حسام‌الدین چلبی: مرید مرادپرور بررسی نوع رابطة حسام‌الدین چلبی و تأثیر شخصیت او بر سیر رشد مولانا

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 استاد زبان و ادبیات فارسی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ایران

2 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ایران

چکیده

مولانا در سیر رشد خود همواره یار و همدمی در کنار خود داشته است. هریک از این همدمان، نقش خاص و متفاوتی در تعالی و تربیت او داشته‌اند. در مثنوی، نقش حسام­الدین، آخرین همراه مولانا، با ستایش­های اغراق‌آمیز مولوی همراه می‌شود؛ به همین سبب شناخت چگونگی نقش چلبی در ارتقای روحی مولوی دشواری‌هایی دارد. در این مقاله با توجه به آثار مولانا و زندگی‌نامه‌های او، می‌توان دریافت که حسام‌الدین با قابلیت­های فردی خود، توانسته است مولانا را از سطح عارفی اهل وجد و سکر به مقام شیخ و مرادی کامل برساند.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The Master-Fostering Disciple Exploration of Husam al-Din's Character and Its Influence on Rumi's Course of Development

نویسندگان [English]

  • Taghi Pournamdarian 1
  • Ali Gheidi 2
چکیده [English]

Rumi, in the course of his development, had always had a companion beside him. Each of these partners had a major and specific role in his educational elevation. Among these influences, the role ofHusam al-Din Chalabias his last companion has been always concealed behind the veil of Rumi's exaggerated praise of him in Masnavi, thus making Husam's contribution to Rumi's spiritual exaltation very difficult to trace.
This article seeks through an analysis of Husam's characteristics and personality traits, to elucidate his special relationship with Rumi and consequently reveal the impact of Husam's presence on Rumi. 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Husam al-Din
  • Rumi
  • Development
  • Supervision
  • closeness

1ـ مقدمه

در سیر رشد مولوی از کودکی تا کمال عرفانی، تأثیر زنده و گویای پنج نفر آشکار است: پدرش، بهاءولد، برهان‌الدین محقق ترمذی، شمس تبریزی، صلاح‌الدین زرکوب و حسام‌الدین چلبی. در مرحلة اول بیش‌ از همه به تأثیر شمس و سپس به بهاولد پرداخته شده است؛ اما باید دانست که هریک از سه نفر دیگر نیز با توجه به شخصیت خود و نوع مراودة مولانا با آنان، بخشی از وجود مولوی را پروراندند؛ چنان‌که تحول روحی وی به‌سبب ملاقات با شمس، بی­تردید در زمینه­ای ایجاد شد که برهان­الدین آن را پدید آورده بود؛ همچنین صلاح­الدین آرامشی در او ایجاد کرد که مولانا پس از فراق شمس، بسیار بدان محتاج بود.

ارادت مولانا به شمس، بهاءولد و برهان­الدین دریافتنی و توجیه‌شدنی است؛ اما ستایش اغراق‌آمیز او از صلاح‌الدین و به‌ویژه حسام­الدین، در جایگاه مرید و شاگرد مولانا، شگفت­انگیز است؛ به همین سبب تبیین شکل ارتباط با حسام‌الدین و تأثیرش بر مولوی و سیر رشد او، ضرورت می­یابد.

در این جستار درمی‌یابیم که حسام­الدین چگونه شخصیتی داشته است؟ رابطة او با مولانا چگونه و در چه حوزه­ای بوده است؟ و درنهایت این شخصیت و این نوع رابطه چه تأثیری بر شخصیت و سیر رشد مولانا داشته است؟

برای شناخت و بررسی ویژگی­های شخصیتی گذشتگان، نمی­توان توقع داشت که داده­هایی دقیق از نوع پرسش­نامه­ها و گزارش­های روان­شناسانه به دست آورد؛ بلکه تنها با اعتماد بر اوصافِ جسته‌گریخته از آثار تاریخی و همچنین حکایاتی که معمولاً اساس تاریخی موثقی هم ندارد، می‌توان سیمایی تقریبی از آنان به دست آورد؛ به‌ویژه اگر شخصیت موضوع مطالعه عرفانی باشد، شناختی دقیق و نزدیک به واقعیت از لابه­لای حکایات ارادت­آمیز دشوارتر می‌شود.

برای شناخت حسام­الدین و نوع ارتباط او با مولوی، به دو گروه آثار می­توان استناد کرد: 1ـ آثار خود مولوی و به‌ویژه مثنوی (حسامی­نامه) و مکتوبات که چندین نامة آن خطاب به حسام‌الدین است. 2ـ تذکره‌هایی که مستقیماً دربارة مولاناست و شامل آثار سلطان ­ولد، مناقب­ العارفین افلاکی و رسالة سپهسالار می‌شود.

مثنوی به‌سبب غلبة روح غنایی در توصیف‌ حسام‌الدین، جای فراخی برای شناخت واقعی باز نمی­گذارد. برای چنین هدفی، باید تذکره­ها را نیز با دقت بسیار بررسی کرد تا افسانه و واقعیت در هم نیامیزد و واقعیت‌های نهفته در افسانه­ها مغفول نماند؛ به‌هرحال از حاصل این داده­ها می­توان به شناختی نسبی دست یافت.

