تحلیل شخصیت شمس و ارتباط وی با مولوی از دیدگاه روانشناسی با تکیه بر نظریه شخصیت کارن هورنای

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید چمران، اهواز، ایران

2 دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید چمران اهواز، اهواز، ایران

3 دانشجوی روانشناسی بالینی دانشگاه شهید چمران اهواز، اهواز، ایران

چکیده

شمس و مولانا از مفاخر تاریخ و فرهنگ این مرز و بومند که به سبب واکاوی نشدن شخصیت آنان، رابطه­­ آنان در پرده­ای از ابهام باقی ­مانده­ است؛ به همین منظور، در این پژوهش از دیدگاه علم روانشناسی، مراحل شکل­گیری شخصیت شمس، علت ارتباطش با مولانا، تحول روانی مولانا، علت غیبت­های ناگهانی و مکرر شمس و هم­چنین علت قتل شمس تحلیل شده است. نتایج تحلیل نشان می­دهد که شمس زایشگر خویشتن بوده است و مولانا دست­مایه­ مطلوبی برای ارضای تمایلات و تعارضات درون­روانی وی بوده است؛ هر چند از این ارتباط، مولانا هم بی­بهره نمانده، تاثیر عمیقی پذیرفته است که موجب بلوغ دوم روانی- اجتماعی­ وی شده است. 

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The Personality Analysis of Shams and his Relation with Molavi from the Perspective of Psychology by Focusing on Karen Hornay's Theory of Personality

نویسندگان [English]

  • Abdollah Adim 1
  • Parvin Golizadeh 2
  • Ali Firoozi 3
1 MA student, Shahid Chamran University of Ahwaz
2 Associate Professor, Shahid Chamran University of Ahwaz
3 MA student, Shahid Chamran University of Ahwaz
چکیده [English]

Shams and Molana are among the greatest figures in the history and culture of this country whose relation is ambiguous due to not exploring their personality. Thus, from the perspective of psychology, this paper aims to analyze the stages of formation of Shams personality, the reason behind his relation with Molana, the reasons of his sudden and repeated disappearances and also the reason behind his murder. The results of this study show that Shams was the generator of the Self and Molana was a good goal for satisfying his endopsychic desires and tensions. However, such a relation influenced Molana deeply as well and caused his second psycho-social maturation.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Shams
  • Molana
  • personality
  • Hornay
  • Jung
  • Eric Bern

مقدمه

رابطه­ شمس و مولانا اتفاقی نادر در تاریخ بشری بوده ­است که نویسندگان و افراد زیادی درباره آن سخن گفته اند ولی به علت غافل ماندن از جنبه های روانی این ارتباط، هیچ­کدام از آن­ها آن طور که باید و شاید حق مطلب را ادا نکرده اند؛ از آنجا که انسان موجود پیچیده­ای است، بدون کمک گرفتن از جنبه های مختلف روان­شناسی، ابعاد وجودی وی ناشناخته باقی می ماند؛ به همین دلیل در این پژوهش سعی شده است این ارتباط از دیدگاه روان­شناسان بزرگ بررسی و تحلیل شود. شالوده­ تحلیل شخصیت شمس بر اساس نظریه­ شخصیتی کارن هورنای (Karen Horney)1 بنیان نهاده شده است و تاثیر­پذیری و تحول­پذیری مولانا (بلوغ دوم روانی - اجتماعی وی) بر اساس نظریات شخصیتی یونگ و اریک برن ( Eric Berne )2 تحلیل شده­ است. هر کدام از این نظریه پردازان تنها از یک زاویه و به بخشی از شخصیت انسان توجه نموده­اند؛ به همین منظور شخصیت شمس و این ­که چرا به دنبال مولانا بوده است، بر اساس نظریه شخصیت هورنای تحلیل شده است و داستان زندگی مولانا (به طور ویژه در سن چهل سالگی) و این ­که آیا در شخصیت شمس اثر گذاشته است و یا تحت تاثیر آن قرار گرفته است، بر اساس نظریه یونگ و برن تحلیل شده ­است.

 

پیشینه­ تحقیق

درباره­ شمس و مولانا از دیرباز تاکنون آثار قابل توجهی نگاشته شده ­است که در هر یک کوشش شده است گره برخی از جنبه­های شخصیتی این دو عارف بزرگ گشوده شود . برای پرهیز از اطاله کلام، به کتاب ها و مقالات متأخر که پایه­ای علمی­ دارند، اشاره می­شود. مهم­ترین پژوهش درباره شخصیت شمس تبریزی کتاب «خط سوم» ناصرالدین شاه حسینی است که بازکاوی شجاعانه عرفان کهن ایرانی-اسلامی با تکیه بر روابط شمس و مولوی است. مؤلف در این اثر ارزشمند به شرح و واکاوی شخصیت شمس و تأثیر وی و مولوی بر یکدیگر با زبانی ساده و جذاب می­پردازد. هر چند نویسنده در بخش­های مختلف به طور پراکنده درباره­ موضوع پژوهش حاضر سخن می‌گوید اما به نکته­های روانشناسی مورد نظر نویسندگان این مقاله اشاره­ای نداشته­ است.

بهمن نزهت در مقاله­ای با عنوان «کیمیاگری­های شمس» به تحلیل اسلوب بیان و ساختار تجارب عرفانی شمس می­پردازد اما ساختار شخصیتی شمس را تحلیل و واکاوی نمی کند (نزهت، 1390: 23). ابراهیم استاجی در مقاله­ «سرای سکوت» به بحث درباره­ سکوت و تولد دوباره­ مولوی در دیدار با شمس تبریزی می پردازد. وی ضمن تحلیل عرفانی این دیدار، بر این باور است که شمس، خاموشی و سکوت را به مولوی آموخت تا از درون مولوی متشرع، مولوی عارف و عاشق زاده شود. وی نتیجه می­گیرد که تغییر حال مولوی و آثار او زاده­ دیدار او با شمس، تأثیر آموزه­های شمس و فراگیری سکوت عرفانی بود؛ شاید به همین دلیل مولوی تخلص «خاموش» را برای خود برگزید (استاجی، 9:1389). اسحاق طغیانی در مقاله­ای با عنوان «غربت شمس» بعد از تبیین کلی مفهوم غربت از دیدگاه عارفان و حکیمان، غربت شمس تبریزی را از نظرگاه مولوی تحلیل می کند و می نویسد اساساً انسان موجودی غریب است چون روح یا اصل آسمانی او در قفس تن گرفتار آمده­ است و در این جهان خاکی احساس غربت می­کند (طغیانی، 50:1381). چنان که مشاهده می‌شود در هیچ ­کدام از این آثار مستقلاً به تحلیل شخصیت پررمز و راز شمس تبریزی و نیز ارتباط وی با مولانا از دیدگاه روانشناسی پرداخته نشده ­است. 

