تأمّلی در مثَلِ پیش قاضی و معلّق‌بازی؟!

نویسندگان

1 استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران

2 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران

چکیده

مَثَل‌های بسیاری در زبان فارسی وجود دارد که هنوز در معنای اصلی و نیز در صورت نوشتاری آنها شک و تردید وجود دارد. از آنجا که اغلبِ مَثَل‌ها از طریق دهان به دهان و بصورت شفاهی به نسل‌های بعدی انتقال یافته و بیشتر، جنبه کنایی آنها مورد توجه بوده است، در برخی موارد، جنبه‌های حقیقی و معنایی و حتّی صورت صحیح ملفوظ و نوشتاری آنها دچار تحریف و دگرگونی شده است. یکی از این امثال، مَثَل: «پیش قاضی و معلّق بازی؟!» است که هرچند مفهوم کنایی آن باقی مانده؛ لیکن صورت صحیح نوشتاری و ملفوظ و معنای حقیقی آن دچار تغییر و دگرگونی شده است. در این مقاله سعی شده است، با توجه به سایر روایاتی که از این مَثَل باقی مانده و با تکیه بر شواهدی که از متون نظم و نثر فارسی یافت می‌شود، صورت درستِ نوشتاری و معنی حقیقی آن بازیابی شود.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Some Reflections on the Adage “to teach teacher his lessons”

نویسندگان [English]

  • ali mohammad Moâazzeni 1
  • majid Mansoori 2
1 Professor of Persian language and literature, Tehran University.
2 PhD student of Persian language and literature, Tehran University.
چکیده [English]

Public literature or, in other words, folklore is one of the most abundant and opulent sources of Persian language. Adages and proverbs are considered as one of the most general and important branches in folkloric literature. Because some of these adages were transferred orally to next generations and what was important mostly was the sarcastic remark in some of them, therefore their sarcastic aspect remained.
But their literal and original meaning and also their spelling and alphabetical form have been distorted. One of these adages “to teach teacher his lessons” has maintained its sarcastic aspect but its correct spelling and verbal form as well as its literal meaning have changed.
On the basis of remained narratives of this adage and by emphasizing the evidences from Persian prose and verse texts, this article tries to retrieve the correct form and true meaning of this adage.

کلیدواژه‌ها [English]

  • judge
  • to flip
  • gypsy
  • harlot
  • bohemian
  • warrior
  • Indian
  • ropewalker
  • Actor

مقدمه

یکی از گنجینه­های مهم و ارزشمند زبان فارسی، مَثَل­های فراوانی است که در متون نظم و نثر فارسی و ادبیات شفاهی و عامیانه یافت می­شود. گاه محقّقان تلاش کرده­اند تا منشاء برخی امثال را بیابند و یا اینکه داستان کلّی و به عبارت دیگر ژرف­ساخت و زمینة تاریخی این سخنان کوتاه و موجز را بیابند؛ امّا هر چه هست در غالب این موارد نمی­توان با قطعیّت حکمی خاصّ صادر کرد، چه بعضی از این امثال قدمتی بسیار دارند «مَثَل رشته مخصوصى از ادبیات هر زبان است و بعضی آن را قدیم­ترین آثار ادبى که از فکر انسان تراوش کرده است، می­دانند و معتقدند که انسان پیش از آنکه شعر بگوید و پیش از آنکه خط بنویسد، اختراع امثال کرده و آن را در محاورت خود به کار برده است» (بهمنیار، 1327: 433).

دربارة صورت نوشتاری و گاه معنی و مفهوم اصلی امثالی که در آثار مکتوب فارسی، اعمّ از نظم و نثر مندرج است، در مقایسه با امثالی که غالباً بصورت شفاهی رواج داشته و در متون مکتوب کمتر درج گردیده، دشواری­های کمتری وجود دارد. در باب برخی مَثَل­هایی که بیشتر در محاوره و افواه عامّه جریان داشته و به روزگار ما رسیده، طبیعةً دخل و تصرّف­های فراوانی رخ داده و گاه جای یک واژه یا فعل را مترادف آن گرفته و یا اینکه یک واژه از مَثَلی خاص با حفظ معنی کنایی مَثَل، چیز دیگری انگاشته شده است. نمونة این خطاها را می­توان در مَثَل «کج دار و مریز» دانست که برخی آن را «کج دار و مریض» ضبط کرده­اند. در این موارد یکی از عناصر مؤثّر را در پیدایش چنین خطاهایی می­بایست، ضعف الفبای فارسی دانست.