1ـ1 پیشینة تحقیق

در بیشتر متون زندگی مولانا و سیر عرفانی او، اشاره­ای نیز به رابطة او با حسام‌­الدین و همچنین شخصیت وی شده است. فروزانفر شرحی کلی از زندگی و خاندان حسام‌­الدین ارائه می­دهد و با کمک ابیات مثنوی، شدت ارادت مولانا را به حسام‌الدین یادآور می‌شود (فروزانفر، 1315: 116ـ 111). زرین­کوب با استفاده از همان ابیات ستایش‌آمیز مثنوی و البته نوع تحلیل سلطان‌ولد، حسام‌الدین را تجسم شمس می­بیند و دورة او را دوره­ای آرام و بی‌تلاطم برای مولوی می‌داند (زرین‌کوب، 1372: 233ـ 218). گولپینارلی نیز به آوردن حکایاتی چند از افلاکی و سپهسالار بسنده می­کند و تنها به پاک‌بازی و صداقت چلبی اشارتی دارد (گولپینارلی، 1375: 210ـ 206). او با برشمردن اقدامات حسام­‌الدین بعد از وفات مولوی، نشان می­دهد که اولین جانشین مولوی پس از درگذشت وی، چهرة مدبری دارد (گولپینارلی، 1366: 39ـ 33)؛ همچنین با نقل‌قول­هایی به یکی‌بودن مولوی و حسام‌­الدین نیز می­پردازد (همان: 32ـ 29). لوییس، کامل­تر از همه، ضمن توصیف کامل خاندان حسام‌­الدین و انتساب او به سلسلة فتوت، با دقت‌نظر بیشتری از مأموریت­های او نزد مولوی یاد می‌کند (لوییس، 1385: 285 ـ 283).

در حوزة مقالات نیز محمودی، با دقت‌نظر در ابیات مثنوی، نقش حسام‌الدین را در پیدایش، جریان شکل‌گیری و حرکت مثنوی، به‌خوبی بررسی می­کند؛ همچنین به رابطة مولانا و حسام­الدین از این منظر اشاره­ای دارد (محمودی: 1385). لسان، فقط از منظر سرایش مثنوی، حسام‌الدین را شاگرد و مرید مستعدی نشان می­دهد که مسبب سرایش این اثر است (لسان: 1354). مولانا در قسمت‌هایی از مثنوی از حسام‌الدین یاد می‌کند؛ شجاعی ادیب این قسمت‌ها را فهرست کرده است (شجاعی ادیب: 1387). رسول حیدری فقط گزارشی کوتاه و کلی دربارة حسام­الدین و ارتباط او با مولوی ارائه می‌کند (حیدری: 1387). سبحانی شرحی گزارش­گونه از ارتباط مولوی و حسام­الدین، بر اساس سیر تاریخی آن و ابیات مثنوی ارائه می­دهد؛ اما رویکرد این گزارش کاملاً انتقادی‌تحلیلی نیست (سبحانی، 1388: 92 ـ 81). حیدری بر صفت غیرت در حسام‌الدین بسیار تأکید می­ورزد و البته استنادهای او به برخی ابیات مثنوی، برای این هدف کفایت نمی­کند (حیدری: 1393).

 

2ـ ویژگی‌های فردی حسام­الدین

با توجه ‌به تحقیقات دقیق، دربارة حوادث و اطلاعات زندگانی حسام­الدین در آثار بالا و به‌ویژه تألیف لوییس، در این مقاله به جای تحلیل زندگی حسام­الدین، ویژگی­های فردی او بررسی می‌شود. اینکه حسام‌الدین چرا و چگونه  در سیر رشد مولانا مؤثّر بوده است و این‌ همه ستایش اغراق­آمیز مولانا در حق وی به چه علت است؟ پرسشهایی است که این پژوهش به آن پاسخ می‌دهد.

برای دانستن سیر تاریخی حرکت روحی مولانا لازم است یادآور شویم که ازنظر زمانی احتمالاً بین دوران حضور صلاح‌الدین زرکوب در کنار مولوی و دوران حسام­الدین، با دورة فترتی چهار تا شش ساله روبه‌رو هستیم. «می‌توانیم گمان بریم که حسام­الدین پس از نوشتن تقریرات مولانا در دفتر اول یا خود را نیازمند کسب دانش ژرف­تر در علوم دینی می­دیده یا به یک دورة خلوت‌گزینی و تفکر و تأمل نیاز داشته است. شاید حسام­الدین در این ایام، مصاحبت مولانا را ترک گفته و به شهری دیگر سفر کرده باشد. ... راه حل دیگر که من آن را از همه قانع‌کننده­تر می‌دانم، آن است که «ده سال» [مصاحبت مولانا و حسام] سلطان‌ولد را صرفاً به بی­دقتی او نسبت دهیم» (همان: 300). به‌هر‌حال بعد از وفات صلاح‌الدین تا پایان عمر مولوی، یعنی حدود پانزده سال1، دوران حسام‌الدین است. حسام‌الدین دوازده سال پس از وفات مولانا درگذشت (سلطان‌ولد، 1389: 128).

در شناخت حسام­الدین از طریق اشعار مولانا، مثل دیگر هم­نشینان معنوی او (صلاح­الدین و شمس) سخت در تنگنا قرار می­گیریم. در مثنوی از حسام­الدین فراوان یاد می‌شود؛ اما تقریباً همگی ستایش­های مبالغه­آمیز مولوی است که حسام را در مقام یک ولی کامل مخاطب قرار می‌دهد و به شناخت این مصاحب محبوب مولانا کمکی نمی‌کند.

در مثنوی، به‌جز دفتر اول، همة دفاتر با مقدمه­ای آغاز می­شود که ستایش حسام­الدین نیز در آن مشاهده می‌گردد؛ مثلاً مولوی در ابتدای دفتر پنجم، حسام­الدین را شاه، راد و استاد استادان صفا می‌خواند و او را به نور ستارگان تشبیه می‌کند؛ همچنین او برتر از آن دانسته می‌شود که بتوان در قالب زبان و بیان وصفش کرد و اصولاً ستایش او نزد حاسدان و زندانیان تنک‌مایه، موجب دریغ و افسوس است (مولانا، 1376: 710 ـ 709). از چنین ابیاتی، والایی مقام حسام‌الدین، ارادت بسیار مولوی به او، حسادت اطرافیان و نشناختن ارزش و جایگاه او استنتاج می‌شود.