 

مبانی نظری پژوهش

 هورنای با این نظر فروید که چند سال اول کودکی نقش اساسی در شکل­گیری شخصیت بزرگسالی ایفا می­کند موافق است اما در مورد نحوه­ شکل­گیری شخصیت با او اختلاف نظر دارد. هورنای معتقد است که رشد شخصیت بیشتر به عوامل اجتماعی وابسته است تا به عوامل زیستی؛ همچنین ریشه و هسته تعارض را افراد محیط کودک در او به وجود می­آورند؛ بدین معنی که با تحقیر و تخفیف، ترساندن، ظلم، اجحاف، سخت­گیری، توجه نکردن به منفعت­های طبیعی کودک و تمایلات خاص او، اعتماد به نفس او را متزلزل می­کنند (شولتز، 1378: 176). نتیجه­ این اعمال، اضطرابی اساسی است و فرد احساس فراگیری پیدا می کند که نقش مهمی در تمامی ارتباط های وی با دیگران، چه در زمان حال و چه در زمان آینده، بازی می­کند (Horney, 1937: 189). کودک به ­مرور و به طور ضمنی متوجه می­شود که باید به طریقی با اطرافیان خشن، ناهنجار و آزاردهنده­ خود مدارا کند و برای این کار فقط سه راه دارد:

1-         کودک احساسات، تمایلات و اعتقاداتش را طوری پرورش می­دهد که موافق با تمایلات و احساسات و اعتقادات دیگران باشد؛ بنابراین کودکی سر به راه و تابع و تسلیم انتظارات و خواسته‌های دیگران می شود و به علت روشی که برای مدارا به کار می­برد صفات و خصوصیات اخلاقی و به طور کلی شخصیت خاصی پیدا می­کند که شخصیت مهرطلب Compliant Personality)) نامیده می­شود.

2-         کودک چنان تمایلات و حالات خشن و گستاخانه­ای در خود می پروراند که کسی با او مقابله نکند. در این روش، کودک شخصیت خاصی پیدا می­کند که شخصیت برتری طلب(Aggressive Personality)  نامیده می­شود (هورنای، 1351: 30).

3- کودک حتی­ المقدور سعی می­کند با دیگران کمتر تماس و برخورد پیدا کند تا کمتر آزار ببیند. اتخاذ این روش کودک را به فردی عزلت طلب و با خصوصیات خاص شخصیت عزلت­طلب (Detached Personality) تبدیل می کند. کناره­گیری از دیگران شیوه ای دفاعی است که فرد در برابر اضطراب انتخاب می­کند. البته منظور، کناره­گیری روانی است و نه واقعی؛ یعنی فرد تلاش می­کند تا به طور کامل، مستقل از دیگران عمل کند و برای ارضای نیازهای درونی و بیرونی­اش به کسی متکی نباشد (هورنای، 1351: 31).

 به عقیده­ هورنای، تعارض یعنی تضاد بنیادی بین روندهای سه­گانه شخصیت؛ در واقع به اعتقاد وی تمام مردم چه سالم و چه روان­رنجور، از تعارض موجود بین این روندهای ناهمساز رنج می‌برند؛ شمس نیز از این قاعده مستثنی نیست و بر اساس تجربیاتی که در دوران کودکی داشته لاجرم تعارضاتی را تجربه ­کرده است. به بیان بهتر و صریح­تر، شخصیت سه­گانه شمس از دوران کودکی وی مایه می‌گیرد و در واقع، تجربیات دوران کودکی دست­مایه­ای هستند برای این ­که کدام بعد از سه بعد شخصیت، تا پایان عمر فرد، رهبری و قدرت اجرایی شخصیت را در دست بگیرند و بر آن تاثیر عاطفی و روانی بگذارند. تعارضات درونی شمس از یک طرف او را قدرت می­بخشد و او می­تازد و از طرف دیگر او را می­فرسایند و از طرفی دیگر، او را به حرکت به سوی اجتماع سوق می­دهد.

بر اساس دیدگاه روان­شناختی کارن هورنای، شخصیت بر پا­یه سه قطب بنا می­شود که در افراد نوروتیک (افراد دارای بی ثباتی هیجانی) یکی از این سه بعد غالب می­گردد و دو بعد دیگر شخصیت سرکوب می­شوند ولی در افراد سالم (همانند شمس) این سه قطب بنا به مقتضیات زمانی و موقعیت، برون­ریزی می­کنند و شخصیت فرد را راهبر می­شوند. البته هورنای معتقد است که انسان قادر است به طور هشیار شخصیت خود را شکل و یا تغییر دهد (Horney, 1942: 55).

زندگی شمس

شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد از مردم تبریز بود و خاندان وی هم اهل تبریز بودند. شمس از اوان کودکی و نوجوانی طبعی متمایل به پارسایی داشت چنان که هرگز به قماربازی و قاب انداختن و طاس ریختن و این نوع کارهای لغو رغبت نمی کرد. در نوجوانی با این خلق و خوی و احوال به درویشی گرایید و اگرچه در طریقت و درویشی مریدی و شاگردی شیخ ابوبکر سله باف تبریزی را پذیرفت اما از لحاظ روحی و باطنی افزون طلب و تعالی­جوی بود؛ به همین سبب در یک مرحله متوقف نماند و به مصاحبت با یک شیخ بسنده نکرد و در طلب پیری کامل به سیر و سفر پرداخت. گویا به همین سبب یا به سبب سیر در عالم معنی، او را شمس پرنده نامیدند. وی به مقام و منزلت خویش چندان اعتماد و اعتقاد داشت که شنونده­ دشنام خود را نیز سعادتمند می­دانست. شمس به تمام معنی انسانی غریب، نادر و کم مانند و مجموعه ای از اضداد و متفاوت با دیگران بود. وی در جستجوی سنگ صبوری بود که صندوقچه­ راز خود را به وی سپارد و مانند آینه ای باشد تا او خود را در وی ببیند. پیش از آن که شمس الدین در افق قونیه و مجلس مولانا نورافشانی کند، در شهر­ها می گشت و به خدمت بزرگان می رسید و گاهی مکتب داری می کرد اما از پذیرفتن مزد کار خود امتناع می کرد. وی در سال 642 در شصت سالگی به قونیه وارد شد و سرانجام بعد از گذرها و نظرهای بسیار، مولوی را که حدود چهل سال داشت یافت و او را منقلب ساخت و آنچه آموختنی بود به وی آموخت. انجام کار وی به درستی معلوم نیست و سال غیبتش بالاتفاق 645 بوده است (فروزانفر، 1333: 78-50).  