در این مقاله به بررسی و تحلیل مَثَل «پیش قاضی و معلّق­بازی» پرداخته‌ایم و با تکیه بر روایت‌های متعدد بازمانده از این مَثَل و همچنین بر اساس برخی منابع نظم و نثر فارسی صورت نوشتاری اصلی و معنی و مفهوم اصلیِ مَثَل مذکور نشان داده شده است.

 

روایت‌های مَثَل

این مَثَل در کتاب­های امثال و حِکَم به گونه­های متفاوت آمده و چون این روایت‌ها چندگانه می­تواند ما را در یافتن صورت اصلی مَثَل یاری کند، ذیلاً به چند مورد از آنها اشاره می­کنیم.

الف: «پیش قاضی و معلّق بازی؟!»

در کتاب قند و نمک، آمده است: «پیش قاضی و ملّق بازی؟! پیش همه فن حریف و ادعای زیرکی کردن؟ از آنکه قضاوت را همه فن حریف­ترین می­دانستند، در آن حدّ که از معلّق زدن و پشتک و وارو هم مطلع می­باشد» (شهری، 1381: 993).

این مَثَل در کتاب کوچه، به صورت: «پیش قاضی و معلّق بازی؟!» آمده است. (!شاملو، 1378: حرف ب دفتر اول، 411).

در کتاب فرهنگ عوام، این­گونه آمده است: «پیش قاضی و بازی؟! همانند پیش لوطی و معلّق بازی؟!» (امینی، بی­تا: 1/ 212).

در کتاب ده هزار مَثَل فارسی، آمده است: «پیش قاضی و بازی؟!» (شکورزاده بلوری، 1372: 227).

«پیش قاضی و بازی؟: پیش (جلوِ) قاضی (و) معلّق­بازی» (دهگان، 1383: 770).

«پیش قاضی و معلّق­بازی: در حضور شخص محترمی حرکات جلف و ناشایست کردن» (عظیمی، 1373: 109).

«... پیش قاضی و جنگولک­بازی: زمانی عنوان کنند که نابخردی بخواهد، اهل دانش را دست بیندازد و نارو بزند، نیرنگ­بازی نماید، حقیقت را مقلوب جلوه دهد» (شریفی گلپایگانی، 1376: 182).

ب: «پیش لوطی و معلّق بازی؟!»

در امثال و حِکَم دهخدا به صورت: «پیش لوطی و معلّق بازی؟!» ضبط شده است. (!دهخدا، 1361: 1/ 227).

در کتاب کوچه، این گونه آمده است: «پیش لوطی و معلّق؟!» (شاملو، 1378: حرف ب دفتر اول، 411).

در کتاب ده هزار مَثَل فارسی، به صورت: «پیش لوطی و معلّق بازی؟!» ضبط شده است (!شکورزاده بلوری، 1372: 227).

در کتاب اندرزها و مَثَل های فارسی، آمده است: «پیش لوطی و معلّق وارو؟! یعنی این مراحل را قبلاً گذرانده و به مرتبة استادی رسیده­ام و دیگر حاجتی نیست خودنمایی کنی» (خدایار، 1361: 212).

«پیش لوطی و معلّق: به نادانی گفته می­شود که در مقابل ارباب فضل اظهار فضل کند» (جمشید­پور، 1369: 86).

«جلو لوطی و معلّق زدن: خود را حریف شخص زورمندتر از خود دانستن» (آذرلی، 1368: 100).

«پیش لوطی و معلّق­بازی» (ضیاء، 1368: 112).

