

2 دانشیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکدۀ علوم انسانی، دانشگاه کوثر بجنورد، بجنورد، ایران

3 استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکدۀ علوم انسانی، دانشگاه کوثر بجنورد، بجنورد، ایران

چکیده

نشانه‌شناسی تنشی، برآیند چرخش رویکرد از تقابل‌های گسسته به تفاوت‎های تنشی و نوسانی است. مطالعۀ گفتمان‌های ادبی از منظر نشانه‌شناسی تنشی، افق‌های تازه‌ای را دربارة معنا و فرایند تولید آن می‌گشاید. این الگو، بازنمودی از ساختار و فرایند تنشی گفتمان ارائه می‎دهد که بر تعامل دوسویۀ نیروهای فشاره‌ای (عاطفی) و گستره‌ای (شناختی) استوار است و وجهی سیال دارد. مقولۀ ایمان در مثنوی مولوی یکی از چالشی‎ترین مضمون‎هایی است که وضعیتی تنشی برای گفتمان رقم زده‎ است و «رخدادی ـ تنشی» نامیده می‌شود. براین‌اساس، در پژوهش حاضر با بهره‌گیری از رویکرد نشانه‌شناسی تنشی، فرایندهای گفتمانی «ایمان« تحلیل می‌شود. این تحلیل در بستر سه سطح گفتمانی (نشانه‌شناسی گفتمان)، تجربه ـ عاطفی (بیان ـ عاطفی و نظریۀ احساس) و معنایی ـ عرفانی انجام می‌گیرد و از این منظر به تحلیل دو روایت برجسته از دفتر اول مثنوی با عنوان: «حکایت پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی می‌نمود» و «تفسیر قول حکیم...» می‌پردازد. پرسش اصلی پژوهش این است که الگوی رخدادی ـ تنشی ایمان در مثنوی چه سازوکارهایی دارد و در بستر کدام عملیات و کارکردهای گفتمانی شکل می‎گیرد؟ هدف از پژوهش نیز بررسی چگونگی شکل‌گیری معنای سیال ایمان در بستر گفتمان‌های تنشی، نحوۀ تعامل ساختارهای زبانی، عاطفی و شناختی در این دو روایت و تأثیر آن بر فرایند تولید و گسست معنا است. تحلیل انجام‌شده بر پایۀ طرح‎واره‌های تنشی (اوج/ افت فشاره و گستره)، نظریۀ گسست ـ پیوست گریماسی و تعامل دوسویۀ وجوه گفتمانی و عاطفی ـ احساسی سامان یافته است. این روش تلاش دارد تا نحوۀ شکل‎گیری وضعیت رخدادی ایمان را در بستر تنش‌های درونی روایت و تعامل آن با ساختارهای ادراکی ـ حسی مخاطب نشان دهد. یافته‌ها حاکی از آن است که در هر دو روایت، رخداد ایمانی در فرایندی دینامیک و فشاره‎ای و با جهت‌گیری نیروهای تنشی شکل می‌گیرد. این تحلیل، همچنین ظرفیت‌های غنی متون عرفانی فارسی را برای پذیرش خوانش‌های نوین نشانه‌شناختی آشکار می‌سازد.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

An Eventive-Tensional Functional Analysis of Faith in the Masnavi: A Case Study of the Story of ‘Another Jewish King…’ and the Interpretation of the Sage’s Saying

نویسندگان [English]

  • Fereshteh Ghasemian 1
  • Ebrahim Kanani 2
  • ّّFatemeh Zamani 3
1 Master's Student of Comparative Literature, Department of Persian Language and Literature, Faculty of Humanities, Kosar University of Bojnord, Bojnord, Iran
2 Associate Professor of Persian Language and Literature, Department of Persian Language and Literature, Faculty of Humanities, Kosar University of Bojnord, Bojnord, IranBojnord, Bojnord, Iran.
3 Assistant Professor of Persian Language and Literature, Department of Persian Language and Literature, Faculty of Humanities, Kosar University of Bojnord, Bojnord, IranBojnord, Bojnord, Iran.
چکیده [English]

Tensional semiotics emerges from a paradigmatic shift from discrete oppositions to tensional differences. Approaching literary discourse through this lens opens a new horizon for understanding the process of meaning production. This model represents the structure and tension dynamics of discourse, founded on the interplay of compressive and expansive forces. The concept of faith in Mawlavi’s Masnavi is one of the most intricate topics, creating a tense and fluid state for discourse — what we call the “tense-event.” Using a tensional semiotic approach, this study analyzes the discursive processes of faith in two stories from the Masnavi’s first book. The aim is to examine how the fluid meaning of faith takes shape within the context of tense discourses and through the interaction of linguistic, emotional, and cognitive structures — and how this interaction influences the production and rupture of meaning. The analysis draws upon tension schemas and Greimas’s discontinuity–continuity theory to illustrate how the occurrence of faith is formed amid internal tensions and its interaction with the perceptual–sensory frameworks of the audience. Findings indicate that the event of faith is not produced within a static or oppositional framework but rather within a dynamic, stress-driven process shaped by the direction of tensional forces. This analysis also highlights the rich capacity of Persian mystical texts to accommodate new semiotic interpretations.
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Tensional Semiotics
  • Masnavi
  • Eventive–Tensional
  • Faith
  • Pressure and Extent

1. مقدمه

نشانه‌شناسی تنشی با گذر از خوانش‌های تقابلی صرف، معنا را در بستری پویا و فرایندی مطالعه می‎کند. در این الگو، هر کنش زبانی، حاصل تعامل دو نیروی عمده‌ است: نیروی فشاره‌ای که ریشه در جریان ادراکی ـ حسی دارد و نیروی گستره‌ای که متکی بر داده‌های شناختی و برونه‌های ادراکی است. این دو نیرو در قالب طرح‎واره‌های اوج/ افت عاطفه و شناخت، به ساختارهای معنایی متن شکل می‌دهند. در این الگو، کنش‌های گفتمانی موضع‎گیری، گسست و پیوست گفتمانی، در فرایند معناپردازی نقش اصلی دارند. در متون ادبی ـ عرفانی و به‌ویژه آثار مولوی، زبان نقش‎های متعددی را برعهده دارد و به‌منزلة مرکز عملیات گفتمان، به میدانی برای شکل‎گیری وضعیت‎های رخدادی ـ تنشی تبدیل می‎شود. از‌این‌رو، این الگو می‎تواند با شناسایی زنجیره‌های مختلف معنایی و کنش‎ها و تنش‎های گفتمانی، شناختی عمیق‌تر از چگونگی تحول معنایی در این متون ارائه کند. ادبیات عرفانی فارسی، به‌ویژه آثار مولوی، به‌دلیل برخورداری از مازادی ساختاری و معنایی، ظرفیت‎های بی‌شماری برای معناپردازی در اختیار خواننده قرار می‎دهند. در این متون، معنا در وضعیت رخدادی شکل می‎گیرد و بدین‌ترتیب، بستری مناسب برای تبلور وضعیت‎های رخدادی و تنش‎های معنایی و گفتمانی فراهم می‎آورد. در این میان، مثنوی مولوی به‌دلیل برخورداری از این ظرفیت‎ها، نظام‌های مختلف معنایی و گفتمانی را معرفی می‎کند که در بستر سبک‎های مختلف حضور تنشی، کنشی، شوشی و در وضعیت‎های ادراکی ـ حسی و عاطفی، شکل گرفته است. از این منظر، این اثر به یکی از متون تأثیرگذار در حوزۀ مضمون‎سازی ایمان و سبک‎های مختلف حضور و تبیین وضعیت رخدادی ـ تنشی تبدیل شده است. نوع مواجهۀ شخصیت‎ها با مقولۀ ایمان و رابطۀ نوسانی میان مقوله‎های خوف و رجا، عشق و ایمان، اضطراب و یقین، و شک و ایمان، این رخداد را در گفتمان مثنوی توصیف و تبیین می‎کند. براین‌اساس، در پژوهشِ حاضر بخش‌هایی از دفتر اول مثنوی: «حکایت پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی می‌نمود» (مولوی، 1390، ص. 36ـ39، 739ـ811) و «تفسیر قول حکیم به هر‎چه از راه وامانی چه کفر آن حرف و چه ایمان/ به هرچه از دوست دور افتی چه زشت آن نقش و چه زیبا» (مولوی، 1390، ص. 83ـ81، 1763ـ1813)، با رویکرد نشانه‌شناسی تنشی بررسی و فرایندهای گفتمانی آن تحلیل شده است. پیکرۀ انتخابی از مثنوی، به‌‌خوبی توانسته تعامل تنش‌زای فشاره و گسترۀ گفتمانی را نشان دهد و الگویی نو و متفاوت از چگونگی سیر شخصیت در تجربۀ رخدادی ـ تنشی ایمانی و نحوۀ گذار ادراکی ـ حسی و عاطفی او ارائه نماید. پرسش‌های پژوهش این است که الگوی رخدادی ـ تنشی ایمان در مثنوی چگونه عمل می‌کند و دارای کدام کارکردهای گفتمانی است؟ همچنین، نیروهای فشاره‎ای و گستره‎ای چگونه در مسیر تنشی‌شدن رخداد ایمانی و شکل‎گیری ساختارهای تنشی تعامل دارند؟ نیز گفتمان‌های موجود در این روایت‌ها چه الگویی از عملیات گفتمانی را نشان می‎دهند؟ روش پژوهش مبتنی‌بر تحلیل گفتمان نشانه‎شناختی باتکیه‌بر ساختارهای تنشی و در بستر تحلیل بیان عاطفی و نظریۀ احساس است تا از این طریق، بتوان ابعاد عاطفی و تجربه‎های بدنی ـ احساسی سوژه را در پیوند با کارکردهای گفتمانی، بررسی و تحلیل کرد. قالب انتخابی تحلیل نیز منطبق بر مدل برداری فشاره (محور عمودی) و گستره (محور افقی)، طرح‎واره‌های معنایی، نظریۀ میدان عملیات گفتمان و تعامل دوسویۀ گفتمان و احساس است. این پژوهش با هدف تبیین مناطق مختلف تنشی و چگونگی شکل‎گیری و بروز معنای آن در فرایند گسست‌ ـ‌ پیوست انجام گرفته است تا ظرفیت متن برای شکل‎دادن به تجربۀ رخدادی‌ ـ تنشی ایمان بررسی و تحلیل شود. این جستار نشان می‎دهد چگونه این چینش‎های گفتمانی، موج‎های عاطفی و تجربه‎های بدنی ‌ـ احساسی سوژه را بازتولید می‎کنند. نیز در قالب این پژوهش، می‎توان الگویی از کارکرد رخدادی ـ تنشی ایمان در مثنوی را ارائه داد.

  1. پیشینۀ پژوهش

بررسی سوابق پژوهشی مرتبط با این موضوع، پژوهش‌هایی را به این شرح نشان می‎دهد:

در «اخلاق ایمان‎مدار، مطالعۀ تطبیقی فلسفۀ اخلاقی ازنظر مولانا و کیرکگور» (اکبری بیرق، 1378)، ضمن تبیین اقوال مولوی از منظر کلام اشعری، اندیشۀ مولوی در تطبیق با اندیشه‌های فلسفی کیرکگور بررسی شده ‎است. در «بررسی تطبیقی برخی از مسائل مرتبط با ایمان از دیدگاه مولانا و کیرکگور» (رحیمیان و جباره ناصرو، 1388)، مشترکات فکری این دو متفکر دربارۀ ایمان واکاوی شده ‎است. در بوطیقای روایت در مثنوی (توکلی، 1389)، ایمان از منظر کیرکگور و مولوی تحلیل شده ‎است. در «مفهوم‎شناسی ایمان و پیوند آن با تجربۀ دینی در اندیشۀ مولوی در مثنوی» (حاجی‎اسماعیلی و همکاران، ‎1392)، ارتباط ایمان با تجربۀ دینی در حوزۀ معرفتی، عاطفی و عملی از نگاه مولوی بررسی شده و این نتیجه رسیده‌اند که ایمان، تجربه‎ای شهودی است. در «تحلیل فرایند‎های گفتمانی در سورۀ قارعه باتکیه‌بر نشانه‎شناسی تنشی» (پاکتچی و همکاران، ۱۳۹4)، ساختار منعطف سوره در فرایند تولید و در فضایی تعاملی تحلیل شده‎ است. در «ایمان عارفانه ازنظر مولانا» (بدخشان، 1397)، ایمان مولوی با ایمان متکلمان و فیلسوفان تطبیق داده شده ‎است. در «نشانه‌معناشناسی فرایند تنش در ایمان آوردن ملکۀ سبا» (پراندوجی و نصیحت، 1397)، نقش حضور عاطفی ـ شناختی در چگونگی ایمان‌آوردن ملکۀ صبا بررسی شده است. در حوزۀ مبانی الگوی تنشی نیز در «مطالعۀ فرایند تنشی گفتمان ادبی» (شعیری، 1384)، مبانی نظری فرایند تنشی گفتمان ادبی ارائه و نمونه­هایی از شعر سپهری تحلیل شده ‎‎است. در نشانه‌معناشناسی ادبیات: نظریه و روش تحلیل گفتمان ادبی (شعیری، 1395)، نظام گفتمانی تنشی تبیین شده و نمونه‎هایی از متون روایی فارسی تحلیل شده است.