 

تحلیل شخصیت شمس با توجه به ابعاد شخصیتی­ نظریه­ کارن هورنای

یکی از ابعاد شخصیت شمس مهر طلبی اوست. وی خود را تابع و مطیع دیگران قرار می دهد و رفتارش را مطابق دلخواه دیگران می سازد تا دیگر دلیلی برای آزار رساندن به او نداشته باشند. هر چند او دوست دارد که بر دیگران مسلط شود ولی ندایی درونی (تجربیات و آموزه های دینی و عرفانی) به او نهیب می زند و او را از این عمل باز می دارد. وی به حدی مهربان، نازک­دل و رقیق­القلب است که از آزردن جنایتکار هم ابا دارد: «کسی جنایتی می­کند، می­آورند که پیش من شکنجه کنند. هیچ دل من طاقت نمی­دارد. اگر طاقت آن را داشتم هم نیکو بودی» (شمس تبریزی، 1369: 2/30).

نیاز شدید و واقعی به محبت و اتکا به دیگران که به صورت نیاز به دوست داشته شدن، مورد نیاز بودن و مورد حمایت قرار گرفتن است، از ویژگی­های شخصیت شمس است. در واقع، وی این نیازها را در همه حال و در ارتباط با هر کسی نشان می­دهد، به ویژه در ارتباط با فرد خاصی مثل یک دوست و همراز (= مولوی) که وی را مورد حمایت و راهنمایی خود قرار بدهد.

«شمس علی­رغم بیزاری خود از تجلی و دنیاپرستی، گاه به خاطر پرهیز از اهانت خلق و یا شاید به خاطر جلب قبول ایشان، ناگزیر می­شود تا به توانگری و تجمل تظاهر نماید» (ناصرالدین صاحب الزمانی، 1351: 51). تظاهر شمس به توانگری و تجمل نشان دهنده تیپ مهرطلب­ اوست. وی ارزش خود را منوط به توجه و همدلی خلق نسبت به خود می­داند و هرگونه بی­توجهی ضربه­ مهلکی است که او را به دره­ حقارت و احساس ناچیزی سوق می­دهد؛ در واقع، شمس خصومت خود را به دیگران که ناشی از اهانت خلق به وی است والایش3 می­کند. این مکانیسم دفاعی جزو مکانیسم­های پخته­ای است که شمس از آن بهره جسته است و بدین طریق حرکت به سوی اجتماع را آغاز می­کند.

بعد دیگر شخصیت شمس، برتری طلبی اوست. وی موقعیت خود را طوری مستحکم می­سازد که دیگران جرأت آزار و اذیت او را پیدا نکنند؛ این تیپ شخصیتی، میل شدیدی به تسلط و برتری در وی ایجاد می کند. وی مایل است که همه را تحت نفوذ و تسلط خود داشته باشد ولی مکانیسم دفاعی والایش (تحت تأثیر آموزه­های دینی و عرفان) تسهیل­گر و تعدیل­کننده­ پرخاشگری وی علیه دیگران است. شمس نشان می­دهد انسان این ظرفیت را دارد که جو منفی محیطش را با تمسک و توسل به دانش دینی و باورهای عقیدتی، به بستری مناسب برای جهش و موتاسیون اخلاقی تبدیل کند. «اخلاطیان ]زرگران[ گویند که ای طریل! برو! تا دشنامت ندهیم!» (شمس تبریزی، 1369: 1/305). همچنین بر اساس «قانون پایستگی انرژی هلم هولتز» انرژی خود به­ خود به وجود نمی­آید و خود به­ خود از بین نمی­رود و تنها از صورتی به صورت دیگر در می­آید (فدایی، 1331: 98). این انرژی تعدیل شده و والایش یافته در شمس که همان احساس خشم و خصومت ناشی از اهانت دیگران است، تحت تأثیر آموزه­های دینی و عرفانی وی، به مکانیسمی سازنده و اجتماع پسند تبدیل می­شود، به­ طوری که وی حتی از شکنجه کردن یک مجرم تن می زند تا چه رسد به این­ که بخواهد علیه عامه مردم خشم و واکنشی نشان دهد یا به آن­ها آزار برساند. وی از اوان کودکی و نوجوانی طبعی متمایل به پارسایی دارد و مجالس وعظ برای او جاذبه دارد: «هرگز کعب نباختمی، نه به تکلیف، الا طبعاً. دستم به هیچ کار نرفتی، هر جا وعظ بودی آنجا رفتمی» (شمس تبریزی، 1369: 1/196).

بعد سوم شخصیت شمس انزواطلبی اوست. وی می­کوشد تا آنجا که ممکن است خود را از دیگران دور نگه دارد و کمتر با آن ها در تماس و آمیزش باشد تا کمتر آزار ببیند: «با خلق اندک اندک بیگانه شو! حق را با خلق هیچ صحبت و تعلق نیست!... انبیاء، اختلاط کم کرده­اند! ایشان به حق تعلق دارند اگرچه به ظاهر خلق گرد ایشان درآمده­اند!» (شمس تبریزی، 1369: 1/231).

از دیگر ویژگی­های ابعاد شخصیتی وی این است که سعی دارد از نظر عاطفی از دیگران فاصله بگیرد. در واقع شمس از دیگران دوری می­جوید. وی نه می­خواهد تسلیم و مطیع و متکی شود و نه حالت پرخاشگری و ستیزه­جویی پیدا کند بلکه تمام سعیش این است که خود را از صحنه کنار بکشد، از اطرافیانش دور باشد و تنها بماند تا این­ که نه به خود ضربه ای بزند و نه به دیگران.

«چون ]شمس­الدین[ دریافت که او را دریافتند و ولایت او شهرت گرفت، همان روز غایب شد» (افلاکی، 1961: 694). اگر علت منزوی بودن و غیبت­های ناگهانی شمس را وجود جامعه­ای ریاکار بدانیم که تحمل آن برای شمس غیرممکن بود، این سؤال پیش می­آید که مگر مولوی و عرفای دیگر در چنین جامعه­ای زندگی نمی­کردند؟ چرا از این غیبت­های ناگهانی برای آنان پیش نمی­آمد؟ پس باید علت کار را در جای دیگر که همان شخصیت عزلت طلب شمس است، جستجو کرد. شمس احساس می­کند که با دیگران تفاهم و خصوصیات و ویژگی­های مشترکی ندارد و دیگران او را درک نمی­کنند؛ بنابراین موجبی برای آمیزش با آن­ها ندارد. شمس همیشه در زندگی سعی می­کند خودکفا و چاره­اندیش باشد و به کسی نیاز نداشته باشد و صرفاً به توانایی­های پرورش یافته خود تکیه ­کند. شمس به زندگی در خلوت و تنهایی نیاز دارد زیرا ممکن است به احساس خودبرتربینی­اش که همچون آیینه­ای شفاف و رو به کمال است، خدشه و لطمه­ای وارد شود. در واقع این رخدادها زمینه ساز غیبت های صغری اوست.