در دفتر اول (همان: 133) و سوم2 (همان: 337)، از بیماری حسام‌الدین سخن می­رود. با توجه‌ به فاصلة حدوداً چهار سالة این دو دفتر، دو بار ذکر بدحالی برای حسام­الدین، به هیچ وجه بر ضعف جسمانی او دلالت نمی‌کند. نکتة دیگری که از کنار هم قراردادن تذکره­ها و مثنوی درمی‌یابیم، فوت همسر حسام­الدین در اواخر سرودن دفتر اول مثنوی است. افلاکی روایت می‌کند که این مصیبت آن‌چنان بر حسام­الدین گران آمد که او را از پیگیری ادامة کار مثنوی بازداشت؛ تاآنکه بعد از دو سال دوباره ازدواج کرد و احوال او به ­سامان آمد (افلاکی، 1959م: 743). آن­گاه بود که دوباره «چنگ شعر مثنوی باساز گشت» (مولانا، 1376: 183)؛ اما همین نکتة تاریخی را مولانا به آسمان­ها می­کشاند و از آن روایتی روحانی بیان می‌کند:

«چون ضیاء­الحق حسام­الدین عنان

 

بازگردانید ز اوج آسمان

چون به معراج حقایق رفته بود

 

بی‌بهارش غنچه‌ها ناکفته بود

چون ز دریا سوی ساحل بازگشت

 

چنگ شعر مثنوی باساز گشت»
                                         (همان: 183)

 

اگر روایت افلاکی درست باشد3 و حسام­الدین واقعاً به‌سبب فوت همسرش آن‌چنان افسرده شده باشد که حتی هم‌دمی با شیخ و مرشدش را هم برنتابد، باید پذیرفت که او شخصیتی بسیار عاطفی و مهربان داشته و با همسرش بسیار دوست و نزدیک بوده است؛ البته این نکته در بستری سنتی و مبتنی بر قواعد عاطفی خاص، جالب است. این مهربانی را سپهسالار نیز تأیید می‌کند: ادبی داشت به­غایت و صدقی داشت بی­نهایت. ریاضت بسیار کردی و پیوسته در مجاهده بودی، به‌طبع کریم و به‌سیرت حلیم. بر دل­ها مشرف و بر اسرار واقف ... در علوّ همت و کرم معروف و مشهور بود؛ چنان‌که فقرا و اهل احتیاج ... برگ و نوا از ایشان می­یافتند. هر سماط و سماع که ترتیب فرمودندی همه اکابر از علوّ همت ایشان رشک آوردندی. در پرهیزگاری به‌حدی بودند که هرگز به اختیار به روز به حمام نرفتی تا نظر بر نامحرمی نرسد و یکی از جملة آداب او آن بود که هرگز در مدت ملازمت او به حضرت خداوند قطعاً به متوضایی که بدیشان منسوب بود درنیامد و در شب‌های زمستان ... به سرای خویش رفتی و تجدید وضو کرده، بازآمدی و دایم در حضور خداوندگار به زانوی ادب نشسته بودی. لاجرم بدین ادب سلوک، یافت آن چه یافت (سپهسالار، 1325: 145 ـ 141).

سپهسالار صفات مهربانی، بلندطبعی، ادب و پرهیزکاری را ویژگی­های اصلی حسام‌الدین معرفی می‌کند. به نظر می‌رسد که این ستایش­ها درحقیقت لایق وجود حسام بوده است. حکایات منقول از او، می­تواند این خصوصیات را تأیید کند. بنابراین «آدمی از لقب­هایی که سپهسالار دربارة حسام‌الدین به کار می­برد به اینجا می­رسد که حسام­الدین بسیار پرمحبت بوده و در دستگیری مریدان نو برای پیروی از احکام شریعت و ممارست در آداب طریقت نقشی مهم ایفا کرده است» (لوییس، 1385: 282).

 بلندنظری حسام‌الدین در مسئلة جانشینی مولوی آشکار است: چون مولانا، قدّسنا اللّه بسرّه العزیز، نقل فرمود؛ چلبی حسام­الدین به ولد گفت که به‌جای والد خویش تو بنشین و شیخی کن تا من در خدمت ایستاده باشم. ولد قبول نکرد و گفت که مولانا نگذشته است، حاضر است؛ المؤمنون لایموتون؛ چنا‌ن‌که در زمان مولانا خلیفه بودی، بعد از او هم خلیفه باش (سلطان­ولد، 1389: 127).

این بلندنظری او محدود به جاه نیست؛ در بذل مال نیز همین‌قدر سخاوتمند است4. او مال‌داری بود که اموال خود را چند بار در راه مولانا بخش کرد؛ همین موضوع باعث شد که مولانا او را مسئول ادارة امور مالی و رسیدگی به اصحاب کند و او نیز در این باره دقت بسیار مبذول می‌داشت (افلاکی، 1959م: 9 و 738)؛ همچنین از روایت افلاکی درمی‌یابیم حسام‌الدین به‌قدری پرهیزکار بود که از موقوفات تربت مولانا چیزی برنمی­گرفت و حتی با آب آنجا وضو نمی‌ساخت و با خود آب از شهر می‌آورد (همان: 747).

از نکات دیگری که دربارة حسام می­دانیم آن است که او در کودکی از پدر یتیم شد؛ البته محرومیت از پدر به محرومیت­های مادی و مالی نرسید (همان: 738). او در طریقة اهل فتوت قدم برمی­داشت و در دو خانقاه ضیا و لالا شیخی می‌کرد (همان: 758)؛ تأکید بر لقب جنید برای حسام جالب است (ر. ک: همان: 770). این لقب با توجه به غلبة صفت صحو بر جنید و توانایی او در مدیریت و انتظام امور خانقاهی، می­تواند نشان­دهندة توانایی‌های خاص حسام در آن مجمع سکرآمیز مولانا باشد5. اینها از حسام­الدین چهره­ای کاردیده و درعین‌حال قانع و بی‌طمع ترسیم می­کند؛ بنابراین او کاملاً سزاوار آن بوده است که مولانا تمشیت امور مریدان را به او بسپارد و خود از دور تنها به نظارت بسنده کند.