براین‌اساس، پژوهشِ حاضر ــ که بخشی از یک پژوهش گسترده در این حوزه است ــ می‌کوشد با شناسایی و استخراج فرایندها و الگوهای رخدادی ـ تنشی، تجربۀ ایمانی مولوی در بخش‌هایی از دفتر اول مثنوی و الگویی از این تجربه را ارائه دهد. درنهایت، با تکمیل این الگو در پژوهش‌های بعدی، بر توسعۀ یک مدل مفهومی در حوزۀ تجربۀ ایمانی از منظر فرایندهای رخدادی ـ تنشی تأکید می‌کند.

  1. مبانی نظری

3ـ1. نشانه‎شناسی تنشی

نشانه‌شناسی به‌مثابۀ دانشی میان‌رشته‌ای، از نیمۀ نخست قرن بیستم جایگاهی بنیادین در تحلیل متون ادبی و فرهنگی یافته است. در میان الگوهای نوپدید این حوزه، نشانه‌شناسی تنشی جایگاهی ویژه دارد؛ زیرا بر شکل‎گیری معنا در وضعیتی سیال تأکید می‌کند. الگوی نشانه‌شناسی تنشی برای نخستین‌بار در اثر مشترک ژاک فونتنی[1] و کلود زیلبربرگ[2] با عنوان تنش و دلالت[3] معرفی شد (Hebert, 2011, p. ­58-70). ایدۀ مرکزی این الگو آن است که هرگاه میزانی از نیرو به عنصری وارد شود، آن عنصر از وضعیت تعادل خارج شده و دچار تنش می‌شود (شعیری، ۱۳۹۵، ص. ۳۸). این نکته یادآور نقش پویای کنش در زبان است. نشانه‎شناسی تنشی بر محور طرح‎واره‎های تنشی شکل می‎گیرد که بر‎اساس آن، بین اجزای نشانه‌معنایی رابطه‎ای برقرار می‌شود که در آن معنا از وضعیتی کم‌رنگ تا شدید در نوسان است (اسماعیلی و همکاران، 1391، ص. 85). از این منظر، ظرفیت متن برای معناسازی در دو جنبه افزایش می‎یابد: «اولین نوع، عاطفی است و طیفی را از ضعیف‎ترین تا قوی‎ترین شدت عواطف شامل می‎شود؛ نوع دوم، شناختی است و بسط و گستره را از ضعیف‎ترین/ کوچک‎ترین تا فراگیرترین/ بزرگ‎ترین شامل می‎شود. ارتباط میان درجات هرکدام از این دو نوع، ارزش‎ها را به ‎وجود می‎آورد» (شعیری و همکاران، 1402، ص. 164). فرایند تنشی در گفتمان به بازیابی معنا کمک می‌کند؛ زیرا در این فرایند نه معنا تثبیت می‌شود و نه روابط صرفاً بر مبنای تقابل شکل می‌گیرند. درک عمیق‌تری از این نظام، ما را به ویژگی‌هایی می‌رساند که آن را از سایر مدل‌های تحلیلی متمایز می‌کند: ایجاد ارتباط بین جریان‌های معنادار گفتمانی؛ عبور از محدودیت‌های تقابل صرف در زبان؛ خلق فضای تنشی با ابعاد کمّی و کیفی؛ پیوند میان فرایندهای ادراکی ـ حسی که یکی به حوزۀ کیفیت و دیگری به کمّیت تعلق دارد (شعیری، 1395، ص. 38). این موارد نشان می‌دهند که در گفتمان، معنا در بستر تجربۀ احساسی و شناختی، پیوسته در حال تغییر است.

نظام تنشی در تحلیل نشانه‌معناشناختی بنا به نظر هبرت چند مفهوم اساسی دارد. هبرت این مفاهیم را به نقل از فونتنی (2003) و زیلبربرگ (‎2002) شرح می­دهد: 1) فشاره و گستره به‌ترتیب از سطح محتوا و سطح بیان تشکیل می­شود و گفتمان در روابط گستره و فشاره شکل می­گیرد؛ 2) فشاره به احساسات، امور ذهنی و درونی، و گستره به شناخت، منطق و امور بیرونی مرتبط است؛ 3) فشاره، گستره را کنترل می­کند؛ 4) فشاره با ضرب‎آهنگ[4] و لحن[5]، و گستره با زمان­مندی[6] و مکان­مندی[7] مرتبط است؛ 5) فشاره دو سطح افزایش و کاهش دارد و گستره دارای عملکرد مرتب‎سازی[8] (افزایش تنوع و تکرار) و ترکیب[9] (کاهش تنوع و تکرار) است (Hebert, 2011, p. ­58-59).

 مقیاس­های تنشی به بخش­های گوناگونی تقسیم می­شود و یکی از مهم­ترین آن­ها، الگوی تفکیکی دوتایی[10] است. در این الگو، مقیاس­های تنشی و محورهای فشاره و گستره به دو بخش تقسیم می­شوند: بخش پایینی، بخش غیر فعال[11] و بخش بالایی، بخش فعال[12] است. در این شرایط، چهار ترکیب ممکن از ظرفیت­ها وجود دارد که چهار منطقه را شکل می­دهند: منطقۀ 1) فشارۀ پایین و گسترۀ پایین؛ منطقۀ 2) فشارۀ بالا و گسترۀ پایین؛ منطقۀ 3) فشارۀ پایین و گسترۀ بالا؛ منطقۀ 4) فشارۀ بالا و گسترۀ بالا (Herbert, 2011, p. ­60-61). از دیدگاه شعیری، تنش به‌مثابۀ میزان انرژی و قدرتی است که در گفتمان حضور دارد و این انرژی بر‎اساس دو ویژگی فشاره‌ای و گستره‌ای شناخته می‎شود (شعیری، 1۳۹۵، ص. ۳۷). در این مدل، برای درک بهتر چگونگی تعامل فشاره و گستره، آن‌ها را به‌صورت دو بردار در یک دستگاه مختصات در نظر می‌گیرند: فشاره به‌صورت بردار عمودی (x) و گستره به‌صورت بردار افقی (y) نمایش داده می‌شود. فشاره در بیشینۀ خود شدید و در کمینه‌اش ضعیف است؛ گستره نیز در بیشینه‌اش گسترده و در کمینه‌اش متمرکز است (پاکتچی و همکاران، 1394، ص. 44). این تصویرسازی ریاضی‌گونه از ساختار زبان، امکان تحلیل دقیق‌تر و مدل‌سازی گفتمان را می‌دهد؛ زبان دیگر فقط واژه نیست، بلکه دارای بُعد است. از تعامل میان این دو بُعد، طرح‎واره‎های فرایندی به این شرح شکل می‌گیرند: الف) افت فشارۀ عاطفی و اوج گسترۀ شناختی: در این حالت، فرد از یک وضعیت عاطفی شدید به‌سمت گشایش و درک شناختی حرکت می‌کند؛ نوعی گذار از بحران احساسی به تعقل؛ ب) اوج فشارۀ عاطفی و افت گسترۀ شناختی: در این وضعیت، فشارۀ احساسی به اوج می‌رسد ولی ظرفیت درک شناختی کاهش می‌یابد. می‌توان آن را لحظۀ انفجار احساسی یا شوک نهایی دانست؛ ج) اوج هم‌زمان فشاره‌ها و گستره‌ها: در اینجا هم عاطفه به اوج خود می‌رسد و هم شناخت. این طرح‎واره معمولاً در لحظات اوج معنایی رخ می‌دهد که در آن، هم درک و هم احساس به‌شدت حضور دارند؛ د) افت هم‎زمان فشاره‌ها و گستره‌ها: در این وضعیت، هم نیروهای عاطفی کاهش یافته‌اند و هم نیروهای شناختی. این وضعیت اغلب در پایان یا فرسایش گفتمان رخ می‌دهد (شعیری، 1385، ص. 35؛ Hebert, 2011, p. ­63-64). این طرح‎واره‎ها، لحظات مختلف معنایی در هر متن را تبیین می‎کنند. در گفتمان تنشی، منطقۀ فشاره‌ای و منطقۀ گستره‌ای، دو قطب اصلی میدان معنایی هستند؛ منطقۀ فشاره‌ای بر درونه‌های عاطفی و حضور فعال سوژه و منطقۀ گستره‎ای بر وضعیتی بیرونی و شناختی متمرکز است. اگر در منطقۀ گستره‌ای، فضا محدود و فشرده باشد، گستره متمرکز است؛ اما اگر فضا باز و چندلایه باشد، در وضعیت منتشر است. به همین ترتیب، در منطقۀ فشاره‌ای نیز اگر فضای تنشی بسیار قوی باشد، تنش بر شدت درونه‌های عاطفی استوار است؛ اما اگر این انرژی کاهش یافته باشد، به وضعیتی کم‌تنش منجر می‌شود (شعیری، 1395، ص. 42). براین‌اساس، گفتمان برآیند تعامل و یا تقابلی است که مبتنی‌بر نوع پیوند میان وضعیت‌های عاطفی و شناختی شکل می‎گیرد و نوع سیر گفتمانی میان این وضعیت‎ها، تحول معنایی ایجاد می‎کند.

3ـ2. میدان عملیات گفتمان

الگوی میدان عملیات، شکل مدوّن دوگان گسست ـ پیوست گریماس[13] در قالب یک مدل تحلیلی است که بر زمینۀ نظریۀ تنشی سامانی یافته است. میدان عملیات، نشان‎دهندۀ مجموعه‌ای از کنش‎ها، عامل‌ها و شاخص‌هایی است که گفتمان را کنترل می‌کند. نخستین کنش در این میدان، موضع‌گیری سوژه است. موضع جسم ـ شناسا، پیش از آنکه شروع به مفصل‌بندی و تولید نشانه‎ای کند، موضعِ «خودِ (حاضر) در اینجا و اکنون» را اتخاذ می‌کند که به‎عنوان منبع معنا و ظرفیت معناسازی کاملاً اشباع شده است (به‎نقل از: پاکتچی و همکاران، 1394، ص. 50). به عقیدۀ فونتنی، سخن عملیاتی است که نمی‌توان در آن، گفتمان را از محصول آن، یعنی گفته جدا کرد؛ درنتیجه، موضع‎گیری می‎تواند تعامل بین صورت‎های زبانی و محتوا را رقم بزند. در حقیقت، با سخن گفتن است که گفته‎پرداز به اعلام موضع می‌پردازد (شعیری، 1385، ص. 29). دومین کنش، گسست ـ پیوست است. کنش گسست، گذر از میدان گفته‌پردازی و حرکت به‌سوی جهان گفته‌هاست که به نشانه‎ها و گفته‎ها شکل می‎دهد؛ یعنی جایگزینی «او، آنجا، آن‌زمان» با «من، اینجا، اکنون». کنش پیوست بازگشت به وضعیت گفته‌پرداز و پیوند مجدد با «من» و تجربۀ عاطفی اوست (ر.ک. شعیری، 1385، ص. 25). براین‌اساس، در هر کنش زبانی، گفتمان برخی از نشانه‌های درونی خود را به بیرون از خود می‌افکند. این کنش، گذر از گفتمان به گفته را ممکن می‌سازد؛ به‌عبارتی، تولید گفته تنها با نفی عناصر درونی گفتمان یعنی «من، اینجا، اکنون» میسر می‌شود. تنها با گسست گفتمانی است که این نفی رخ می‌دهد؛ درنتیجه، جایگاه فاعل (من)، زمان و مکان در گفتمان دگرگون می‌شود. در مقابل، پیوست گفتمانی قرار دارد که گذر از گفته به گفتمان و بازگشت به بنیان‎های گفتمان یعنی من، اینجا و اکنون را فراهم می‎آورد (ر.ک. شعیری، 1385، ص. 25ـ27). درواقع، در موقعیت‎های گفتمانی نوع ارتباط تقابلی و یا تعاملی میان دو کنش گسست ـ پیوست، گفتمان را در وضعیتی سیال و پویا قرار می‎دهد.

  1. بحث و بررسی

4ـ1. وضعیت تنشی ایمان در حکایت پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی می‌کرد

4ـ1ـ1. خلاصۀ‌ داستان

یکی از شاهان جهود به قصد نابودکردن مسیحیان، آتشی عظیم فراهم ساخت و در کنار آن، بتی برنهاد و فرمان داد تا همگان بر آن بت سجده آرند. هر‎کس فرمان او را اطاعت نمی‏کرد، در آتش می‏خست. مأموران شاه، زنی عیسوی را آوردند. زن از سجده بر آن بت سر باز زد و آن‎ها برای تسلیم‌کردن مادر، طفل را به کام آتش فرستادند. نزدیک بود که مادر بر بت سجده آرد که طفل در میان آتش بانگ آورد که: مادرا! دل قوی دار که آتش بر من اثری ندارد. دیگر پیروان عیسی با شنیدن این سخن، پروانه‌وار خود را در درون آتش انداختند؛ اما هیچ‎کدام از آتش گزندی ندیدند. درنهایت، زبانه‌های آتش به‌سوی شاه، دامن گشود و شاه و مأمورانش را درون خود سوزاند (ر.ک. زمانی، 1398، ص. 271).

