تحقیق تطبیقی داستان حضرت یعقوب (ع) و فریدون و فرزندان آنان

نویسنده

دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تبریز

چکیده

در مطالعه داستانهای دینی از جمله قرآن کریم و داستانهای شاهنامه فردوسی که حماسه ملّی ایران است، با شخصیت‌هایی مواجه هستیم که در اعمال و رفتار و زندگی، وجه مشترک و همانندی زیادی بین آنها وجود دارد. این شباهتها یا به جهت وجود حقایق واحد و مشهوری است که در نقطه‌ای واحد پدید آمده، سپس به دلیل گردش در بین ملّتهای دیگر در افکار و باورهای آنان تأثیر گذاشته و رنگ بومی و نژادی هریک از آن ملل را به خود گرفته و روایت دیگر از داستان اصلی است و شاید هم وجود حوادث مشابه و شخصیتهایی با اعمال مشابه در بین ملّتهای مختلف و از سنخ تکرار تاریخ است. این نوشته از میان موضوعات متعدد قابل تطبیق، صرفاً تحقیق در داستانهای حضرت یعقوب و فرزندان او با استناد به سوره یوسف از قرآن کریم و داستان فریدون و فرزندان او، با تکیه بر شاهنامه فردوسی، را وجهه همت خود قرار داده است که با تأمّل بیشتر معلوم می‌گردد، این دو داستان بخوبی استعداد تطبیق با یکدیگر را دارا هستند. به اعتقاد مؤلّف، این دو داستان را نه متأثّر از یکدیگر می‌توان دانست و نه کار او قیاس بین اسطوره با وحی الهی است؛ زیرا اسطوره در قیاس با وحی چیزی شبیه خیال در مقابل یقین است و مبنای کار مؤلّف تنها بررسی و بازنمایی وجوه تشابه و تمایز از صورت مکتوب و مشهور این دو داستان است. مقایسه و تطبیق دو داستان یاد شده، در یک مقدمه- با عنوان تحقیق تطبیقی- و در پانزده محور شامل نه وجه مشابهت و شش وجه تمایز و مغایرت عرضه می‌گردد.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Comparative Study of the Stories of Yaghoub (PBUH) and Feridoun and Their Sons

نویسنده [English]

  • mohammad Mahdipour
Associate Professor of Persian language and literature, University of Tabriz.
چکیده [English]

Analyzing the stories in the religious texts such as Holy Quran, and Ferdowsi’s Shahnameh which is an Iranian national epic, we encounter characters which share huge commonalities in terms of their daily conducts and life styles. These commonalties are initiated from a common source, then divert due to their circulation within individual nations, and in turn influence their beliefs and ideas, and are consequently localized and nationalized. Another interpretation about these commonalities is the principle which endorses the recurrence of historical events.
In this study, the stories of Yaghoub (PBUH) and his sons based on Surah Yousof in the Holy Quran, on the one hand, and Feridoun and his sons based on Shahnameh, on the other, have been investigated. It appears that they have potentially common grounds for any contrastive study.
Author believes that these two stories have not affected each other and this research does not seek an analogy between myth and revelation, because myth in contrast to revelation is similar to imagination as opposed to certainty. This work simply tries to study and represent similarities and differences of written and famous version of these two stories.
The analysis of these two stories was done by studying 15 factors including 9 comparative, and 6 contrastive features.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Comparative research
  • sons of Yaghoub (PBUH)
  • Holy Quran
  • Feridoun and his sons
  • Shahnameh
  • comparative features
  • contrastive features

مقدمه­ای در تحقیق تطبیقی

ادبیات تطبیقی از شاخه­های نقد ادبی است که به سنجش آثار و... دو یا چند فرهنگ و زبان مختلف می­پردازد. ادبیات تطبیقی از ادبیات و روابط ادبی ملل مختلف، و بازتاب ادبیات یک ملّت در ملتهای دیگر سخن می­گوید چه در سبک، چه از دیدگاه و جریان فکری و رسالت ادبیات تطبیقی بازنمایی پیوندهای ادبی ملتهای گوناگون و بخشیدن روح تازه به آنهاست و می­تواند جوامع بشری را به سوی ایجاد روح تفاهم و همکاری میان انسانها سوق دهد (انوشه، 1376، 42- 41). «وقتی دو اثر را از نظر ادبیات تطبیقی بررسی می­کنیم، ضروری است که میان آن دو مشترکات فکری، علائق، پیوندها و اهداف واحدی وجود داشته باشد. موضوع اثرپذیری و اثرگذاری دو شاعر یا نویسنده بریکدیگر نیز از نکته­های دیگری است که هنگام تطبیق و مقایسه میان آنها باید لحاظ گردد» (رزمجو، 1381: 447). اضافه می‌کنم که در تطبیق دو اثر، گاه با وجوه مشترک و همانند، گاه با وجوه متمایز و ناهمانند و حتی گاه با جنبه­های متضاد مواجه هستیم.

در مطالعة شاهنامة فردوسی (حماسة ملی ایران) که در بردارندۀ تاریخ باستانی ایران از بدو خلقت تا پایان دورة ساسانیان است، با شخصیتهایی برخورد می­کنیم که در بخش­هایی از اعمال و رفتار و زندگی خود با دیگر شخصیتهای غیرایرانی از جمله از نژاد سامی که در متون دینی عهد قدیم و جدید و بویژه در قرآن کریم آمده است، قابل تطبیق­اند و در بین آنها شباهت و اشتراک اجتناب­ناپذیری به چشم می‌خورد.

به نظر می­رسد، وجود رخدادها و حقایق واحد مشهور در تاریخ بشر و گردش آنها در بین ملل مختلف باعث شده است که آن اتفاقات و حقایق، رنگ بومی و نژادی برای هر قوم پیدا کرده، نهایةً جزو اساطیر، تاریخ و باورهای ملّی آن اقوام شده باشد. البته شاید نیز بتوان گفت که تکرار تاریخ در ادوار زیستی بلندمدت بشر، موجب پدید آمدن حوادث و اعمال، رفتار مشابه در بین مردم نقاط مختلف جهان گردیده باشد. اینک، پیش از ورود به بحث اصلی مقاله، ابتدا نمونه­هایی از شباهت­ها و همانندی‌های موجود در شاهنامه و متون دینی به اجمال ذکر می­شود:

الف) در داستان هوشنگ، پسر سیامک بحثهای مربوط به در اختیار گرفتن گوهر آتش و هنر بیرون کشیدن آهن از دل سنگ و پیشۀ آهنگری و ساختن ابزار آلات فلزی توسط هوشنگ (کزّازی، 1385، 27) به داستان حضرت داود (ع) و نرم شدن آهن به دست او و زره­گری آن حضرت شباهت پیدا می­کند: «و لقد آتینا داود منّا فضلا یا جبال اوّبی معه و الطیر و النّا له الحدید ان اعمل سابغاتٍ و قدّر فی السّرد...» (قرآن، سبأ/ 11-10).

ب) دیوبندی تهمورت پسر هوشنگ و جهان خدایی او، رام کردن دیوان و در خدمت گرفتن آنها نیز ناخودآگاه داستان حضرت سلیمان و ملک و قدرت او را به یاد می­آورد که البته ادامة این تسلّط بر دیوان و انجام کارهای عمرانی و معماری از سوی آنها، در داستان جمشید فرزند تهمورت تداوم می‌یابد که باز جمشید در این ابعاد با حضرت سلیمان (ع) قابل تطبیق می­گردد: «ولسیلمان الریح... و من الجنّ من یعمل بین یدَیهِ باذن ربّه و من یزع منهم عن امرنا نذقه من عذاب السعیر. یعلمون لَهُ ما یشاء من محاریب و تماثیل و جفانٍ کالجواب و قدورٍ راسیات...». (همان، 13- 12) و در همین زمینه در شاهنامه درباره جمشید آمده است:

بفـرمـود پس دیـو نــاپــاک را
هر آنچ از گل آمد چو بشناختند
به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد
چــو گــرمـابه و کـاخهای بلند

 

بـه آب انـدر انداختن خاک را
سبـک خشـت را کالبد ساختند
نخست از برش هندسی کارکرد
چـو ایوان که باشد پناه از گزند
                  (فردوسی، 1386- 43)

ج) داستان سرکشی جمشید و زوال فرّه ایزدی از او و ساختن تختی که دیو آن را از زمین به آسمان می‌برد و حتی سرکشی کیکاوس، بی­شباهت به داستان نمرود و سرکشی و ادعای الوهیت او نیست.

د) همسانی رفتار سودابه، همسر کیکاوس با سیاوش (فرزند خواندۀ خود) با رفتار زلیخا همسر عزیز مصر با حضرت یوسف (که او نیز به نوعی فرزند خواندۀ عزیز مصر تلقی می­شود) و عشق یک سویة این زنان.

ه) همچنین داستان در آتش افکنده شدن حضرت ابراهیم (ع) و سیاوش و سالم بیرون آمدن از دل آتش و موارد مشابه دیگر می­توانند در جای خود نمونه­هایی از شباهتها و همانندی­های روایات در بین حماسه­های ملّی ایران و روایات اقوام سامی و متون ادیان الهی باشد.