3ـ نوع رابطة حسام­الدین و مولانا

بی­تردید حسام‌الدین جوان­تر و خام­تر از آن است که بتواند مراد و شیخ مولانا واقع شود. با وجود ‌اینکه «عنایتی که حضرت خداوندگار را به حضرتشان بود، به هیچ‌ یک از خلف نبوده است و سلوک بدیشان به‌وجهی می­فرمود که کسی گمان بردی که مگر مرید ایشان است» (سپهسالار، 1325: 144) و ارادت مولانا به این یار جوان تاآنجا پیش می­رود که خود را کبوتر بام‌آموختة حسام­الدین می­خواند (همان: 990)؛ اما نباید مدایحی مانند ابیات زیر را با مدایح مولانا برای شمس یکی دانست:

«ای ضیاءالحق حسام­الدین راد

 

که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد

تو به نادر آمدی در جان و دل

 

ای دل و جان از قدوم تو خجل

چند کردم مدح قوم مامضی

 

قصد من ز آنها تو بودی زاقتضا ...

گرچه آن مدح از تو هم آمد خجل

 

لیک بپذیرد خدا جهد المقل ...

مدح تو گویم برون از پنج و هفت

 

برنویس اکنون دقوقی پیش رفت»
                                (مولانا، 1376: 425)

 

این نوع مدایح، هم‌جنس ستایش­های غزلیات شمس نیست؛ از سخنان مولانا در مثنوی می‌توان دریافت که او از ذکر شمس در دوران حسام­الدین به‌گونه­ای وسواس­آمیز اکراه دارد. اما یک‌بار در برابر اصرار حسام مبنی بر ذکر‌ شمس، این مرید محبوب خود را در برابر شیخ پیشین، کاهی مقابل کوهی می‌خواند که دربارة شمس تاب شنیدن سخنی را ندارد؛ البته آن یک‌بار در ابتدای کار و در اوایل دفتر اول مثنوی است؛ این سخن درصورتی درست است که مطابق تفسیر مشهور، جان را در آن ابیات، استعاره از حسام­الدین بدانیم6 (همان: 11ـ 10). مولوی بعدها حسام­الدین را نور و ضیایی می‌داند که با خورشید و شمس متصل است و این­گونه با تأکید بر مقام برتر شمس در ذهن خود، رابطة این دو با یکدیگر را نشان می­دهد:

«کاین حسام و این ضیا یکی است هین

 

تیغ خورشید از ضیا باشد یقین

نور از آن ماه باشد و این ضیا

 

آنِ خورشید، این فروخوان از نبا

شمس را قرآن ضیا خواند ای پدر

 

و آن قمر را نور خواند این را نگر

شمس چون عالی‌تر آمد خود ز ماه

 

پس ضیا از نور افزون دان به جاه

بس کس اندر نور مه منهج ندید

 

چون برآمد آفتاب آن شد پدید

آفتاب اعواض را کامل نمود

 

لاجرم بازارها در روز بود»
                                        (همان: 485)

 

احتمالاً علت این‌ ابیات ستایش­آمیز در حق حسام آن است که اگر مولانا در خود چنین کششی به سوی حسام‌الدین می‌دیده است، از سوی حسام نیز ارادتی ویژه و بی­حد به مولانا وجود داشته است. این‌گونه، رابطة عاشقانة دوسویه­ای پدید آمده است که در آن عاشق در جایگاه معشوقِ معشوق نیز قرار می­گیرد؛ برای همین می­توان در دفتر پنجم، داستان ایاز و عشق محمود بدو را بیان حال این رابطة دوسویة عمیق دانست:

«ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی

 

ماندم از قصه، تو قصة من بگوی

بس فسانة عشق تو خواندم به جان

 

تو مرا که افسانه گشتهاستم بخوان

خود تو می‌خوانی نه من ای مقتدا

 

من که طورم تو موسی و این صدا»
                                         (همان: 793)

 

انعکاس این ارادت و عشق فقط در مثنوی نیست؛ بلکه در مکتوبات مولانا و نامه­های خطاب به حسام، همین شدت محبت نمایان است؛ مثلاً در نامة هفتادونهم، نامه‌ای برای عرض اخلاص و بیان آرزوی دیدار، آمده است: «هرچه شما فرمایید، هرکه گوید که مولانا نگفته است، چلبی می‌گوید؛ غرامت دارد» (مولانا، 1371: 162). جمله­ای که کاملاً مناسب برداشت همیشگی سلطان­ولد از روابط مولانا با مشایخ و خلفای خود است: اتحاد و یگانگی محض!7

این‌همه توجه و علاقة مولانا به این جوان، موجب حسادت بسیار می­شد؛ بنابراین ناچاریم آنجاکه سلطان‌ولد می‌گوید: حسام‌الدین برخلاف اسلاف خود از طعن و لعن اطرافیان در امان بود و دورة او به‌گونه­ای آرام و دوستانه سپری شد، با او مخالفت کنیم. او می‌گوید بعد از درگذشت صلاح­الدین:

«همه یاران مطیع او [حسامالدین] گشتند

 

آب لطف ورا سبو گشتند

هریکی زخم­خورده بود اول

 

شده نادم از آن خطا و زلل

گشته بودند باادب جمله

 

زان نکردند هم بر این حمله

خورده بودند زخم­ها ز انکار

 

همه کردند از آن خطر اقرار

ز اولین ضربت قوی خوردند

 

در دوم فتنه کمترک کردند

در سوم نرم و با ادب گشتند

 

بیحسد رام مرد رب گشتند

کس از آن قوم سرکشی ننمود

 

هریکی امر را ز جان بشنود

سال­ها شادمان به هم بودند

 

کامران جمله بی­ستم بودند»
                (سلطان­ولد، 1389: 2 و 121) 8

 

اشارات مثنوی به حسادت اطرافیان مولانا و حتی توطئة آنان برای حسام‌الدین، خطای سلطان‌ولد را آشکار می‌کند؛ به نظر می­رسد حتی ادب و مهربانی بسیار حسام­الدین نیز سبب وفاق کامل با او نشده است. اکثراً همین موضوع مولانا را از مدح او باز می‌دارد؛ مثلاً:

«قصد کردهاستند این گل‌پاره‌ها

 

که بپوشانند خورشید تو را

چون بخواهم کز سرت آهی کنم

 

چون علی سر را فرو چاهی کنم

چونکه اخوان را دل کینه‌ور است

 

یوسفم را قعر چه اولیتر است»
                               (مولانا، 1376: 991)

 

 این ارادت و مبالغه در گفتار، مریدان تنگ‌نظر و حتی امثال معین­الدین پروانه را نیز به اشتباه می‌انداخت: «... حضرت مولانا به سوی چلبی حسام­الدین نگران گشته، فرموذ که بیا دین من، بیا ایمان من، بیا جان من، بیا سلطان من، پاذشاه حقیقى و حضرت چلبى نعره‌ها مى‌زذ و اشک­ها مى‌ریخت. مگر پروانه به خدمت امیر تاج­الدین معتز خراسانى پنهانى نظر کرده، گفته باشذ که عجبا آنچه مولانا در حق چلبى حسام­الدین مى‌فرمایذ در او آن معنى هست؟ و استحقاق آن خطابات دارذ یا تکلّف مى‌کنذ؟ درحال چلبى حسام­الدین پیش آمذه پروانه را محکم بگرفت و گفت: امیر معین‌الدین اگر نیز نیست، چون حضرت مولانا فرموذ، فى‌الحال آن معنى را همراه جان ما کرد» (افلاکی، 1959م: 100).

حسام­الدین اگرهم برای خود شأنی قایل است، آن را از عنایات مولوی می‌داند. او به‌قدری به شیخ خود ارادت می­ورزد که حتی می­خواهد برای مولانا از مذهب شافعی به حنفی بگرود؛ هرچند مولانا به او می‌گوید: «نی نی، صواب آن است که در مذهب خود باشی و آن را نگاه داری، اما در طریقة ما بروی و مردم را بر جادة عشق ما ارشاد کنی.» (همان: 759).

یک سوی این ارادت فهمیدنی است؛ حسام­الدین در وجود مولانا شیخی کامل یافته و بدو گرویده است؛ اما سوی دیگر این رابطه، ارادت مولوی به این مرید جوان، چگونه شکل گرفته است؟

احتمالاً این‌همه محبت مولوی در حق حسام­الدین ازآنجا برخاسته که مولانا در حسام، کارکرد دوگانه­ای را به‌کمال، یافته است؛ کارکردهایی که شاید در وجود صلاح­الدین نیز جستجو می‌کرد: هم­دمی هم­دل، محرم و همچنین خلیفه‌ای برای رسیدگی به امور مریدان و واسطه‌گری بین مولوی و آنان.

در توضیح نقش اول باید گفت که حسام در درجة اول مستمعی طالب، آشنا و معتمَد است که شیر سخن را از پستان جان مولانا می­مکد. چنان‌که اوست که از مولانا سرودن مثنوی را تقاضا می‌کند (همان: 44 ـ 739) و مولوی نیز بی­حضور او سخنی نمی­گوید (همان: 769). این نقش حسام­الدین، یعنی تبدیل معارف و تجربیات مولوی به کلامی منظوم، در بین ابیات مثنوی نمایان است و به قول توکلی باید حسام را مخاطب خاص مثنوی بدانیم (توکلی، 1389: 5 ـ 92)؛ مثلاً در آغاز دفتر چهارم، مولوی حسام­الدین را جهت­دهنده و کشانندة مثنوی می‌داند:

«ای ضیاءالحق حسام­الدین تویی

 

که گذشت از مه به نورت مثنوی

همت عالی تو ای مرتجا

 

می‌کشد این را خدا داند کجا؟

گردن این مثنوی را بسته‌ای

 

می‌کشی آن سوی که دانسته‌ای

مثنوی پویان کشنده ناپدید

 

ناپدید از جاهلی کش نیست دید

مثنوی را چون تو مبدأ بوده‌ای

 

گر فزون گردد تواش افزوده‌ای»
                                (مولانا، 1376: 545)  

 

درواقع اینجا مولانا جنبة انفعالی حسام، یعنی خواهش او برای سرایش مثنوی در قالبی فعالانه را نمایش می‌دهد؛9 اوست که مثنوی را جهت می­دهد و برای همین مولوی مثنوی را متعلق به حسام‌الدین می­داند:

«همچنان مقصود من زین مثنوی

 

ای ضیاءالحق حسام‌الدین تویی

مثنوی اندر فروع و در اصول

 

جمله آن تو است کردهاستی قبول

در قبول آرند شاهان نیک و بد

 

چون قبول آرند نبود بیش رد

چون نهالی کاشتی آبش بده

 

چون گشادش داده‌ای بگشا گره

قصدم از الفاظ او راز تو است

 

قصدم از انشایش آواز تو است

پیش من آوازت آواز خداست

 

عاشق از معشوق حاشا کی جداست؟»
                                         (همان: 576)  

 

حسام به‌زعم مولانا به همة مطالب مثنوی واقف است؛ اما این هنر را دارد که به هر لطایف‌الحیلی، لازم‌ها و بایدها را از زبان مولانا بیرون کشد و دیگر مریدان را از این معارف بهره­مند کند:

«چون که کوته می‌کنم من از رشد

 

او به صد نوعم به گفتن می‌کشد

ای حسام‌الدین ضیاء ذوالجلال

 

چون که می‌بینی، چه می‌جویی مقال؟

این مگر باشد ز حبّ مشتهی

 

اسقنی خمراٌ و قل لی انّها

بر دهان تو است این دم جام او

 

گوش می‌گوید که قسم گوش کو؟

قسم تو گرمی است نک گرمی و مست

 

گفت: حرص من از این افزون‌تر است»
                                        (همان: 630)

 

نقش او در‌این‌میان تنها این نیست که از زبان مولانا کلام را بیرون کشد، بلکه باید این کلام را دوباره به اصل معنای خود بازگرداند (گونه­ای تأویل) و از این طریق زمین و آسمان را به اتحاد رساند:

«صورت حرف آن سر خر دان یقین

 

در رز معنی و فردوس برین

ای ضیاءالحق حسام­الدین درآر

 

این سر خر را در آن بطیخ‌زار

تا سر خر چون بمرد از مسلخه

 

نشو دیگر بخشدش آن مطبخه

هین ز ما صورت‌گری و جان ز تو

 

نه غلط هم این خود و هم آن ز تو

بر فلک محمودی ای خورشید فاش

 

بر زمین هم تا ابد محمود باش

تا زمینی با سمایی بلند

 

 

یک‌دل و یک‌قبله و یک‌خو شوند

تفرقه برخیزد و شرک و دوی

 

وحدت است اندر وجود معنوی10»
                                     (همان: 703). یا:

 

«ای ضیاءالحق حسام‌الدین بیا

 

ای صقال روح و سلطان­الهدی

مثنوی را مسرح مشروح ده

 

صورت امثال او را روح ده

تا حروفش جمله عقل و جان شوند

 

سوی خلدستان جان پران شوند

هم به سعی تو ز ارواح آمدند

 

سوی دام حرف و مستحقن شدند

باد عمرت در جهان همچون خضر

 

جان‌فزا و دستگیر و مستمر»
                                         (همان: 914)

 

این­گونه است که مولانا در دفتر پایانی، مثنوی را حسامی­نامه می­خواند (همان: 912).

دومین نقش حسام‌الدین برای مولانا، واسطه‌گری بین او و اطرفیان یا به تعبیری دیگر مدیریت مریدان و دوست­داران و تنظیم مسایل پیرامون مولوی بوده است. این وساطت مانند بیرون‌کشیدن مثنوی از جان مولوی، جنبة عرفانی و معنوی ندارد؛ بلکه برداشتن باری روانی از دوش مولاناست.

حسام شخصیتی صادق، بی‌طمع، مخلص و مهربان دارد و در تنظیم روابط و پیشبرد امور نیز، با ‌شایستگی، امانت­داری و درایت بسیار، خیال مولانا را آسوده می­دارد. به‌طور خلاصه او علاوه‌بر رساندن کلام مولانا به خواهندگان و برگرداندن آن به اصل معنوی خود، نقش واسطه­گری نیز دارد و این نقش را در تنظیم روابط دیگران با مولانا اجرا می‌کرد. به‌سبب همین توانایی حسام­الدین است که مولانا هرچه برایش می­رسید به نزد او می­فرستاد؛ مثلاً یک‌بار هفت‌هزار درم سلطانی را برای او ارسال کرد. وقتی اعتراض سلطان­ولد برخاست که «در خانة ما هیچ نیست، وجه اخراجات نداریم. ... فرمود که ... اگر صدهزار زاهد کامل متقی را حالت مخمصه واقع شود و بیم هلاکت بود و مرا یکتا نانی باشد آن را هم به حضرت چلبی حسام‌الدین بفرستم. ... ازآنکه او مرد خداست و همه کار او برای خداست. ... او را اسباب دنیا زیان نمی­کند. ... بیگانگان را وبال است و او را پر و بال است». در ادامه اقدام حسام نیز نشانگر توجه و درک درست او از مناسبات معمول انسانی است؛ هزار درم به سلطان­ولد و هزار درم به کراخاتون و و پانصد درم به امیرعالم [پسر مولانا از کراخاتون] می‌دهد (افلاکی، 1959م: 2 و 751) و اجازه نمی­دهد این موضوع سبب کدورتی در خانوادة مولانا شود.

حسام‌الدین در تنظیم روابط تاآنجا پیش می‌رود که پس از مرگ علاءالدین،11 نزد مولانا از او شفاعت می­کند و دل او را به پسر نرم می‌کند (همان: 6 و 765). از دوران شمس، این وساطت از حسام­الدین برمی­آمد، وی واسطة دیدار بزرگان با شمس می­شد؛ هرچند شمس برای این دیدارها شرط پرداخت نقد می­گذاشت (همان: 3 و 782)! حسام همچنین پس از درگذشت مولانا به موقوفات و مریدان و اصحاب وی نظم و نظام می­دهد (همان: 8 و 777).

مولانا در مواردی برای رسیدگی به امور اطرافیان، از حسام الدین توقعاتی کرامت­گونه دارد و از او می‌خواهد که برخی مشکلات را با نیروی درونی خود حل کند:

«ما ز عشق شمس دین بیناخنیم

 

ورنه ما آن کور را بینا کنیم

هان ضیاءالحق حسامالدین، تو زود

 

داروش کن کوری چشم حسود

توتیای کبریای تیزفعل

 

داروی ظلمت‌کش استیزفعل

آنکه گر بر چشم اعمی بر زند

 

ظلمت صد ساله را زو برکند

جمله کوران را دوا کن جز حسود

 

کز حسودی بر تو می‌آرد جحود

مر حسودت را اگرچه آن منم

 

جان مده تا همچنین جان می‌کنم»12
                      (مولانا، 1376: 226 ـ 225)

 

در اینجا گویی توانایی روحی و جسمی حسام­الدین یا همان نقش اول او در مقام واسطة فیض و نقش دوم او در مقام تنظیم­گر امور داخلی خاندان و خانقاه مولانا درهم می‌آمیزد؛ چراکه او به درمان دردهای درونی مریدان فراخوانده شده است.

تنها حسام‌الدین نیست که این­گونه سدّ مشکلات معمول را از برابر مولانا کنار می­زند؛ مولوی نیز از نفوذ و روابط اجتماعی خود برای بازکردن گرة کارهای حسام استفاده می­کند. این موضوع از خلال نامه­های مولوی دریافت می‌شود؛ مثلاً در نامة هشتادم خطاب به سلطان عزّالدین، برای رفع تعدّی والی او در حق داماد حسام‌الدین یاری می­جوید. به‌سبب این تعدی حسام­الدین چندین بار قصد هجرت کرده است؛ اما «این پدر ... نخواست که این خطة مملکت خدایگان عالم از چو او یگانه‌ای و از چنین همتی و دعایی خالی ماند» (مولانا، 1371: 196)؛ همچنین نامة سی‌و‌سوم که به قاضی تاج‌الدین در تحریض او برای عنایت ‌به حسام­الدین است (همان: 102) و نامه­های هفتادوهفتم و هفتادوهشتم برای جلب مساعدت بزرگان در حق وی (همان: 161 ـ 159) به نگارش درآمده است.