4ـ1ـ2. وجه تعاملی ایمان و نیاز

مطابق سبک داستان‎پردازی مولوی، پیش از آغاز هر داستان، ابیاتی ذکر می‌شود که به‎منزلۀ مدخل ورودی به آن است. این بخش، بر وجه تعاملی ایمان و نیاز مبتنی است:

شد نیاز طالبان ار بنگری

 

شعله‎ها از گوهر پیغمبری

شعله‌ها با گوهران گردان بود

 

شعله آن جانب رود هم کآن بود

نور روزن گرد خانه می‌دود

 

زآنکه خور، بُرجی به بُرجی می‌رود

هر که را با اختری پیوستگی است

 

مر ورا را با اختر خود هم‎تگی است

         

                                                                                                               (مولوی، 1390، ص. 36ـ37، 748ـ751)

در این گونۀ ایمانی بر نیاز طالبان تأکید شده و این نیاز به شعلۀ آتشی مانند شده که از گوهر پیامبر مشتعل شده است. همچنین، همراهی خورشید و نور روزن نیز ‌براساس همین فرایند تبیین می‌شود. از دیدگاه تنشی، فرایند گفتمان بر اصل نور گوهر پیامبری متمرکز است. مکث و درنگ در مرکز عملیات گفتمان، از تداوم حضور در فضای گفته‎پردازی حکایت دارد که محل حداکثر فشاره و انرژی است و گستره نیز همچنان بر همین اصل نوری متمرکز است. این فرایند در قالب نمودار زیر نشان داده شده است:

 


                                                                                                                   قوی (شعله/ نیاز طالبان)

 

                                                                                              

                                                                                                                     فشاره

 

                                                                                             

                                                                                                                     ضعیف                                                                       

                                                                      گستره                متمرکز (اصل نوری)

طرح‌وارۀ شمارۀ 1. وجه تعاملی ایمان و نیاز

در این الگو، شعله‎ای که نماد نیاز طالبان است در یک لحظه از منبع متمرکز نوری وجود پیامبر نشئت می‌گیرد و هم‌زمان با شدت‌گرفتن این آتش، بر شعلۀ نیاز در وجود طالبان افزوده می‌شود. به همین دلیل، الگوی تنشی در این بخش، صعودی با شیب بسیار تند و به‎صورت راست‎خط است و دربالاترین سطح فشاره، به مرتبۀ قوی می‎رسد.

  در این بخش، گفتمان مولوی در وجه تعاملی ایمان و نیاز بر اصل نوری گوهر پیامبری متمرکز می‌شود. این وجه تعاملی بر ‎پایۀ تمثیل شعله، گوهر، خور و پرتو آن سامان یافته که نشانگر ساختار تنشی ایمان است. نیازی که از دل سوژۀ مؤمن زبانه می‌کشد، همان شعله‌ای ا‌ست که از گوهر نورانی پیامبر فروغ می‌گیرد. بدین‌سان، در میدان عملیات گفتمان، گوهر پیامبری به‌منزلۀ مرکز تراکم فشاره و منبع اصلی معنا عمل می‌کند و تمامی شعله‌ها به‌مثابة نشانه‌های نیاز، در وضعیت پیوست به این مرکز قرار دارند. رابطۀ میان نیاز سوژه و مرکز نوری، الگوی تنشی صعودی با شیب تند ایجاد می‌کند که در آن فشارۀ عاطفی به‌صورت افزایشی پیش می‌رود؛ هرچه فاصله میان شعله و گوهر کاهش می‌یابد، فشاره افزایش یافته و دلالت گفتمان از افق به مرکز حرکت می‌کند. در سطح گفتمانی، تمثیل آتش و خورشید، شبکه‌ای واژگانی ـ معنایی می‎آفریند که مفهوم ایمان را در قالب پیوست عاطفی و شناختی به گوهر پیامبر تعریف می‌کند و نیاز طالبان به این اصل نوری، به‌صورت رمزگان مرکزی گفتمان در می‌آید؛ به‌گونه‌ای که سوژه در کنش گفتاری خود، با تکرار حضور در مدار نور، فشارۀ درونی را به نهایت می‌رساند و از گسترۀ پراکندگی معنا به‌سوی پیوست مطلق حرکت می‌کند. از دیدگاه نظام عاطفی، این نیاز شدیدترین حالت فشاره را دارد: سوژه در مقام طلب، از وضعیت گسترۀ شناختی خارج می‌شود و حرکت صعودی به‌سمت مرکز را تجربه می‌کند. در سطح معنایی ـ عرفانی، این فرایند، پیوندی میان انسان و پیامبر را نشان می‌دهد و نیاز به‌مثابة عاملی انگیزشی، زمینۀ اتصال به این منبع ایمانی را فراهم می‎کند. براین‌اساس، ذات نوری گوهر پیامبر، اصل هستی‎بخش گفتمان است و نیاز طالبان، انعکاس فشاره‎ای این نور است که شدت فشاره را به اوج عاطفی و معنایی خود می‎رساند. درنهایت، این مسیر صعودی از شعله تا گوهر، در قالب وحدت نوری میان سوژه و اصل پیامبر تحقق می‎یابد و ساختار گفتمان را در وضعیت قوی، صعودی و معنوی تثبیت می‌کند.

در این بخش، گفتمان مد نظر مولوی حول یک قطب‎بندی محوری شکل می‎گیرد که در آن، رابطۀ میان ایمان (به‎مثابۀ نیروی گرانشی مرکز) و نیاز (به‎مثابۀ موقعیت افق) تعریف می‌شود. این رابطه، براساس پیوند میان «نیاز طالبان» (که چون شعله و پرتو روزن است) و «گوهر پیغمبری» (که چون خورشید و اصل آتش است)، بر مبنای مدل مرکز ـ فاصله ـ افق سازماندهی شده و در قالب نمودار زیر نشان داده شده است:

 


                                                  خود/مرکز                     قوی (شعله/ نیاز طالبان در مقام وحدت با اصل نوری)

 

                                                                                     

                           فرایند پیوست                                               فشاره

 

                    دیگر/ افق                                                         ضعیف

                                                                                                                                                                   

                                       منتشر                                متمرکز

طرح‌وارۀ شمارۀ 2. نظام وحدت؛ وجه پیوندی مرکز/ افق

در این الگو، گوهر نوری و اصل پیامبری به‌منزلة منبع و مرکز انرژی عمل می‎کند. نیاز و کشش طالبان به‏‌مثابة سوژه به این اصل و گردیدن شعله‏ها به‌سمت این گوهر، نوعی پیوست به مرکز را نشان می‎دهد. گستره نیز بر یک نقطۀ کانونی (گوهر پیامبری) متمرکز است. این نیاز سوژه در شدیدترین حالت، وضعیت فشاره‎ای قوی را برای گفتمان رقم می‎زند. پس مسیر حرکت از افق به مرکز است. در این بخش، نیاز طالبان به گوهر پیغمبری، یک فشارۀ بالا بر مرکز گفتمان اعمال می‌کند که این فاصله، تنش اصلی را می‌سازد؛ درنتیجه، شعله‌ها که نمود تجلی‌یافته در فاصله از مرکز هستند، مجبور به پیوست به آن شده و یک گسترۀ متمرکز را حول محور مرکز تعریف می‌کنند. نتیجۀ این فرایند، تحقق وضعیت رخدادی ـ تنشی و پیوست کامل به مرکز و این منبع نوری است که همان تحقق غایتِ نیاز ازطریق اتصال به اصل نوری و وحدت با آن است.

 4ـ1ـ3. سیال‌شدن مراتب ایمانی؛ از شک تا یقین

پی‎رفت اول داستان (مولوی، 1390، ص. 37ـ38، 769ـ782)، پادشاهی یهودی را معرفی می‌کند که قصد نابودی دین عیسی را دارد. این پادشاه، آتشی را برپا می‌کند و در کنار آن بتی را می‌گذارد؛ هر‎کس بر آن بت سجده نکند باید در آتش بسوزد. در این میان، مادری را می‌آورند که به بت سجده نمی‌کند و پادشاه طفل را به یک‌باره درون آتش می‎اندازد. پی‎رفت دوم داستان (مولوی، 1390، ص. 38ـ39، 783ـ795)، از به سخن درآمدن کودک آغاز می‎شود که به مادرش می‌گوید که به میان آتش بیا چون این آتش مثل آبی است که به من گزندی نمی‎رساند. گفته‎های کودک، این‎گونه توصیف شده است: الف) کأِنّی لَم آَمُت: به‎راستی که من نمرده‎ام؛ ب) در میان آتش خوشم؛ پ) آتش، رحمت خدا است؛ ت) وسیله‎ای برای رسیدن به جایگاه خاصان حق است؛ ث) آتش مثل آب سرد است؛ ج) آتش گل و یاسمن است، مثل آتشی که بر حضرت ابراهیم تبدیل به گلستان شد؛ چ) در میان آتش به آرامش رسیده‎ام؛ ح) آتشی که مانند نَفَس حضرت عیسی زندگی می‌بخشد. در ابتدای این بخش، هنگامی که پادشاه کودک را به یک‌باره درون آتش می‌اندازد، ترسی در دل مادر ایجاد می‌شود که نشانه‌ای از وجود شک در ایمان است:

یک زنی با طفل آورد آن جهود

 

پیش آن بت، آتش اندر شعله بود

طفل ازو بستد در آتش در فکند

 

زن بترسید و دل از ایمان بکند

خواست تا او سجده آرد پیش بت

 

بانگ زد آن طفل کأِنّی لَم آَمُت

                                                                                                 (مولوی، 1390، ص. 38، 783ـ785)

در اینجا سخن از آتشی است که قدرت سوزاندن مؤمنان را ندارد. آتش نشانه‌ای از ایمان است؛ زیرا به‎واسطۀ این آتشی که سرد شده است ایمان افراد نسبت به خداوند افزوده می‌شود. در نخستین بخش داستان، فرایندی از ایمان دیده می‌شود که کودک از آن برخوردار است. به‌محض اینکه پادشاه جهود، کودک را درون آتش می‎افکند، در آن لحظه آتش بر او سرد می‎شود؛ درنتیجه، ایمان او به بالاترین مرتبه می‎رسد. سردشدن آتش، رخدادی است که مطابق نظر گرمس (گرمس، 1389، ص. 21ـ29)، مانند لحظه ـ بارقه عمل می‎کند که فشارۀ قوی برای گفتمان رقم می‎زند. ازنظر شعیری، «لحظه ـ بارقه، به زمانی گفته می‎شود که سوژه و ابژه در یکدیگر ذوب می‎شوند و حضور به بالاترین درجۀ معنایی خود که همان وجد و شور هستی‎شناختی است، نایل می‎گردد» (شعیری، 1395، ص. 40). در این وضعیت، کودک در بالاترین وضعیت عاطفی، وجد و شوری هستی‎شناختی را تجربه می‎کند که آن را «تجربۀ ایمانی» می‌نامند. این تجربه، در یک لحظۀ بارقه‏ای برای او رخ می‎دهد و درنتیجه، آتش در بالاترین وضعیت فشاره‎ای، سرد و سلامت می‎شود. این وضعیت، به‎صورت خطی مستقیم و راست‎خط و رو به بالا نمایش داده می‎شود و نشان می‎دهد آتش در وضعیت فشاره‎ای، به‌شدت روبه‌افزایش است و گسترۀ آن در حالت متمرکز قرار دارد. این وضعیت در نمودار زیر نشان داده شده است:

 


                                                                                                                     قوی (سردشدن آتش)

 

                                                                                             

                                                                                                                     فشاره

 

                                                                                              

                                                                                                                     ضعیف                                                                        

                                                                                     گستره

طرح‌وارۀ شمارۀ 3. تجربۀ رخدادی ایمان

در این الگو، آتش در بالاترین فشارۀ عاطفی قرار می‏گیرد که در قالب سردشدن نمایش داده شده است. سردشدن آتش بر کودک نیز نتیجۀ ایمانی است که کودک آن را تجربه می‏کند و در قالب فشارۀ عاطفی قوی نشان داده شده است. در ادامه، کودک تجربۀ ایمانی خود را توصیف می‏کند که مراتب مختلف ایمانی او را نشان می‎دهد:

خواست تا او سجده آرد پیش بت

 

بانگ زد آن طفل کأِنّی لَم آَمُت

اندر آ ای مادر اینجا من خوشم

 

گرچه در صورت میان آتشم

چشم‌بندست آتش از بهر حجاب

 

رحمت است این سر برآورده ز جَیب

اندر آ مادر ببین برهان حق

 

تا ببینی عشرت خاصان حق

اندر آ و آب بین آتش‎مثال

 

از جهانی کآتش است آبش مثال

اندر آ اسرار ابراهیم بین

 

کو در آتش یافت سرو و یاسمین

                                                                                                                  (مولوی، 1390، ص. 38، 785ـ790)

در نخستین مرحله، اصطلاح «کأِنّی لَم آَمُت= به‌راستی من نمرده‎ام» را به‎ کار می‏برد. سپس با واژگان «من خوشم»، «رحمت»، «عشرت خاصان حق»، «آب آتش‎مثال» و «سرو و یاسمن»، مراتب مختلف ایمانی را تبیین می‌کند که در قالب نمودار زیر تبیین شده است:

 


                                                                                                                      قوی (آب آتش‌مثال و سرو و یاسمن)