شباهت­های موجود در بین قصص قرآن مجید و اساطیر ایرانی هرگز به معنای یکی دانستن تمام زوایای این داستان­ها نیست؛ اما یقین داریم که می­بایست حقایق مسلّم تاریخی، از سنخ آموزه‌های ادیان الهی و قرآنی، در ادوار زندگی بشر بوده باشد تا زمینه برداشت های متفاوت وخاستگاه تکوین برخی باورهای اساطیری در بین اقوام و ملل، از جمله ایرانیان گردیده باشد.

«قصص قرآن یکی از علوم قرآنی و شاید دلچسب­ترین آنهاست... قصّه و داستان­گویی مهم­ترین وسیله و ابزار کتب آسمانی برای تبشیر و انذار بشر بوده است. در پایان داستان یوسف که منسجم­ترین و کامل­ترین قصص قرآن است، خداوند می­فرماید "براستی که در بیان داستان ایشان مایة عبرتی برای خردمندان است (و این قرآن) سخنی ساختگی نیست؛ بلکه تصدیق ماجراهایی است که در دیگر کتاب‌های آسمانی نیز موجود است و روشنگر همه چیز و رهنمود و رحمتی برای اهل ایمان است" ... در قرآن قصه‌ها نه تنها بر واقعیت تطبیق دارند؛ بلکه این وقایع مهم­ترین و حساس­ترین وقایع تاریخی هستند. وقایعی که هرکدام کاروان آدمی را به سو و جهت خاصی سوق داده­اند و تا ابد نقش خود را بر پیشانی او خواهند داشت و برای او بیدارگر، زنده و روشنگر خواهند ماند“ (محمد احمد جاد المولی، 1384، 26).

نکتة دیگر این­که قرآن کریم اساساً کتاب قصّه و داستان نیست، امّا در راستای اهداف انسان­سازی و هدایت، هر جا ضرورت اقتضا کرده، به پاره­ای از زوایای داستان­های انبیا و اقوام و ملل دیگر اشاره نموده است. به اعتقاد ما هر آنچه در قرآن کریم بیان شده است؛ از حقایق مسلّم و قطعی تاریخی حکایت دارد و از سوی دیگر طبق نص صریح قرآن، قوم یهود در طول تاریخ به تحریفات زیادی دست زده و از آن جمله، با برافزوده‌های جعلی و ساختگی، قصص انبیا را در مواردی از زلال حقیقی آن دور کرده و شکل افسانه و اسطوره به آن داده­اند؛ امّا در بررسی های مربوط به قصص قرآنی، ما نصوص مصرّح قرآنی را حق دانسته و آن را با جان و دل می پذیریم؛ برافزوده‌های اسرائیلی و تصوّرات آمیخته با افسانه­ها و اساطیر آنان را که متأسفانه در متون تفسیری آغازین ما نیز بوفور راه یافته است، با تردید و دید احتیاط و نقّادانه می نگریم.

پس از بیان مقدمة فوق، داستانهای حضرت یعقوب و فرزندان او را با تکیه بر آیات قرآن کریم و داستان فریدون و فرزندان او را با تأکید بر شاهنامه فردوسی (حماسة ملّی ایران) مورد تأمّل قرار داده، در پانزده محور جنبه­های شباهت و همانندی و یا وجوه تمایز و ناهمانندی­های آن دو را مورد مقایسه و تطبیق قرار خواهیم داد:

1-          موقعیت خانوادگی یوسف (ع) و ایرج 2- ناتنی بودن آن دو با دیگر برادران 3- ویژگیهای فردی و اخلاقی 4- نارضایتی برادران از پدر و حسادت به موقعیت یوسف (ع) و ایرج 5- نقش شیطان و دیو نفس در این داستانها 6- بث الشکّوی و نابینایی یعقوب (ع) و فریدون 7- جابه جایی در نقش و شخصیت یوسف (ع) و ایرج 8- بازیافتن بینایی یعقوب (ع) و فریدون 9- مکنت و اقتدار یوسف (ع) و منوچهر 10- ارتباط مستمر یوسف (ع) با پروردگار و برخورداری از عنایات حق 11- نتیجة حسادت و دشمنی برداران یوسف و ایرج 12- صبر یعقوب، کین فریدون 13- عذرخواهی برادران یوسف (ع) و ایرج و نتیجة آن 14- علم تأویل احادیث و تعبیرخواب و نبوت یوسف، عشق یک سویة زلیخا 15- پایان داستان یعقوب (ع) و فریدون و فرزندان آنها.

از محورهای پانزده­گانة فوق، نُه مورد اوّل از سنخ شباهت و همانندی و شش مورد اخیر وجوه افتراق و ناهمانندی می­باشند.

 

1- موقعیت خانوادگی یوسف (ع) و ایرج

در مقام مقایسه، حضرت یوسف (ع) و ایرج هر دو از موقعیت خانوادگی والایی برخوردارند، یوسف فرزند پیامبر بزرگ الهی حضرت یعقوب پسر اسحاق بن ابراهیم (ع) است او در خاندان نبوت و رسالت تولّد و نشو و نما یافته و بشدّت محبوب پدر خویش است تا جایی که این امر چنانکه معروف است موجب برانگیخته شدن حسادت برادران نسبت به او می­گردد.

ایرج نیز فرزند فریدون پسر آبتین از نژاد تهمورث (از شاهان پیشدادی ایران و پدر جمشید) است. فریدون پس از تقسیم ممالک تحت سلطة خود بین فرزندان (سلم و تور و ایرج) نیابت و ولایت عهدی ایران را به ایرج واگذار می­کند؛ امّا پس از مدتی او نیز مورد حسادت برادران خود قرار گرفته، به قتل می­رسد.

... پس آنگه نیابت به ایرج رسید
هم ایران و هم دشت نیزه وران
بــدو داد کــو را سزابـود تاج

 

مـر او را پــدر شهر ایــران گـزید
همـان تخت شاهـی و تـاج سـران
همان تیغ و مهر و همان تخت عاج
                 (فردوسی، 1386: 107)

باتوجه به موارد فوق، از حیث موقعیت خانوادگی، شباهت و همانندی بین این دو داستان وجود دارد.

2- ناتنی بودن آن دو با دیگر برادران

از همانندیهای دیگر این دو داستان اینکه یعقوب (ع) پدر یوسف با دو دختردایی خود به نامهای لیا (اولیا) و راحیل ازدواج می­کند که جز یوسف و بنیامین که از راحیل (کهین خواهر) متولّد می­شوند، دیگر برادران از لیا (مهین خواهر) و یا کنیزان آنان به دنیا می­آیند (طبری، 1356، 765-762). فریدون پدر ایرج نیز که پس از غلبه بر ضحّاک (آژی دهاک) به سلطنت می­رسد با دو دختر (و به قولی دیگر دو خواهر) جمشید به نامهای شهرناز (مهین دختر) و ارنوار (کهین دختر) ازدواج می­کند که حاصل آن، تولّد سلم و تور از شهرناز و زادن ایرج از ارنواز است (کزّازی، 1385، 60)؛ لذا راحیل مادر یوسف و ارنواز مادر ایرج کوچکترین خواهرند و یوسف و ایرج نیز کوچکترین برادران.

 

3- ویژگیهای فردی و اخلاقی

مشهور است که یوسف در حسن و جمال یگانه بود و شهرت عالمگیر داشت و در ادب فارسی نماد زیبایی و خوبرویی است، سخن زنان مصر در مجلس زلیخا پس از دیدن یوسف این بود:... و قُلنَ حاش لِلّه ما هذا بشراً ان هذا الاّ مَلَک کریم. و گفتند منزّه است خدا، این بشر نیست. این جز فرشته­ای بزرگوار نیست (یوسف، 31) حضرت یوسف به جهت داشتن ویژگیهای منحصر به فرد و فضل و کمال خدادادی، برای یعقوب(ع) دوست داشتنی­ترین بود، در قرآن کریم بارها به صفات ویژۀ او اشاره رفته است ازجمله: علم تأویل احادیث (همان، 21)، داشتن ملک و حکُم و علم الهی (همان، 22 و 100)، محسن (همان، 22)، بندۀ مخلص (همان، 24)، صدّیق (همان، 46) امین، حفیظ و علیم (همان 5-54) متصدّق (همان، 88) و... و بالاتر از همه داشتن مقام نبوّت و رسالت الهی.