«نقل شده است که شمس در مدت یک­سال در دمشق اقامت فرمود و برای خوراک، از آب سر ]کله[ بی­چربی خریدی و تناول فرمودی و تا مدت دو هفته بدان قناعت کردی تا مدت یک سال این ماجرا گذشت تا این که طباخ از ماجرای ریاضت شمس آگاه گشت و برای وی کاسه­ای پرترید و چربش کرد... حضرت ایشان را معلوم گشت که به معامله­ ایشان وقوف یافته­اند. فی الحال، کاسه را به بهانه­ آن که دست می­شویم، فرو نهاده بیرون رفت و... از شهر رفت» (سپهسالار، 1325: 123).

  

ناهشیار جمعی (Collection Uncontiousness) و کهن­الگوها (Archetypes) از دیدگاه یونگ

عمیق­ترین و دست نیافته­ترین سطح روان (ناهشیار جمعی) بحث برانگیزترین جنبه­ مباحث یونگ (Jung) است. طبق نظر یونگ، مبنای گذشته و ابتدایی انسان­ها مبنای عمده­ روان شخص می شود و رفتار فعلی او را جهت می دهد و بر آن تأثیر می­گذارد. ناهشیار جمعی برای یونگ، ذخیره­ کنترل کننده­ تجربه­های ابتدایی و اجدادی به شمار می­رود. بنابراین، در دیدگاه یونگ، ارتباط مشخصی بین شخصیت فعلی شخص و گذشته یعنی سال های اولیه و کودکی شخص و همین طور با تاریخ کل انواع وجود دارد. «کهن‌الگو یک پیش آمادگی است که قبل از آشکار شدن محتوایش به انتظار یک تجربه­ واقعی در زندگی شخص باقی می­ماند» (Jung, 1953: 188).

مهم­ترین کهن‌الگوی یونگ، خویشتن است که وحدت، کلیت و یکپارچگی کل شخصیت یا حداقل کوشش به سوی چنین کلیتی را که هدف نهایی زندگی است، نشان می­دهد. کهن‌الگوی خویشتن مستلزم تلفیق کردن و متعادل ساختن تمام بخش­های شخصیت است. در این کهن‌الگو، فرآیندهای هشیار و ناهشیار هماهنگ می­شوند. تشخیص کامل خویشتن ظاهراً همیشه در آینده نهفته است. کهن‌الگوی خویشتن تا زمانی که تمام دستگاه های دیگر روان کاملاً تحول نیابند پدیدار نمی­شود و این امر در میان­سالی روی می­دهد؛ هنگامی که نیمه­ دوم زندگی بین سنین 35 الی 40 سالگی آغاز می­شود، تغییرات مهمی صورت می­گیرد. این دوره دوره ای­ بحرانی و پرتلاطم محسوب می­شود. یونگ بر این باور بود که میانسالی یک دوره­ طبیعی انتقالی همگانی است که در آن، شخصیت دستخوش تغییرات لازم و مفیدی می­شود. نیمه اول زندگی، معطوف دنیای عینی و واقعی است، در حالی که نیمه دوم زندگی باید وقف دنیای درونی و ذهنی شود که پیشتر از آن غفلت شده بود (Jung, 1953: 113).

یونگ خاطر نشان ساخت که گرایش به فردیت یافتگی، فرآیندی فطری و بنابراین، اجتناب­ناپذیر است. «این وضعیت به هر حال روی خواهد داد ولی عوامل محیطی مانند ماهیت رابطه والدین با کودک، سطح تحصیلات و جامعه می­توانند آن­ را تسهیل کنند یا مانع آن شوند. برای تلاش در جهت فردیت یافتگی، افراد در میانسالی باید رفتارها و ارزش­هایی را که در نیمه­ اول زندگی آن­ها را هدایت می­کردند، کنار بگذارند و با ناهشیار خودشان روبرو شوند. آن­ها باید ناهشیار را به ضمیر آگاه خود بیاورند و به رویاها و خیال­پردازی­های خود توجه کنند و در نقاشی، شعر، نویسندگی و... تمرین کنند. میانسالان باید راهنمایی شوند، نه به وسیله اندیشه­های منطقی که آن ها را در طی نیمه­ اول زندگی هدایت کرده بودند بلکه به وسیله جریان خود­به خودی ناهشیار. تنها از این طریق است که خویشتن­های واقعی آن ها برایشان نمایان خواهند شد و با ظهور بلوغ دوم روانی - اجتماعی، فرد از نو متولد می­شود» (Jung, 1953: 26).

 

تحلیل تحول روانی مولانا در 40 سالگی

«آشنایی شمس با مولانا پیشینه­ای 16-15ساله داشته است. او مولانا را در این سال ها می شناخت و مراقب حالات وی بود اما ظاهراً این آشنایی یک­طرفه بوده است؛ چرا شمس این مدت را صبر کرده بود؟ چرا با مولانا که می گوید او را از 16 سال پیش نامزد همصحبتی خویش کرده بود، سخن نمی گفت؟» (موحد، 1378: 139). شمس خود پاسخ این سوال را می گوید: «میلم از اول با تو قوی بود اما می دیدم در مطلع سخنت که آن وقت قابل نبودی این رموز را؛ اگر گفتمی مقدور نشدی آن وقت و این ساعت را به زیان بردیمی» (شمس تبریزی، 1369: 2/ 21-20).

شایگان فر بر این باور است که: «پیر خردمند، تجلی ناخودآگاه مولاناست. شمس در آثار مولانا تنها بهانه­ای است تا مولانا را مطرح کند و به پشتوانه­ این پدیده بتواند خود را بگوید. به سخن دیگر، شمس خود مولاناست» (شایگان­فر، 1390: 185)؛ اما درست است که شمس به یاری وجود مولانا آمده ولی واقعیت چیز دیگری است. چنین نیست که مولانا از شمس صرفاً به عنوان بهانه و سکویی استفاده کرده باشد تا خودش را مطرح کند بلکه این شمس بوده که از دور مولانا را زیر نظر داشته است و می­خواسته است از طریق وی خودش را نمایان و متجلی کند.

با توجه به آنچه گفته شد، بار دیگر از روانشناسی یونگ و اریک برن برای تحلیل ارتباط مولانا و شمس بهره می­جوییم:

«اریک برن، اجزای شخصیت انسان را به 3 بخش تقسیم می کند: 1- حالت من کودک (Child Ego State) 2- حالت من والد (Parent Ego State) 3- حالت من بالغ (Adult Ego State).

حالت من کودک، منبع خلاقیت، بازآفرینی و منبع احساسات و هیجانات است. گاهی ممکن است هیجانات و ذوق کودک توسط من والد محدود شود. حالت من بالغ، ارباب خردمند شخصیت است که بین من کودک و من والد، در صورت تعارض، میانجی­گری و تصمیم گیری منطقی می کند. حالت من والد، مجموعه ای از پیش­داوری­ها، تعصبات و باورهاست. این بخش از شخصیت با بایدها و نبایدها سروکار دارد» (فیروزبخت، 1384: 34).