«پیش لوطی و معلّق­بازی» (موسوی، 1379: 226).

«پیش لوطی و معلّق­بازی» (شریفی گلپایگانی، 1376: 182).

«پیش لوطی و معلّق­بازی» (نظری تیموری، 1383: 97).

ج: «پیش کولی و پشتک و وارو؟!»

این مَثَل در کتاب ده هزار مَثَل فارسی، به همین صورت آمده است (!شکور زاده بلوری، 1372: 227).

در داستان­نامة بهمنیاری، به این ترتیب آمده است: «پیش کولی معلّق می­زند» (بهمنیار، 1361: 126).

د: «پیش میمون و معلّق بازی؟!»

به همین صورت در کتاب قند و نمک آمده است (! شهری، 1381: 195).

این نکته را نباید از نظر دور نگاه داشت که در هر کتابی که چند صورت این مَثَل آمده است، مؤلّف نمونه­های دیگر آن را نیز ذیل همان مثل آورده است.1

 

صورت صحیح نوشتاری و معنای حقیقی مَثَل

لخت دوم مَثَل، «معلّق زدن»، با توجه به مترادف بودن آن با پشتک و وارو، بین روایات بازمانده از مثل، مشترک است. تفاوت هر چهار روایتِ مَثَل، در لَخت اول است که با چهار واژۀ متفاوت: «قاضی»، «کولی»، «لوطی» و «میمون» آمده است.

«لوطی» و «کولی» و «میمون» با توجّه به خصوصیاتی که برای آنها آمده است، بی شباهت به یکدیگر نیستند که در این باره پس از این بحث خواهیم نمود؛ لیکن «قاضی» با این سه واژه هیچ­گونه سنخیت و وجه تشابهی ندارد. پیش از ادامة بحث به بررسی معنایی لخت دوم مَثَل، «معلّق زدن»، می­پردازیم.

«معلّق زدن: حرکت کردن داربازان و بازیگران، به وصفی که واژگون گشته، به سرعت باز راست شوند، چنانکه کبوتران کنند» (آنندراج، 1336: ذیل معلّق زدن).

«دارباز: ریسمان باز را گویند که بر چوب بلند سوار شود و بازی کند» (همان، ذیل دارباز). «معلّق زن: کنایه از بازیگر و رقّاص و مردم لوند باشد» (برهان: ذیل معلّق زن). «بازیگر: هنگامه­گیر، بندباز، رقّاص و پای­کوب» (دهخدا، 1379: ذیل بازیگر).

سخن دربارة تناسب بین «قاضی» و «معلّق­بازی» است. در این خصوص، برخی کتاب­های امثال و حِکَم، دلایلی غیر مستند برای این مَثَل برساخته­اند. «از آنکه قضاوت را همه فن حریف­ترین می­دانستند، در آن حدّ که از معلّق زدن و پشتک و وارو هم مطلّع می­باشد» (شهری، 1381: 194). «در حضور شخص محترمی حرکات جلف و ناشایست کردن» (عظیمی، 1373: 109).

تبدیل «غازی» به «قاضی»

به هر روی، باید بگوییم که در این مَثَل، «قاضی» صورت تغییر یافتة «غازی» است که با گذشت زمان و مأنوس­تر بودن معنی «قاضی» نسبت به «غازی»، در ذهن و زبان عامّه، به صورت و معنی «قاضی» تصوّر شده است و برای توجیه این امر، پنداشته­اند که چون «قاضی» فردی آگاه و همه فن حریف است، نمی‌توان در برابر او معلّق بازی کرد؟!

«غازی: معرکه­گیر، ریسمان­باز و زن فاحشه» (دهخدا، 1379: ذیل غازی). «غازی: ریسمان باز... و برای آنکه از غازی به معنی غزا کننده ممیز گردد، او را گدا غازی نیز گویند» (آنندراج، 1336: ذیل غازی).2 دهخدا در باب فقه­اللغة غازی و جدا دانستن آن از غازی به معنی غزا کنندة عربی، بر این اعتقاد است: «اصل این کلمه غازی عرب نیست؛ بلکه از آن اصل است که جزء دوم کلمة اشترغاز از آن است» (دهخدا، 1377: حاشیة غازی).