 

                                                                                             

                                                                                                                     متوسط (رحمت/ عشرت)

 

                                                                                             

                                                                                                                     ضعیف (خوشم)                                                                      

                                              حیات‎بخشی در عالم         گستره     نمرده‎ام (زنده هستم)

                                                        (منتشر)                                      (متمرکز)

طرح‌وارۀ شمارۀ 4. مراتب مختلف ایمانی

در وضعیت ابتدایی این الگو، کودک از زنده‌بودن خود در وضعیت متمرکز سخن می‎گوید، اما این وضعیت فشاره‎ای، هرلحظه در حال شدت‌گرفتن است. کودک برای توصیف وضعیت عاطفی خود در ضعیف‌ترین حالت از واژگان «من خوشم» بهره می‎گیرد که مرتبۀ ایمانی او را در سطحی پایین نشان می‎دهد. با شدت‌گرفتن این حالت، سوژه برای نشان‌دادن مرتبۀ بالاتری از تجربۀ ایمانی خود، واژگان «رحمت» و «عشرت خاصان حق» را به‎ کار می‎برد که خاصان حق از آن برخوردارند. در وضعیت فشاره‎ای قوی نیز با کاربرد واژگان «آب آتش‎مثال» و «سرو و یاسمن»، از گلستان‌شدن آتش خبر می‎دهد که بالاترین وضعیت عاطفی و مرتبۀ بالای تجربۀ ایمانی کودک را نشان می‎دهد. بررسی این فرایندهای سه‎گانه، از تداوم حضور کودک در مرکز عملیات و وضعیت ایمانی خود حکایت دارد که فشاره به‌تدریج افزایش می‎یابد؛ حال‎آنکه گستره در وضعیت متمرکز زندگی‎بخشی قرار دارد. بدین‌ترتیب، الگوی تنشی گفتمان صعودی و با شیب بسیار تند است که به‎صورت متمرکز و راست‎خط ترسیم شده است و مراتب ایمانی را در سه وضعیت فشاره‏ای ضعیف، متوسط و قوی نشان می‎دهد. در بالاترین مرتبۀ ایمانی، وضعیت دگرگون‌شده‎ای از آتش در قالب آتش آب‎مثال و سپس آتشِ به گلستان تبدیل‌شده نمایش داده می‎شود که نمادی از این تجربۀ ایمانی کودک است. این آتش به‌تدریج از حالت متمرکز خارج می‎شود و در وضعیت انتشاری، عالمی را در چشم‎انداز کودک قرار می‎دهد که در تمام اجزای آن، دم عیسوی و زنده‏بخشی وجود دارد. وضعیت منتشر زندگی و حیات‎بخشی نیز به‌صورت نموداری راست‎خط و مستقیم ترسیم شده که نتیجۀ حضور او در بالاترین مرتبۀ ایمانی و تبدیل‌شدن آتش به گلستان است.

پی‎رفت سوم داستان (مولوی، 1390، ص. 39، 796ـ811)، به گفت‌وگوی کودک و مادر در وجه خطابی اختصاص دارد. کودک پس از توصیف مراتب ایمانی خود و چگونگی تبدیل‌شدن آتش به گلستان، مادر را به‌سوی دنیای خود در درون این آتش فرامی‌خواند. در این فراخوانی، توصیفاتی دیگر از مراتب ایمانی را برای مادر تبیین می‎کند که متناظر با وضعیت حضوری پیشین خود است:

اندر آ مادر به حق مادری

 

بین که این آذر ندارد آذری

اندر آ مادر که اقبال آمدست

 

اندر آ مادر مده دولت ز دست

قدرت آن سگ بدیدی اندر آ

 

تا ببینی قدرت لطف خدا

من ز رحمت می‌کشانم پای تو

 

کز طرب خود نیستم پروای تو

 

         

                                                                                                                    (مولوی، 1390، ص. 39، 796ـ799)

در این وضعیت حضوری، آتش، آتش‎گونگی خود را از دست می‎دهد. توصیف این حضور بدین قرار است:

 الف) آتشی که دولت و حشمت (اقبال) معنوی می‌بخشد؛ ب) آتش قدرت و لطف خدا است؛ ج) در میان آتش به مرحلۀ بی‎خویشی دست می‎یابد که نتیجۀ آن، خوشی و شادی (طرب) اوست. مراتب مختلف ایمانی در قالب نمودار زیر نشان داده شده است:

 

 


                                                                                                                     قوی (بی‎خویشی/ طرب)

 

                                                                                             

                                                                                                                     متوسط (قدرت لطف خدا)

 

                                                                                             

                                                                                                                      ضعیف (اقبال و دولت)                                                                      

                                                             گستره نمرده‎ام (زنده هستم)

                                                                                 (متمرکز)

طرح‌وارۀ شمارۀ 5. مراتب سیال ایمانی

در این الگو، کودک هم‌زمان با تبدیل‌شدن آتش به گلستان، سه وضعیت فشاره‎ای ضعیف، متوسط و قوی را تجربه می‎کند که مراتب ایمانی او را نشان می‎دهد. در نخستین مرحله، این مرتبۀ ایمانی در قالب اقبال و دولت و در دومین مرحله در قالب قدرت و لطف خدا نمود یافته است. در بالاترین مرتبه نیز وضعیت بی‎خویشی را برای کودک رقم می‎زند که نتیجۀ آن، طرب و شادی است.

4ـ1ـ4. استعلایی‌شدن تجربۀ ایمانی

در این بخش، تجربۀ ایمانی در وضعیتی استعلایی قرار می‎گیرد که با محتوای پی‎رفت چهارم (مولوی، 1390، ص. 39، 800ـ811) همخوانی دارد. در این پی‎رفت، کودک دیگر پیروان عیسی را نیز فرامی‌خواند که خود را به درون آتش بیفکنند. آن‎ها نیز عاشقانه خود را به درون آتش می‎افکنند و از ایمان برخوردار می‎شوند؛ به‎گونه‎ای که کارگزاران یهودی این‎بار مانع مردم برای افکندن خود به درون آتش می‎شدند:

اندر آ و دیگران را هم بخوان

 

کاندر آتش شاه بنهادست خوان

اندر آیید ای مسلمانان همه

 

غیر عذب دین عذابست آن همه

اندر آیید ای همه پروانه‌وار

 

اندرین بهره که دارد صد بهار

بانگ می‌زد در میان آن گروه

 

پر همی شد جان خلقان از شکوه

خلق خود را بعد از آن بی‌خویشتن

 

می‌فکندند اندر آتش مرد و زن

بی‌موکل، بی‌کشش از عشق دوست

 

زانکه شیرین کردن هر تلخ ازوست

                                                                                                                 (مولوی، 1390، ص. 39، 800ـ805)

در ابتدای این پی‌رفت، سطح شناختی و گستره‎ای گفتمان، متمرکز و محدود بر کودک بود که او مادر را نیز به مشارکت در این فرایند فراخوانده بود؛ اما در ادامه، با فراخواندن دیگران به درون آتش، سطح گفتمان را از وضعیت متمرکز به منتشر گسترش می‌دهد. با مشارکت همگان در سطح شناختی و گستره، کودک توصیف دیگری از وضعیت ایمانی خود ارائه می‎دهد و این‌بار اصطلاح «نهادن خوان شاه» در آتش را به ‎کار می‏برد. نهادن سفرۀ حق نشان‏دهندۀ وضعیت انتشاری رحمت حق برای بهره‎بردن همگان است. اما هم‌زمان با این وضعیت انتشاری، در سطح عاطفی نیز همچنان فشاره در حال اوج‌گرفتن است. در این حالت، مراتب ایمانی کودک در سه مرتبۀ «عذب»، «شکوه» و «عشق» نشان داده می‎شود که در بالاترین مرتبۀ آن، به کشش عاشقانۀ دوست و حق می‎رسد. این فرایند به‎طور فشرده در نمودار زیر نشان داده شده است:

 


                                                                                      قوی (آب آتش‎مثال و گلستانی/ بی‏خویشی/ طرب/عشق)

 

 

                                                                                  متوسط (رحمت/ عشرت/ قدرت لطف خدا/شکوه)

 

 

                                                                                    ضعیف (خوشم/ اقبال/ دولت/عذب)

     حیات‎بخشی در عالم (خوان شاه)   گستره   نمرده‎ام (زنده هستم)

                      (منتشر)                                (متمرکز)

طرح‌وارۀ شمارۀ 6. استعلایی‌شدن تجربۀ ایمانی

براین‌اساس، هم‌زمان با کشش عاشقانه از سوی حق و شدت‌گرفتن فشاره و شیب تند و راست‎خط نمودار، گسترۀ خوان حق برای همۀ انسان‎ها باز می‎شود. گفتمان در این بخش، بر الگوی تنشی صعودی استوار است و جهت نمودار حرکتی مورب را از وضعیت منتشر به‌سمت فشارۀ عاطفی و اوج‌گرفتن شدت فشاره نشان می‎دهد. فرایند گفتمانی ایمان در این داستان در یک نگاه کلی نشان می‎دهد که سوژۀ کودک در آستانۀ ورود به آتش، تنها از نمردن خود خبر می‎دهد که نشان‎دهندۀ وضعیت متمرکز حضور است؛ اما او در این تجربۀ ایمانی، سیری از مراتب ضعیف ایمانی تا مراتب بالای آن را تجربه می‎کند که به‌ترتیب در قالب وضعیت ضعیف و گروه واژگانی «خوشم/ اقبال/ دولت/ عذب»، وضعیت متوسط و گروه واژگانی «رحمت/ عشرت خاصان حق/ قدرت لطف خدا/ شکوه»، و درنهایت، وضعیت قوی و واژگان «آب آتش‎مثال/ گلستان‌شدن آتش/ بی‏خویشی/ طرب/ عشق»، نشان داده شده است.

از منظر میدان عملیات گفتمان، سوژۀ کودک (=مرجع)، به‎مثابۀ تجلی حق، در مرکز میدان قرار گرفته و کانون تراکم بیشینۀ فشاره‎ها و انرژی‌هاست؛ این تمرکز، مادر و پیروان مسیحیت را که در فاصلۀ متمرکز از این مرکز قرار دارند به‌سمت پیوست سوق می‌دهد؛ وضعیتی که در آن، فشارۀ ایمانی در قالب وحدت آن‎ها به‌شدت تقویت می‌شود و گسترۀ کنش فردی در وضعیت متمرکز قرار دارد. در مقابل، پادشاه یهود و یارانش در افق تلاش می‌کنند با عملیات گسست و افزایش گستره (تعمیم ارادۀ باطل)، این مرکز را تضعیف کنند؛ عملی که درنهایت با شکست آن‎ها و فروپاشی در آتش خودنمایی می‌کند. این فرایند در قالب نمودار زیر نشان داده شده است:

 


                                             خود/ مرکز                              قوی (منبع ایمانی کودک به‎مثابۀ تجلی حق)

 

                 فرایند پیوست/ گسست                                                     

                                                                                               فشاره

 

              دیگر/ افق                                                                   ضعیف

                                                                                                                                                                    

                                       منتشر                           متمرکز

طرح‌وارۀ شمارۀ 7. نوسانی‌شدن رابطۀ گسست ـ پیوست

حرکت گفتمانی در این بخش، نوسانی پیوسته میان فرایند گسست (تلاش پادشاه برای افزایش گستره و دوری از مرکز) و فرایند پیوست (جذب‌شدن مادر و پیروان به مرکز) است. این حرکت به نتیجۀ رخدادی ـ تنشی منجر می‌شود؛ زیرا هم‌زمان دو فرایند متضاد در اوج شدت (تنش) رخ می‌دهد: تقویت هم‌زمان فشاره (وحدت متمرکز در مرکز) و تلاش برای اعمال گستره (تعمیم افق متخاصم). این تعارض شدید و هم‌زمانی عملیات پیوست (تثبیت وحدت ایمانی) و گسست (تلاش برای نابودی) است که رخدادی شدید را در عرصۀ ایمان و قدرت گفتمانی رقم می‌زند؛ رخدادی که با پیروزی فشارۀ متمرکز بر گسترۀ پراکنده (شکست پادشاه) پایان می‌یابد. براین‌اساس، وضعیت رخدادی ـ تنشی ایمان مشاهده می‌شود که در پیوند فشاره ـ گستره و منطبق بر فرایندهای گفتمانی گسست ـ پیوست بازنمایی می‏شود. برآیند داستان، صحنۀ کنش متقابل شدید رخدادی ـ تنشی ایمان را به نمایش می‌گذارد که در ساختار میدان عملیات گفتمان، میان پیوست متمرکز به این منبع ایمانی و تلاش برای افزایش تسلط گفتمانی در افق وسیعی از جامعه در نوسان است. نتایج رخدادی داستان، که در آن پیروان ایمان (کودک و مادر) از آتش گزندی نمی‌بینند، بیانگر آن است که گسترۀ حیات‌بخشی حق (نورانی‌بودن آتش بر مؤمنان) باوجود تثبیت در مرکز فشاره، ظرفیت احاطه و تغییر میدان را دارد؛ به‏طوری‌که این نیروی متمرکز (پیوست) درنهایت از افق بیرونی (شاه متخاصم) به‏عنوان یک نیروی ویرانگر بازمی‌تابد و رخداد نهایی، تثبیت پیروزی میدان پیوست ـ فشارۀ بالا بر میدان گسست ـ گستره‏‏محور است. رابطۀ فشاره و گستره در این داستان معکوس و متضاد است؛ پیوست به مرکز ایمان، به فشارۀ قوی و گسترۀ متمرکز (وحدت درونی) منجر می‌شود؛ در‎حالی‎که تلاش برای گسست از مرکز و حرکت به‌سمت افقِ باطل، به‌دنبال کاهش فشاره و ادعای گسترۀ وسیع (عمومیت‌بخشیدن به ارادۀ شاه) بود که درنهایت فروپاشید و این تضاد، ماهیت تنشی و رخدادی ایمان را شکل داد.