مولانایی که اخلاقیات و عرفان را از اسلاف و پیشینیان و بر حسب سنت آموخته است (من والد)، خود را واعظی می­یابد که اکتشافی از خود صورت نداده است و از بیرون هدایت شده است تا این که سن 40 سالگی، دوره­ بازگشت و رجعت به درون، فرا می­رسد و اکتشاف روحانی با ملاقات با شمس آغاز می­شود و منِ واعظ مولانا مانند من کودکی کنجکاو و جستجوگر دوباره متولد می­شود.

مولوی خود می گوید: «در ولایت و قوم ما از شاعری ننگ­تر نبود. ما اگر در آن ولایت می‌ماندیم موافق طبع ایشان می­زیستیم و آن می­ورزیدیم که ایشان خواستندی، مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ و زهد و عمل ظاهر ورزیدن» (مولوی، 1330: 289). 

بر این اساس می توان دریافت که زمینه و بستر بلوغ دوم روانی- اجتماعی مولانا در چهل سالگی وی فراهم بوده است؛ عموماً حدود چهل سالگی، مرز بلوغ دوم روانی- اجتماعی (Psychosocial Second Maturation) انسان های هوشمند و جستجوگر است. مولوی درست در آستانه این حدود، یعنی میان 38 تا 42 سالگی خود، با مرد مرموز شصت و اند ساله ای آشنا می‌شود و این آشنایی، طوفانی عصیانگر و غوغایی سنت شکن و رسوایی انگیز، در روح آماده به انقلاب او پدید می آورد. ثمره این طوفان و زایایی این بحران از نظر خلاقیت ادبی و هنری، چه از نظر کمیت و چه از نظر کیفیت، در تاریخ ادب جهان بی سابقه و منحصر به فرد است. فروزانفر درباره این حیات ثانوی مولوی چنین می گوید: «مولانا درست و راست از 38 سالگی شاعری را آغاز کرد و بدین معنی می توان گفت که مولانا نابغه است؛ یعنی ناگهان کسی که مقدمات شاعری نداشته شعر سروده است.

در دست همیشه مصحفم بود
اندر دهنی که بود تسبیح

 

از عشق گرفته ام چغانه
شعر است­ و دوبیتی و ترانه
»
                   (فروزانفر، 1333: 62).

بعد غالب و تصمیم­گیرنده­ شخصیت مولانا، منِ والد (واعظ و نصیحت­کننده) اوست که کنترل رفتار را بر عهده دارد و قدرت اجرایی شخصیت در سیطره­ اقتدار اوست. اگر شعرگویی و ترانه‌سرایی را جزو ویژگی­های من کودک قرار دهیم، پس از پیوستن مولانا به شمس، قدرت اجرایی کنترل کننده­ شخصیت، تحت سلطه­ منِ کودک وی قرار می­گیرد.

از دشنام های زشت کلامی مولانا در این دوره نیز می توان به جا به جایی انرژی روانی و متمرکز شدن آن به منِ کودک مولانا و حرکت به سوی سرمایه گذاری روانی عاطفی در این بخش شخصیت وی پی برد. مولانایی که خود واعظی مورد قبول و کامل است، همانند کودکی خشمگین و گم­کرده­ والد خویش که از منبع ارضای دهانی خویش (مادر) دور شده است، شروع به پرخاشگری می کند. مولانا در فیه ما فیه می گوید: «این مردمان می گویند که ما شمس الدین تبریزی را دیدیم، ای خواجه ما او را دیدیم، ای غر خواهر ]دشنام رکیک[ کجا دیدی؟» (مولوی، 1330: 88).

از آن­جا که مولانا فردی پخته است و از لحاظ روان­شناختی من بالغ (منطق) قوی­ دارد، من کودک (اسب وحشی ناآرام درون) را تحت سیطره­ خویش قرار می­دهد و از قریحه خلاقانه و شاعرانه­ این بعد شخصیتش استفاده می­کند. همچنین از آنجا که مولانا از دانسته­هایش به واسطه جایگزین شدن من والد شمس در جایگاه من والد خود فاصله گرفته است، به راحتی از طبع شعری اش بدون هراس از نگاه جامعه سود می­برد و این را مدیون شمس است. بر خلاف این نظر ­که شمس در جستجوی فردی با قاطعیت بود که بتواند او را به عرفان و عرش­ اعلی برساند، شمس می­خواست از طریق مولانا، خودانگاره آرمانی خود را به ظهور برساند و به اقناع درونی برسد.

 

خودانگاره واقعی (Real Self)در جستجوی خودانگاره آرمانی(Ideal Self)

شمس در جستجوی سنگ صبور است، او می­خواهد صندوقچه­ سر خود را به کسی بسپارد و در دل خویش را به روی کسی گشاید که در خور قبله شدن باشد، سخن او را بفهمد و کلام او را برتابد و تحمل مصاحبت و صحبت چون اویی را داشته باشد. در واقع، وی جویای کسی است که مانند آئینه باشد تا او خود را در وی ببیند: «سخن با خود توانم گفتن. به هر که خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفتن» (شمس تبریزی، 1369: 1/99).

هورنای معتقد بود: «همه­ ما، سالم یا روان­رنجور، برای خودمان یک خودانگاره­ و یا تصویری آرمانی که ممکن است با واقعیت منطبق باشد یا نباشد، می­سازیم. در انسان سالم، خودانگاره بر اساس ارزیابی واقع­بینانه­ فرد از توانایی­ها، استعدادها، نقاط ضعف، کمبودها و نحوه­ ارتباطش با دیگران شکل می­گیرد. خودانگاره­ هر فردی در تلاش برای رسیدن به خودپنداره­ واقعی و انعکاس نهایی از خویشتن واقعی فرد است» (Horney, 1980: 174).

بر پایه­ آنچه گفته شد، شمس خودآگاهانه (self-contiousness) از ضعف فهم و درک سخنش توسط عامه­ مردم، هر چند کلامی کوبنده و توفنده دارد، دچار عجز و ناتوانی شده است: «از بهر تفهیمشان آن مکرر می­کردم! طعن می­زدند که... از بی­مایگی سخن مکرر می­کند! گفتم بی‌مایگی شماست! این سخن شماست! این سخن من، نیک است و مشکل! اگر صد بار بگویم، هر باری معنی دیگر فهم شود و آن معنی اصل همچنان بکر باشد» (شمس تبریزی، 1369: 1/ 168).

شمس از نفهمیدن محتوای کلامش مستأصل و نگران است. نیاز شدید شمس، داشتن و به کمال رساندن احساس برتری است؛ البته این احساس در بُعد انزواطلبی با احساس مشابه در بُعد برتری­طلبی شخصیت وی تفاوت دارد. شمس برای کسب برتری، فعالانه به رقابت با دیگران نمی‌پردازد زیرا تصور می­کند که تافته­ جدابافته­ای از سایرین است و دیگران باید او را برتر بدانند: «بالای قرآن هیچ نیست! بالای کلام خدا هیچ نیست! اما این قرآن که برای عوام است جهت امر و نهی و راه نمودن، ذوق دگر دارد و آنان­ که با خواص می­گوید ذوق­ دگر» (شمس تبریزی، 1369: 1/184).