بنابراین حسام‌الدین شاگرد پاکباز و مخلصی بوده که توانایی نظم امور دنیوی مولانا را داشته است؛ همچنین یار محرمی بود که معارف نهفته در وجود مولانا را بیرون می­کشید و برای بیرونیان کاربردی می‌کرد.

 

4 ـ نتیجه‌گیری

اگر دوران شمس را دوران دیوان و غزلیات بخوانیم،13دوران حسام‌الدین را باید دوران مثنوی بدانیم؛ یعنی دوره­ای که مولانا پروای مریدان را در خود می­یابد و برای آنان و خطاب به آنان سخن می­گوید. در این دوران برای او مهم است که اطرافیان، سخن او را دریابند و در تجربه‌هایش شریک شوند:

«بانگ آبم من به گوش تشنگان

 

همچو باران می‌رسم از آسمان

برجه ای عاشق برآور اضطراب

 

بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب؟»
                              (مولانا، 1376: 931)

 

دوره­ای که در آن دکانی باز کرده است تا کالای اصلی خود، یعنی فقر و وحدت را عرضه کند (همان: 970)؛ دوره­ای که تحت تأثیر حسام‌الدین حاضر می­شود برای مخاطبان کودک­مآب نیز از لعبت بگوید و آنها را اندک‌اندک به‌سوی دریا بکشاند (همان: 1000).

این حال و شأن جدید البته به وقفه­هایی نیز دچار می­شود؛ مثلاً در پایان دفتر اول، خود را ملزم به سکوت می­بیند (همان: 175). گاهی نیز تحت تأثیر حالاتی شگفت، دوباره به دوران شمس بازمی‌گردد و درنتیجه مثنوی او رنگ و بوی غزلیات می‌گیرد. «حال مولانا در آن ده سال14 که به نظم مثنوی شریف اشتغال داشت، شبیه جنون ادواری بود که گاه‌گاه او را می‌گرفت تا نعره­های مستانه سر می­داد و چون طوفان جوش‌و‌خروش فرومی­نشست، باز بر سر مسایل علمی و عرفانی می‌رفت. بدین‌سبب مثنوی نمایندة هر دو حال بی­قراری و آرامی یا مستی و هشیاری مولوی است» (همایی، 2536: 1068). حالتی که خود او نیز بدان آگاه است (همان: 793). در چنین موقعیت­هایی است که دوباره آن خودِ فروخوردة مولوی سر بر می­آورد:

«وقت آن آمد که من عریان شوم

 

نقش بگذارم سراسر جان شوم

ای عدو شرم و اندیشه بیا

 

که دریدم پردة شرم و حیا

ای ببسته خواب جان از جادویی

 

سخت‌دل یارا که در عالم تویی

هین گلوی صبر گیر و می‌فشار

 

تا خنک گردد دل عشق ای سوار

تا نسوزم کی خنگ گردد دلش؟

 

ای دل ما خاندان و منزلش

خانة خود را همی‌سوزی بسوز

 

کیست آن کس کاو بگوید لایجوز؟

خوش بسوز این خانه را ای شیر مست

 

خانة عاشق چنین اولی­تر است

بعد از این این سوز را قبله کنم

 

زانک شمعم من به سوزش روشنم»
                                        (همان: 932)

 

در این دوران، دشمنی‌ها و تنگ‌نظری­ها، بسیار فروکش کرده است؛ اما گاهی دودی از این حسادت­ها برمی‌خیزد (همان: 516). در اواخر این دوران اندک‌اندک اثر بیماری­های جسمی مولوی پدیدار می­شود و در دفتر ششم، فراوان از مرگ یاد می‌کند (همان: 991)؛ دیگر هنگام چشیدن آخرین رهایی و آزادی از تن نزدیک می‌شود:

«ای تن کژ فکرت معکوس‌رو

 

صد هزار آزاد را کرده گرو

مدتی بگذار این حیلت­پزی

 

چند دم پیش از اجل آزاد زی

ور در آزادیت چون خر راه نیست

 

همچو دلوت سیر جز در چاه نیست

مدتی رو ترک جان من بگو

 

رو حریف دیگری جز من بجو

نوبت من شد، مرا آزاد کن

 

دیگری را غیر من داماد کن

ای تن صدکاره، ترک من بگو

 

عمر من بردی کسی دیگر بجو»
                                        (همان: 1089)

 با توجه‌ به اوصاف این دوره، پیداست که مولانا با‌ تکیه‌ بر قدرت مدیریتی حسام­الدین و محرمیت و آگاهی او، توانست از قالب عارف اهل سکر صرف بیرون آید و جامة شیخی و مربی‌گری بر تن پوشد. حسام­الدین مریدی محرم است و توانایی آن را دارد که واسطه­ای بین مریدان و مولوی باشد؛ سخن را در درون جان مولوی بپرورد و آن را برای دیگران بیرون کشد. این‌گونه مولانا به شیخی کامل بدل می­شود که بی­دغدغة امور اطرافیان، مجال آن را می­یابد که یکی از تأثیرگذارترین آثار عرفانی‌تعلیمی تاریخ را از خود به یادگار گذارد. گمان می­کنم که بتوان مسئله را با توجه به سیر رشد مولانا این‌گونه تبیین کرد که اگر برهان­الدین آغازگر راه سلوک مولوی در مقام یک مرید است و این راه با شمس به کمال می‌رسد، صلاح­الدین که مرید و شاگرد برهان­الدین نیز بود، آغازگر راهی است که به شیخی مولوی می­انجامد و حسام‌الدین این مسیر را به انتها می‌رساند.