4ـ2. وضعیت تنشی ایمان در «تفسیر قول حکیم...»

4ـ2ـ1. خلاصۀ بحث

در بخش «تفسیر قول حکیم به هرچه از راه وامانی چه کفر آن حرف و چه ایمان/ به هرچه از دوست دور افتی چه زشت آن نقش و چه زیبا» از دفتر اول مثنوی (مولوی، 1390، ص. 83ـ81، 1763ـ1813)، فردی به‌دلیل ناآگاهی و دوری از حقیقت، سخن حکیمی را که مضمون آن دربارۀ رابطۀ خیر و شر، ایمان و کفر و زشتی و زیبایی است، به اشتباه درک می‌کند. مولوی در این روایت نشان می‌دهد که در شرایطی که فرد از «راه» (حقیقت) و «دوست» (حق‌تعالی) دور می‌افتد، تمام مفاهیم ارزشی سیال می‌شوند. در این وضعیت، حتی کفر و ایمان یا زشتی و زیبایی، معنای قطعی خود را از دست می‌دهند.

4ـ2ـ2. فرایندی‌شدن ایمان در کنش گفتمانی پیوست ـ گسست

عنوان این بخش از مثنوی با بیت «به هرچه از راه وامانی چه کفر آن حرف و چه ایمان/ به هرچه از دوست دور افتی چه زشت آن نقش و چه زیبا» از سنایی غزنوی نام‎گذاری شده است. در این گزاره، رخدادی تنشی مشاهده می‌شود که در آن، میدان گفتمان در وضعیت گسست حداکثری از مرکز قرار گرفته است. در این گفتمان، دوست (خداوند= حقیقت مطلق) در جایگاه مرکز عملیات گفتمان و یک مرکز ارجاع نقش ایفا می‏کند. نوع رابطه با این مرکز و کنش‏های گفتمانی، شبکۀ واژگانی ـ معنایی، ایمان/ کفر و زشتی/ زیبایی را شکل می‎دهد. این گزاره، بر کنش گسست از این مرکز متمرکز است که در قالب عبارت «از راه وامانی»، «دور افتی»، نمود متنی پیدا کرده است. این کنش، سبب تغییر در ابعاد فشاره و گستره می‎شود. با فاصله‌گیری از مرکز و افزایش گسست، فشاره کاهش یافته و گستره افزایش می‎یابد. این فرایند در نمودار زیر نشان داده شده است:

 


                                                 خود/ مرکز                              قوی (نزدیکی به دوست/ ایمان واقعی)

 


                                                                                     

                             عمق/ فاصله

 

                   دیگر/ افق                                                                

                                                                                              ضعیف (دورشدن و واماندن از دوست)                                                                       

                            (دورشدن و واماندن از دوست       (دورشدن و واماندن از دوست)

                                 (ایمان/ کفر و زشت/زیبا)   

                                                (منتشر)                                     (متمرکز)

طرح‌وارۀ شمارۀ 8. فرایندی‌شدن ایمان

در این الگو، کاهش فشاره، دایرۀ ارزشی را محدود می‎کند و معنا سیال می‌شود. در این حالت، تفکیک معنایی و ارزشی دو قطب از بین می‎رود؛ درنتیجه، ایمان/ کفر و زشتی/ زیبایی دیگر ارزش مطلق ندارند و در یک طیف قرار می‌گیرند. سیال‌شدن مرز معنایی و ارزشی، گسترۀ شناختی را وسعت می‌دهد؛ هر دو وضعیت (ایمان/ کفر، زشت/ زیبا) به یک اندازه ارزش و ناارزش تلقی می‌شوند؛ زیرا از منظر افق گفتمان و دوری از مرکز، به‎هم پیوسته‎اند. این وضعیت رخدادی ـ تنشی، نظم نشانه‎ای را به هم می‎ریزد و معنا را تعلیق می‎کند. رخداد در این چهارچوب، تغییری ساختاری در نظام دلالت است. وقتی گسست از مرکز آن‎قدر شدید می‌شود که مرزهای دلالتی (ایمان/ کفر)، کارکرد خود را از دست می‌دهند، نظم نشانه‌ای فرو می‎پاشد. این بی‎نظمی نشانه‎ای نتیجۀ مستقیمِ تبدیل‌شدن وضعیت تنشی از «فشارۀ بالا و گسترۀ متمرکز» (وصال) به «فشارۀ ضعیف و گسترۀ انباشته» (واماندگی/ دورافتادگی= دوری) است. بنابراین، این بیت نه‌تنها وجود میدان عملیات (با مرکزیت دوست) را تأیید می‌کند، نشان می‌دهد که گسست شدید از این مرکز، سطح فشارۀ مرتبط با دلالت را تضعیف می‎کند و گسترۀ سیالیت معنایی را تا سرحد فروپاشی نظم اولیه بالا می‌برد. این بخش به‎طور محوری کنش گسست حداکثری از مرکز ارجاع (دوست) را در میدان عملیات گفتمان نشان می‌دهد. این گسست به‎طور مستقیم بر ابعاد تنشی اثر می‌گذارد؛ به‌گونه‌ای که فشارۀ معنایی بر تفکیک قطب‌های ایمان/ کفر و زشت/ زیبا کاسته شده و به تعلیق و سیالیت معنایی (آشفتگی نشانه‎ای) منجر می‌شود؛ در‎حالی‎که گسترۀ دلالت به‌دلیل رهاشدن از قید مرکز، به‌شکلی نامحدود در افق حرکت می‌کند. این هم‌زمانی فشارۀ ضعیف و گسترۀ انباشته در حوزۀ دوری از حقیقت، الگوی رخدادی ـ تنشی را در سطح معنایی رقم می‎زند.

4ـ2ـ3. تجربۀ ایمانی ناشی از کنش غیورانۀ حق

فرایند تنشی ناشی از پیوند گسست ـ پیوستی، به تمام گفتمان تسری می‎کند. در پی‎رفت اول (مولوی، 1390، ص. 81، 1763ـ1772)، مفهوم غیرت الهی در مقایسه با غیرت انسان تبیین می‌شود. مولوی حق را به جان و جهان را به کالبد تشبیه می‌کند. سپس، نشان می‌دهد که غیرت الهی برتر از غیرت انسانی است:

جمله عالم زان غیور آمد که حق

 

برد در غیرت برین عالم سبق

او چو جانست و جهان چون کالبد

 

کالبد از جان پذیرد نیک و بد

                                                                                                   (مولوی، 1390، ص. 81، 1763ـ1764)

تشبیه جهان به کالبد و حق به جان، تداعی‌کنندۀ تقابل میان جسم و جان و نمونه‌ای از تقابل‌های تنشی است که در محور فشاره و گستره موضوع اصلی در این بخش، تبیین غیرت الهی است. نسبت میان غیرت حق و غیرت انسان، معادل جان و جهان است. غیرت حق، معادل جان است که به‌مثابة مرکز ارجاع مطرح می‏شود و با فشارۀ عاطفی قوی توصیف شده است؛ زیرا اصالت و مبنای هستی (اصل غیرت) بر پایۀ این اصل است. ازنظر گستره، وسعتی به‌اندازۀ تمام هستی دارد، اما همین گستره از یک مرکز و منبعی نشئت می‏گیرد که همان اصل غیرت است. در مقابل، غیرت انسان معادل جهان است که شدت پایین‌تر، اما گسترۀ وسیع‌تری دارد. پس جهان (ظاهر)، دارای فشارۀ عاطفی کم، اما گسترۀ وسیع است و جان (حقیقت معنوی و معنویت عمیق)، دارای فشارۀ عاطفی بالا و گسترۀ زیاد و در حالت منتشر است؛ زیرا حق در غیرت بر کل عالم سبق برده است. این نسبت میان جان و جهان نیز مشاهده می‌شود؛ رابطۀ بین جان و جهان رابطه‎ای معکوس است. جان دارای فشارۀ بالا و گسترۀ زیاد است. گسترۀ جهان نیز بیشتر، اما شدت آن کمتر است. غیرت حق (جان)، گسترۀ وسیعی دارد و فراتر از جهان است و حتی بر آن تسلط دارد؛ زیرا روح عالم است و جهان (کالبد) از جان نیک و بد را می‌پذیرد. ازطرفی، چون حق در غیرت بر دیگران پیشی گرفته و ازنظر ارزشی، غیرت حق اصیل است، فشارۀ عاطفی آن قوی است. براین‌اساس، ساختار جان، منطبق بر الگوی صعودی است. درواقع، غیرت حق چه در سطح فشاره و چه در گستره، هر لحظه در حال شدت‌گرفتن است و آنچه که مربوط به این جهان و غیرت انسانی است، در سطح گسترۀ این جهان پراکنده شده است و از غیرت حق تأثیر می‌پذیرد و فرع آن است. از‎این‌رو، ساختار جهان مبتنی‌بر الگوی نزولی است. این فرایند در نمودار زیر نشان داده شده است:

 


                                              خود/ مرکز                              قوی (غیرت حق/ جان/ او)

 


                                                                                     

                                    عمق

 

                  دیگر/ افق                                                                 

                                                                                               ضعیف (غیرت انسان/ جهان)                                                                      

                             (جهان/ غیرت انسان)             (غیرت حق/ جان/ او)

                                             (منتشر)                          (متمرکز)

طرح‌وارۀ شمارۀ 8. تجربۀ ایمانی در بستر کنش غیورانۀ حق

براساس این نمودار و مبتنی‌بر دیدگاه تنشی، ساختار جهان که کالبد جان و نماد غیرت انسان است، در کلیت آن، مطابق الگوی نزولی و در جهت گسست گفتمانی پیش رفته است. در مقابل، الگوی ساختاری جان، صعودی و در جهت پیوست گفتمانی است. جان که متعلق به جهان گفته‌پردازی است از یک قدرت متمرکز برخوردار است و جهان گفته یعنی جهان و کالبد آن را به حاشیه می‎راند. این مفهوم در قالب تمثیل گندم و کاه خرمن نشان داده شده است:       

شاه را غیرت بود بر هر که او

 

بو گزیند بعد از آنکه دید رو

غیرت حق بر مثَل گندم بوَد

 

کاهِ خرمن غیرت‌ِ مردم بود

اصل غیرت‎ها بدانید از اله

 

آن‌ِ خلقان، فرع‌ِ حق بی‌اشتباه

                                                                                                (مولوی، 1390، ص. 81، 1770ـ1772)

پس غیرت حق، به‎مثابۀ میدان عملیات گفتمان عمل می‎کند و به جهان‎گفته‎پردازی ارجاع می‎دهد. تقابل اصل و فرع و گندم و کاه، از این وجه مرکزی قدرت خبر می‎دهد. در مقابل، غیرت خلقان قرار دارد که به جهان گفته پیوند دارد و با حضور قدرت مرکزی به حاشیه رانده شده است. تقابل واژگانی کاه و گندم و اصل و فرع، و تمثیل گزیدن بوی پس از دیدن روی، به چنین ویژگی‎ای اشاره دارد. این تمثیل در سطح معنایی، تقابل میان حقیقت اصیل (وحدت/ اله) در جایگاه میدان عملیات و ظواهر فرعی (کثرت) را در بستر تجربۀ ایمانی نشان می‌دهد. درواقع، فضای گفتمان به‌سوی برجسته‌کردن فضای تعاملی گفته‎پردازی (جان/ وحدت= مرکز) و به‌حاشیه‌راندن جهان گفته (جهان= کثرت) جهت یافته است. براین‌اساس، افزایش فشاره در حوزۀ جان بر حوزۀ جهان غلبه کرده و جهان گفته‌پردازی را در محور ارزشی و عاطفی، در مرتبۀ فرعی قرار داده است. جان در دو حوزۀ شناختی و عاطفی در حال افزایش است. در مقابل، جهان، که بخشی از جان و روح است، در سطح فشاره در وضعیت ضعیفی قرار دارد؛ اما گستره‎اش وسیع است. پس الگوی جان صعودی و الگوی جهان نزولی است. در این بخش، نوع ارتباط میان سه وجه نشانه‎ای مرکز، عمق و افق میدان است که مراتب ایمانی سوژه را بازنمایی می‎کند. درواقع، هر سوژه‎ای در پیوند با این مرکز گفتمانی، ارزش‎گذاری می‎شود. براین‌اساس، کنش غیورانۀ حق به‏مثابۀ یک نور بارق عمل می‌کند که انرژی عاطفی را با شدت و سرعت بالا (هیجان) از مرکز به میدان منتقل می‌کند. این کنش، موج‌های عاطفی را به یک وضعیت هستی‎شناختی ارتقا می‎دهد؛ درنتیجه، فراخواندن سوژه به اصل و عمق هستی مشاهده می‌شود. این تجربه سبب تسلط ارزشی و هستی‏شناختی می‏شود که ازطریق گفتمان تأکید می‏شود.