یکی از نشانه­های این احساس برتری این است که شمس خود را فردی بی­همتا و کاملاً متمایز و متفاوت با دیگران می­داند. شمس خود احساس می­کرد که به مرتبه­ معشوقی رسیده است و یا این­که قطب همه­ معشوقان شده است. همچنین وی در حدیث «الدنیا سجن المؤمن» دچار تردید می­گردد زیرا از یک طرف، خود را فردی پرنشاط و لذت برنده از دنیا می­داند و از طرف دیگر، خودشیفتگی روحانی شخصیت وی اجازه­ پذیرش بی­چون و چرای این حدیث را به او نمی­دهد؛ این باور شمس را وادار می­کند به مکانیسم دلیل­تراشی (Rationalization Defense Mechanism)4 روی بیاورد و بگوید که این حدیث درباره­ مومنان است نه بندگان حق. در واقع شمس خود را جزو خواص می­داند و با مکانیسم عقلانی سازی و دلیل تراشی این تعارض را حل می­کند.

شمس می گوید: «من آن نیستم که بحث توانم کردن! اگر تحت اللفظ کنم، آن ­را نشاید که بحث کنم و اگر به­ زبان خود بحث کنم، خندند و تکفیر کنند» (شمس تبریزی، 1369: 1/141). از طرف دیگر، خودبرتری روحانی او را وادار می­کند که به نوعی خودابرازی و انعکاس نهایی از شخصیتش دست بزند: «آمد که با من سری بگوید. گفتم من با تو سر نتوانم گفتن. من سر با آن ­کس توانم گفتن که او را در او نبینم، خود را در او ببینم» (شمس تبریزی، 1369: 1/105).

احساس حقارت و سرخوردگی ناشی از درک نشدن آموزه­های شمس که بر همه پوشیده و مستور است، از درون به وی خطاب و عتاب می کند­ و از سویی دیگر، خودبرتربینی روحانی و عرفانی وی بر خودش مستور نیست و پیمانه­ مستی عرفانی وی لبریز شده است و نیازمند ارضا و اقناع درون­روانی از طریق انتقال مطالب و ارتباط با دیگران است؛ بدین ترتیب، این مظروف که لبریز شده است در جستجوی ظرفی با قابلیت ویژه­ است: «هیچ آفریده­ای از خاصان است که صحبت مرا تحمل تواند کرد؟» (سپهسالار، 1325: 126).

نیاز شمس به مولانا را هیچ کس بهتر از خود شمس نمی تواند تصویر کند: «آبی بودم، بر خود می جوشیدم و می پیچیدم و بوی می گرفتم تا وجود مولانا بر من زد، روان شد. اکنون می رود خوش و تازه و خرم» (شمس تبریزی، 1369: 1/142). در واقع شمس در جستجوی ظرفی بوده است که اولاً قابلیت پذیرا شدن و در خود جذب کردن مظروف را داشته باشد و ثانیاً قابلیت و ظرفیت متعهدانه­ای در انعکاس صاحب اثر خود داشته باشد: «کسی را می­خواستم از جنس خود که او را قبله سازم و روی بدو آرم که از خود ملول گشته بودم.... تنهات یافتم، هر یکی به چیزی مشغول و بدان خوشدل و خرسند؛ بعضی روحی بودند و به روح خود مشغول بودند، بعضی به عقل خود، بعضی به نفس خود! تو را بی­کس یافتم! همه یاران رفتند به سوی مطلوبان خود! تنهات رها کردند! من یار بی یارانم!» (شمس تبریزی، 1369: 1/219و282). بدین سان این تنها مولوی نیست که متأثری شیدا از شمس است، شمس نیز تنها یک زایشگر معنوی مولوی بدون هیچ گونه تأثیرپذیری و شوریدگی از این برخورد و آفرینندگی نیست بلکه او در آن واحد، مرید و مراد، مؤثر و متأثر، شیدا و شیفته­ دل و حواری خویشتن است!

هرکه عاشق دیده­ای معشوق دان

 

کو به نسبت هست هم­ این و هم آن
                     (مولوی، 1387: 495)

اینک یک بار دیگر به مولانا و تأثیرپذیری او از شمس، زایشگر خویش نظر می­افکنیم: «د­ر­خودزیستی و تنهایی شمس، شیوه­ای اضطراری بوده است نه انتخابی و دل­خواسته؛ شمس پیوسته برای هم­زیستی، برای معاشرت، برای مصاحبت با مردمان، با تشنگی و نیاز تمام، در تلاش و پویان بوده است لیکن با این وصف، در محفل اهل دل هنوز وی را جدی نمی­گیرند و آواز سر می­دهند که... هنوز خام است!- به گوشه­اش رها کن، تا بر خود... بسوزد ]پخته گرد[» (ناصرالدین صاحب الزمانی، 1351: 81).

این جستجوگری همچنان با شمس در سرتاسر زندگی­اش همراه است. شمس هیچ­گاه از جستجو دست برنمی­دارد و جستجوگری (رساندن خودانگاره به خودپنداره واقعی­) مهمترین وظیفه زندگی اوست و همه چیز او در سایه­ گمشده‌جویی او رنگ می­بازد. در عین حیرت (جستجوگر گمشده خویش) احساس خودبرتری همچنان همراه شمس است. پس از آن­ که مطلوب خود را نزد مولانا می­یابد می­گوید: «در من چیزی بود که شیخم ]ابوبکر[ آن­ را در من نمی­دید و هیچ­کس ندیده بود. آن چیز را مولانا دید» (افلاکی، 671:1961).

شمس برای جستجوی خویشتن رنج سفرهای طولانی را بر خود هموار می­سازد اما خودانگاره­ او برای رساندن مقصود به مقصد هنوز بی­قرار و بی­آرام و پرالتهاب است. وی آرمان خویش را دست کم برای خودش روشن کرده است و در انتخاب کیش و آرمان موفق بوده است ولی چون نتوانسته است با مردمان تفاهم لازم را برقرار سازد و مردم را برای تأیید و قبول آموزه­ها و مفاهیم عرفانی­اش آماده سازد، در این مورد موفق نبوده است. شمس می­خواسته است خودانگاره­اش را توجیه کند و می­گوید «مؤمن سرگردان نیست» اما از سوی دیگر می­گوید: «من در معرض آن نیستم که تو را سفر فرمایم. من بر خود نهم رنج سفر را جهت صلاح کار شما زیرا فراق پزنده است. من جهت مصلحت تو سفر می­کنم و سفر من برآید کار توست» (موحد، 1378: 163).