 

پی‌نوشت‌ها

1ـ درصورتی‌که وفات صلاح الدین را 657 (لوییس: 279) بدانیم و نه آن‌چنان‌که همایی حساب کرده 662. (همایی، مقدمة ابتدانامه: 61)

2ـ دربارة ابیات ابتدایی دفتر سوم، برخلاف معمول که حسام‌الدین همواره پی‌گیر و مصرّ بر سرایش و ادامة مثنوی بوده است، اینجا خود مولاناست که حسام را به ادامة کار فرامی­خواند.

3ـ با توجه به آنکه این موضوع از نوع انتساب کرامات و یا حکایاتی نیست که عوامل تعالی مقام شخصیت ولی را نزد مخاطب فراهم آورد، نمی­توان دلیلی برای نپذیرفتن آن داشت؛ اما نباید فراموش کرد که ابیات پایانی دفتر اول و آغازین دفتر دوم، به قبض و ملال درونی مولانا نیز اشاره دارد. شاید بتوان این دو رویداد درونی و بیرونی را برای شیخ و شاگرد هم­زمان دانست.

4ـ این ویژگی­ها می­تواند برآمده از تربیت حسام­الدین در طریقة فتوت باشد.

5ـ صحو و سکر از احوال یا مقامات عرفانی است؛ اما نمی­توان غلبة این حالات را بی­تأثیر از شخصیت فرد دانست.

6ـ مثلاً (ن.ک: زمانی، 1387: 95 / 1 ؛ نیکلسون، 1374: 41 / 1).

7ـ سلطان­ولد بر مفهوم اتحاد و یگانگی جان اولیا، بسیار تأکید می‌کند؛ تأکید و تکراری که به‌گونه­ای نمایان، فراتر از پدرش قرار می­گیرد. می­توان تصور کرد که این پافشاری برای مشروعیت‌بخشیدن به جایگاه خود او در مقام خلیفة مولاناست.

8ـ همچنین: (ن.ک: همان: 126).

9ـ برای تبیین تبدیل ویژگی­های انفعالی به خصوصیات فعال در وجود زن و در قالب عشق عرفانی: (ن.ک: ستاری، 1374: 70 ـ 256).

10ـ احتمالاً این ابیات که در ماجرای انتصاب جوان هذیلی به امارت توسط حضرت رسول آمده است، به جوانی حسام‌الدین و طعن دیگران اشاره­ دارد.

11ـ پسر دوم مولانا که با شمس به خصومت برخاسته بود.

12ـ همچنین (ن.ک: همان 270).

13ـ بسیاری از غزلیات مولانا پس از ناپدیدشدن شمس سروده شد؛ اما روح پرشور شمس در همة غزلیات موج می‌زند.

14ـ احتمالاً دوازده سال صحیح‌تر است.

1- افلاکی، شمس­الدین احمد (1959م). مناقب العارفین، به کوشش تحسین یازیجی، آنکارا: انتشارات انجمن تاریخ ترک آنقره.

2- توکلی، حمیدرضا (1389). از اشارت­های دریا، بوطیقای روایت در مثنوی، تهران: مروارید.

3- حیدری، رسول (1387). «حسام­الدین چلبی و مثنوی معنوی»، فرهنگ اصفهان، ش 41 و 42، 59 ـ62 .

4- حیدری، علی (1393). «حضور پنهان شمس و غیرت حسام­الدین در مثنوی»، http:// wwwBalout .ir///1393_ 001825/ 12.php

5- زرین­کوب، عبدالحسین (1370). پله پله تا ملاقات خدا، تهران: علمی.

6- زمانی، کریم (1387). شرح جامع مثنوی معنوی(دفتر اول)، تهران: اطلاعات.

7- سبحانی، توفیق هـ (1388). «حسام­الدین چلبی و جایگاه او»، پژوهشنامة فرهنگ و ادب، ش9، 91 ـ80.

8- سپهسالار، فریدون بن احمد (1325). رسالة فریدون بن احمد سپهسالار ، تصحیح و مقدمة سعید نفیسی، تهران: اقبال.

9- ستاری، جلال(1374) عشق صوفیانه، تهران: مرکز.

10- سلطان­ولد، بهاءالدین (1389).  ابتدانامه، تصحیح و تنقیح محمدعلی موحد و علیرضا حیدری، تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی.

11- -------------- (1315). مقدمة ولدنامه (مثنوی ولدی)، مصحح جلال­الدین همایی، تهران: اقبال.

12- شجاعی ادیب، شفیع (1387). «تأثیزپذیری مولانا از سنایی و حسام­الدین»، کیهان فرهنگی، ش264 و 265، 48 ـ 61.

13- فروزانفر، بدیع­الزمان (1315). رساله در تحقیق احوال و زندگانی مولانا جلال­الدین محمد، تهران: چاپخانة مجلس.

14- گولپینارلی، عبدالباقی (1366). مولویه بعد از مولانا، توفیق هـ. سبحانی، تهران: انتشارات کیهان.

15- ------------- (1375). مولانا جلال­الدین، توفیق سبحانی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چ سوم .

16- لسان، حسین (1354). «حسام­الدین چلبی، شاگردی معلم­ساز»، مجلة دانشکدة ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، ش 89 ، 98 ـ113 .

17- لوییس، فرانکلین دین (1385). مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب، حسن لاهوتی، تهران: نشر نامک، چ دوم.

18- محمودی، آزاد (1385). «حسام­الدین چلبی، مرید پیرپرور»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، ش 106 و 107، 38 ـ 45.

19- مولانا، جلال­الدین محمد بلخی (1376). مثنوی معنوی، تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چ دوم .

20- ---------------------- (1371). مکتوبات مولانا، تصحیح دکتر توفیق ه. سبحانی، ویراسته احمد سمیعی، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.

21- نیکلسون، رینولد الین (1374). شرح مثنوی معنوی مولوی، ترجمه و تعلیق حسن لاهوتی، تهران: علمی فرهنگی.