در این صورت، هم تناسب «غازی» با «معلّق­بازی» آشکار می­شود، هم تناسب آن با صورت­های دیگر مَثَل، روشن می­شود. اوحدی مراغه­ای گوید:

برگ گُل از درخت، چو غازی به سعی باد

 

هر دم به گونــه­ای زند از نو معلّقــــی
            (اوحدی مراغه­ای، 1362: 380)

 

همچنین در این بیت خاقانی، کلمه­های «غازی، لوری و معلّق زدن» آمده است:

کف در آن ساغر معلّق زن چو طفل غازیان

تحقیق سخن­گوی نخیزد ز سخــن­دزد

 

کز بلور لوریانش طوق و چنبـر ساختند
                       (خاقانی، 1378: 111)

تعلیق رسن بـاز نیـــاید ز رسـن­تــاب
                                   (همان، 58)

 

مجیرالدّین بیلقانی راست:

سالک به ­سیر شو نه بصورت که عنکبوت
            

 

غــازی نگردد ارچه برآید به ریسمــان
             (
!دهخدا، 1379: ذیل غازی)

 

مولوی گوید:

بر زلف شب آن غازی چون دلو، رسن­بازی

تن به سان ریسمـــان بگداختـــه
             

 

آموخت که یوسف را در قعر چهـی یابد
                       (مولوی، 1386: 222)

جـان معلّق میزند بر ریسمــــان
                                  (همان،679)

 

ناصرخسروگفته است:

بــازی رسنــی نه معتمد باشـــد
             

 

پس بگسلد این رسنت ایا غازی
                  (ناصرخسرو، 1384: 397)

 

«لولئی با پسر خود ماجرا می­کرد که تو هیچ کاری نمی­کنی و عمر در بطالت به سر می­بری. چند با تو گویم که معلّق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن­بازی تعلّم کن تا از عمر خود برخوردار شوی» (عبید زاکانی، 1343: 274).

 

پیش لوطی (کولی) و معلّق­بازی

در مورد «کولی» ـ پیش کولی و معلّق بازی ـ چنانکه مشخص است، «کولیان، لولیان، لوریان» همان گوسان­ها هستند که بهرام گور از هندوستان به ایران آورد و فردوسی نیز داستان آنها را در شاهنامه آورده است (! دهخدا، 1379: ذیل لولیان). در مجمل التواریخ و القصص آمده است: «پس بفرمود تا به ملک هندوان نامه نوشتند و از وی گوسان خواست و گوسان به زبان پهلوی، خنیاگر بُوَد. پس از هندوان دوازده هزار مطرب بیامدند، زن و مرد لوریان که هنوز برجایند از نژاد ایشانند» (به نقل از همان، ذیل لولیان).

«لولی: بر وزن و معنی لوری است که سرودگوی کوچه است و در هندوستان قحبه و فاحشه را گویند» (برهان، 1376: ذیل لولی). «لولی: لوند، غربتی، یوت، الواط» (همان: ذیل لولی).

باید گفت، همین «لولیان» و «کولیان» بوده­اند که به بازیگری و رسن­بازی و معلّق­بازی و مسخرگی، می­پرداخته­اند و به این سبب که اصل آنها از هندوستان بوده است، در متون ادب فارسی، کلمات: «لولی، لوری، هندو»، بوفور به معنی: «غازی، بازیگر، معلّق­زن و...» یافت می­شود.