در این­جا شمس خواسته است از لحاظ عقلانی (با مکانیسم دلیل تراشی)، خودانگاره­اش را از گزند و آسیب در امان بدارد و نقابی توجیه شده برای خودانگاره­اش تهیه نماید و سرپوشی بر غیبت­های ناگهانی و مکرر خود (به دلیل انزواطلبی) بگذارد؛ به همین دلیل بحث فراق مصلحتی را برای تهذیب مولانا پیش می­کشد. در واقع شمس در جستجوی فردی بوده است که بتواند از طریق وی محتوای کلام و مضامین اندرزهایش را به دیگران انتقال دهد و قابلیت انعکاس شخصیت روحانی شمس را داشته باشد؛ در این رابطه، مولانا را تنها دوست خود می­پندارد و از وی به عنوان خاک حاصلخیزی با گنجایش درک مفاهیم عرفانی و انعکاس آن به سوی مردم برای بذرافشانی و زایشگری خویشتن بهره می­گیرد.

تحلیل قتل شمس با توجه به تیپ انزواطلب وی بر اساس نظریه­ هورنای

بر اساس آنچه گفته شد، زمانی که شمس، مولوی را به عنوان نقابی مناسب و ظرفی برای انعکاس خویشتن خود یافت، مولانا را از گرفتاری در قوم ناهموار نجات داد و او را به کمال ­رساند. این کمال یافتگی مولانا دو ظهور و نمود مختلف دارد:

1- ظهوری در نقش واسطه و انتقال دهنده­ فیض شمس به دیگران

2- ظهوری در مقام نفس شمس و اتحاد با او (موحد، 1378: 149).

 اگرچه شمس از مولانا برای زایشگری خود بهره جست و خودانگاره مقصود را به مقصد رساند و توانست به تمام کمالات و تمایلات و خواسته­هایش برسد اما تغییری در ابعاد شخصیتی اش رخ نداد و هم چنان شخصیت انزواطلب وی، او را ناگزیر به سفر و دوری از جماعت می­کرد و دیگر نیازی به مولانا در وجود خود احساس نمی کرد؛ زیرا از یک طرف، رسالت آرمانی­اش (رساندن خودانگاره واقعی به خودانگاره آرمانی) به پایان رسیده بود و از طرف دیگر، مایه­های شخصیتی­اش مانند آتش زیر خاکستر وی را وادار به رفتن و رفتن و رفتن می­کردند.

بر اساس گفته­های زرین­کوب، واقعه­ قتل شمس در پرده­ای از ابهام قرار دارد: «با آن همه دوست و دشمن­ که شمس داشت، قتل او ممکن نبود مخفی بماند و مخصوصاً با بهانه­جویی­ها و بدگمانی‌ها که فقها و قاضیان و مفتیان شهر نسبت به حوزه­ یاران مولانا نشان می­دادند، ممکن نبود مجرد شایعه­ قتل شمس و شهرت غیبت ناگهانی او را در نزد دستگاه شحنه، بهانه­ اتهام در حق مولانا و خاندانش نسازند. قصه عشقی و جنایی که خود مولانا هم در یک غزل چیزی از شایعه­ قتل را به کنایه نقل می­کند اما ناباوری خود را هم در آن باب با اشارت به تبریز نشان می­دهد. معهذا اشتمال بر پاره­ای عناصر آمیخته با اسرار و کرامات، آن را مقبول اذهان ساده­اندیش می­کند و بدون تردید در آن، با وجود تمام آثار جعل و وضع که در سراسر آن پیداست بر چنین اذهان ساده اندیش آسان می نماید و شاید این افسانه­ که وجود شمس را بیشتر به قلمرو اوهام و اساطیر ملحق می­کند، یک عامل عمده در شهرت آن ­باشد. طرفه آن بود که علاءالدین محمد به خاطر یک انس خانگی و بی­شائبه که با کیمیا خاتون داشت، در ماجرای عشق پیرانه سر این مرد تبریزی در افواه افتاد و به توطئه­ بر ضد وی متهم شد اما شمس که با خروج از قونیه خاطره­ کیمیا را هم به دست فراموشی سپرد، به عنوان قربانی یک توطئه­ موهوم که عمداً برای تیره کردن خاطره علاءالدین به وجود آمد مورد محبت و همدردی عام نیز واقع گشت» (زرین کوب، 1380: 148-147).

بر پایه­ گفته­ زرین­کوب و مستندات تاریخی، قصه­ قتل شمس زیر سؤال می­رود. برای بر طرف کردن این ابهام، از شایعات و ابهامات در مورد غیبت­های شمس بر اساس دیدگاه کارن هورنای پرده برمی داریم.

از آنجا که اذهان ساده اندیش نمی­توانستند علتی موجه و قابل قبول برای غیبت­های ناگهانی و مکرر شمس بیاورند، به مسائل عرفانی و حدسیات و گمان­ها روی آوردند ولی بر اساس دیدگاه روان­شناسی شخصیت کارن هورنای، ریشه­ غیبت­های مکرر و ناگهانی شمس، تعارضات درون­روانی ابعاد شخصیتی اوست. برای علت شناسی غیبت­های ناگهانی شمس، باید به تیپ عزلت طلب وی رجوع کرد. مهم­ترین صفت و مشخصه­ تیپ عزلت­طلب، احتیاج درونی شدید به این­ است که از لحاظ روحی و عاطفی همیشه  فاصله­ای بین خودش و دیگران برقرار سازد. چون شخصیت عزلت طلب شمس از هر گونه رقابت و مبارزه اجتناب می­کند، نمی­خواهد از طریق کوشش مداوم پیشرفت کند و برتری یابد بلکه کافی است که دیگران وجود پرگهر او را بشناسند و عظمت گنج­های پنهان او را کشف کنند و این اکتشاف با وجود حضور مولوی به سرانجام می رسد.

به گفته محققان، سلطان عثمانی در روزهای اول و دوم ربیع الاول سال 942 که در خوی بود، همراه وزیر اعظم خود بر اسب می نشست و به زیارت تربت شمس می رفت (ریاحی، 1372: 94). این سند تاریخی به وضوح نشان می دهد که محل صحیح تربت شمس در خوی بوده است نه قونیه که امروزه برای جلب توریست و با تبلیغات زیاد، محلی را به عنوان مقام شمس معرفی می کنند. بر اساس آنچه بیان شد، روایت مربوط به قتل شمس و این که او را پنهان از نظر مولانا در قونیه دفن کرده­اند، سخنی واهی و بی اساس است.