امّا دربارۀ ایرج در فرهنگ اساطیر آمده است که «بنابر برخی فرهنگها (آنندراج و نظام) فلکِ آفتاب (فلک چهارم) را نیز ایرج خوانند و به مناسبت خوبرویی و خوش پیکری، این نام بر او نهادند؛ زیرا که هرکس او را بدیدی مهر او ورزیدی. خوبرویی و مهرآوری ایرج از شاهنامه هم پیدا است:

بـه ایـرج نگه کردیکسر سپاه
بی ­آرامشان شد دل از مهر او

 

کـه او بـُد سزاوار تخت و کلاه
به دل مهر و دیده پر از چهر او
                  (فردوسی، 1386: 18)

گذشته از خوبرویی و خوش صورتی که برای ایرج یاد شده از دیگر ویژگیهای او این است که وقتی فریدون به منظور آزمودن فرزندان، خود را با جادوگری به شکل اژدهایی در می­آورد، ایرج با درایت و شجاعت خاصی با اژدها برخورد می­کند که مورد تحسین پدر قرار می­گیرد:

چو کهتر پسر نـزد ایشـان رسید
بــدو گفت کز پیش مـا باز شو
گرت نامِ شاه آفریدون به گوش

 

خــروشیـد کان اژدهـا را بــدیــد
نهنگــی تــو، بـر راه شیـران مــرو
رسیده است هرگز بدین سان مکـوش...
                 (فردوسی، 1386: 104)

و قضاوت فریدون در حق ایرج در ابیات زیر ملاحظه می­شود:

دگر کهترین مرد با سنگ و چنگ
زخـاک وز آتش میـانـه گـزیــد
دلیر و جــوان و هشیـوار بــود
کنـون ایـرج اندر خورد نام اوی
بـدان کـو بـه آغاز شیری نمود

 

که هم باشتاب است و هم بادرنگ
چنـان کــز ره هـوشیـاری سزیـد
بـه گیتی جـز او را نبایـد ستــود
در مهتــری بــاد فــرجــام اوی
بـه گـاه درشتـی دلیــری فــزود
                              (همان، 105)

و پدر به جهت این قبیل صفات و کمالات به ایرج علاقه بیشتر داشت و نیابت و ولایت عهدی و حکومت شهر ایران را به او واگذار کرد. داشتن دلی صاف و بی­کینه و سرشار از محبت و کشته شدن مظلومانة او از دیگر ویژگیهای ایرج است.

بنابر آنچه گذشت می­توان گفت که خصوصیاتی مانند خوبرویی، عشق و علاقۀ شدید پدر به آنان، نیابت پدر، مهرورزی وافر حتی به دشمنان و مخالفان خود از دیگر جنبه­های شباهت این دو داستان است.

 

4- نارضایتی برادران از پدر و حسادت به موقعیت یوسف (ع) و ایرج

در داستان یوسف، برادران از محبوب­تر بودن یوسف نزد پدر، اعلام نارضایتی کرده، آتش حسادت در درون­شان زبانه می­کشد تا جایی که برای رسیدن به جایگاه یوسف در نزد پدر، نقشة قتل یا لااقل دور کردن او را از کنار پدر را طرح­ریزی می­کنند:... اذقالوا لَیوسفُ و اخوهُ اَحَبُّ الی اَبینا مِنّا و نَحنُ عُصبه اِنّ ابانا لفی ضلال مبین. اُقتلوا یوسف اواطرحوه ارضاً یخلُ لَکم وجه ابیکم و تکونوا من بعده قوماً صالحین. هنگامی که [برادران او] گفتند: یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما که جمعی نیرومند هستیم، دوست داشتنی­ترند، قطعاً پدر ما در گمراهی آشکاری است. [یکی گفت] یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی بیندازید تا توجّه پدرتان معطوف شما گردد و پس از او مردمی شایسته باشید (یوسف، 9- 8).

در قصص الانبیا آمده است: «و یعقوب که علم گفتی، همه روی به یوسف داشتی و خطاب با وی کردی و برادران را از آن غم آمدی تا آنگاه که قضای خدای را یوسف آن خواب بدید و با پدر بگفت. پدر گفت یا یوسف این خواب با برادران مگو. چند گاه برآمد با خواهر بگفت. خواهرش با برادران بگفت که یوسف چنین می گوید. برادران را از آن غم آمد حسد کردند برای این تدبیر کردند تا با او بدی کنند» (نیشابوری، 1382، 83).

طبری دربارۀ دلیل محبت بیشتر یعقوب به یوسف و بنیامین آورده است: یعقوب به جهت فوت مادر یوسف و بنیامین و به جهت احتیاج به محبت بیشتر، آن دو را بیش از سایر برادران دوست می­داشت و مورد شفقت قرار می­داد... و رؤیای یوسف بر شدّت محبت یعقوب بیفزود (!طبری، 1356، 770- 767).

در داستان ایرج می­بینیم که برادران او سلم و تور، مدتی پس از اینکه فریدون ممالک سرزمین بزرگ ایران را بین فرزندان خود تقسیم می­کند، نسبت به این بخش و تقسیم اعتراض کرده آن را ناعادلانه می­دانند که باز در اینجا هم حسادت و دیوآز، آتش بیار معرکه است. سلم و تور در پیام اعتراض خود خطاب به فریدون می­گویند:

جهان مـرتـو را داد یـزدان پـاک
همی بآرزو خواستی رسـم و راه
نجستی جـز از کـژّی و کـاستی
سه فرزند بودت خردمند و گُرد
نــدیـدی هنر بــا یکـی بیشتـر
نـه ما زوبه مام و پدر کمتـریــم
ایـــا دادگــر شهـریـار زمیــن

 

زتـابنـده خورشید تـا تیره خاک
نکـردی به فـرمـان یــزدان نگاه
نکردی به بخش انـدرون راستـی
بـزرگ آمـده نیـز پیــدا ز خُــرد
کجـا دیگـری زاو فــرو بـردسـر
که بر تخت شاهی نه اندر خوریم
بــر ایـن داد هـرگـز مبـاد آفرین
                 (فردوسی، 1386: 120)

 بطوری که از ابیات فوق برمی­آید، ریشة حسادت و دشمنی برادران با ایرج، از دید آنان تقسیم ناعادلانة حکومت از سوی پدر و توجه ویژه به ایرج است.

در هر دو داستان محبت مضاعف نسبت به یکی از فرزندان انگیزه حسادت و دشمنی نسبت به برادر و از سوی دیگر اعتراض بی­ادبانه و گستاخانه به تصمیم پدر است که مصلحت کار را بهتر از فرزندان خود می­داند؛ لذا شباهت در بین این دو داستان از این بعد نیز روشن می­گردد.

 

5- نقش شیطان و دیو نفس در این داستانها

در داستان حضرت یوسف وقتی او خواب خود را با پدر در میان می­گذارد، حضرت یعقوب می­گوید: ای پسرک من خوابت را برای برادرانت حکایت مکن که برای تو نیرنگی می­اندیشند؛ زیرا شیطان برای آدمی دشمنی آشکار است (یوسف، 5) و آنگاه که برادران، یوسف را در چاه افکنده و فریبکارانه با پیراهن خون­آلود پیش پدر می­روند و اظهار می­دارند که یوسف را گرگ خورده است، پدر در پاسخ آنان می­گوید: « قال بل سَوَّلَت لکم انفسکم امراً فصبر جمیل والله المستعان علی ماتصفون». [یعقوب] گفت: [نه] بلکه نفس شما کاری [بد] را برای شما آراسته است. اینک صبری نیکو [برای من بهتر است] و برآنچه توصیف می­کنید خدا یاری ده است (همان، 18). در خصوص دخالت شیطانِ نفس در کار برادران یوسف، یکبار نیز درآوردن خبر گرفتاری بنیامین به اتهام سرقت در مصر، نمود پیدا می­کند (همان، 83). در آیه 100 سورة یوسف، بعد از اینکه برادران و پدر و مادر در مصر پیش یوسف (ع) حضور می­یابند، آن حضرت می­گوید: ای پدر این است تعبیر خواب پیشین من، بیقین پروردگارم آن را راست گردانید و به من احسان کرد آنگاه که مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بیابان [کنعان به مصر] باز آورد پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به هم زد.

بطوری که ملاحظه می­شود، در این داستان از زبان یعقوب دوبار به تسویل نفس برادران یوسف و دوبار نیز از نقش شیطان و وساوس او سخن رفته است.

در داستان فریدون و فرزندان او نیز بارها از نقش دیوآز، اژدها و اهریمن در فریب سلم و تور سخن به میان آمده است:

بجنبید مــر سلم را دل زجای
دلش گشت غرقه به آزاندرون

 

دگرگونه­تر شد به آیین و رای
پراندیشه بنشست بـا رهنمون
                 (فردوسی، 1386: 108)

از زبان فریدون نسبت به سلم و تور آورده است:

بگوی آن دو ناپاک بیهوده را

شما را کنـون گردل از را من
به تخت خرد برنشست آزتان
بترسم که در چنگ این اژدها

 

دو آهــرمـن مغز پـالوده را
                              (همان، 112)

به کژّی و تاری کشید اهرمن
چـرا شد چنین دیـو انبازتان
روان، یـابد از کالبدتان رهـا
                              (همان، 113)

و یکبار هم خود سلم و تور پس از برتخت نشستن منوچهر، از ترس انتقام، عذرخواهانه از چیرگی دیو برعقل خود و خطاکاری­شان سخن گفته­اند:

نبشته چنین بـودمـان از بــوش
هـزبـر جهـانسوز و نــر اژدهـا
دو دیگر که بی­باک و ناپاک دیو
به ما برچنان چیره شد رای اوی
همـی چشم داریم از آن تاجور
سیوم دیو کاندر میان چون نوند

 

بـه رسم بوش انـدر آمـد روش
زدام قضــا هـم نیــابــد رهــا
ببّـرد دل از ترس گیهان خـدیو
که مغز دو فرزانه شد جای اوی
کـه بخشایش آرد بـه مـا بـرمگر
میان بستــه دارد زبهــر گــزند
                              (همان، 129)

همان طورکه در داستان برادران یوسف، نقش شیطان نفس نمودِ کامل دارد، از ابیات شاهنامه نیز نقش‌آفرینی نفس امارة برادران ایرج با عناوینی چون آز، دیو، اژدها و اهریمن کاملاً پیدا است و این مورد نیز از جمله جنبه­های شباهت این دو داستان می­تواند باشد.