براین‌اساس، فرایند تنشی ناشی از کنش غیورانۀ حق، که بر محور گسست ـ پیوست شکل می‌گیرد، تمام سطوح تحلیل را به میدان عملیات گفتمان واحد پیوند می‌دهد که در آن، غیرت الهی بر غیرت انسانی برتری دارد. در سطح نشانه‌شناسی گفتمانی، این تقابل با تشبیه حق به جان و جهان به کالبد تبیین شده است که در آن غیرت حق (جان) نقش مرکز ارجاع را ایفا می‌کند و غیرت انسان (جهان) در موقعیت فاصله/ افق قرار می‌گیرد. این ساختار، هستۀ تقابل بنیادین اصل و فرع (گندم و کاه) را شکل می‌دهد که ارجاع غیرت حق به «اله» به‏مثابۀ اصل است و غیرت خلق به «فرع» بودن اشاره دارد؛ اما این تبیین در سطح نظام عاطفی و تجربه ـ احساسی با ابعاد فشاره و گستره تعیین تکلیف می‌شود: غیرت حق (جان)، به‏عنوان روح عالم، دارای فشارۀ عاطفی بالایی است که نشان از شدت تجربۀ ایمانی و پیوست ذاتی به حقیقت دارد؛ این شدت بالا نشان‌دهندۀ الگوی صعودی در محور فشاره است. در مقابل، غیرت انسان (جهان)، باوجود گسترۀ وسیع و پراکندگی‌اش در کالبد عالم، از فشارۀ عاطفی کمتری برخوردار است که نمود آن در الگوی نزولی و حالت گسست از منبع انرژی است. این وضعیت نشان می‌دهد که جهان (کالبد) در حالتی از تأثیرپذیری فرعی و گسترده است؛ در‎حالی‎که جان (روح عالم) با فشارۀ شدید و گسترۀ بسیار زیاد، نماد پیوست بنیادین است. از منظر تجربۀ ایمانی، این تفاوت در ابعاد تنشی، تقابل جان و جهان را فعال می‌کند؛ قدرت متمرکز جان، جهانِ مُتکثر (کالبد) را به حاشیه می‌راند که این موضوع مؤید آن است که مرکزیت ارزشی و اوج فشاره در جانب حق است که الگوی صعودی و پیوسته را در سلوک ایمانی تعیین می‌کند، حال آنکه حرکت در جهان (غیرت انسانی) معادل گسست گفتمانی و الگوی نزولی در محور فشاره است.

4ـ2ـ4. وضعیت رخدادی ـ تنشی ایمان در کنش عاشقانۀ بنده و حق

در پی‏رفت دوم (مولوی، 1390، ص. 82ـ81، 1773ـ1788)، پس از نشان‌دادن برتری غیرت حق بر غیرت انسان و به همین مناسبت برتری جان بر جهان، لحن و زبان راوی تغییر می‎کند تا ارتباط عاشقانۀ بنده و حق تبیین شود. این وجه عاشقانه، تداعی‎گر نوع پیوند جان با جهان است. این بخش با شکایت عاشقانه‌ای از معشوق الهی آغاز می‌شود و به بیان اتحاد عاشق و معشوق ختم می‌شود. در اولین گزاره، عاشق در وضعیت رنج، گریه و وصال‌طلبی توصیف شده است. ناله و شِکوه در تعامل با یکدیگر قرار دارند؛ هر اندازه عشق بیشتر شود و به اوج برسد، ناله و شِکوۀ عاشق نیز بیشتر است. ناله و شِکوۀ عاشق، فشارۀ عاطفی را به اوج می‏رساند؛ اما همین ناله و غم انسان یا معادل آن، جهان که وضعیتی عاطفی برای عاشق رقم می‌زند، سبب خشنودی حق است. پس خشنودی حق، معیار خوشی عاشق است؛ یعنی پیوند انسان و حق، فشارۀ عاطفی گفتمان را به اوج خود می‌رساند، اما انسان برای رسیدن به خشنودی حق، سیری را در سبک زندگی خود نشان می‎دهد. از این منظر، عاشق سه وضعیت فشاره‌ای را در پیوند با حق تجربه می‌کند. در ابتدا، با ناخوشی‌ای از جانب حق مواجه هستیم که نثار عاشق می‌شود. ازنظر عاشق، این ناخوشی به‌مثابة خوشی تلقی می‎شود؛ زیرا او برای پیوند و وصال با معشوق، حتی حاضر است جان خود را فدای وی کند. این ناخوشی، وضعیت تنشی را در حالتی ضعیف نشان می‌دهد که آن را تنش ملایم می‌نامند و وضعیت فشاره‎ای ضعیف برای آن در نظر گرفته شده است: 

ناخوش او خوش بود در جان من

 

جان فدای یار دل‌رنجان من

                                                                                                                             (مولوی، 1390، ص. 82، 1777)

در اینجا، مولوی با شکل‎دهی به تقابلی آشکار میان «ناخوشی» و «خوشی»، تنشی عاطفی ایجاد می‌کند. براین‌اساس، خوش دانستن ناخوش معشوق و دل رنجاندن او، وضعیت تنشی گفتمان را در حالت ضعیف آن نشان می‎دهد؛ زیرا عاشق با رضایت کامل این ناخوشی را با جانش می‎پذیرد و جان خود را تسلیم و فدای یاری می‎کند که ناخوشی و رنجش برای او رقم زده است. درواقع، با این تلقی عاشق، مفاهیمی مانند ناخوشی و خوشی، سیال می‎شوند؛ به‎گونه‎ای که در اوج بی‌قراری و عشق، حاضر است جان خود را پیشکش معشوق خود کند. به‎تدریج بر شدت وضعیت تنشی گفتمان افزوده می‎شود تا اینکه به وضعیت متوسط آن می‎رسد:

شرح این بگذارم و گیرم گله

 

از جفای آن نگار ده‎دله

نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش

 

از دو عالم ناله و غم بایدش

چون ننالم تلخ از دستان او‌؟

 

چون نیم در حلقۀ مستان او

چون ننالم همچو شب بی‌روز او‌؟

 

بی‌وصال روی روز‎افروز او‌

 

         

                                                                                                               (مولوی، 1390، ص. 82ـ81، 1773ـ1776)

نالیدن عاشق از روی تلخی و فراق، فشارۀ عاطفی را در سطح متوسط نشان می‎دهد؛ در این حالت، عاشق در حلقۀ مستان دوست قرار ندارد. قرارگرفتن در حلقۀ مستان دوست، بالاترین حالت عاطفی را بیان می‎کند که عاشق در شدیدترین حالت آن، رفتاری مستانه و سُکرآمیز از خود نشان می‎دهد و به حلقۀ وصل دوست راه می‎یابد. معادل دیگر از این وضعیت متوسط، تقابلی است که میان وضعیت شب و روز وجود دارد. مولوی برای توصیف وصال و فراق از الگوی تنشی زمانی بهره می‌گیرد و با تشبیه آن به شب و روز، دو وضعیت متقابل را تبیین می‌کند: حضور معشوق (وصال) که معادل آرامش و تعادل است و فراق معشوق که معادل آشفتگی و شدت عاطفی است. همان‎گونه که ژیل دولوز نیز معتقد است، زمان مانند یک مار حلقة خود را باز می‎کند. زمان به «زمان در خود» و برای خود تبدیل می‎شود؛ زمان، محض و تهی می‎شود (دلوز، 1396، ص. 40). درواقع، الگوی زمانی به‌گونه‎ای عاطفی از حضور تبدیل می‎شود که نشانگر سلطۀ عاطفی سوژه بر خودش است و از عمیق‎ترین و صمیمی‌ترین پیوند با خود حکایت دارد. شب نماد گرفتاری در فراق دوست است که تاریکی و درنتیجه، نالیدن سوژه را رقم زده است. در اینجا با زمانی عاطفی مواجه می‎شود که محتوایی جز حسرت ازدست‌دادن معشوق و نالیدن سوژه برای خود ندارد. در ادامه، شدت وضعیت عاطفی به‌اندازه‎ای افزایش می‌یابد که اوج فشارۀ عاطفی مشاهده می‌شود:

ناخوش او خوش بود در جان من

 

جان فدای یار دل‌رنجان من

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

 

بهر خشنودی شاه فرد خویش

                                                                                                   (مولوی، 1390، ص. 82، 1777ـ1778)

افزایش فشارۀ عاطفی از ناخوشی عاشق به وضعیت متوسط آن که نالیدن است و از وضعیت متوسط ناله به درد و رنج که اوج وضعیت تنشی است، درنهایت به خشنودی شاه منجر می‎شود. آنچه در این پی‎رفت برجسته بود، تغییر فضای گفتمان به یک وضعیت رخدادی ـ تنشی بود. ناخوشی، نالیدن و درد و رنج، برآیند این رخداد است. درنهایت، مولوی نقطۀ اوج تنش را که رنج و بی‌قراری است، به نقطۀ آرامش معنوی تبدیل می‌کند که اینجا از آن به تعبیر «خشنودی شاه فرد» یاد می‎شود. گویا سوژه در جریان یک لحظه‌بارقه، وارد فضای خلسه می‎شود. در این فضای خلسه، سوژه با جفای معشوق مواجه می‌شود. این مواجهه سبب ناخوشی او می‌شود؛ ناخوشی‎ای که از منظر وی خوشی تلقی می‌شود. این ناخوشی بروز تنی می‌یابد و باعث استحالۀ بدنی او می‎شود. در مرتبۀ بالاتر، این حالت به نالیدن و سپس به درد و رنج سوژه تبدیل می‎شود (ر.ک. محمدزاده و همکاران، 1402، ص. 478). نتیجۀ این وضعیت رخدادی نیز خشنودی شاه فرد خویش (معشوق) است. درواقع، تغییر وضعیت فشاره‎ای گفتمان از ناخوشی به ناله و شکایت و از ناله و شکایت به درد، به رفتار عاشقانۀ عاشق تبدیل می‎شود و مطابق تعبیر مولوی، او را در حلقۀ مستان دوست قرار می‎دهد. این عشق در‎نهایت، به خشنودی شاه یعنی حق منتهی می‎شود که همان مقام وحدت است و این حالت، عاشق را در بالاترین وضعیت عاطفی به خشنودی می‎رساند. در این بخش، مقام وحدت و خشنودی شاه، نشانگر نقطۀ اوج ایمان و آرامش معنوی است. در اینجا، وضعیت تنشی در قالب الگوی تنشی راست‎خط و مستقیم رو به بالا و به‌صورت صعودی ترسیم می‎شود تا اینکه مراتب مختلف سیر سوژه از مرتبۀ فشارۀ ضعیف به فشارۀ متوسط و از فشارۀ متوسط به فشارۀ بالا و مرتبۀ قوی آن با شدت عاطفی بالا نشان داده می‎شود.

در ادامه، راوی برای توصیف این حالت، از اصطلاح صدر و آستانه بهره می‎گیرد:

راستی کن ای تو فخر راستان

 

ای تو صدر و من درت را آستان

آستانه و صدر در معنی کجاست‌؟

 

ما و من کو‌ آن طرف کآن یار ماست‌؟

ای رهیدۀ جان تو از ما و من

 

ای لطیفۀ روح اندر مرد و زن

مرد و زن چون یک شود آن یک توی

 

چونک یک‌ها محو شد آنک توی

این من و ما بهر آن بر ساختی

 

تا تو با خود نرد خدمت باختی

تا من و توها همه یک جان شوند

 

عاقبت مستغرق جانان شوند

                                                                                                                     (مولوی، 1390، ص. 82، 1783ـ1788)

مولوی با به‌کارگیری دوگانۀ «صدر و آستان»، مفهوم وحدت در کثرت را می‌نمایاند. در این ساختار، صدر نماد مقام وحدت و مرکز گفتمان و آستانه نشانۀ کثرت و فاصله از آن است. با دورشدن از این مرکز، چندگانگی «من» و «ما» نزدیک‌تر می‌شود و گسترۀ گفتمان گسترش می‌یابد؛ اما با کاهش این چندگانگی، پیوند با «جان» و مقام حق برقرار می‌شود. در این نقطه، فشارۀ عاطفی به اوج می‌رسد و حرکت از گسست به پیوست معنا می‌یابد. به‌این‌ترتیب، مولوی نظامی تنشی میان مرکز وحدت و افق کثرت ترسیم می‌کند که با نزدیک‌شدن به مرکز، شدت و خودارجاعی گفتمان افزایش می‌یابد و با فاصله‌گرفتن، گسترۀ شناختی آن تثبیت می‌شود. این فرایند در نمودار زیر نشان داده شده است:

 


                                      خود/ مرکز                                    قوی (درد/ وحدت/ خشنودی حق/ استغراق)

 

 

                                     عمق                                                  متوسط (ناله و شکایت)

 

                     دیگر/ افق

                                          ضعیف (ناخوشی)

                                  (من/ ما/ کثرت)            (یک‎جان شدن)

                                          (منتشر)                     (متمرکز)