همان­گونه که پیش از این آمد، خاقانی گوید:

کف در آن ساغر معلّق­زن چو طفل غازیان

 

کز بلور لوریانش طوق و چنبــر ساختنـد
                       (خاقانی، 1378: 111)

 

مولوی گوید:

هندوی طرّه­ات چه رسن­باز لولییست

زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان

از رسن زلف تو، خلق به جان آمدند

 

لولی­گـری طـرّة طـرّارم آرزوسـت
                       (مولوی، 1386: 181)

خیز لولی تا رسن­بازی کنیم اینک رسـن
                                 (همان، 656)

بهر رسـن­بــازیـش لولیکــان آمدنـــد
                                 (همان، 293)

 

بدر جاجرمی راست:

زهی ترک کمان ابرو دو چشمت راست پیوسته

 

سنان­ها گرد بر گرد دو لولی طفل بازیگر
              (
!دهخدا، 1377: ذیل لولی)

به اعتبار معلّق بازی و غازی­گری «کولیان» و با توجه به اینکه «لولیان» و «کولیان» از هندوستان به ایران آمده بوده­اند، در ادب فارسی «هندو» نیز به معنی «غازی» و «لولی» آمده است. نظامی گوید:

چو هنــدوی بازیـگر گرم­خیــــز

بر آن فرضه بی آنکه اندیشه کــرد
            

 

معلّـق­زنــان هنـدوی تیـــغ تیـــز
                           (نظامی،1370: 69)

رسـن­بـازی هنــدوان پیشـــه کـرد
                                 (همان، 259)

 

خواجوی کرمانی راست:

چو هندوان رسن­باز هر دم این­دل ریشم

 

بدان کمند گره­گیـر تابـــدار برآیـــد
           (خواجوی کرمانی، 1369: 248)

حکیم نظامی گنجوی، «کشمیرزادگان» را نیز به معنی «غازی» و «رقاص» آورده است:

همان پـای­کــوبـــان کشمیــر زاد
           

 

معلّـق­زن از رقص چون دیـوبـــاد
                         (نظامی،1370: 139)

 

در مورد صورت دیگر این مَثَل، یعنی: «پیش لوطی و معلّق بازی؟!»، نخست به معنی کلمة «لوطی» اشاره می­کنیم: «لوطی: رند و حریف شوخ و شلتاق که در هندوستان آن را بانکا گویند. مردی که بز، میمون و خرس رقصانَد با نواختن تنبک و خواندن شعرهای زشت» (دهخدا، 1379: ذیل لوطی).

همان­گونه که مشاهده می­شود، «لوطی» نیز مانند «کولی، لولی، غازی، میمون» به معنی مسخره و هنگامه­گیر و رقّاص (رقصاننده) و انسان بی سر و پاست. باید این نکته را نیز افزود که محتمل است، مقصود از واژۀ «لوطی» همان «لولی» باشد ـ نه از ریشة «لوط» عربی- حتّی با احتمال مردود بودن این نظر، ممکن است، در بین مردم عامّه، اختلاطی بین «لولی» و «لوطی» صورت گرفته باشد. در غیر این صورت، تشابه «لوطی» و «لولی» فقط از باب همسانی معنایی و شباهت کردار و رفتار است. دربارة فقه‌اللغة لوط در لغت نامة دهخدا آمده: «لوطی: اصل این کلمه ممکن است منسوب به لوط نبی و مراد صاحب عمل غیر طبیعی قوم او بوده و سپس از آن معانی به معانی دیگر نقل شده باشد و این بعید است و ممکن است با تاء منقوطه بوده است که معنی اولی آن شکم­خواره و مانند آن است و سپس معانی دیگر گرفته» (دهخدا، 1377: ذیل لوطی). و باز هم در لغت نامه ذیل «لوتی» بیتی از طیّان آمده و باز در باب وجه اشتقاق لوطی چنین آمده: «لوت: برهنه را گویند... ساده، پسر ساده. پسر امرد:

همه بفرستم و همه لوتم(؟)

 

خرد برنتابد آن لوتم

از این دو کلمه بر می­آید که لوطی را که منسوب به قوم لوط و امثال آن می­کنند، اساساً با تای منقوطه است و معنی آن امردباز است، بی­هیچ تکلیف دیگر و لواط و لواطه و لاطی و ملوط عرب نیز اصلش همین لوت فارسی خواهد بود» (همان، ذیل لوت).