 

6- بث­الشکوی و نابینایی یعقوب و فریدون

یکی دیگر از وجوه شباهت در این دو داستان، غم و اندوه شدید یعقوب (ع) و فریدون در فراق فرزندان عزیز خود و زاری­ها و نابینایی آنهاست. سالیان زیادی از فراق یوسف و درد و اندوه یعقوب سپری شد تا اینکه یوسف پس از ابتلائات سخت و محنت­های فراوان به لطف الهی در مصر بر کرسی حکومت و مسند عزت نشست. برادران او برای دومین بار به همراه بنیامین در آن خشکسالی پیش آمده، عازم مصر شدند و طبق قرار قبلی به دربار یوسف بار یافتند. یوسف که تا حدودی توانسته بود، نقشة خود را درآوردن بنیامین به مصر عملی کند این بار با نقشه­ای دیگر توانست بنیامین را از برگشت باز دارد و برادران در حالی که از این امر ناراحت بودند، به اجبار بدون بنیامین پیش پدر آمدند و ماجرای اتهام سرقت او را به پدر گفتند. یعقوب از شنیدن این ماجرا بسیار اندوهگین شد. «سیل غم و اندوه به دل یعقوب هجوم آورد و خیالهای گوناگون، خواب از چشمش بربود و هیچگونه وسیله تسلیت و دلداری برایش نماند... روزگاری بر این منوال گذشت و گریة دمادم و اشک پیاپی، چراغ بنیایی یعقوب را فرو نشاند و جسمش نزار و چهره­اش پرچین و شکن شد» (بلاغی، 1354، 115).

قرآن کریم حال یعقوب را در فراق یوسف و بنیامین چنین بیان می­کند: «و تولّی عنهم و قال یا اسفی علی یوسفَ و ابیضّت عیناه فهو کظیم. قالوا تاللهِ تفتؤُا تذکر یوسف حتی تکون حرضاً و تکون من الهالکین. قال انّما اشکوا بثّی و حُزنی الی الله و اعلم من الله ما لاتعلمون». [یعقوب] از آنان روی گردانید و گفت ای دریغ بر یوسف و درحالی که اندوه خود را فرو می­خورد، چشمانش از اندوه سپید شد. گفت من شکایت غم و اندوه خود را پیش خدا می­برم و از [عنایت] خدا چیزی می­دانم که شما نمی‌دانید (یوسف، 86- 84).

ناگفته نماند که قرآن کریم در بازگویی ریزه­کاریهای داستان به اجمال سخن گفته است؛ امّا در کتب قصص قرآنی و داستان انبیا و برخی تفاسیر، ماجرای یعقوب و یوسف (ع) و اندوه و سوزوگدازهای یعقوب در بیت الاحزان و از دست دادن بینایی او لطایف فراوان به رشتة تحریر درآمده است. (ازجمله !ذیل آیات مربوط در تفسیر کشف­الاسرار وعده الابرار میبدی، بخش النوبة الثالثة)

اما در داستان فریدون و فرزندان، آنگاه که او در کمال ناباوری و خلاف انتظار، از کشته­ شدن ایرج به دست سلم و تور آگاه می­گردد اندوهی بزرگ بر دل او مستولی می­شود:

... زتابوت چـون پرینان بـرکشید
بیفتاد زاسب آفریدون بـه خـاک
سیه شد رخان، دیدگان شد سپید

 

ســر ایــرج آمـد بــریده پدید
سپه سربه سر جامه کردند چاک
کـه دیدن دگرگونه بـود از امید
                 (فردوسی، 1386: 122)

فریدون در این غم جانکاه، جامۀ عزا به تن کرده، به سوگواری می­پردازد:

دریده درفش و نگون کرده کـوس
تبیــره سیـه کــرده و روی پیــل
پیـــاده سپهبــد، پیـــاده سپـــاه
سپــه داغـدل، شــاه با هوی هوی
همی هوی کرد و همی خست روی
میـان را بـه زنّــار خــونین ببست
گلستانش برکند و سروان بسوخت
نهــاده ســر ایــرج انــدر کنــار
بـراینگونه بگریست چندان بـه زار
زمین بستـر و خــاک بــالین اوی
همـه جـامـه کــرده کبـود و سیاه

 

رخ نــامـداران بـه رنگ آبنــوس
پــراگنده بــرتــازی اسپانش نیل
پــراز خــاک سـر بـرگـرفتند راه
سـوی بـاغ ایــرج نهـادنــد روی
همی ریخت اشک و همی کند موی
فکنــد آتش انــدر سـرای نشست
بـه یکبارگی چشم شادی بدوخت
سـرخویش کرده سوی کـردگار...
همـی تـاگیـا رستش انـــدر کنـار
شـده تیـره، روشن جهـانبیـن اوی
نشسته بــه انــدوه در سـوگ، شاه
                 (فردوسی، 1386: 122)

فردوسی در ابیات بالا از تأثر بسیار شدید فریدون در غم کشته شدن ایرج به دست برادران پرده برداشته، به برگزاری آیین سوگواری او و اطرافیان بتفصیل اشاره کرده است؛ ازجمله به خاک نشستن، جامه چاک کردن، کندی موی، نگون کردن درفش و کوس، سیاهپوشی و بهره­گیری از نماد سیاه عزا در جنبه­های مختلف آن، خاک بر سر پاشیدن، ناله سردادن، خروش مغانی برآوردن و به آتش کشیدن و نابود کردن هرآنچه تعلق به جوان و عزیز از دست داده دارد.

 

7- جابه­جایی در نقش و شخصیت یوسف (ع) و ایرج

در داستان یوسف (ع) پس از آنکه برادران با اصرار زیاد او را از پیش پدر بردند و در چاه انداختند و با خبر مرگ یوسف پیش پدر آمدند، یعقوب هرچند ماجرای ساختگی آنها را باور نکرد؛ امّا در نبود یوسف به بنیامین دل بست و خاطر خود را به دیدار بنیامین تسلّی می­داد و پس از سالیان دراز وقتی برادران باز با اصرار زیاد بنیامین را از پیش پدر می­برند تا از مصر آذوقه تهیه کنند، یعقوب به منظور بازگرداندن بنیامین از فرزندان خود تعهد و میثاق محکمی می­گیرد: «قالوا یا ابانا مُنع منّا الکیل فارسل معنا اخانا نکتل و اناله لحافظون. قال هل آمِنُکُم علیه الاکما اَمِنتکم علی اخیه من قبل... قال لن اُرسله معکم حتی تُؤتون مَوثقاً من الله لتاُتُنَّنی به...» (یوسف، 66- 63) قول برادران، با تدبیر یوسف در نگهداشتن بنیامین در پیش خود باطل می­شود و آنها بی بنیامین نزد پدر بازگشته و خبر ناگوار اتهام سرقت و گرفتاری و جلب او را به پدر رساندند یعقوب از آنان روگردانده، به جای ناراحتی برای بنیامین از فراق یوسف تأسف می­خورد و در این غم چشمان خود را از دست می­دهد: «و تولّی عنهم و قال یا اسفی علی یوسف و ابیضّت عیناه من الحزن...» (همان، 84). از این  عکس­العمل برمی­آید که بنیامین در نظر یعقوب جلوه­ای از یوسف (ع) است و نقش و شخصیت یوسف در سالهای فراق و دوران بی­خبری پدر به بنیامین انتقال یافته؛ اما پس از پایان این دوران مجدداً شخصیت خود را بازمی‌یابد.

در داستان ایرج نیز پس از قتل او دیدیم که فریدون در نبود او به اندوه شدید دچار می­گردد و در انتظار ایرج صفتی لحظه شماری می­کند تا اینکه با تولد منوچهر (نوۀ دختری ایرج) این انتظار برآورده می­شود و گویی که ایرج برای فریدون دوباره زنده شده است. آرزوی فریدون از درگاه حق چنین است:

همی خواهم ای روشن کردگار
کـه از تخم ایــرج یکی نامور

 

که چندان زمان یابم از روزگار
ببینیم بـر ایـن کینه بسته کمر
                 (فردوسی، 1386: 124)

 

از این آرزوی فریدون چندان نمی­گذرد که خبری خوش و آرام­بخش به او می­آورند که یکی از کنیزان ایرج از او بار دارد:

بـرآمد بــر این نیز یک چندگاه
یکی خوب چهـره پرستنده دید
که ایرج بر او مهر بسیـار داشت
چـو هنگامة زادن آمــد پـدیـد
مر آن لاله رخ را زسر تا به پای

 

شبستان ایـرج نگه کــرد شــاه
کجا نــام او بـود مــاه آفـرید
قضا را کنیزک از او بـار داشت
یکی دختــر آمـد زمــاه آفرید
تو گفتی مگر ایرجستی به جای
                              (همان، 125)

فریدون دختر ایرج را پس از بلوغ به عقد برادرزادة خود پشنگ درمی­آورد که محصول این ازدواج تولد منوچهر است همو که در نظر فریدون جلوة کاملی از ایرج است:

بدادش بــدان نـامبـردار شوی
یکی پــور زاد آن هنرمند مــاه
چــو از مــادر مهربان شد جدا
بـرنده بــدو گفت: «کای تاجور
جهانبخش را لب پر از خنده شد

 

چو یک چندگاهی برآمد بر اوی
چگونه؟ ســزاوار تخت و کلاه
سبک تـاختنـدش بــر پــادشا
یکی شادکن دل، به ایرج نگـر»
تو گفتی مگر ایرجش زنده شـد
                                     (همان)

از مطالب فوق می­توان نتیجه گرفت که بنیامین در دوران فراق یوسف از پدر، نقش یوسف را گویی برای یعقوب بازی کرده و جلوه­ای از یوسف برای پدر است تا این فراق به وصال منتهی می­گردد و دوباره یوسف به ایفای نقش خود می­پردازد و برای فریدون نیز با کشته شدن ایرج، ابتدا دختر او، سپس نوه­اش منوچهر نقش ایرج را به عهده می­گیرند و اینگونه خلأ پدید آمده در هر داستان با این نقش آفرینی­ها کامل می­گردد تا سالهای سکون و سکوت بار دیگر جای خود را به سر زندگی و شادمانی می­دهد. لذا به نظر می­رسد وجود جابه­جایی در نقش و شخصیت می­تواند از موارد شباهت و همانندی در این دو داستان به حساب آید.

 

8- بازیافتن بینایی یعقوب (ع) و فریدون

برادران یوسف پس از دستور پدر برای جستجوی از یوسف و بنیامین و امیدوار بودن به رحمت الهی، برای سومین بار پیش عزیز مصر رفته و درخواست آذوقه کردند: گفتند ای عزیز به ما و خانوادۀ ما آسیب رسیده است و سرمایه­ای ناچیز داریم؛ بنابراین پیمانه ما را تمام بده و بر ما تصدّق کن که خداوند صدقه­دهندگان را پاداش می­دهد. یوسف از آنان پرسید که آیا دانستید، وقتی که نادان بودید با یوسف و برادرش چه کردید؟ او با این سؤال زمینة معرفی خود را با برادران باز کرد و پس از گذشت از خطای آنان گفت: این پیراهن مرا ببرید و آن را برچهرۀ پدرم بیفکنید [تا] بینا شود و همة کسان خود را نزد من آورید و چون کاروان رهسپار شد پدرشان گفت: اگر مرا به بی­خردی نسبت ندهید بوی یوسف را می­شنوم. گفتند: به خدا سوگند که توسخت در گمراهی دیرین خود هستی. پس چون مژده رسان آمد آن [پیراهن] را برچهرة او انداخت پس بینا گردید (قرآن، یوسف، 96- 88).

در داستان فریدون هم او از خدای خود می­خواهد به او چندان عمری عطا کند که نامداری از تبار ایرج برای گرفتن کین او به عرصة وجود آید. تا اینکه بازادن دختر ایرج و به دنبال آن تولد منوچهر نور امید در دل او روشن می­گردد. مژده رسان به فریدون می­گوید:

برنده بدو گفت کای تاجور

 

یکی شادکن دل، به ایرج نگر

با شنیدن این خبر مسرّت­بخش نور دیدگانش نیز به او باز می­گردد و بینایی خود را بازمی­یابد:

جهانبخش را لب پراز خنـده شد
گـرفت آن گـرانمـایـه را بـرکنار
همی گفت کاین روز فرخنده باد
همـان کـزجهان آفرین کـرد یاد
فریدون چو روشن جهان را بدید
چـو چشم و دل پادشا بـاز شـد

 

تو گفتی مگر ایرجش زنده شد
نیـایش همی کـرد بـا کردگـار
دل بــدسگـالان مـاکنـده بـاد
ببخشود و دیـده بـدو باز داد
به چهر نو آمد سبک بنگرید...
ســپه نیز با او همــاواز شد...
                 (فردوسی، 1386: 126)

بازیافتن بینایی حضرت یعقوب و فریدون پس از آنکه مدّتها به دلیل فراق فرزندانِ محبوب خود و گریه­های مداوم به نابینایی دچار شده بودند، از جنبه­های مشابه و قابل تطبیق این دو داستان است.

 

9- مکنت و اقتدار یوسف و منوچهر

حضرت یوسف (ع) در ایام فراق، به محنتهای زیادی مبتلا گردید؛ ازجمله افتادن به چاه برادران، به بردگی فروخته شدن در مصر، و ماجرای عشق­ورزی یک سویة زلیخا همسر عزیزمصر، اتهام خیانت به عزیز مصر و زندان زلیخا. تا در نهایت، او با تعبیر خواب پادشاه مصر همچنین روشن شدن پاکدامنی و بی­گناهی­اش، مورد توجه ویژۀ پادشاه قرار گرفته، امین اموال و خزائن و حکومت او گردید: «و پادشاه گفت: او را نزد من آورید تا وی را خاص خود کنم. پس چون با او سخن راند، گفت: تو امروز نزد ما با منزلت و امین هستی. [یوسف] گفت: مرا بر خزانه­های این سرزمین بگمار که من نگهبانی دانا هستم و بدین گونه یوسف را در سرزمین [مصر] قدرت دادیم که در آن هرجا که می‌خواست سکونت می‌کرد...» (یوسف، 55- 54). در آیات 21 و 101 همین سوره باز هم از تمکّن و اقتدار یوسف سخن رفته است.

بطوری که قبلاً نیز اشاره شد، برای فریدونِ داغدیده، تولّد منوچهر (نوة ایرج) به منزلة حیات مجدّد ایرج و جلوه جدیدی از او بود و از این­رو به شکرانة این نعمت، فریدون با محبت تمام به پرورش منوچهر کمر همت بربست و هنرهای لازم را نیز به او آموخت، آنگاه تاج و تخت سلطنت را به او واگذار کرد (همانطور که پیش از آن، ایرج این مقام را عهده­دار بود):

فریدون چو روشن جهان را بدید
چنیـن گفت کـزپـاک مام و پدر
می­روشن آمـد ز پـرمـایـه جام
چنان پروریـدش که بــاد هـوا
هنرها که بـد پادشا را بـه کــار
چو چشم و دل پـادشا بـاز شد
نیـا تخت زریـن و گـرزگــران

 

به چهر نوآمد سبک بنگـرید
یکی شاخ شایسته آمـد به بر
منـا چهـره دارد منـوچهر نام
بـرِ او گذشتن ندیدی روا...
بیاموختش نـامــور شهـریار
سپــه نیز بـا او همــاواز شد
بدو داد و پیروزه تاج سران...
                 (فردوسی، 1386: 126)

ملاحظه می­شود که موضوع رسیدن به مکنت و منزلت و فرج بعد از شدّت، یکی دیگر از جنبه­های همانندی داستان یوسف و ایرج (= منوچهر) است.

قبلاً متذّکر شدیم که با کشته شدن ایرج و تولّد منوچهر بین آنها جابه­جایی نقش و شخصیت ایجاد شده و در نظر فریدون، منوچهر تجلّی ایرج است. شاید اشاره به برخی ویژگیهای فردی و اخلاقی منوچهر در این قسمت، بی­ارتباط نباشد: «گذشته از شاهنامه و مدارک تاریخی، منوچهر در ادب فارسی نیز به عنوان پادشاهی خوش سیما، با جاه و جلال و ایران دوست مورد توجه بوده است» (یاحقی، 1369، 397). همچنین آورده­اند که منوچهر در خطابة خود هنگام تاجگذاری، ضمن مژده­دادن مردم به داد و آیین و فرزانگی و بیان هنرها و افتخارات بزرگی که کسب کرده بود خود را بندة خدای و پیرو راه فریدون خوانده و بر عزم و اراده­اش به برقراری امنیت و آرامش در جهان و سرکوب کردن ستمگران تأکید کرد، در اوستا نیز از او با صفت پاکدین یاد شده است (مسرّت، 1386، 187- 183) و در شاهنامه آمده است:

چـو دیهیم شاهی بـه سـر بـرنهاد
بـه داد و دهشن و بــه مـردانگی
همم دیـن و همم فــرّه ایــزدی
ابــا ایـن هنـرهـا یکـی بنــده­ام
بـه راه فــریــدون فــرّخ رویـم
هر آنکس که در هفت کشور زمین
همه سـر بـه سـر نـزد من کافرند

 

جهـان را سراسر همه مژده داد
به نیکی و پاکی و فرزانگی...
همم بخت نیکی و دست بدی
جهـان آفـرین را پـرستنـده­ام
نیامان کهن بود اگر ما نـویـم
بگــردد ز راه و بتـابـد زدیـن
وز آهرمن بـد کنش بـدترنـد
               (فردوسی، 1386: 161)

محورهای نه­گانة بالا نشان دهندة جنبه­های شباهت و همانندی دو داستان است؛ امّا شش محور که ذیلاً می­آید، از موارد اختلاف و ناهمانند این داستانها به حساب می­آید:

10- ارتباط مستمر یوسف (ع) با پروردگار و برخورداری از عنایات حق

یکی از عمده­ترین وجوه تمایز بین این دو داستان این است که در داستان یوسف پیامبر، شاهد رویکرد مستمرّ و خالصانة آن حضرت به درگاه خداوند هستیم و متقابلاً لطف و عنایت الهی را نیز در حق یوسف ملاحظه می­کنیم. بطوری که در داستان فرزندان فریدون چنین ویژگی مشهود نمی­باشد.