طرح‌وارۀ شمارۀ 9. وضعیت رخدادی ـ تنشی تجربۀ ایمانی

بر این‌اساس، روایت مولوی در این بخش، لحن عاشقانه‌ای به خود می‌گیرد که پیوند جان و جهان را در گفتمان ایمان به‌صورت یک حرکت تنشی صعودی نشان می‌دهد؛ آغاز این سیر با شِکوه و نالۀ عاشق از فراق و تمنای وصال، در وضعیت فشارۀ ضعیف شکل می‌گیرد، جایی‌که ناخوشیِ نثارشده از سوی حق، خوشی تلقی می‌شود و عاشق با رضایت کامل جان را فدای یار می‌کند؛ در‏نتیجه، مفاهیم خوشی/ ناخوشی سیال شده و تنش ملایم در سطحی محدود آغاز می‌شود. سپس، با ورود به فضای فراق، شب و روز و عدم حضور در حلقۀ مستان دوست، فشارۀ متوسط فعال می‌شود؛ ناله‌ها و شبِ فراق تنش زمانی ـ عاطفی را برمی‌سازند که حضور (روز وصال) و فقدان (شب فراق) را در تقابل هم قرار می‏دهد و سلطۀ عاطفی سوژه بر خود را نشان می‌دهد. اوج این سیر در مرتبۀ فشارۀ قوی‌تر با گزارۀ «عاشقم بر رنج خویش و درد خویش» رخ می‌دهد، که موج عاطفی را به شدیدترین وضعیت تنشی می‌رساند و آمادگی کامل برای استغراق در حق را پدید می‌آورد؛ این درد، بستری برای خشنودی شاه و مقام وحدت است که تنش را به آرامش معنوی بدل می‌کند. دستیابی به مقام استغراق، نشانگر حضوری پدیداری سوژه است که بنا به گفتۀ شعیری (شعیری، 1395، ص. 101)، سوژه با «خودِ چیزها» یا اصل آن‎ها پیوند می‎یابد. در همین راستا، مولوی با استعارۀ «صدر و آستانه» تقابل وحدت (صدر/ جان/ حق) و کثرت (آستانه/ من و ما) را بیان کرده و نشان می‌دهد که هرچه از گسترۀ پراکندگی من و ما کاسته شود و پیوست به مرکز تقویت شود، فشارة عاطفی به اوج می‌رسد و سوژه به مقام وحدت و یک‌جان‌شدن با حق دست می‌یابد. این حرکت، الگوی تنشی راست‌خط و صعودی را نشان می‌دهد: از فشارۀ ضعیفِ ناخوشی خوش، به فشارۀ متوسطِ ناله و فراق و سپس به فشارۀ قویِ درد و رنج، که نتیجۀ رخدادی آن مقام استغراق است؛ نقطه‌ای که گسترۀ کثرت به حداقل می‌رسد، مرکزیت حق تثبیت می‌شود و سوژه با «خودِ چیزها» یا اصل معنا پیوند یافته، به وحدت پدیداری و آرامش ایمانی دست می‌یابد.

4ـ2ـ5. وجه رخدادی ـ تنشی مراتب/ تجربۀ ایمانی در سیر از کثرت به وحدت

در پی‌رفت سوم (مولوی، 1390، ص. 83ـ82، 1789ـ1813)، مولوی ازطریق تقابل دو وضعیت جسم و جان، مقام وحدت و کثرت را تبیین می‎کند:

جسم جسمانه تواند دیدنت؟

 

در خیال آرد غم و خندیدنت؟

دل که او بستۀ غم و خندیدن است

 

تو مگو کاو لایق آن دیدن است

آنکه او بستۀ غم و خنده بود

 

او بدین دو عاریت زنده بود

                                                                                                  (مولوی، 1390، ص. 82، 1790ـ1792)

از منظر تنشی، سوژه در مرتبۀ جسمانه‎ای، دچار کثرت شده است. غم و خندیدن، نشانگر افزایش گسترۀ شناختی سوژه در جهان عاریتی مادی و در وضعیت جسمانه‎ای است. درنتیجۀ کاستن از این گستره، بر فشارۀ عاطفی افزوده می‎شود و درنتیجه مقام عاشقی غلبه پیدا می‎کند که در گفتمان با عبارت «باغ سبز عشق»، توصیف شده است:

باغ سبز عشق کاو بی‌منتها‌ست

 

جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست

عاشقی زین هر دو حالت برترست

 

بی‎بهار و بی‎خزان سبز و ترست

ده زکات روی خوب ای خوب‌رو

 

شرح جان شرحه‎شرحه بازگو

کز کرشم غمزۀ غمازه‌ای

 

بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای

 

         

                                                                                                                  (مولوی، 1390، ص. 82، 1793ـ1796)

دستیابی به مقام عاشقی، سه وضعیت فشاره‎ای را رقم می‎زند. در وضعیت فشاره‎ای ضعیف، جان شرحه‎شرحه می‎شود. در مرتبۀ متوسط فشاره‎ای و درنتیجۀ جلوۀ یار حقیقی، داغی تازه بر دل انسان نهاده می‎شود و در مرتبۀ فشاره‎ای قوی، خونش ریخته می‎شود:

من حلالش کردم ار خونم بریخت

 

من همی‌گفتم حلال‌، او می‌گریخت

                                                                                                                                     (مولوی، 1390، ص. 82، 1797)

در ادامه، تعبیر دیگری از این وضعیت‎های سه‎گانۀ فشاره‎ای طرح می‎شود:

ای که هر صبحی که از مشرق بتافت

 

همچو چشمۀ مشرقت در جوش یافت

چون بهانه دادی این شیدات را؟

 

ای بها، نه شکّر لب‎هات را ...

عذرخواه عقل کل و جان توی

 

جان جان و تابش مرجان توی

تافت نور صبح و ما از نور تو

 

در صبوحی با می منصور تو

دادۀ تو چون چنین دارد مرا

 

باده که‎بوَد کو طرب آرد مرا‌؟

باده در جوشش گدای جوش ماست

 

چرخ در گردش گدای هوش ماست

                                                                                                              (مولوی، 1390، ص. 83ـ82، 1799ـ1811)

سوژه در مرتبۀ ضعیف فشاره‎ای، در مرتبۀ عقل کل، در وضعیت متوسط، در مرتبۀ جان و در وضعیت فشاره‎ای قوی، در مرتبۀ جانِ جان قرار دارد. این وضعیت‎های سه‎گانه، رخدادی را توصیف می‎کند که می‎توان آن را «جان‎شدگی» نامید. شعیری در «نظریۀ نشانه‌معناشناختی تن و جان برگرفته از اندیشۀ مولانا»، «جان‎شدگی» را به‎عنوان یکی از ویژگی‎های گفتمان مولوی معرفی می‎کند. ازنظر او در فرایند جان‎شدگی، «تمام وضعیت‎های کنشی حضور به وضعیت شیدایی یا شَوِشی تبدیل می‎شود» (شعیری، 1403، ص. 195). در این فرایند، سوژه در اوج فشارۀ عاطفی به شیدایی و مستی دست می‎یابد که به مفهوم پیوند با اصل وجود است. این فرایند در نمودار زیر نشان داده شده است:

 


                                                                                           قوی (عشق/ شیدایی/ جانِ جان/ چشمۀ نوری حق)

 

                                                                                     

                                                                                            متوسط (داغ تازه و مداوم/ جان)

 

                 

                                                                                            ضعیف (شرحه‎شرحه شدن/ عقل کل)                                                                       

                 (جسمانه/غم و خندیدن/تکثر نوری)     (جان/ دیدن جان/ تمرکز نوری)

                                   (منتشر)                                            (متمرکز)

طرح‌وارۀ شمارۀ 10. تجربۀ ایمانی در مقام وحدت

 

در این الگو، بر وحدت نوری حق تأکید می‌شود؛ نوری که جانِ جان است و از مرکز خود به جهان‌های متکثر گسترش می‌یابد. همان‎گونه که شعیری (شعیری، 1403، ص. 200) نیز به آن باور دارد: «جان نوعی شفافیت حضور است که سبب می‌گردد تا سوژه بتواند بدون هیچ مرزی بی‌زمانی و بی‌مکانی را تجربه کند. جان که گشایش و گستردگی دامنۀ حضور سوژه در جهان‌های متکثر است، می‎تواند با ایجاد وحدت و تجربۀ ناب حضور خود را به جوهر هستی برساند». سوژه‌های گفتمان، جلوه‌هایی از همان نور واحد‌ند و در مسیر عشق‌بازی با آن مرکز نوری، مراحل گوناگون فشاره‌ای و عاطفی را تجربه می‌کنند؛ از عقل کل تا جانِ جان، از درد و شرحه‌شرحه‌شدگی تا شیدایی و وحدت عاشقانه. این سیر، گذار از جسمانیت و غم به جان و روحانیت و از تکثر نوری به تمرکز نوری را رقم می‌زند. درنهایت، رسیدن به مقام وحدت، به معنای پیوند هستی‌شناختی سوژه با عمق وجود است.

ازنظر تنشی، یک نور مرکزی و بارقه‎ای وجود دارد که اصل هستی است. دیگر نورها نیز از این نور واحد سرچشمه می‎گیرند؛ اما همواره در مقام پیوست ـ گسست با این منبع نوری قرار دارند. این گسست ـ پیوست هر لحظه و در دل هم رقم می‎خورد و جلوه‎های متکثر نوری را در پیوند همیشگی با نور واحد حق قرار می‎دهد. این فرایند در نمودار زیر نشان داده شده است:

 


                                        خود/ مرکز                             قوی (نور بارقی/ وحدت با حق/ هستی‎شناسی حضور)

 

                   فرایند پیوست/ گسست                                                     

                                                                                            فشاره

 

                دیگر/ افق                                                               ضعیف

                                                                                                                                                                   

                                       منتشر                           متمرکز

طرح‌وارۀ شمارۀ 11. وجه رخدادی ـ تنشی مراتب ایمانی

براساس این نمودار، در مرکز عملیات گفتمان، نور بارقه‎ای مشاهده می‌شود که به‌صورت متمرکز از یک منبع نوری، جوشیدن گرفته است. «نور بارق، نوری است که به‌صورت انفجاری و در یک پیوستار درخشش پیدا می­کند و با ضرب‎آهنگی تند و با سرعت بالا انتشار می­یابد. این نور به‌محض حضور، فضای بسیاری را در یک لحظه پُر می­کند و تمام سطوح نشانه­ای را در بر می­گیرد. در این حالت، نور حق با هیجان، یعنی شدت و سرعت بالای عاطفی شکل می‌گیرد و سپس به حضوری سودایی تبدیل می­شود» (کنعانی، 1393، ص. 294). نور حق که به‌صورت نور بارقه‎ای توصیف شده، در مرکز میدان گفتمان قرار دارد که منشأ تمام انرژی و فشارۀ عاطفی است؛ این منبع نور با سرعتی انفجاری و ضرب‌آهنگی تند، فشارۀ عاطفی را به اوج می‎رساند و سوژه را به شیدایی و مستی هستی‌شناختی فرا می‌خواند. فاصله در اینجا نه یک مکان فیزیکی، بلکه حالت پیوست سوژه به این مرکز است که در آن، با ذوب‌شدن در نور، به قدرت تصرف در هستی دست می‌یابد و اثرات این نور به‎صورت سرایتی منتشر می‌شود. افق در این ساختار، بازتابی از همان نور واحد در مقام گسست است. پدیده‌های متکثر هستی هر لحظه در پیوند و گسست از منبع واحد نوری قرار دارند و این نوسان دائمی میان پیوست و گسست، میدان گفتمان را پُر می‌کند. سوژه نیز در چنین فرایندی است که ابتدا حضوری عاطفی و سودایی را تجربه می‎کند و درنهایت، ازطریق پیوند به نور بارقی حق، از حضوری هستی‎شناختی برخوردار می‎شود. همان‎گونه که مرلوپونتی نیز معتقد است: «تنها در خود ماست که می‎توانیم به ژرفای هستی دست یابیم؛ زیرا تنها آنجاست که به وجودی برمی‎خوریم که درون دارد و حتی چیزی جز درون نیست» (مرلوپونتی، 1375، ص. 81). درواقع، سوژه در جریان این حضور، به ظرفیت تازه‎ای دست می‎یابد که نتیجۀ آن، پیوند با ژرفای هستی و ذوب‎شدگی و آمیختگی با آن است:

باده از ما مست شد نَی ما ازو

 

قالب از ما هست شد نَی ما ازو

                                                                                                                           (مولوی، 1390، ص. 83، 1812)

در این حالت، سوژه به‌دلیل استغراق در حق و وجه هستی‌شناختی حضور، به مرتبه‎ای از استعلا دست می‏یابد که حضور دیگر پدیده‏های هستی در پیوند با او مفهوم پیدا می‏کند. 