نکتة دیگر اینکه، «معلّق زدن» فقط به معنی پشتک و وارو زدن بر روی طناب و ریسمان نبوده است و این عمل توسط رقّاصان و هنگامه­گیران، بر روی زمین نیز انجام می­شده و گویا نوعی رقص توأم با حرکات نمایشی پشتک زدن بوده باشد.

چنان­که پیش از این مذکور افتاد، هر چهار واژه­ای که در لخت نخست این مَثَل به کار رفته است، از چند بُعد دارای خصوصیات مشترک و یکسان هستند؛ رقّاصگی و لوندی و معلّق زدن و مسخرگی و هنگامه­گیری و رسن­بازی و بی سر و پایی و... به همین سبب است که در لخت نخست مَثَل، به جای «غازی» سه کلمة مترادف دیگر آن نیز آمده است، در حالی که قسمت دوم آن تقریباً در همۀ موارد، ثابت و یکسان باقی مانده است.

به این نکته نیز باید اشاره کنیم که در مَثَل مورد بحث، واژۀ «غازی» از لحاظ رعایت حروف قافیه و جناس نیز با «بازی» مناسب­تر می­نماید: «پیش غازی و معلّق بازی».

 

چند نکتة دیگر در باب غازیان و رسن­بازان

از کارهای بازیگران و غازیان (ریسمان­بازان) جهیدن از چنبر بوده است:

چو چنبرهای یاقوتین به روز باد گلبن­هـا

 

جهنده بلبل و صلصل چو بازیگر به چنبرها
             (منوچهری دامغانی، 1381: 3)

 

گاه بازیگران خود از چنبر می­جهیده­اند:

تو می‌خواهـی که برخیزی به بازی
تو نشناسـی الف از چنبـری بـــاز
زهی افسـوس و حیلت­سـازی مـا
             

 

ازین چنبر جهی بیرون چو غازی؟
مکن سوی سپهر چنبـــری ســاز...
زهـی دوران چنبربازی ما3
                         (عطار، 1386: 187)

 

و گاه حیوانات را از چنبر می­جهانیده­اند:

طمع می­داشت کز چنبـر جهد چون بوزنه بیرون

 

نجست اولیک بیرون جست طرفه جانش از چنبر
           (سید حسن غزنوی، 1362: 84)

 

«... معلّق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن­بازی تعلّم کن تا از عمر خود برخوردار شوی» (عبید زاکانی، 1343: 274).

و گاه اطفال غازیان این کار را انجام می­داده­اند:

از چنبر کبود فلک چون رسـن مپیـچ

رازی بچه هر شبـی عماد الدیــن را
             

 

مردی کن و چو طفل برون جه ز چنبرش
                       (خاقانی، 1378: 220)

بر دار کند چنــان که غــازی بچــه را
                    (انوری، 1376: 2/ 946)

 

البته اطفال غازیان برخی کارهای دیگر هنگامه­گیری، نظیر ریسمان­بازی، و معلق­بازی را نیز انجام می­داده­اند:

بدر جاجرمی راست:

زهی ترک کمان ابرو دو چشمت راست پیوسته

 

سنان­ها گرد بر گرد دو لولی طفل بازیگـر
          (
!دهخدا، لغت نامه: ذیل لولی)

 

و از همین بیت مشخص می­شود که گاه در اطراف بازیگران نیزه­هایی را نصب می­کرده­اند.

کف در آن ساغر معلّق زن چو طفل غازیان

 

کز بلور لوریانش طوق و چنبر ساختنــد
                       (خاقانی، 1378: 111)

 

از کارهای غازیان راه رفتن با پای چوبین بوده به گونه­ای که دو تکه چوب بلند را بر می­گزیده­اند و در قسمت پایینی آن (مثلاً حدود نیم متری منتهی الیه آن) زائده­ای نصب می­کرده­اند و دو پای را بر آنها می­نهاده­اند و با دست نیز سر چوب­ها را می­گرفته­اند و با بلند کردن چوبها، راه می­رفته­اند:

چو غازی به خود برنبدنــــد پای

اگر کوتهی پای چوبیــن مبنـــد

پــای استدلالیــان چوبیــــن بود
             

 