آنجا که همسر عزیر مصر از روی کامجویی، یوسف (ع) را به سوی خود فرا می­خواند، آن حضرت می­گوید: پناه بر خدا، او آقای من است، به من جای نیکو داده است. قطعاً ستمکاران رستگار نمی­شوند. در همین امتحان عنایت الهی را نیز در حق او می­بینیم که خداوند می­فرماید: در حقیقت [آن زن] آهنگ وی کرد و [یوسف نیز] اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، آهنگ او می­کرد. چنین کردیم تا بدی و زشتکاری را از او بازگردانیم، چرا که او از بندگان مخلص ما بود (!یوسف، 24-23).

و آنگاه که زلیخا در مقابل ملامت زنان مصر برای توجیه دلداگی خود یک میهمانی ترتیب داده، یوسف را به آنان می­نمایاند و سپس یوسف را به دلیل امتناع از درخواست خود به حبس تهدید می‌کند، آن حضرت رو به درگاه خدا کرده، اظهار می­دارد: پروردگارا زندان برای من دوست­داشتنی‌تر است، از آنچه مرا به آن می­خوانند و اگر نیرنگ آنان را از من بازنگردانی، به سوی آنان خواهم گرایید و از [جملة] نادانان خواهم شد. پس پروردگارش [دعای] او را اجابت کرد و نیرنگ زنان را از او بازگردانید، آری او شنوای داناست (یوسف، 33-32) و در آیه 53 همین سوره باز تصریح می­کند که من نفس خود را تبرئه نمی­کنم؛ چرا که نفس قطعاً به بدی امر می­کند، مگر کسی را که خدا رحم کند زیرا پروردگار من آمرزندة مهربان است.

این قبیل رویکرد صادقانه و نیازمندانه به درگاه الی را بارها در گفتار و رفتار یوسف (ع)، چه در داستان زلیخا که در بالا گفته شد، چه در داستان دو زندانی هم­بند او آیات 37 و 38 و چه در داستان برادرانش؛ از جمله آیات 99 تا 101 سوره یوسف بوضوح می­توان دید که در داستان فریدون و فرزندان او نمودی ندارد.

 

11- نتیجه حسادت و دشمنی برادران یوسف (ع) و ایرج

یکی از وجوه اختلاف داستان حضرت یوسف در متون دینی؛ بویژه قرآن کریم با داستان ایرج در شاهنامه نتیجة حسادت برادران آنهاست که در اوّلی به افکنده شدن یوسف در چاه، به بردگی رفتن، دوری از پدر و جلای از وطن (البته با تعبیر کشته شدن) منتهی می­شود و به تعبیر دیگر حسادت آنان جنبه شدیدتر و کین­توزی و انتقام به خود نمی­گیرد؛ اما در داستان ایرج حسادت برادران به مراحل باریک کشیده و از سر انتقام و کین­توزی و با قساوت قلب، ایرج را به قتل می­رسانند و سرش را از تن جدا کرده و به نزد فریدون می­فرستند.

برادران یوسف وقتی تصمیم به دور کردن یوسف از پدر گرفتند برای اجرای نقشة خود پیش یعقوب آمدند و «گفتند: ای پدر تو را چه شده است که ما را بر یوسف امین نمی­دانی درحالی که ما خیرخواه او هستیم؟ فردا او را با ما بفرست تا [در چمن] بگردد و بازی کند و ما بخوبی نگهبان او خواهیم بود. گفت: اینکه او را ببرید مرا سخت غمگین می­کند و می­ترسم، از او غافل شوید و گرگ او را بخورد. گفتند: اگر گرگ او را بخورد با اینکه ما گروهی نیرومند هستیم در آن صورت ما قطعاً [مردمی] بی مقدار خواهیم بود» (یوسف، 14- 11). برادران با تعهد محافظت یوسف و سالم بازگرداندن، او را از پیش پدر بردند و در چاه افکندند و شبانه، گریان، فریبکارانه و با پیراهن خون‌آلوده یوسف پیش پدر بازگشتند کاروانی بر سر چاه رسید و برای برداشتن آب دلوش، را به چاه انداخت، یوسف را بالا کشیدند و او را به مصر برده و به بردگی فروختند.

معروف است، وقتی کاروانیان یوسف را از چاه بیرون کشیدند برادران او سر رسیدند و او را به عنوان بندة گریختة خود به بهای ناچیز بیست درم سیاه به مالک بن زعر فروختند و قباله نوشتند (طوسی، 1367، 192).

«قوله تعالی: و شروه بثمنٍ بخسٍ... عجب نه آن است که برادران، یوسف را به بهایی اندک فروختند، عجب کار سیاره است که چون یوسفی را به بیست درم به چنگ آوردند... اگر آنچه در یوسف تعبیه بود از خصائصِ عصمت و حقایق قربت و لطایف علوم و حکمت، بر برادران کشف شدی نه او را به بهای بخس فروختندی و نه او را نام غلام نهادندی» (میبدی، 1339، 42).

امّا در داستان ایرج، وقتی برادرانش سلم و تور، حسادت و کینه خود را آشکار نمودند و دلیل نارضایتی خود از پدر را با پیکی به گوش او رساندند فریدون در پاسخ فرستادة سلم و تور گفت:

بگـوی آن دو نـاپـاک بیهوده را
زپند من ار مغـزتان شـد تهــی
ندارید شرم و نه ترس از خدای
شمـا را کنـون گردل از راه من
ببینیــد تـــا کــردگــار بلنـد

 

دو آهــرمـن مغـز پــالــوده را
همـان از خـردتـان نماند آگهی
شما را همانا جز این است جای
بــه کژّی و تـاری کشید اهرمن
چنین از شما کرد خواهد پسند؟
               (فردوسی، 1386: 112)

فریدون در مقابل تهدیدات سلم و تور، ایرج را به جنگ با برادران ترغیب می­کند؛ امّا ایرج با برخورد خردمندانه و مهرآگین، برای رفع کدروت و کینه، آماده رفتن پیش برادران می­شود حتی اعلام می­کند که آمادگی دارد برای این منظور از تاج و تخت پادشاهی دست بردارد:

چـو دستور باشد مرا شهریار
نباید مرا تاج و تخت و کلاه
دل کینه­ورشان بـه دین آورم

 

بــه بــد نگذرانم بد روزگار
شوم پیش ایشان دوان بی­سپاه
سـزاوارتـر زانکه کیــن آورم
                              (همان، 115)

ایرج با این تصمیم، به همراه نامة محبت­آمیزی از پدر، پیش سلم و تور می­رود:

سه فرزنــد را خواهم آرام و نـاز
برادر کــز او بـود دلتــان به درد
بیفکنـد شـاهـی شمـا را گــزید
زتخت اندر آمد به زین برنشست
بدان کو به سال از شما کهتر است

 

از آن پس کـه بـردیم رنـج دراز
وگـر چند هرگز نزد بــاد سـرد
چنـان کــز ره نـامــداران سزید
بــرفت و میـان بندگی را ببست
به مهر و نوازیدن اندر خود است
                              (همان، 117)

امّا سلم و تور در مقابل مهربانی و تواضع ایرج و سفارش­های محبت­آمیز و درخواست پدر، دشمنی خود را به اوج می­رسانند. تور خنجر گرفته و با ناجوانمردی تمام ایرج را به قتل رسانده، سپس سرش را به پدر می­فرستند.

یکی خنجر از موزه بیرون کشید
بـدان تیز زهـرآبگون خنجرش
فـرود آمد از پـای سـرو سهی
سـر تـاجـور زان تــن پیـلوار
بیاگند مغزش به مشک و عبیـر

 

سراپای او چــادر خــون کشیـد
همی کرد چاک آن کیـانی بــرش
گسست آن کمــرگـاه شـاهنشهی
بـه خنجر جدا کرد و برگشت کار
فـرستـاد نــزد جهــانبخشِ پیــر
                              (همان، 121)

نکتة جالب توجه در کنار این مورد ناهمانند اینکه اگر طبق قول مشهور، برادران یوسف، او را به خاطر قدرناشناسی به بهایی اندک فروختند و یا لااقل با کار خود باعث شدند کاروانیان او را به بهای ناچیز بفروشند (وشروه بثمنٍ بخسٍ دراهم معدوده...)، فریدون نیز عمل سلم و تور را در نحوۀ برخورد با ایرج نوعی برادر فروشی قلمداد کرده است و از این حیث بین دو داستان شباهتی مشهود است:

کسی کو برادر فرو شد به خاک
جهان چون شما دید و بیند بسی

 

سزدگر نخوانندش از آب پاک
نخواهد شـدن رام با هر کسی
                             (همان، 114)

بنا بر آنچه گفته شد داستان فرزندان فریدون حول دو محور حسادت و کین­خواهی می­چرخد و به قساوت، بیرحمی، جنگ و قتل منتهی می­شود، حال آنکه در داستان فرزندان حضرت یعقوب (ع)، تنها عنصر حسادت مشهود است تا جایی که صرفاً به دور کردن یوسف (ع) از پدر رضایت می­دهند و در نهایت آنگاه که یوسف (ع) را در مصر دیده و می­شناسند، با شرمساری خطاب به او می­گویند: به خدا سوگند که واقعاً خدا تو را بر ما برترب داده است و ما خطاکار بودیم (یوسف، 91).