در این بخش، مولوی با عبور از دایرۀ غم و شادی، مرزهای احساسات جسمانه‎ای را درمی‌نوردد و به افق وحدت الهی و ادراک روحانی می‌رسد؛ در این مرحله، ساختار گفتمان در وضعیت تنشی صعودی بازنمایی می‌شود که در آن رابطۀ میان فشاره و گستره، با نسبت گسست و پیوست و در نسبت مرکز، فاصله و افق عمل می‌کند. در سطح نشانه‌شناسی گفتمانی، تقابلِ جسم و جان و تنش میان کثرت و وحدت ازطریق واژگان کلیدی همچون «غم»، «خندیدن» و «باغ سبز عشق» صورت‌بندی می‌شود. سوژه‌ای که در مرتبۀ جسمانه‎ای و در میدان گسستۀ کثرت به‌سر می‌برد، در حصار شناخت مادی گرفتار است و از مشاهدۀ حق بازمی‌ماند؛ اما با کاستن از گسترۀ شناختی غم و شادی و افزایش فشارۀ عاطفی در مسیر پیوست به مرکز الهی، به مقام عاشقی دست می‌یابد که همان نقطۀ اوج فشارۀ صعودی گفتمان است. در این مسیر، سه وضعیت فشاره‌ای پدید می‌آید: در وضعیت فشاره‌ای ضعیف، جان شرحه‌شرحه می‌شود و این گسست جسمانی، آغاز تمرکز بر تجربۀ روحانی است؛ در وضعیت متوسط، داغی تازه از جلوۀ حق بر دل عاشق می‌نشیند و با هر «غمزۀ غمازۀ یار»، فشارۀ درونی تجدید و معنایی نو تولید می‌شود؛ و در وضعیت فشاره‌ای قوی، عاشق در اوج شور، به‌دست معشوق کشته می‌شود و خونش ریخته می‌شود؛ این رخداد، نشانۀ اتحاد کامل با مرکز است که در قالب فشارۀ نهایی بروز می‏یابد. این سه مرتبۀ فشارۀ تنشی در سطح معنایی با عقل کل، جان و جانِ جان متناظرند و سیر تدریجی «جان‎شدگی» را می‌سازند که در آن سوژه با گذر از حالت جسمانه‏ای و گسست مادی، به مقام شیدایی و مستی دست می‌یابد؛ مستی‌ای که چون موجی سرایتی، به دیگر پدیده‌های هستی انتقال می‌یابد و پیوندی همه‌جانبه میان سوژه و اصل وجود برقرار می‌کند. در ادامه، در میدان عملیات گفتمان، مرکزیت نور بارقه‌ای حق به‌مثابة سرچشمۀ جوشان معنا با تمثیل‌هایی مانند «چشمۀ مشرق» و «نور تو» و «نور صبح» تبیین می‌شود؛ نور اصلی که ضرب‌آهنگ گفتمان را شدت می‌دهد، فشارۀ عاطفی را هم‌زمان فعال می‌کند و در پیوست مداوم با گسترۀ متکثرِ جهان، جلوه‌های نوری متفاوتی می‌آفریند. این رابطۀ پیوستۀ گسست ـ پیوست سبب می‌شود که کثرت‌های نوری در پیوند دائمی با وحدت نوری حق باقی بمانند و همۀ سوژه‌ها، خود را در مقام عشق‌بازی با جلوۀ واحد نوری بیابند. در سیر صعودی از عقل کل تا جان و از جان تا جانِ جان، گفتمان از مرتبۀ جسمانۀ غم و خنده به مرتبۀ روحانی و وحدت وجود ارتقا می‌یابد. همچنین، سیری را از گسترۀ پراکندگی به فشارۀ فشردۀ وحدت، از معرفت بیرونی به حضور درونی، و از تجربۀ زیستۀ عاطفی تا شهود عرفانی طی می‏کنند و با اصل هستی پیوند می‎یابند. این روند هستی‌شناختی درنهایت با گزارۀ «باده از ما مست شد نَی ما ازو / قالب از ما هست شد نَی ما ازو» نمود می‌یابد که در آن، سوژه به مرتبه‌ای از استعلا و استغراق دست می‌یابد که حضور دیگر پدیده‌ها ازطریق وجود او معنا پیدا می‌کند؛ لحظه‌ای که فشارۀ عاطفی در مرکز معنا به کمال می‌رسد و وحدت در قالب رخدادی نهایی، بروز می‎یابد.

  1. نتیجه‎گیری

این پژوهش تلاش کرده تا الگویی از وضعیت رخدادی ـ تنشی ایمان در مثنوی به دست بدهد. زیرساخت اصلی این الگو مبتنی‌بر وجه تقابلی ایمان ـ کفر است که این وجه تقابلی در قالب‏های تنشی توأمان گسست ـ پیوست، فشاره ـ گستره و صعودی و نزولی، طرح و تبیین شده است. سوژه‎های گفتمانی نیز مطابق با این الگو، وضعیت‎های عاطفی و شناختی مختلفی را تجربه می‎کنند که ازطریق مناطق تنشی فشاره‎ای و گستره‎ای تبیین شده است. این تجربه، سوژه‎های گفتمانی را در دو گروه تقابلی اصلی ایمان/ کفر قرار می‎دهد. آنچه در این سیر سوژگانی برجستگی دارد، مواجه‌شدن سوژه با وضعیت رخدادی ـ تنشی حاصل از فرایندهای ایمانی است. سوژه نیز با تأثیرپذیری از این فرایند، تجربه‏ای ادراکی ـ حسی و عاطفی را از سر می‎گذراند. در این تجربۀ ایمانی، سوژه وضعیت‎های مختلفی را پشت سر می‎گذارد. گاه در مرتبۀ عقل کل است و گاه در مرتبۀ جان و گاه در مرتبۀ جانِ جان. گاه در وضعیت شرحه‎شرحه‌شدگی، گاه بی‎قراری و رنج و گاه در مرتبۀ داغ‏دیدگی پیوسته. گاه در مقام عاشقی و گاه در مقام یگانگی با حق. گاه سیر جسمانه‏ای و گاه سیری عاشقانه. گاه در مرحلۀ غم و شادی و گاه در مرتبۀ جان. سوژه در جریان این حالت‏های چندگانه، درنهایت به مقام وحدت دست می‎یابد که به مفهوم یگانه‌شدن با روح هستی است که نشانگر وضعیت استعلایی حضور و استغراق در حق است. از منظر تنشی، ساختار روایت در کلیت آن، مطابق الگوی صعودی و در مسیر پیوست گفتمانی است. این الگو پیوسته وضعیت گفتمان را به فضای گفته‎پردازی و مرکز عملیات گفتمان ارجاع می‌دهد، اما با شکل‌دادن به‌نوعی تقابل، الگویی از وضعیت نزولی ـ گسستی نیز ارائه می‎دهد که سبب بازگشت به فضای گفته می‎شود. رابطۀ میان مرکز ـ فاصله ـ افق در این الگو، موج‌های تنشی، عاطفی و رخدادی ایمان را سامان می‌دهد؛ موج‌هایی که در قالب شبکه‎ها و تقابل‎های واژگانی ـ معنایی، شدت و ضعف احساسات و به‎مثابۀ پیوند یا فاصله‎گیری از مقام وحدت، جلوه می‎کنند. وضعیت رخدادی ایمان، با شکل‌دادن به وضعیتی سیال، الگویی منعطف از فضای گسست ـ پیوست ارائه می‎دهد. از این طریق، وضعیتی رخدادی ـ تنشی ایجاد می‎کند که فضایی احساسی ـ عاطفی برای گفتمان رقم می‎زند. در این فضا، ابعاد عاطفی و تجربه‎های بدنی ـ احساسی سوژه با کارکردهای گفتمانی و نشانه‎ای در پیوند با هم قرار می‎گیرند و درنتیجه سبب شکل‎گیری معنا و یا تعلیق معنایی می‎شود. این فرایند درنهایت پیوند با عمق و منشأ هستی را رقم می‎زند. فرایندهای شکل‎گرفته در فضای رخدادی ایمان، برآیند ابعاد تنشی گفتمان و کنش‎های گفتمانی گسست ـ پیوست است. در وضعیت رخدادی ـ تنشی ایمان، بیشترین حجم و سهم از آنِ بُعد عاطفی است که با بازگشت‎های ناگهانی به فضای گفته‎پردازی، هر لحظه رخداد نویی را رقم می‎زند که نتیجۀ آن، کنش گفتمانی پیوست است. سوژه از این طریق، در سیطرۀ وضعیت رخدادی ـ تنشی ایمان قرار می‎گیرد که نتیجۀ آن عشق و طرب است و سبب استعلای حضوری سوژه و دستیابی او به مقام وحدت و استغراق در حق می‎‌شود.

  1. J. Fontanille

2 Zilberberg

  1. Tension et signification
  2. Tempo

3 Tonicity  

4 Temporality

5 Spatiality

6 Sorting  

7 Blending  

8 dyadic partitioning

9 inactive sector  

10 dynamic sector

  1. A. J. Greimas
اسماعیلی، عصمت، شعیری، حمیدرضا، و کنعانی، ابراهیم (1391). رویکرد نشانه‌معناشناختی فرایند مربع معنایی به مربع تنشی در حکایت دقوقی مثنوی. پژوهش‎های ادب عرفانی، 6(3)، 69ـ94.  https://jpll.ui.ac.ir/article_16427.html
اکبری بیرق، حسن (1387). اخلاق ایمان‌مدار (مطالعۀ تطبیقی فلسفه اخلاق ازنظر مولانا و کیرکگور). پژوهش‌های ادب عرفانی،   2(3)، 75ـ90. https://jpll.ui.ac.ir/article_16379.html
بدخشان، نعمت‎الله (1397). ایمان عارفانه ازنظر مولانا. فصلنامۀ اندیشۀ دینی دانشگاه شیراز، 18(68)، 27ـ48.https://jrt.shirazu.ac.ir/article_5042.html
پاکتچی، احمد، شعیری، حمیدرضا، و رهنما، هادی (۱۳۹۴). تحلیل فرایندهای گفتمانی در سورۀ «قارعه» باتکیه‌بر نشانه‌شناسی تنشی. جستارهای زبانی، 6(4)، 39ـ68. https://lrr.modares.ac.ir/article_6389.html
پراندوجی، نعیمه، و نصیحت، ناهید (1397). نشانه‌معنا‎شناسی فرایند تنش در ایمان آوردن ملکۀ سبا. جستار‌های زبانی، 9(3)،  35ـ61. https://lrr.modares.ac.ir/article_6647.html
توکلی، حمیدرضا (1389). از اشارتهای دریا: بوطیقای روایت در مثنوی. مروارید.
حاجی‎اسماعیلی، محمدرضا، مطیع، مهدی، و کمالوند، پیمان (1392). مفهوم‎شناسی ایمان و پیوند آن با تجربۀ دینی در اندیشۀ مولوی در مثنوی. پژوهش‎های ادب عرفانی، 7(1)، 53ـ76.https://jpll.ui.ac.ir/article_16434.html
دلوز، ژیل (1396). انسان و زمان‏آگاهی مدرن (اصغر واعظی، مترجم). هرمس.
رحیمیان، سعید، و جباره ناصرو، محبوبه (1388). بررسی تطبیقی برخی از مسایل مرتبط با ایمان از دیدگاه مولانا و کیرکگور. فلسفۀ دین، 6(2)، 59ـ83. https://journal.ut.ac.ir/article_20592.html
زمانی، کریم (1398). شرح جامع مثنوی معنوی (دفتر اول). نشر اطلاعات.
شعیری، حمیدرضا (1384). مطالعۀ فرایند تنشی گفتمان ادبی. پژوهش زبان‌های خارجی، 10(25)، 187ـ204. https://jor.ut.ac.ir/article_12177.html
شعیری، حمیدرضا (1385). تجزیه و تحلیل نشانه‎معناشناختی گفتمان. سمت.
شعیری، حمیدرضا (1395). نشانه‎معناشناسی ادبیات: نظریه و روش تحلیل گفتمان ادبی. دانشگاه تربیت مدرس.
شعیری، حمیدرضا (1403). نظریۀ نشانه‌معناشناختی تن و جان برگرفته از اندیشۀ مولانا. نقد و نظریۀ ادبی، 9(1)، 179ـ201.https://doi.org/10.22124/naqd.2024.28364.2611
شعیری، حمیدرضا، محمودی بختیاری، بهروز، و سبزواری، مهدی (1402). فرهنگ توضیحی جهانِ نشانه و معنا. لوگوس.
کنعانی، ابراهیم (1393). تحلیل کارکرد گفتمانی نور، صدا و رنگ در مثنوی مولوی: رویکرد نشانه‌معنا‌شناختی [رسالۀ دکتری، دانشگاه سمنان]. گنج.https://ganj.irandoc.ac.ir/#/articles/0d43372db8fd06c7571ac438b3e6bf5e
گرمس، آلژیرداس ژولین (1389). نقصان معنا (حمیدرضا شعیری، مترجم). علم.
محمدزاده، مسعود، ‎معین، مرتضی‎بابک، و شعیری، حمیدرضا (1402). تحلیل گفتمان نشانه‌معناشناسی پدیداری تن‌نگاشتۀ عشق در نگاره‌های دورۀ صفوی. دوفصلنامۀ روایت‌شناسی، 7(14)، 455ـ488. https://www.narratologyjournal.ir/article_171660.html
مرلوپونتی، موریس (1375). در ستایش فلسفه (ستاره هومن، مترجم). نشر مرکز.
مولوی، جلال‎الدین محمد‏بن‎محمد (1390). مثنوی معنوی (رینولد ا. نیکلسون، مصحح). هرمس.