که محکم رود پای چوبین ز جای
                       (سعدی، 1381: 103)

که در چشم طفلان نمایــی بلنـــد
                                 (همان، 142)

پای چوبین سخت بی تمکین بود
                   (مولوی، 1363: 1/ 130)

 

نتیجه­گیری

با توجه به روایت‌های دیگر این مَثَل و همچنین شواهدی که از متون نظم و نثر فارسی بیان شد، تقریباً تردیدی باقی نمی­ماند که مقصود از «قاضی» در مَثَل: «پیش قاضی و معلّق بازی؟!» همان «غازی» است که در فرهنگ­ها و متون به معنی «رسن باز و رقّاص و..» آمده است، «معلّق زدن» نیز از کارهای «رسن بازان» و «رقّاصان» بوده است که در این صورت تناسب «غازی» و «معلّق زدن» بسیار آشکار و بدیهی است. روایت‌های دیگری نیز از این مَثَل به دست ما رسیده است که تنها قسمت نخستین آنها با شکل این مَثَل متفاوت است؛ یعنی به جای کلمة «قاضی» کلمات: «کولی، لوطی، میمون» آمده است که هیچ کدام از این کلمات با «قاضی» شباهت معنایی ندارند؛ بلکه این کلمة «غازی» است به معنی رقّاص و بندباز-  که از هر جهت با کلمات «کولی، لوطی، میمون» همسانی معنایی کامل دارد.

 

پی­نوشت­ها

1- بعضی از محقّقان و نویسندگان معاصر نیز در نوشته­های خود این مثل را به صورت خطای آن به کار برده­اند. اینک یک نمونه: «پس‏گردنی محکمی به قاضی زد و گفت:آقا! این‏ پس‏گردنی­ها خیلی پربرکت است به صوفی زدم سه درهم نصیبم شد، دومی را هم به تو زدم، شش درهم را بدهید تا بروم. قاضی تازه‏ چشمش باز شد. مچ او را گرفت و گفت: نزد قاضی و معلق بازی؟ اینجا بود که صوفی دست قاضی را گرفت و گفت...» (سروش، 1379: 10).

2- مولوی در غزلیات شمس، گداغازی را به معنی هنگامه­گیر آورده است و ناکارآمدی اسب وی (می­تواند به معنی اسب چوبین و یا اسب تزئینی و امثال آن باشد) را در برابر نقّاشی­های روی دیوار گرمابه آورده است:

جنبش جان کی کند صورت گرمابه‌ای
             

 

صف­شکنی کی کند اسب گدا غازیی
                       (مولوی، 1386: 873)

 

4- شفیعی کدکنی ظاهراً معنی درست غازی را در این بیت پی نبرده­اند و در شرح آن نوشته­اند: «غازی: کسی که پیشه­اش رفتن به جنگ کفّار است، به همین دلیل سلطان محمود غزنوی را محمود غازی می­گفته­اند که به غزو هندوستان می­رفته است» (عطار، 1386: 430). و در شرح چنبربازی غازیان در ابیات بعدی، گفته­اند: «از چنبر جهیدن غازیان: یکی از کارهای غازیان که ورزیدگی و چالاکی ایشان را نشان می­داده، عبور از چنبر بوده است که با چالاکی خود را از چنبر عبور می­داده­اند» (همان). «چنبربازی: ظاهراً همان از چنبر جهیدن غازیان است که نشانة چالاکی بوده است» (همان).

 

منابع

1- آذرلی، غلامرضا. (1368). ضرب­المثل­های مشهور ایران، تهران: ارغوان.

2- امینی، امیر قلی. (بی تا). فرهنگ عوام، 3 ج، اصفهان: دانشگاه اصفهان.

3- انوری، علی بن محمد. (1376). دیوان، به اهتمام محمّدتقی مدرّس رضوی، تهران: علمی و فرهنگی.

4- اوحدی، رکن­الدین. (1362). دیوان، به تصحیح امیر احمد شرفی، بی­جا، پیشرو.