 

نتیجه­

بر اساس دیدگاه روان شناسی کارن هورنای، شخصیت بر اساس سه بعد بنا می­شود که در افراد نوروتیک، یکی از این سه بعد غالب می­گردد و دو بعد دیگر شخصیت سرکوب می­شوند؛ در افراد سالم (همانند شمس تبریزی) این سه بعد، بنا به مقتضیات زمانی و موقعیت، برون­ریزی می­کنند و شخصیت فرد را راهبر می­شوند. این سه قطب شخصیت شامل انزوا طلبی، مهرطلبی و برتری طلبی است. از آن­جا که عامه مردم از درک فحوای سخن و کلام شمس عاجز بودند، شمس قادر به اقناع و ارضای تمایلاتش نبود و بعد مهرطلب شخصیتش (با توجه به آموزه های عرفانی) به وی اجازه نمی داد که به مردم به سبب اهانت هایشان آسیب برساند؛ از طرفی دیگر به دلیل بعد شخصیت مهرطلبش، جویای ارتباط با مردم و حرکت به سوی اجتماع بود. وی در جستجوی سنگ صبور بود و می­خواست صندوقچه­ سر خود را به کسی بسپارد. برای نیل به این هدف به سیر و سیاحت پرداخت و انسان های مختلفی را ­آزمود. در این سیر و سیاحت، در جاهایی که احساس می کرد ممکن است به خودانگاره و عزت نفسش آسیب برسد ناگهان غایب می شد (آغاز غیبت های صغری) و بعد انزوا طلب شخصیتش فرمان هدایت زندگی­اش را به دست می گرفت. وی با اولین برخورد با مولانا گمشده خویش را یافت ولی با وجود دیدن این قابلیت در مولانا، هنوز ظرفیت پذیرش لازم را در وی نمی دید؛ به همین دلیل 16- 15 سال صبر کرد تا مولانا به 40 سالگی برسد زیرا این سن، مرز بلوغ روانی و اجتماعی است و شمس از این نکته آگاه بود. شمس خود را در هیأت مولانا بازنمایاند و انعکاس داد و از طریق نقاب مولانا خود را بیان و عرضه کرد تا به هدف خویش (خودانگاره آرمانی) و آرامش حاصل از آن دست یابد. همچنین شمس با توجه به بعد انزواطلب شخصیتش و برای این که به خودانگاره آرمانی­اش آسیبی نرسد، هوشیارانه و آگاهانه برای همیشه غایب ­شد که ما از آن با تعبیر (غیبت کبری) یاد می کنیم؛ با توجه به دلایل یاد شده، شائبه­ و ظن کشته ­شدن شمس رد می­شود.

 

پی­ نوشت ­ها

1- کارن هورنای در سال 1885 در آلمان زاده شد و تحصیلات خود را در پزشکی و روان پزشکی در همان جا به پایان رساند. در سال 1932 در آمریکا به عنوان استاد دانشگاه در رشته روانکاوی مشغول تدریس شد و موسسه مشهوری موسوم به «موسسه روانکاوی هورنای» در نیویورک تاسیس کرد که هنوز دایر است (شولتز، 1378: 175).

2- اریک برن در سال 1910 در شهر مونترال کانادا به دنیا آمد. وی در سال 1935 از دانشکده پزشکی مک گیل فارغ التحصیل شد و پس از آن به مدت 2 سال در کلینیک روان پزشکی دانشگاه مک گیل به کار پرداخت. برن رویکردی جدید را به روان درمانی در سال 1956 ابداع کرد. در این سال او دو مقاله معروف به نام های «شهود: تصویر اگو» و «حالت های ایگو در روان درمانی» را منتشر کرد. در مقاله دوم بود که مفهوم «کودک، بالغ و والد» و روش سه دایره ای برای نمایش آن را معرفی کرد. وی نظریه جدید خود را تحلیل ساختاری نامید. برن در سال 1970 بر اثر سکته قلبی درگذشت (فیروز بخت، 1384).

3- والایش از مکانیسم های دفاعی فروید است که انرژی مخرب به وجود آمده را به دیگر مجراها، معطوف می­کند؛ مجراهایی که جامعه نه تنها آن­ها را می­پذیرد بلکه ستایش هم می­کند (شولتز، 1378: 67).

4- مکانیسم دلیل تراشی: مکانیسم عقلانی کردن امور و دلیل تراشی موجه، یعنی اندیشه یا عملی را که برای ما تهدیدآمیز است، با قانع ساختن خود به این که تبیینی عاقلانه برای آن وجود دارد، توجیه کنیم.

 

شکل 1- نمودار تحلیل شخصیت شمس بر اساس نظریه شخصیت کارن هورنای

1- استاجی، ابراهیم. (1389). سرای سکوت. ادبیات عرفانی و اسطوره شناختی . سال 6، ش 9، ص. ص. 27-9.

2- افلاکی، شمس الدین احمد. (1961). مناقب العارفین. تصحیح تحسین یازیجی. آنقره: انجمن تاریخ ترک.

3- ریاحی، محمدامین. (1372). تاریخ خوی. تهران: توس.

4- زرین کوب، عبدالحسین. (1380). پله پله تا ملاقات خدا. تهران: علمی.

5- سپهسالار، فریدون بن احمد. (1378). زندگی نامه مولانا جلال الدین مولوی. تهران: اقبال.

6- شایگان فر، حمیدرضا. (1390). نقد ادبی (معرفی مکاتب نقد). تهران: دستان.

7- شمس تبریزی. (1369). مقالات. تصحیح محمدعلی موحد. تهران: خوارزمی.

8- شولتز، دوان. (1378) . نظریه های شخصیت. ترجمه یوسف کریمی و همکاران. تهران: ارسباران.

9- طغیانی، اسحاق. (1381). غربت شمس. جامعه شناسی کاربردی. ش 13، ص. ص. 66-51.

10- فدایی، فربد. (1331). یونگ و روانشناسی تحلیلی او. تهران: دانژه.

11- فروزانفر، بدیع الزمان. (1333). رساله در تحقیق احوال و زندگانی مولانا جلال الدین محمد مولوی. تهران:  زوار.

12- فیروزبخت، مهرداد. (1384). اریک برن (بنیانگذار تحلیل رفتار متقابل). تهران: دانژه.

13- ناصرالدین صاحب الزمانی، محمدحسن. (1351). خط سوم. تهران: عطایی.

14- نزهت، بهمن. (1390). کیمیاگری­های شمس. نامه­ فرهنگستان، سال 12، ش 4. ص. ص. 51-23.

15- موحد، محمدعلی. (1378). شمس تبریزی. تهران: طرح نو.

16- مولوی، جلال الدین محمد. (1330). فیه ما فیه. به اهتمام بدیع الزمان فروزانفر.تهران: انتشارات دانشگاه تهران.

17- ----------------- . (1387). شرح جامع مثنوی. تألیف کریم زمانی. تهران: انتشارات اطلاعات.

18- هورنای، کارن. (1351). تضادهای درونی ما. ترجمه محمدجعفر مصفا. تهران: ابن سینا.

19- Horney, K. (1937). The neurotic personality of our time. New York: Norton.

20- --------------. (1942). Self-analysis.  New York: Norton.

21- -------------. (1980).the adolescent diries of Karen Horney. New York: Basic Books.

22- Jung, Carl Gostav. (1945). Modern Man in search of a soul (W. S. Dell and C ,F. Bayness, TRANS.). New York: Harvest Book.

23- ------------------. (1953) Two essay on analytical psychology. New York: Vintage.