 

12- صبر یعقوب، کین فریدون

از دیگر موارد ناهمانندی داستان یوسف و ایرج و پدران آنان اینکه: حضرت یعقوب (ع) در هر دو مصیبت طاقت­فرسای پیش آمده (خبر کشته شدن یوسف و تهمت سرقت و گرفتاری بنیامین) به «صبر جمیل» روی می­آورد (!قرآن، یوسف، آیات 18، 83) و به خداوند استعانت می­جوید «والله المستعان علی ماتصفون» و در دل او نسبت به یافتن هر دو فرزند نور امیدی وجود دارد «عسی الله اَن یأتینَی بهم جمیعاً» و به همین جهت از فرزندان می­خواهد که به دنبال یوسف و بنیامین بگردند: «یا بنّی اذهبوا فتحسّسوا من یوسف واخیه و لا تایئسوا منَ روح الله...» همچنین در برخورد یعقوب (ع) با فرزندان خطا کارش، هرگز از نفرین و برخورد قهرآمیز و انتقام جویانه خبری نیست و رویگردانی از آنان نیز صرفاً برای هدایت، تنبّه و بیدار شدن آنهاست.

اما در داستان فریدون و فرزندان که به نوعی داستان دنیایی، کسب قدرت و حفظ موقعیت است، فریدون حتی پیش از ماجرای قتل ایرج، در پاسخ پیغام درشت و گلایه­آمیز دو فرزند خود، سلم و تور که به تقسیم ناعادلانة سرزمینهای تحت فرمانروایی خود بین فرزندان اعتراض دارند، ایرج را به جنگ با برادران فرا می­خواند و از روی قهر و کین با آنان وارد می­شود:

ورا گفت: کان دو پسر جنگجـــوی
از اختر چنین استشان بهــــره خود
بــرادرت چنــــدان بــــرادر بود
چو پژمــــرده شد روی رنگـین تو
تو گر پیش شمشــــــیر مهر آوری
دو فرزند من کز دو گوشة جهــــان
گــــرت سر به کار است بپسیچ کار
تو گر چاشت را دست یازی به جام

 

ز خاور ســــوی ما نهادند روی
که باشند شــــادان به کـردار بد
کجا مر تو را بر ســــر افسر بود
نگردد کــسی گرد بالـــــین تو
سرت گردد آشـــــفته از داوری
بدین ســـان گشادند بر من نهان
در گنج بگشـــای و بربند بـــار
وگر نه خورند ای پسر بر تو شام
                (فردوسی، 1386: 114)

 

و آنگاه که سلم و تور، پدر را در سوگ ایرج می­نشانند، می­بینیم که فریدون سر ایرج را درکنار می‌گیرد و سر به سوی آسمان کرده، سلم و تور را بشدّت نفرین می­کند و از خدا می­خواهد به او چندان مهلت بدهد تا به چشم خود ببیند که از تخم ایرج نامداری پدید آمده و انتقام او را از سلم و تور می‌­گیرد:

نهــاده ســر ایــرج انــدر کنـار
همــی گفت کــای داور دادگــر
به خنجر سرش خسته در پیش من
دل هــر دو بیداد از آن سان بسوز
بــه داغــی جگـرشـان کنـی آژده
همی خواهم ای روشـن کـردگـار
کــه از تخم ایــرج یکـی نـامـور
چو دیدم چنین زان سپس شایـدم

 

سر خویش کرده سوی کردگار
بدین بــی­گنه کُشته انـدرنگر
تنش خـورده شیران آن انجمن
که هرگز نبینند جـز تیره روز
که بخشایش آرد بر ایشان دده
که چندان زمان یابم از روزگار
ببینم بــر ایــن کینه بسته کمر
کجــا خــاک بـــالا بپیمایدم
                 (همان: 123)

 

 

 

 

 

ملاحظه می­شود که تفاوت در این بُعد از دو داستان زیاد است و نه تنها از وجوه تمایز آن دو به شمار می­رود؛ بلکه در نقطة متضاد هم هستند.

 

13- عذرخواهی برادران یوسف (ع) و ایرج و نتیجة آن

یکی دیگر از وجوه تمایز و اختلاف این دو داستان در پوزش­خواهی برادران یوسف و ایرج از خطا کاریهایشان است که نتایج ناهمانندی دارد. برادران یوسف، هم از پدرشان یعقوب عذرخواهی می­کنند هم از خود یوسف و سلم و تور نیز هم از پدرشان فریدون پوزش می­طلبند هم از منوچهر (نوۀ ایرج).

برادران یوسف پس از بازشناختنِ او «گفتند: به خدا سوگند که واقعاً خدا تو را بر ما برتری داده است و ما خطا کار بودیم. [یوسف] گفت: امروز بر شما سرزنشی نیست خدا شما را می­آمرزد و او مهربانترین مهربانان است» (یوسف، 92- 91). یوسف از خطای برادران بی سرزنش و منت در می‌گذرد. ابوالفضل میبدی در تفسیر خود در این زمینه آورده است: «قال لا تثریب علیکم الیوم ای لا تعییر علیکم بعد هذا الیوم و لا مجازاه لکم عندی علی ما فعلتم و لکم عندی الصفح و الحرمه و حقّ الاخوّه. یوسف ایشان را بر مقام خجل و تشویر دید دانست که ایشان را آن خجل در آن مقام، عقوبتی صعب است نخواست که ایشان را عقوبت افزاید» (میبدی، 1339، 127) و آنگاه که بشیر (مژده­رسان)، پیراهن یوسف را نزد یعقوب آورد و با انداختن آن بر چهرۀ یعقوب، بینایی خود را بازیافت به فرزندان گفت: مگر به شما نگفتم که من چیزی می­دانم که شما نمی­دانید؟ برادران یوسف «گفتند ای پدر بر گناهان ما آمرزش خواه که ما خطاکار بودیم. گفت: بزودی از پروردگارم برای شما آمرزش می‌خواهم که او همانا آمرزندة مهربان است» (یوسف، 98- 97). از آنچه گذشت ملاحظه می­کنیم که حضرت یعقوب نیز در پاسخ استغفار فرزندان، از خطای آنان در می­گذرد و آنها را به غفران و رحمت الهی امیدوار می­کند.

اما در داستان ایرج می­بینیم، نه سلم و تور از دشمنی و کینه و خونریزی کوتاه می­آیند و نه فریدون و منوچهر. تنها خود ایرج است که با دست شستن از تمام تعلقات و بانهایت فروتنی و مهرورزی پیش برادران می­رود؛ امّا آن حق ناشناسان، ناجوانمردانه ایرج را به قتل رسانده و سر از بدنش جدا می­کنند و در نهایت قساوت آن را به سوی فریدون می­فرستند. از طرف دیگر فریدون سر ایرج را در کنار گرفته، با نفرین سلم و تور، در استغاثه به درگاه خداوند، در انتظار گرفتن انتقام خون ایرج از فرزندان لحظه‌شماری می­کند و آنگاه که سلم و تور از تولّد و به قدرت رسیدن منوچهر باخبر می­شوند، ترس وجودشان را فرا می­گیرد به دنبال راه چاره می­افتند و چه چاره­ای برای آنان بهتر از عذرخواهی و پوزش؟

یکایک بر آن رایشان شد درست
کـه سوی فـریدون فرستند کس

 

کـز آن رویشان چـاره بایست جست
به پوزش، کجا چاره این است و بس
                (فردوسی، 1386: 128)

آنها برای تمهید عذر خود، فرستاده­ای به سوی فریدون گسیل می­دارند، فرستاده در خدمت فریدون می‌گوید:

بدان کان دو بدخواه بیدادگر
پشیمان شده، داغدل، پرگناه

 

پــر از آب دیده زشرم پدر
همی سوی پوزش نیابند راه
                              (همان، 129)

 

و آنگاه:

پیــام دوخونی بگفتن گرفت
گشاده زبان، مرد بسیار هوش
زکــردار بــد پوزش آراستن
میان بستن او را به سان رهی

 

همــه راسیتهـا نهفتن گرفت
بـدو داده شاه جهاندار گوش
منوچهر را نزد خود خواستن
سپردن بدو تاج و تخت مهی
                              (همان، 131)

فریدون با شنیدن پیام فریبکارانة سلم و تور، پاسخی کوبنده و تهدیدآمیز به فرستاده داده، می­گوید که خون را با خون پاک خواهیم کرد:

بگو آن دو بی­شــرم ناباک را
که گفتار خیره نیـرزد بـه چیز
اگر بر منوچهرتـان مهرخاست
که کام دد و دام بـودش نهفت
کنون چـون زایـرج بپرداختند
درختی که از کین ایرج برست

 

دو بیــداد و بــدمهـر و نــاپـاک را
از ایــن در سخن خـود نــرانیم نیـز
تـن ایـــرج نـامورتــان کجــاست
سـرش را یکی تنــگ تـابوت جفت
به کیـن منــوچهـر بـــرسـاختنــد
به خون برگ و بارش بخواهیم شست
                              (همان، 131)

سپس فریدون منوچهر را به جنگ سلم و تور می­فرستد و عذرخواهی آنان از منوچهر نیز ثمری نمی­دهد:

گنه بس گران بود پوزش نبرد

 

دو دیگر که کین خواه نو بود وگُرد
                              (همان، 145)

منوچهر پس از نبردی سخت، سلم و تور را به قتل رسانده و سرشان را از تن جدا می­کند و بر تابوتی نهاده پیش فریدون می­فرستد (همان، 90 ، 95).