5- برهان، محمد حسین بن خلف. (1376). برهان قاطع، به اهتمام محمد معین، تهران: امیرکبیر.

6- بهمنیار، احمد. (1327). «مَثَل»، یغما، شماره 10، ص 433-437.

7- ----------. (1361). داستان­نامة بهمنیاری، تهران: دانشگاه تهران.

8- پادشاه، محمد. (1336). فرهنگ آنندراج، تهران: خیام.

9- جمشیدپور، یوسف. (1369). فرهنگ ضرب المثل­های شیرین فارسی، شامل امثال، ضرب المثل­ها، حکم و فلکلورهای رایج و منسوخ، تهران: فروغی.

10- خاقانی، بدیل بن علی .(1378). دیوان، به کوشش ضیاء­الدین سجادی، تهران: زوّار.

11- خدایار، امیر مسعود. (1361). اندرزها و مثل­های مصطلح در زبان فارسی، تهران: خورشید.

12- خواجوی کرمانی، محمود بن علی. (1369). دیوان، به تصحیح احمد سهیلی خوانساری، تهران: پاژنگ.

13- دهخدا، علی اکبر. (1379). امثال و حکم، 4 ج، تهران: امیرکبیر.

14- -----------.(1377). لغت­نامة دهخدا، چاپ دوم از دورة جدید، 16 ج، تهران: دانشگاه تهران.

15- دهگان، بهمن. (1383). فرهنگ جامع ضرب­المثل­های فارسی، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی نشر آثار.

16- سروش، عبدالکریم. (1379). «آزادی عادلانه»، مجلة کیان، شمارة 51، صص 4-10.

17- سعدی، مصلح بن عبدالله .(1381). بوستان، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، تهران: خوارمی.

18- سیّد حسن غزنوی. (1362). دیوان، مقدمه و تصحیح محمّدتقی مدرّس رضوی، تهران: اساطیر.

19- شاملو، احمد. (1378). کتاب کوچه، تهران: مازیار.

20- شریفی گلپایگانی، فرج­الله. (1376). گزیده و شرح امثال و حکم دهخدا، تهران: هیرمند.

21- شکور زاده بلوری، ابراهیم. (1372). ده هزار مثل فارسی و بیست و پنج هزار معادل آنها، مشهد: آستان قدس.

22- شهری، جعفر. (1381). قند و نمک، تهران: معین.

23- ضیاء، اسماعیل. (1386). فرهنگ امثال و حکم، فارسی - انگلیسی، تهران: سخن.

24- عبید زاکانی .(1343). کلیات، به اهتمام پرویز اتابکی، تهران: کتابفروشی زوّار.

25- عطّار، محمد بن ابراهیم .(1386). اسرارنامه، مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران: سخن.

26- عظیمی، صادق. (1373). فرهنگ مثل­ها و اصطلاحات متداول در زبان فارسی، تهران: قطره.

27- منوچهری دامغانی، احمد بن قوص. (1381). دیوان، به اهتمام محمد دبیرسیاقی، تهران: زوّار.

28- موسوی، منوچهر. (1379). فرهنگ منظوم و منشور ضرب المثل­های فارسی و معادل انگلیسی آنها، تهران: جهان رایانه.

29- مولوی، محمّد بن محمّد .(1376).کلّیات شمس، بر اساس چاپ مسکو، تهران: هرمس.

30- ----------------. (1363). مثنوی، به همّت رینولد نیکلسون، تهران: مولی.

31- ناصرخسرو .(1384). دیوان، به تصحیح مجتبی مینوی و مهدی محقق، تهران: دانشگاه تهران.

32- نظامی، الیاس بن یوسف. (1370). اسکندرنامه( شرفنامه و اقبالنامه)، به تصحیح حسین پژمان بختیاری، تهران: پگاه.

33- نظری تیموری، ابراهیم. (1383). فرهنگ ضرب­المثل­ها و اصطلاحات محاوره­ای فارسی به انگلیسی، تهران: یادواره کتاب.