فریدون شادمان از پیروزیهای منوچهر، به استقبال لشکر پیروز منوچهر می­رود و پس از دلجویی و اظهار لطف به او، سر به سوی آسمان می­کند و شکر خداوند را به جای آورده، او را با صفت عدل و داد و یاری­گری و نصرت­دهی می­ستاید:

پس آنکه سوی آسمان کرد روی
تــو گفتی که مـن دادگر داورم
همم داد و دادی و هم یــاوری
همه کـام دل دادیـم ای خـدای

 

کــه ای دادگر داور راستگوی
بــه سختی ستمدیده را یاورم
همم تـاج دادی هم انگشتری
کنون مر مرا بر به دیگر سرای
                             (همان، 155)

 

در داستان فریدون و منوچهر پوزش­پذیری جایی ندارد که شاید به دلیل فریبکاری پوزش خواهندگان بوده است و برعکس آنان برطبل جنگ می­کوبند تا انتقام ایرج را بگیرند و آنگاه که خطاکاران به مجازات اعمال خود می­رسند، فریدون احساس آرامش درونی کرده و به درگاه خداوند سپاس می­گزارد.

 

14- علم تاویل احادیث و تعبیرخواب و نبوت یوسف، عشق یک سویة زلیخا

یکی از ویژگیهای داستان یوسف (ع) که نمونة آن در داستان ایرج و منوچهر نیست و یکی از وجوه ناهمانند این دو داستان است، علم خدادادی تأویل احادیث و تعبیر خواب، نبوت و رسالت الهی یوسف و وجود داستان عشق یک سویة زلیخا (همسر عزیز مصر) به یوسف است.

 

15- پایان داستان یعقوب (ع) و فریدون و فرزندان آنها

آخر این دو داستان نیز با یکدیگر متفاوت است و شباهتی بین آنها وجود ندارد. حضرت یوسف با معرفی خود به برادران از خطای آنها در می­گذرد و با سپردن پیراهن خود به آنها و افکندن آن بر روی پدر، بینایی پدر را نیز به او باز می­گرداند، یوسف مهربانانه از برادران می­خواهد که همه کسان خود را نزد او بیاورند. با ورود آنان به بارگاه یوسف، پدر و مادر را کنار خود می­گیرد و می­گوید با امنیت داخل مصر شوید. پدر و مادر را برتخت می­نشاند و همه به سجدۀ او می­افتند. در این حال می­گوید: این است تعبیرخواب پیشین من، به یقین پروردگارم آن را راست گردانید و به من احسان کرد، آنگاه که مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بیابان [کنعان به مصر] باز آورد پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به هم زد. بی­گمان پروردگار من نسبت به آنچه بخواهد صاحب لطف است، زیرا او دانای حکیم است... (مضمون آیات 89 تا 100 سورۀ یوسف).

اما داستان فریدون و فرزندان او پایانی­ تراژیک و غم­انگیز به خود گرفته است، چون سلم و تور که با اعتراض به عملکرد پدر در تقسیم ملک تحت امر خود بین فرزندان، زمینه کینه و جنگ را فراهم آوردند با کشتن ایرج باعث پدید آمدن ماجرایی غمبار شدند و فریدون هرگز از خطای بزرگ فرزندان نگذشت و با سربرآوردن منوچهر، او را به گرفتن انتقام ایرج ترغیب و گسیل داشت و درنهایت منوچهر با سلم و تور مقابلة به مثل کرد و آنان را کشت و سرهایشان را از بدن جدا کرد و به پیش فریدون فرستاد.

فریدون پس از کین­خواهی ایرج، به ظاهر خوشحال و شادمان از رسیدن به آرزوی دیرینه­اش، تاج و تخت شاهی را به منوچهر سپرد و در حالی که سرهای بریدۀ هر سه فرزند (سلم و تور و ایرج) را در کنار خود نهاده بود آخر عمر خود را با درد و اندوه به پایان برد.

بفـرمـود پــس تا منـوچهــر شــاه
چو این کرده شد روز برگشت و بخت
کــرانـه گــزید از بــرِ تاج و گــاه
فــریـدون بشد نــام ازو مـاند بــاز

 

نشست از برِتخت زر با کلاه...
بیژمــرد بــرگ کیـانی درخت
نهـاده بـرخود ســران سه شاه
بـرآمـد چنیـن روزگـاری دراز
                 (فردوسی، 1386: 156)

 

داستان یوسف (ع) در قرآن کریم که به احسن القصص شهرت یافته، با رؤیای صادقة یوسف آغاز می­شود و پس از بیان عبرتهایی چون: صبر در شدائد و فرج بعد از شدّت، عدل­گستری در کشورداری، تقوی و پاکدامنی، حفظ حرمت سروران، ترک هوای نفس و عفو در قدرت، پایانی، زیبا و امیدبخش به خود می­گیرد آری پایان داستان حضرت یعقوب و فرزندان، وصال و اتحاد، مهرو محبت، و خوشحالی و شادمانی واقعی است.

اما داستان فریدون با یک امر دنیایی و مادی (تقسیم ملک و مملکت) آغاز و با درد و تلخکامی به پایان می­رسد؛ زیرا که پایان این داستان، جدایی، کشتار، کین­کشی و غم و اندوه است.

 

نتیجه­گیری

از بررسی داستانهای حضرت یعقوب (ع) و فرزندان او در قرآن کریم و فریدون و فرزندان او در شاهنامة فردوسی چنین برمی­آید که هر چند نمی­توان قضاوت کرد که این داستانها متأثّر از هم هستند، با این حال بین این دو داستان مکتوب و مشهور شباهتهای زیادی وجود دارد که بخوبی استعداد تطبیق را پیدا می­کنند و در کنار آن وجوه اختلافی هم مشهود است. بحثهایی چون: موقعیت خانوادگی، ناتنی بودن حضرت یوسف (ع) و ایرج با دیگر برادران، ویژگیهای فردی، نارضایتی برادران و حسادت آنها نسبت به جایگاه یوسف و ایرج نزد پدر، معرکه­گردانی شیطان و دیونفس، جابه­جایی در نقش و شخصیت، ناله و اندوه و نابینایی پدران در فراق عزیزان خود، بازیافتن بینایی یعقوب و فریدون از وجوه مشابه داستانهاست؛ اما مباحث دیگری چون: ارتباط مستمّر یوسف (ع) با پروردگار و برخورداری از عنایات حق، نتیجة حسادت برادران، صبر یعقوب و کین فریدون، نتیجة عذرخواهی برادران، پایان­بندی دو داستان، همچنین ویژگی علم تأویل احادیث و تعبیرخواب و نبوت یوسف (ع) و عشق یک سویة زلیخا در داستان یوسف از وجوه ناهمانند این داستانهاست.

منابع

1- قرآن کریم، ترجمه محمدمهدی فولاوند. تحقیق و نشر دارالقرآن کریم.

2- انوشه، حسن .(1376). فرهنگنامة ادبی فارسی، سازمان چاپ و انتشارات، چاپ اول.

3- بلاغی، صدرالدین .(1354). قصص قرآن، امیرکبیر، چاپ نهم.

4- رزمجو، حسین .(1381). قلمرو ادبیات حماسی ایران، ج2، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

5- طبری، محمدجریر .(1356). ترجمة تفسیر طبری، ج3، به اهتمام حبیب یغمایی، چاپ افست، زر اردیبهشت.

6- طوسی، احمدبن محمدزید .(1367). الجامع السّتین لِلّطائف البساتین (قصه یوسف)، به اهتمام محمد روشن، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم.

7- فردوسی، ابوالقاسم. (1386). شاهنامه فردوسی، به اهتمام جلال خالقی مطلق، دفتر یکم، مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران: چاپ اوّل.

8- کزّازی، میرجلال­الدین .(1385). نامة باستان، تهران: سازمان سمت.

9- مسرّت، مهین .(1386). اوستا و حماسة ملی ایران، ج1، (پایان­نامه دکتری- دانشگاه تبریز).

10- محمد احمد جاد المولی .(1384). قصه­های قرآن یا تاریخ انبیا، ترجمه مصطفی زمانی، ویرایش محمد نوروزی، قم: پژواک اندیشه، چاپ دهم.

11- میبدی، ابوالفضل .(1339). کشف­الاسرار وعدة­الابرار، ج5، به اهتمام علی اصغرحکمت، انتشارات دانشگاه تهران.

12- نیشابوری، ابواسحق ابراهیم بن منصور .(1382). قصص­الانبیاء، به اهتمام حبیب یغمایی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم.

13- یاحقی، محمدجعفر .(1369). فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی، تهران: موسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی.