کاربرد«الگوی کنشگر» گِرِماس درنقد و تحلیل شخصیت‌های داستانی نادر ابراهیمی

نویسندگان

1 استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت معلم سبزوار

2 پژوهشگر و کارشناس ارشد زبان وادبیات فارسی

چکیده

هر داستان از پیوند استوار بین دو عنصر رویه یا سطح و ساختار تشکیل شده است. در حقیقت، ارزش هر داستان در زیبایی نهفته در آن است و که ساختار درست یک داستان، می‎تواند به زیبایی آن بیفزاید. بنابراین، شناخت ساختار روایی و توصیف و تشریح شخصیت‌های داستان، یکی از مهم‌ترین نکته‌ها در پژوهش‌های ادبی است و پژوهشگران نیز می‎کوشند از طریق کاربرد معنا‌شناسی، ارتباط بین شخصیت‌های داستانی را تبیین کنند. یکی از شیوه‌های جدید تبیین ارتباط شخصیت‌ها با یکدیگر، «الگوی کنشگر» گِرِماس است. گِِرِماس،از ساختارگرایان و نظریه‌پردازان نشانه معناشناسی پیرو ولادیمیر پراپ، با مطالعه ساختارهای معنا و ادامهپژوهش‎های پراپ در سطحی گسترده، توانست فرضیه مدل کنشی را ارائه دهد. این الگوی کنشی با هدفِ نمایان ساختن نقش شخصیت‌ها مطرح شد و مفهوم حوزه‎های پیوند دهنده کنش و شخصیت، به شناختِ شخصیت، کمک شایانی کرد. در این الگو، شمار کنشگرها به شش می‏رسد: فرستنده یا تحریک‌کننده، گیرنده، شیء ارزشی‌، کنشگر بازدارنده و کنشگر یاری‌دهنده. در الگوی کنشی، کنشگر، گرانیگاه روایت به شمار می‌رود. کنشگر کسی یا چیزی است که کنش را انجام می‏دهد. واژهکنشگر از شخصیت داستانی فراتر می‏رود؛ زیرا کنشگر ممکن است فرد، شیء، گروه و یا واژه‏ای مجرّد و انتزاعی باشد. بهره‌مندی از شیوه‌های جدید، مانند الگوی کنشگر، در تحلیل شخصّیت‌های داستانی، موجب می‌شود نگاه به متن‌های ادبی هر چه بیشتر علمی، آکادمیک و نظام‌مند شود. در این مقاله با کاربرد الگوی کنشگر گِرِماس، سه داستان کوتاه نادر ابراهیمی1 (خانه‌ای برای شب، دشنام و صدا که می‌پیچید) را بررسی کرده‌ایم.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The application of Gremas's action pattern in criticism and analysis of anecdotal characters of Nader Ebrahimi

نویسندگان [English]

  • Mahyar Alavi Moghaddam 1
  • Soosan Poorsharam 2
1 Faculty Member, Sabzevar Teacher Training University
2 M.A.in Persian Language and Literature
چکیده [English]

Each story is composed of a firm relationship between its surface structure and its constituent structure. In fact, the merit of any story is on the basis of its potent aesthetic values, and this in itself can promote its aesthetic values. So, the knowledge of narrative structure and description of anecdotal characters are one of the most important factors in literary researches. One of the new methods in establishing relationship between characters is Gremas's action pattern.
Gremas, one of the theorists of structuralism, semanticist and follower of Vladimir Prop, produced a theory of action pattern. This pattern aims to show the role of characters and also, the meaning of the relationship between action and character. Action patterns are: sender, receiver, valuable object, preventing actor, assistant. Actor may be a person, an object or a group.
The present article, after introducing Gremas's action pattern, deals with the investigation of three short stories by Nader Ebrahimi: Khanee baraye shab, Doshnam and Seda ke mipichad.

کلیدواژه‌ها [English]

  • action
  • action pattern
  • personality
  • Gremas
  • Nader Ebrahimi

- درآمد

روایت‌شناسیِ مبتنی بر نشانه‌شناسی با هر نوع روایت؛ ادبی یا غیر ادبی، داستانی یا غیر داستانی، کلامی یا دیداری سروکار دارد. در حقیقت، روایت‎شناسی، واحدهای کمینة‎ روایت و به اصطلاح «دستور پیرنگ» (Plot grammar) را مشخّص می‌کند. روایت‌شناسی به این مفهوم را، ولادیمیر پراپ یکی از صورتگرایان روس و لوی استروس، مردم شناس فرانسوی بنیان گذاشتند. پژوهش‎های پراپ بر روی قصّه‌های عامیانه، به تحلیل و بررسی ساختاری «ریخت شناسی» قصّه و گسترش کاربرد نشانه‌شناسی کمک کرد. پراپ بر این باور بود که قصّه‌های مورد بررسی، بر اساس برخی صورت‌بندی‌های بنیادی شکل گرفته‌اند. بنابراین، او کارکردهای شخصیت‌های داستانی را در هفت حوزة «کنش» مطرح کرد: شخصیت شریر، حامی (بخشنده)، یاور قهرمان و..... پراپ، در پیوند با چگونگی انجام این واکنش‌ها توسّط شخصیت‌ها در قصّه‌های عامیانه، دریافت که یا شخصّیت با کنش مطابقت دارد یا با درگیر شدن درحوزه‌های متعدد کنش، کارکردش را دگرگون می‌کند، یا یک حوزة کنش توسّط شخصیت‎های متعدد انجام می‌شود. به این ترتیب، او ساختار همة داستان‎ها را به حدود سی کارکرد تقلیل داد (!پراپ،133:1368،182). شماری از آثار پراپ مانند ریخت شناسی قصّه و ریخت شناسی قصّه های پریان به فارسی ترجمه شده است.پس از ولادیمیر پراپ و به پیروی از او، منتقدان و نظریه‌پردازان ساختارگرای دیگری مانند برمون، تودورف، ژنت، اکو، بارت وگِرِماس، به بررسی ها ومطالعاتی در نقد وتحلیل ِساختاری داستان پرداختند.

از ساختارگرایانی که پژوهش پراپ را در سطحی گسترده، مبنا قرار داد، آلژیر داس ژولین گِِرِماس J.Gremas Algirdas (1917- 1992م.) بود که با مطالعة معناشناسی و ساختارهای معنا توانست فرضیة مدل «کنشی» را ارائه دهد. در حقیقت، الگوی کنش، با هدفِ نمایان ساختن نقش شخصیت‎ها در روایت مطرح شد و مفهوم حوزه‎های پیوند دهندة کنش و شخصیت، به شناختِ شخصیت، کمک شایانی کرد. گِرِماس، الگوی معناشناسی خود را بر کنش روایت استوار کرد و کوشید آن را در نظام نشانه‌شناسی بسنجد. او بر این باور بود که ساختارهای بنیادی زبان انسان، به گونه‌ای گریزناپذیر بر ساختارهای بنیادی داستان‌ پرتو می‌افکند و به آن‎ شکل می‌دهد. بنابراین، ساختار داستان‎ را در سطح انتزاعی، تصویری از ساختار بنیادی نحو ( فاعل، مفعول و فعل) در نظر گرفت. گِرِماس، این ساختارهای بنیادی را در چارچوب «الگوی کنشی» (Actional Pattern) جای داد و کوشید به یاری الگوی بنیادی فراگیر، به تحلیل روایت بپردازد و آن را در نظام نشانه‌شناسی ادبیات محک بزند.

به این ترتیب، گرماس، اساس کار خود را بر تقابل‎های دوگانه گذاشت. در حقیقت، او هم‎سو با مفاهیم سوسوری «لانگ» و «پارول» از طریق چنین تقابل‌هایی به نظامی دو سطحی دست می‏یابد، یکی سطحی زیربنا که در برگیرندة الگوی کنش است و زایاست و دیگری روبنا که از آن الگوی زیربنایی کنش منشأ می‎گیرد. بنابراین، هر زنجیره به مجموعه‎ای از گروه‎های اسمی و گزاره‏هایی که یا فعلی هستند و یا اسنادی فروکاسته می‎شود. نقش‌های کنشی (یا گروه‎های اسمی) یکی از شش نقش زیر را خواهند پذیرفت که گرماس آن‌ها را در قالب سه تقابل دوتایی بنیادی تقسیم بندی کرد و آن‌ها را نقش‌های کنشی (Actant) نامید که عبارتند از:

1- فاعل در برابر مفعول (یا هدف): رابطه‏ای که خالق داستان‎هایی است که در آن‎ها جستجو یا خواسته‎ای درون‌مایه‏ی اصلی را به وجود می‎آورد.

2- فرستنده در برابر گیرنده: این رابطه، خالق داستان‌هایی است که در آن‎ها «ارتباط» محور اصلی است.

3- یاری رسان (بازدارنده): این مورد کاملاً جانبی و کمکی که یاری دهنده یا بازدارندة خواسته یا ارتباطی است که در دو مورد دیگر مطرح است.

حاصل این تقسیم بندی، ساختار یا «الگوی کنشی» است که تحلیل روایت را ممکن می‎کند. بدیهی است که گرماس به دنبال ارائه یک فهرست ساده نیست، کاری که پراپ در تحلیل قصّه‎های پریان کرده است و می‎ کوشید با ساختن یک الگوی بنیادی فراگیر «نحو زیربنایی» دلالت را ارایه دهد. در حقیقت، گِرِماس براین باور بود که باید به سازه‏های متن پی برد، سازه‏هایی که معنای آن‌ها بیش از آن که در محتوای تاریخی‎شان نهفته باشد در نظام روابط صوری‎ای نهفته است که این سازه‎ها با یکدیگر دارند (!استن، 1386: 36؛ پراپ، 1368: 133،182؛ سجودی،78:1382-73؛ چندلر، 1386: 146؛ گیرو، 1380: 111- 110؛  (Gremas,1983:79  

2- الگوی کنشگر گرماس

از نظر گِرِماس، باید شخصیت‌ها را در گسترة روایی، همچون الگوی کنش که دوبه دو با هم تقابل دارند: فاعل و مفعول، فرستنده و گیرنده، معین (کسی که به تحقّق خواستة فاعل کمک می‌کند) و مخالف (‌کسی که باخواستة فاعل مخالفت می‌کند) دید و نه در گسترة نقشی که در داستان بر عهده دارند. سادگی این الگو در این است که به طور کامل، معطوف به مراد و مقصود «فاعل» است و این مراد که «معین و مخالف» نیز به آن توجّه دارند ارتباط میان نویسنده و دریافت کننده را برقرار می‌سازد. بنابراین امتیاز الگوی کنش در این است که به صورت تصنّعی، ویژگی‌های یک شخصیت نمایشی از کنش جدا نمی‌شود و شخصیت داستانی نه به صورت یک مورد روان شناختی؛ بلکه به عنوان موجودی متعلّق به مجموعة نظام کلّی کنش‎ها در نظر گرفته می‌شود(!کهنمویی پور،1381:25). غرق شدن بیش از حد و افراطی در نمادگرایی، به علّت کلّی بودن الگوی کنشگر، شاید نقیصه‌ای باشد که برآن وارد می‌کنند.

گِرِماس از شش نوع الگوی کنش بنیادین در دو گروه سه تایی نام می‌برد: «فرستنده، اُبژه، گیرنده» و «کمک کننده، سوبژه و مخالف» (دینه سن،127:1380). او براین باور است که کنشگران گرانیگاه روایت به شمار می‏آیند، همانند فعل که گرانیگاه جمله است. کنشگر کسی یا چیزی است که کنش را انجام می‏دهد و یا این ‏که عملی نسبت به او صورت می‏گیرد. در حقیقت، فاعل و مفعول هر دو می‏توانند کنشگر باشند. واژة کنشگر از شخصیت داستانی فراتر می‏رود؛ زیرا کنشگر ممکن است فرد، شیء، گروه و یا واژة انتزاعی مانند آزادی باشد. در الگوی کنشگر، شمار کنشگرها به پنج می‏رسد. امّا روایت ممکن است تعدادی یا همةآن‏ها را داشته باشد:

الف) فرستنده یا تحریک کننده: او کنشگر را به دنبال خواسته یا هدفی (شیء ارزشی) می‏فرستد و دستور اجرای فرمان را می‏دهد.

ب) گیرنده: کسی است که از کنش کنشگر سود می‏برد.

ج) شیء ارزشی: هدف و موضوع کنشگر است.

د) کنشگر بازدارنده (= نیروی بازدارنده): کسی است که جلوی رسیدن کنشگر را به شیء ارزشی می‏گیرد.

هـ) کنشگر یاری‏دهنده (= نیروی یاری‏‏دهنده): او کنشگر را یاری می‏دهد تا به شیء ارزشی برسد.

فرستنده، کنشگر را به دنبال شیء ارزشی می‏فرستد تا گیرنده از آن سود برد. در جریان جست‏وجو، کنشگرانِ یاری دهنده یا نیروهای یاری‏دهنده او را همراهی و یاری ‏می‏کنند و کنشگران بازدارنده یا نیروهای بازدارنده جلوی او را می‏گیرند (!محمّدی،1381: 114-113). «الگوی کنشگر» چنین است: 

 

 

3- آشنایی با سه داستان کوتاه نادر ابراهیمی2

الف. خانه‎ای برای شب

خانه‏ای برای شب، داستان کوتاه و نمادینی است، که در سال‏های ناآرام حکومت پهلوی به نگارش درآمد. «رمان محصول دوران ثبات است و داستان کوتاه روایتگر تغییرات. در جوامعی که مدام دستخوش ناآرامی وبی‏ثباتی است، نویسنده بیشتر می‏تواند به نوشتن داستان کوتاه اکتفا کند تا خصلت‏ها و ویژگی‏های اجتماعی و سیاسی جامعه تقریباً تثبیت یابد...» (میرصادقی، 1366: 12). چکیده ای از این داستان چنین است:

سرما و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود. صیاد که به داشتن فانوس راضی نیست و نور نیم مردة هیچ فانوسی به او دلگرمی نمی‌دهد، در اندیشة دست یافتن به خورشید است. او با کمک ساحل و مرجان و... وسایل کار را آماده می‌کند؛ توری سیمی ونی بلندی که تور را بر سر آن بگذارد و به این وسیله صیاد خورشید را شکار می‌کند.

داستان با توصیف محل زندگی ماهیگیر آغاز می‌شود و همین توصیف ابتدایی، کافی است تا خواننده به راحتی وضعیت نامساعد شخصیت‌ها را درک کند و در هنگام خواندن داستان با آن‎ها همراه و همگام شود؛ «زیرا اگر صحنه با موقعیت تاریخی، جغرافیایی، فکری و فرهنگی داستان و شخصیت‌های آن تناسب هنری داشته باشد، سبب می‎شود، مخاطب با شخصیت‌های داستان بهتر ارتباط برقرار کند» (روزبه،36:1381).

ب. دشنام

دشنام «یکی از بهترین وموفّق ترین داستان های تمثیلی ونمادین نادر ابراهیمی است» (میرصادقی، 266:1382). این داستان، نخستین اثر نویسنده در سالهای پرتنش و ناآرام پیش از انقلاب است. «یکی از دلایل گرایش نویسندگان ما به داستان کوتاه در این دورة پر جنب وجوش، این است که در داستان کوتاه بهتر می‌توان موقعیت ها و لحظه‌های حسّاس و ناپایدار و رویدادهای تند و زودگذر را تصویر کرد»(تقی زاده،4:1372).

سنجاب به سبب اعتراض به شکار شدن برادرش توسط شیر،جنگل بزرگ را ترک کرد و برای یافتن خانه‌ای کوچک و مکانی آرام به راه افتاد. در جنگلی دیگر، مرزبانان مانع ورود او شدند و سنجاب های بیـشه از تـرس این که مـبادا باد یا تاک های وحـشی، برای شـیر خـبر ببرند که سنجابِ دشنام گوی را پذیرفته‌اند او را در جمع خود نپذیرفتند، در میان صحرا نیز جایی برای او نبود تا این که سرانجام چرخ بزرگی، راهش را روی سر او باز کرد.

نویسنده، داستان دشنام را برپایة حوادث و رویدادها پیش می‌برد؛ بنابراین شخصیت‌ها هویت مستقل و مشخّصی ندارند. «در واقع اشخاص در این گونه داستان‌ها برگ‎هایی هستند که به دست توفان حوادث سپرده شده‌اند. به این اشخاص، نمونة نوعی گفته می‌شود؛ زیرا آن ها، اشخاص باهویتی مشخص و منحصر به فرد نیستند؛ بلکه خصوصیاتی را که مشترک میان یک دسته یا گروه از افراد جامعه است دارا هستند» (نوذری،158:1370).

ج- صدا که می پیچید

این داستان، برگرفته از موضوعی واقعی و حقیقی است. داستانی که «تصویرگر تار و پود ظریف روح انسانی و نمایشگر رابطه‌های دایمی و همبستگی آن‌ها باهم، اختلاف هایشان، انتظارها وآرمان هایشان، امیدها و رویاها، غم‎ها و شادی‌ها و رنج‎ها و محرومیت هایشان است » (میرصادقی،263:1380). عنوان داستان ( صدا که می‌پیچید) مفهوم اصلی داستان را بیان می‌کند. نویسنده، چکیده‌ای از داستان را در عنوان بیان می‏کند. پیام اصلی داستان نیز (ستم و محرومیت ترکمن ها در برابرتمدّن شهری ها) در جای جای داستان نمود یافته است:

زمینِ کوچک عثمان نزدیک قَرَه‏تپه قرار داشت و بایروم خان عاشق این زمین بود. بایروم خان، یک مرد شهری را با سندی ساختگی همراه با دو ژاندارم به سراغ عثمان فرستاد. عثمان، در آن لحظه، زمین را رها کرد؛ اما برای بازپس گرفتن زمین به تمام اوبه‏های قره‏تپه سرکشید و از آن‏ها کمک خواست. او حتّی نزد بایروم خان نیز رفت. ترکمن‎ها به زمین عثمان رفتند تا مرد شهری را بیرون کنند؛ امّا شهری که خودش را مالک زمین می‎دانست، با تفنگ خود، بایروم خان و عثمان را کشت.

4- کاربرد الگوی کنشگردرشخصیت‌های سه داستانِ برگزیدة نادر ابراهیمی

شخصیت، عنصر اصلی تشکیل دهندة داستان است، بدون این عنصر، هیچ داستانی شکل نمی‌گیرد و به عنوان مهمترین ابزار و مصالح کار نویسنده در داستان نمود می‏یابد، «عمل با حضور آن‏ها به وجود می‏آید و فضا و مکان به خاطر بودن آن‏ها مفهوم پیدا می‏کند» (عبداللّهیان، 1381: 50). این عنصر مهم داستانی، پیرنگ را استوارتر و درون‏مایه را جذّاب‏تر می‏کند و «مهم ترین عنصر منتقل‌کنندةتم داستان و مهمترین عامل طرح داستان، شخصیت داستانی است» (یونسی، 1379: 25).

نادر ابراهیمی معمولاً پس از مقدّمه‏چینی کوتاه، وارد ماجرای داستان می‏شود و در همان ابتدا شخصیت اصلی را معرّفی می‎کند. او بخوبی آگاه است که «نویسنده باید مراقب باشد تا در همان آغاز ظهور یکی از اشخاص داستان، عمده‏ترین خصوصیت شخصی او را بیان کند. نویسنده گاه ناگزیر می‏شود که دربارة آن شخص به گونه‏ای سرراست و مستقیم توضیح بدهد» (وستلند، 1371: 142). در مجموع شخصیت‏های داستانی نادر ابراهیمی به این ترتیب است:

الف- شخصیت‏‏های انسانی: صیاد، مرجان و ساحل در داستان خانه‏ای برای شب؛ دهقانان و سورچیان در داستان دشنام؛ عثمان، بایروم خان و... در صدا که می‏پیچد.

ب- شخصیت‏های‏ جانوری: غوک‏ها و سارها در داستان خانه‏ای برای شب؛ سنجاب، شیر و ماهی‎ها در داستان دشنام.

ج- شخصیت‏‏های گیاهی: گل زرد، قاصد و بته خار در داستان دشنام.

د- شخصیت‏های بی‏جان: خورشید و دریا در داستان خانه‏ای برای شب.

1-4. کاربرد الگوی کنشگر در شخصیت‎های داستان خانه‏ای برای شب

در داستان خانه‏ای برای شب، سه گروه شخصیتی وجود دارد:

1- شخصیت‏های انسانی: صیاد، مرجان، ساحل و...

2- شخصیت‏های حیوانی: مرغ دریایی، سارها، غوک و...

3- شخصیت‏های بی‏جان: خورشید، دریا و...

ماجرا بر محور دو گروه شخصیتی انسان و عناصر بی‏جان، قرار دارد. حیوان‏ها و پرندگان، شخصیت‏های فرعی داستان به شمار می روند. خدا در این داستان، خالق جهان و یگانة بی‏همتا نیست؛ بلکه نیروی برتری است که در مغربْ زمین، حکومت می‏کند و ملائک، نمادی از امربرانِ بی‏چون و چرای اویند. در این داستان شخصیت اصلی، صیاد است. نویسنده به روش غیرمستقیم صیاد را معرّفی می‏کند؛ زیرا «در شیوة غیرمستقیم، راوی عموماً، جزء‏نگر است و سعی می‏کند همانند دوربین فیلمبرداری لحظه لحظةاعمال و رفتار شخصیت را برای خواننده به نمایش بگذارد» (حکیمی، 1382: 226).

صیاد: «صیاد، کورسان انگشتانش را به روی زمین کشید» (ص40)/ «صیاد، با صدای بم اندوهناکی گفت: زمستان را با این تاریکی تمام، چگونه بگذرانیم» (41)/ «ماهی‏گیر صبرش تمام شد: «لعنت به این شب‏های بی‏فانوس» و فریاد کشید: لعنت به شب‏های بی‏فانوسی که بوی سرما و مرگ می‏دهد. من دیگر این زمستان را بی‏آتش و چراغ بهار نخواهم کرد» (همان).

صیاد، که دیگر حاضر نبود سرما و تاریکی را تحمّل کند و به هیچ نور کم‏پرتویی رضایت نمی‏داد، تصمیم گرفت خورشید را شکار کند. «دیگر بعد از این همه سرما و این همه تاریکی با نور نیم‏مردة هیچ فانوسی آشتی نخواهم کرد» (42- 41).

در این داستان، صیاد، کنشگر است. او که دیگر قادر به تحمّل تاریکی و سرما (نیروهای تحریک‏کننده) نیست، برای یافتن خورشید (شیء ارزشی) یعنی رسیدن به نهایت نور و گرما تلاش می‏کند. مرجان و ساحل، فرزندان ماهیگیر، یاری‏دهندگان پدر هستند، آن‏ها با فراهم آوردن اسبابِ کار و ساز و برگی شایستة شکار آفتاب، به صیاد کمک می‏کنند. به این ترتیب نیروهای یاری‏دهندة داستان به قرار زیر است:

1- ساحل: فرزند بزرگ خانواده است.«ساحل»! سحر ماهی‏ها را به بازار ببر. پیله کن که بفروشی. من از فردا برای خورشید تور می‏اندازم... دم سحر «ساحل به بازار رفت و مرد ماهی‏گیر به نیزار کنار مرداب» (42)/ «ماهی‏گیر جواب داد: برادر تو می‏گوید گرسنگی بهتر از شب‏های تاریک است. ساحل! با آن پول برای من سیم بخر»(همان)/ «فرزند بزرگ صیاد، از شهر تا کلبه را دوید و حلقة‏ سیم را به پای پدر انداخت» (43).

ماهی‏گیر، سیم‏ها را به هم انداخت، تابید، بر سر نی تراشیده شده‏ای که آماده کرده بود، قرار داد. صیاد، به کنار دریا رفت. نشست و تور انداخت. امّا نی او کوتاه بود و خورشید از کنار تورش رد شد، و این‏گونه صیاد از نخستین صید خود دست خالی بازگشت.«ساحل کنار پدر نشست و دستش را به گردن او انداخت. – پدر! من با قلّاب کوچکم، ماهی‏های کوچک گرفته‏ام. فردا آن‏ها را به بازار می‏برم. تو می‏توانی باز هم برای شکار آفتاب بروی. کاری کن که خورشید با تو دوست شود و به آواز تو خو کند» (45).

2- مرجان: صیاد از مرجان خواست که برای او نی بلندی پیدا کند.«[صیاد گفت:] مرجان! تو فردا در نیزار کنار مرداب بگرد و برای من نی بلندی پیدا کن» (46)/ «مرجان با پای برهنه میان مرداب پیش می‏رفت ولی نی محبوبش را به دست نمی‏آورد. گاهی تلخ می‏گریست و زمانی چون نی بلندی می‏دید لبخندی می‏زد» (47)/ «دخترک بازگشت... فریاد زد: از این نی بلندتر، در هیچ جای دنیا پیدا نمی‏شود. صیاد خستگی تن را فراموش کرد» (48).سارهای سیاه، غوک‏ها و مارها، برای یافتن نی بلند به مرجان کمک کردند.

3- سارهای سیاه: سارها همراه مرجان، به جستجوی نیی بلند پرداختند. «سارهای سیاه، از میان برگ‏های سبز نی پرواز می‏کردند و می‏گفتند: نه! نه! این هنوز خیلی کوتاه است» (47).

4- غوک‏ها: «عاقبت غوکی دلش برای او سوخت. صدایش کرد و گفت: دخترک، از مرداب ما چه می‏خواهی؟ «مرجان جواب داد: به جستجوی نی بلندی آمده‏ام که به آفتاب، آن زمان که کنار دریا غروب می‏کند برسد». غوک شادمان شد و گفت: من به تو راهی نشان می‏دهم. چند فرسنگ دورتر از این جا، مردابی است که خانه‏ی برادران من است. به آن‏ها بگو که تو را من فرستاده‏ام و آن‏ها، نی را به تو نشان خواهند داد» (48- 47).

5- مارهای پیر: برای کندن نی از ریشه همه‏ی کسانی که در مرداب زندگی می‏کردند به مرجان کمک کردند «حتّی مارهای پیر هم تن به تلاش دادند و نی را از ریشه در آوردند» (48).

6- پرستو:.پرستو فرزند کوچکِ صیاد و چونان پرندة امیدی برای اوست.«صیاد دیدگان کلبه نشینان را شمرد و پرسید: «پرستو» خوابیده است؟ - نه هنوز بیدارم پدر. سرما سخت است؛ خواب نمی‏برَدَم» (41)/ «پرستو به دست‏های او که نی را می‏تراشید و به چشم‏های او که به نهایت جادة باریک مانده بود نگاه می‏کرد و به صید خورشید می‏اندیشید» (42).صیاد همراه با نیروی امید (پرستو)، به آینده خیره مانده بود؛ آینده‏ای پر از روشنایی و حرارت، نور و گرما.

دریا در این ماجرا نیروی بازدارنده است. «[دریا] آهی کشید که: مبادا این مرد، چشم‏خیرگی کند و خورشید را به تور اندازد. بخارِ آهش راه بالا گرفت؛ لکّة ابری شد و چون حجاب به صورت آفتاب نشست و التماس کرد: تنها امروز از بیراهة باریک کمرکش جنگل گذر کن... به خاطر دل دریا، تنها امروز را از میان جنگل بگذر» (44- 43).آفتاب، آن‏قدر سرکش و مغرور بود که به بخار دهان دریا دمید (لکّة ابر) و چون قطره‏های اشک، دوباره، آن را به دریا فرستاد. و به این گونه، نیروی بازدارنده، کاری از پیش نبرد.

بار دیگر ماهی‏گیر با نی بلندی که فراهم آورده بود، تور انداخت.«خورشید، آهسته آهسته به تور نزدیک شد. صیاد غم آلودترین آواز امیدش را آغاز کرد» (49)/ «آفتاب، سرش را میان تور گذاشت. دریا، توفان نعره‏اش را به آسمان فرستاد. آفتاب در میان تور فرو رفت. دریا خاموش شد» (همان).

شخصیت‏هایی چون مرغ دریایی پیر، خدا و ملایک نقش‏های فرعی داستان هستند. «شخصیت‏های فرعی، داستان را رنگ‏آمیزی می‏کنند. نویسنده هم مثل نقّاش که برای تکمیل تابلو مدام جزئیاتی را اضافه می‎کند، شخصیت‏های فرعی را به داستان می‏افزاید تا داستان عمق، رنگ و بافت دقیق‎تری بیابد» (سینگر، 1374: 153).

1- مرغ دریایی پیر: «مرغ دریایی پیری که آواز مرد ماهی‏گیر را از پای صخره شنیده بود از شکست صیاد شادمان شد» (44).

2- خدا: «برای خدا خبر بردند که: صیاد به قصد صید تنها خورشید زمین تو تور می‏اندازد» (45- 44).

3- ملایک: «یکی از ملایک جواب داد: نی او کوتاه است. نی او خیلی کوتاه است» (45).

4- شب: «شب تنها و سرگردان در کلبه‏ها را می‏کوبید و می‏گفت: به من خانه‏ای بدهید که دمی در آن فرود آیم» (51).

5- رود: «رود به آواز غم آلود غوک‏ها جواب می‏داد» (41).

از شخصیت‏هایی چون ماهی‏ها، قایق‎ران، پیرمرد، زن فقط نام برده می‏شود. در تحلیل شخصیت‌های داستانی خانه ای برای شب باید گفت که نادر ابراهیمی تا حدّ زیادی در بیان مقصود خود موفقّ بوده است. شخصیت اصلی (صیّاد) نه تنها به هدف خود رسیده و خورشید را اسیر کرده؛ بلکه برای کلبة کهنة خود و حتّی دهکده نیز، روشنایی را به ارمغان آورده است. رسیدن به هدف با عناصر دیگر داستان؛ یعنی شخصیت ها (دریا، ساحل ومرجان) که نمود زندگی و روشنایی هستند و صحنة داستان (کلبة کهنة کنار رود انباشته از نگاه در تاریکی شب) که سرانجام سرشار از نور و روشنایی می شود، هماهنگ است.

این نکته نیزگفتنی است که «ساده ترین شیوة شخصیت پردازی، استفاده از اسم (عام وخاص) است. نویسنده متناسب با طرح و ساختار داستانش برای شخصیت های اثر اسم انتخاب می کند. این اسم به طور معمول، خنثی و اتفاقی نیست و دارای بار عاطفی و اجتماعی است و نشان دهندة خاستگاه فکری نویسنده است» (اخوّت،164:1371). در داستان خانه‌ای برای شب، شخصیت های انسانی، فرزندان ماهیگیر، نام هایی مرتبط با دریا (روشنایی وزندگی) دارند؛ مرجان، ساحل و فرزند کوچک خانواده؛ یعنی پرستو که گویی همچون پرندة امیدی برای صیاد است. این فرزندان، اگر چه در محیطی سرد و تاریک زندگی می کنند؛ امّا وجودشان سراسر گرمی و نور است. شخصیت اصلی داستان، صیاد، فردی مهربان و با ارادة محکم و استوار در رسیدن به روشنایی است؛ چرا که «صیدی چنان خورشید، صیادی سخت می‌خواهد»(45) تا آن جا که خدا نیز سرسختی او را می ستاید:« من تنها سرسختی او را ستایش می‌کنم» (50). «الگوی کنشگر» داستان خانه‌ای برای شب چنین است:

 

 

2-4. کاربرد الگوی کنشگر در شخصیت‌های داستان دشنام

در داستان دشنام سه گروه شخصیتی وجود دارد:

1- شخصیت‏های جانوری: سنجاب‏ها، زنبورها، مورچه‏ها و...

2- شخصیت‏های انسانی: دهقانان، پسران دهقان، سورچیان و...

3- شخصیت‎های گیاهی: گل زرد، قاصد، بته خار.

ماجرا بر محور شخصیت جانوری استوار می شود. انسان‏ها ( دهقانان و سورچیان و... ) و گیاهان شخصیت‏های فرعی داستان به شمار می روند و هیچ نقشی در کنش‏های اصلی داستان ندارند. آن‏ها با کنش‏های فرعی داستان درارتباطند که به نظر می‏رسد، بودن یا نبودن آن‏ها تغییری در اصل روایت پدید نمی‏آورد. شخصیت اصلی سنجاب است. نویسنده سنجاب را با روش غیرمستقیم این‏گونه معرّفی می‏کند:

 «سنجاب را از جنگل بزرگ راندند، چرا که او دشنام داده بود. تشنه و آفتاب‏زده، با انگشتان کوچکش حساب کرد: «یکبار نخستین قطره‏های کمرنگ نور به درون لانه‏ام ریخت و بار دیگر از لابه‏لای برگ‏های گرد گرفتة سیب وحشی میان چشمم نشست»» (90)/ «شیر برادر بزرگ سنجاب را شکار کرد و سنجاب ناراحت از این ماجرا به شیر گفت: ای شیر جوانمرد! به نظر تو کمی تلخ نبود؟» (91)/ «و شیر خسته و اندوهگین پرسیده بود: «چه می‏گوید؟» و زبان‏گردان جنگل گفته بود: «دشنام می‏دهد». پس، سنجاب را از جنگل بزرگ رانده بودند؛ چرا که او دشنام داده بود» (همان)/ سنجاب متّهم به دشنام‏گویی شد و بدین سبب از جنگل بزرگ رانده شد. سنجاب با خود می‏اندیشید: «دنیا پر از همه چیز است و بی‏شک، جنگل، در میان آن‏ها چیزی است. مرا جنگل‏های دیگر و درختان سیبِ وحشی دیگری خانه خواهند شد» (همان). پس، جنگل بزرگ را ترک کرد و به راه افتاد.

در این داستان، سنجاب کنشگر است. مرگِ برادر، سخن زبان‏گردان و رانده شدن توسّط شیر از جنگل (کنشگران تحریک‏کننده) سبب می‏شوند که او در پی یافتنِ جایی کوچک، آرام و بدون ظلم و ستم (شیء ارزشی) سرزمین خود را ترک کند. در این میان هیچ فردی او را به سرزمین خود راه نمی‏دهد. نیروهای بازدارنده به قرار زیرند:

1- مرزبانان: سنجاب به جنگلی دیگر رسید. او به مرزبانان جنگل گفت: «ای مردم مهربان! مرا از جنگل بزرگ رانده‏اند، آیا می‏توانم، در این جا بر بدنة درختی خانه‏ای بسازم؟ یک خانة نو جنگل شما را آبادتر خواهد کرد» (91)و یکی از مرزبانان پاسخ داد: «این هنوز همان جنگل بزرگ است، چه جنگل‏های عالم همه به هم گره خورده‏اند و شاخه‏های باریک تاک‏های وحشی فرسنگ‏ها راه را به هم زنجیر کرده است» (همان).سنجاب ناامید نشد و با خود تکرار کرد: «دنیا پر از همه چیز است و بی شک بیشةکوچکی که از چار سوی باز باشد در آن میان چیزی است» (92).

2- سنجاب‏های بیشه: سنجاب به بیشه‏ای رسید و در آن جا از سنجاب‏های بیشه خواست که او را در میان خود بپذیرند.« مرا قبول کنید و برایم، در میان خود جایی باز کنید، جای بسیار کوچکی... » (92). در این هنگام سنجابی به او گفت: «بیشه‏های باز فرزندان خلف جنگل‏های بسته‏اند. چه روزگاری پیش، بیشِ دنیا آب بود و کم دنیا جنگل... » (93). سنجاب سرگردان خود را دلداری داد و باری دیگر تکرار کرد: «دنیا پر از همه چیز است و صحرا در میان آن‏ها چیزی است» (95).

3- گیاهان صحرا: سنجاب به صحرا رسید. فریاد زد: «آی شما که این‏جا زندگی می‏کنید! در میان صحرای بزرگتان برای من جای کوچکی باز کنید» (95).در این میان قاصدی در گوش بتّة خاری نجوا کرد: «مبادا سنجاب را قبول کنید. شیر پیغام داده است که روابط ما بیش از همیشه تیره خواهد شد» (95).سنجاب آواره و سرگردان، در میان کوره‏راه‏ها و جادّه‏ها، به دنبال جایی کوچک و مأمنی آرام می‏گشت. تا این که سرانجام یک روز، چرخ بزرگی راهش را از روی سَر او باز کرد.

شخصیت‏هایی که در داستان، تنها نامی از آن‏ها برده شده است و در کنش‏های داستان تأثیری ندارند، به قرار زیرند:

1- گل زرد: سنجاب با برگ سبزی از گل زرد اشک‏هایش را پاک کرد. گل گفت: «آخر من برگم را خیلی دوست داشتم، ما در کنار هم زندگی کرده بودیم» (94).

2- دهقانان: دهقانان در چای‏خانه‏ی ده گفتند: «امسال به صحرای ما موش‏های وحشتناک و خانه برانداز ریخته‏اند» (96).

3- پسران دهقان‏ها: «پسران دهقان‏ها، تور انداختند روزها و شب‏های بسیار» (96).

4- ماهی‏ها: ماهی‏ها از او می‏خواستند که دو روز مهمانشان باشد و برایشان داستان‏هایی از جنگل بزرگ بگوید؛ امّا زود سیر می‏شدند و می‏گفتند: «تو خیلی غمگینی، شادی ما را از بین می‏بری، برو و جای دیگری بساطت را پهن کن» (97).

5- زنبورها و مورچه‏ها: سنجاب به زنبورها گفت: زنبورهای عزیز! من داستان زندگی شما را در کتاب‏ها خوانده‏ام. زنبورها خوشحال از این که اسمشان در کتاب‏ها آمده - از سنجاب می‏خواستند که برایشان بگوید که در کتاب‏ها چه نوشته شده؟ سنجاب برای مورچه‏ها هم، همین جمله‏ها را باز می‏گفت. امّا مدّت کمی که گذشت از زنبورها، ماهی‏ها و مورچه‏ها نیز به تنگ آمد. چون راهی به درون کندو نداشت و لانة مورچه‏ها حتّی تاب انگشت او را نمی‏آورد. «الگوی کنشگر»داستان دشنام چنین است:

 

 

3-4. کاربرد الگوی کنشگر در شخصیت‌های داستان صدا که می‏پیچد

در داستان صدا که می‏پیچد تنها یک گروه شخصیتی وجود دارد:

شخصیت‏های انسانی: عثمان، بایروم خان، ژاندارم‏ها، مرد شهری و....

ماجرا برپایة همین گروه شخصیتی استوار می شود. شخصیت اصلی داستان، عثمان است.

عثمان آیدی بیسک: عثمان همراه با همسرش مارال و برادرزاده‏هایش در کومه‏ای نزدیک زمینش زندگی می‏کرد. «زمین کوچکِ عثمان افتاده بود پای قَرَه‏تپه» (129)/ «عثمان شش نفر مگر خودش را نان می‏داد و زمین خودش را عاشق بود» (همان)/ عثمان می‎گفت: «زمین مال خداست، من فقط روی آن می‏کارم» (130). عثمان حتّی حاضر نبود برای سال‏های بعد، نیز وعدة فروش زمین را به کسی بدهد. «بعد از من قره‎تپه می‎رسد به پسرم – اگر خدا بخواهد، و اگر مارال برایم پسری بیاورد؛ و الّا همین بچّه‏‏ها که می‏بینی آن‎را مثل سگ نگه می‎دارند» (همان).

در این داستان، عثمان کنشگر است. که عاشق زمینش (شیء ارزشی) است و حاضر نیست به هیچ طریقی آن را از دست بدهد. بایروم خان (کنشگر بازدارنده) نیز عاشق زمین عثمان است.

بایروم خان: بایروم خان عاشق زمین عثمان بود. اگر خاک عثمان را می‎خرید، زمین‎هایش به قره‎تپه می‏رسید.«بایروم خان می‏دانست که چقدر خوب است که آدم صحرا را از بلندی ببیند و جاده‏های خاکی را» (129)/ «آن بالا یک تالار می‏ساخت. آن‏جا بالای تالارش می‏نشست. قلیان می‏کشید و نگاه می‏کرد به همة زمین‏هایش. از آن بالا تمام مرزهای خاک خودش را می‏دید... » (همان).

بایروم خان، بارها و بارها از عثمان خواست که زمین را به او بفروشد. «بایروم خان می‏آمد به کومة عثمان و می‏گفت: حالت چطور است پسر جان؟ عثمان! خوب زمینی داری ها!» (130)/ «پسر جان! هنوز هم پنجاه تا را با صد تا عوض نمی‏کنی؟ زمین بیشتر به درد تو می‏خورد؛ امّا قره‏تپه به هیچ کار تو نمی‏آید» (همان)/ «عثمان! یک چیز سَر می‎دهم که دلت می‎خواهد. پول – که آن‎جا چاه بزنی» (همان).

امّا عثمان به هیچ روی حاضر نبود، زمین خود را از دست بدهد. «نه بایروم خان. من این‎جا را دوست دارم. آن صد تا مال خودت باشد این پنجاه تا مال من» (همان) / «بایروم خان! من از روی زمین دیم بیشتر از آبی تو برمی‎دارم. آن‏قدر چشم به این زمین ندوز بایروم» (همان).  بایروم خان نیز نمی‏توانست از زمین عثمان چشم بپوشد. بایروم خان، نیروی بازدارنده، که به تنهایی کاری از پیش نمی‎برد، شیوه‏ای دیگر در پیش می‏گیرد. او یک مرد شهری، همراه با ژاندارم‎ها را به سراغ عثمان می‎فرستد.

نیروهای بازدارندة دیگر، ژاندارم‎ها و مردِ شهری هستند.

1- ژاندارم‎ها: «یک روز جیپ ژاندارم‎ها ایستاد کنار کومة عثمان... دو تا ژاندارم آمدند پایین و به عثمان سلام کردند. ژاندارم‏ها گنبدی بودند» (131). ژاندارم‎ها به عثمان گفتند که مالک زمین پای قره‏تپه، مرد شهری است. «عثمان! خبر بد برایت دارم. این مرد مالک زمین توست. زمینش را می‏خواهد» (همان)/ «حکم دارد. قباله دارد. زمین تو، می‏دانی که از املاک سلطنتی است. مال شاه است. قانون می‏گوید زمین مال کسی است که قباله دارد» (132).

2- مرد شهری: مرد شهری یک سند ساختگی همراه داشت.«شهری یک کاغذ بزرگ و یک کتابچه درآورد داد دست عثمان» (132). شهری به عثمان گفت: «این زمین مال من است. حکم دارم. اگر کنار نیایی بیرونت می‎کنم» (133)/ «سه بار دیگر تا درو گندم‎ها شهری آمد سروقت عثمان. نرم می‏آمد و تلخ می‎رفت» (134)/ «بعد از خرمن، شهری با ژاندارم‎ها باز آمد. باز هم شهری آرام بود؛ امّا عثمان حرف آخرش را می‎گفت: « باید بیرونم کنید»» (همان).

3- چند شهری دیگر: «چند روز بعد چند نفر دیگر هم با شهری آمدند. چادر و تفنگ و منبع آب آوردند و خیلی چیزهای دیگر. روی کومه‎های کوچک عثمان صد تومان قیمت گذاشتند و عثمان – مات – نگاهشان می‎کرد» (134).

عثمان، حرفی نزد. وسایلش را جمع کرد. او مارال، همسرش و برادرزاده‎هایش را به خانة جوچی، برادر مارال برد. پس از آن به تمام اوبه‏های قره‏تپه سرکشید و از آن‏ها کمک خواست. «آلّا، من عثمان هستم؛ عثمان آیدی بیسک. شهری عاقبت زمین را از من گرفت. چه کار می‏خواهی بکنی، عثمان؟ازش پس می‎خواهم. آلا؟ برای تو چکار می‎تواند بکند؟با من می‎آیی سَر زمین. یا شهری می‎رود یا روی این خاک کشته می‎شود: من با تو می‎آیم عثمان» (همان)/ هات میش گفت: «عثمان دلت تنگ نباشد. بیرونش می‎کنیم» (همان)/ و مراد بیک در جواب عثمان گفت: «عثمان! زمین مال خداست؛ امّا به تو می‎رسد که روی آن می‎کاری... بیرونش می‎کنیم عثمان، دلگیر نباش!»( همان).

عثمان حتّی نزد بایروم خان نیز رفت.«عثمان فریاد کشید: آهای بایروم خان! عثمان برای خاکش از تو کمک می‎خواهد. بایروم! اگر تو باشی، او پی تو می‎آید. اگر آن‎ها بیایند من شهری را بیرون می‎اندازم... مرا مدد کن بایروم خان. فقط این برای تومی‎ماند.باشد عثمان. این کار را می‎کنم» (136و 135).

 به این ترتیب 75 سوارِ ترکمن (نیروهای یاری‏دهنده)، به زمین عثمان رفتند تا مرد شهری را بیرون کنند. عثمان همراه با ترکمن‎ها به زمین پای قره‎تپه رسیدند. او از شهری خواست که زمین را پس بدهد، و به شهر بازگردد؛ امّا شهری عثمان را تهدید کرد: «ترکمن! وقت این بازی‎ها دیگر تمام شده. صحرا، صحرای پنجاه سال پیش نیست. من این را به تو گفته بودم. زمین به صاحبش می‎رسد نه به یک یاغی که یک عدّه را با چوب دور خودش جمع می‏کند» (139-138)/ «ترکمن! تو حرف حساب نمی‎فهمی. اگر بکشمت خونت گردنم را نمی‎گیرد» (139)/ «نمی‎روم ترکمن. زمینم را می‎خواهم. اگر بروم این کار رسم می‎شود. قانون بهتر از زور است ترکمن!» (همان).

مرد شهری که خود را در برابر حملة ترکمن‎ها می‏دید، تفنگش را بالا برد و شلیک کرد. «شهری نگاه عثمان را دید که وحشی و کشنده است و چوب‏ دست او را که فرو می‌آید. تفنگش را سر دست برد و صدا پیچید. عثمان، بی‏صدا کج شد، خمید و فرو افتاد. از پشت قامت خمیدة عثمان، شهری، بایروم خان را دید» (140-139).

بایروم خان با دیدن این صحنه، با چوب‎دستی خود به طرف شهری ‎حمله‎ور شد. «[شهری]... ضربة خون‎خواه چوب‎دست او را بر شانة خود احساس کرد؛ امّا در دم صدای تیر دیگر تفنگ شهری بلند شد و بایروم خان بی‏صدا خمید و زمین خورد» (140). در این هنگام، ژاندارم‌ها، به سرعت به شهر رفتند تا برای شهری از گنبد کمک بیاورند. ترکمن‏ها چادر و وسایل شهری را آتش زدند و او را در یکی از چاه‏های بایروم خان انداختند.

در این داستان، اغلب شخصیت‎ها یا همراه با عثمان جزو نیروهای یاری‏دهنده‏اند یا همگام بابایروم خان، جزو نیروهای بازدارنده هستند. شخصیت‎های فرعی داستان که تا حدّی در کنش‎های اصلی داستان نقش ندارند به قرار زیرند:

آیدی بیک: پدر عثمان.«تو نمی‎دانی این یک شب که از زمینم جدا هستم از آن شب که آیدی بیک، پدرم مُرد چقدر سخت‏‎تر است» (136).

مارال: همسر عثمان. «های مارال جان، مرا بشنو! شوهرت را کشتند. نه برادر. شوهر من، آن‎جا پشت دیوار گندم خوابیده است. پس آهسته گریه کن مارال جان، که بیدار نشود!» (129) و (140).

برادرزاده‎های عثمان: عثمان به مارال گفت: «مارال! برادرزاه‎های من بچّه‎های خود تو هستند. با آن‎ها خیلی خوب باش مارال جان» (135).

راوی: «آن روز که گرگان بودیم، رفتیم دیدن شهری که بعد از هفت ماه هنوز دستش توی گچ بود و خودش خیلی لاغر و مریض با این همه خندید و دست چپش رابه ما داد. گفتم: هیچ‎وقت زمینت را نمی‎توانی از عثمان بگیری. عثمان و بایروم خان را توی همان زمین کاشتند... می‎دانستی؟» (141-140). «الگوی کنشگر» در داستان صدا که می پیچد چنین است:

 

 

5- نتیجه‌گیری

1- رویکردهای جدید نقدادبی ایجاب می‌کند، با نگاهی نو به آثارادبی بنگریم وازمبانی نظری، روشمند و منسجم نقدادبی بهره مند شویم. موضوع نقد، رهاندن متن و بازگرداندن غنای معنایی آن است و این، از راه بازسازی رمزگان‏ها و شیوه‎های دلالتی شالودة آن انجام می‌گیرد. یکی از شیوه‎های کاربردی در نقد متون ادبی، معناشناسی است. شیوه‌ای که می‎کوشد به ساختارهای پنهانی متن که در فرایند تولید معنا مؤثر است، دست یابد. در معناشناسی روایت نیز، ارتباط میان نقش‌ها یا عناصر سازندة آن تبیین ‎می‎گردد تا بدین روش علاوه بر ساختارهای سطحی معنادار، به ساختارهایی که در ژرفای متن وجود دارند و دارای معنا هستند، دست یافت.

2- الگوی کنشگر یکی از شیوه‏هایی است که به صورت ساختاری نظام مند و علمی، به تحلیل عناصری داستانی، بویژه شخصیت می‎پردازد. در این الگو، داستان به مثابة مجموعة نظام کلّی کنش‌ها در نظر گرفته می‎شود. البته، تأکید افراطی این الگو، شاید نقیصه‌ای باشد که به آن راه یافته است. با نگاهی به سه داستان خانه‌ای برای شب، دشنام و صدا که می‎پیچد‏، می‎توان چنین نتیجه گرفت که نادر ابراهیمی در پرداخت شخصیت‏های داستانی خود بسیار سنجیده عمل می‎کند، به گونه‎ای که هر کدام از افراد داستان برای رسیدن به شیء ارزشی خود، تا پای جان تلاش می‌کنند.

3- نادرابراهیمی، نویسنده‌ای است توانا درعرصه‌های شخصیت پردازی، نمادگرایی وکاربرد زاویة دید و عنصر روایت. رمان هفت جلدی آتش بدون دود و داستان‌هایی مانند دشنام، خانه ای برای شب، دورازخانه و کلاغ ها، بازتابندة این موضوع است.داستان های نادر ابراهیمی، بخوبی با نمودارهای الگوی کنشگر همخوانی دارد و می توان این داستان‌ها را برپایة این الگو، تحلیل کرد.

 

پی‌نوشتها

1- درجریان‌شناسی ادبیات داستانی معاصر و درمیان نویسندگان پیش و پس ازمشروطیت مانندزین‌العابدین مراغه‌ای و طالبوف و در میان نویسندگان رمان‌های تاریخی مانند محمّد باقرخسروی، موسی نثری و حسن بدیع و نویسندگان رمان‌های اجتماعی، مانند مشفق کاظمی، عبّاس خلیلی، محمّد مسعود و محمّد حجازی و نویسندگان بزرگی مانند محمّد علی جمالزاده، صادق هدایت، بزرگ علوی، صادق چوبک، جلال آل‌احمد، ابراهیم گلستان، سیمین دانشور، محمود دولت‌آبادی، احمد محمود و ده‌ها نویسنده سی سال اخیر، «نادرابراهیمی»(1387-1315ش.) با نگاشتن شماری رمان، داستان کوتاه کودکان و بزرگسالان، فیلمنامه و نمایشنامه، کارگردانی و نگارش آثار نظری در زمینة داستان نویسی،تحلیل داستان، تبیین مبانی ادبیات داستانی، جایگاه بارز ودر عین حال کمتر شناخته شده‌ای دارد. نادر ابراهیمی، نویسندة رمان پرآوازة هفت جلدی آتش بدون دود و سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن که خود فیلمنامه تلویزیونی هر دو را، نگاشت وکارگردانی کرد و داستان‌های دشنام، بدنام، کلاغ‎ها، خانه‌ای برای شب و ده‌ها داستان ونمایشنامه، درچندین عرصه دست به قلم برده است: ادبیات کودکان،ادبیات بزرگسالان و آثارنظری، ترجمه، مقاله و آثاری از این دست که در این میان کتاب صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها (تاریخ تحلیلی پنج هزارسال ادبیات داستانی ایران) و رمان آتش بدون دود، درخشان‌تر است. شماری از آثار نادر ابراهیمی برندة جوایز جشنواره‌های بین‌المللی کتاب کودکان و بزرگسالان و برگزیدة سازمان یونسکو شده است. او نویسنده‌ای است نمادگرا، با سبکی شاعرانه در نثرنویسی،توانا در کاربرد زاویه‌ی دید، روایت‌پردازی و متبحّر دربهره گیری ازعناصر چندگانة داستانی وشخصیت‌پردازی. آثار نادر ابراهیمی را می توان چنین برشمرد:

الف- آثار کودکان، شامل کتاب‌های داستانی  مانند:  آن شب تا سحر؛ باران، آفتاب و قصّة کاشی؛ پهلوان پهلوانان، پوریای ولی؛ دور از خانه؛ سنجاب‌ها؛ کلاغ‌ها و... کتاب‌های علمی مانند: داستان سنگ و فلز و آهن؛ فرهنگ موادّ معدنی ایران و...

ب- آثار بزرگسالان،مانند: آتش بدون دود، ابن مشغله، ابوالمشاغل، افسانة باران، بر جاده‌های آبی سرخ، پاسخ‌ناپذیر، چهل نامة کوتاه به همسرم، خانه‌ای برای شب، مردی در تبعید ابدی، یک عاشقانة آرام.

ج- آثارنظری، مانند: صوفیانه‌ها وعارفانه‌ها، لوازم نویسندگی، مقدّمه‌ای بر مراحل خلق و تولید ادبیات کودکان.

د- آثارترجمه‌ای،مانند: آدم آهنی، مویه کن سرزمین محبوب من.

هـ- مقاله‌ها

و- فعالیت‌های سینمایی: تدریس، نویسندگی و کارگردانی فیلم سینمایی، فیلم مستند مانند: عَلَم کوه وتخت سلیمان، گل‌های وحشی ایران و مجموعه‌های تلویزیونی مانند: آتش بدون دود، سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن و... نیز نگارش فیلمنامه ونمایشنامه.

ز- ساخت و اجرای شعر و آهنگ.

2- داستان خانه‎ای برای شب و دشنام از مجموعة داستانی خانه‎ای برای شب و صدا که می‎پیچد از مجموعةداستانی هزارپای سیاه و قصه‎های صحرا انتخاب شده‎اند. 

 

منابع

1- ابراهیمی، نادر، (1348)، خانه‌ای برای شب (مجموعة داستان)، چاپ سوم، تهران: انتشارات امیرکبیر.

2_________ (1381)، هزارپای سیاه و قصّه‌های صحرا (مجموعة داستان)، چاپ چهارم، تهران:انتشارات روزبهان.

3- اخوّت، احمد، (1371)، دستورزبان داستان، اصفهان: نشر فردا.

4- استن،الن و جرج ساوانا، (1386)،نشانه شناسی متن و اجرای تئاتری، ترجمه داود زینلو، تهران: انتشارات سوره مهر.

5- پراپ، ولادیمیر، (1368)، ریخت شناسی قصّه، ترجمه مدیا کاشیگر، تهران: نشر روز.

6- تقی زاده، صفدر، (1372)،شکوفایی داستان کوتاه در دهة نخستین انقلاب، تهران: نشر علمی.

7- چندلر، دانیل، (1386)، مبانی نشانه شناسی، ترجمه مهدی پارسا، تهران: شرکت انتشارات سورة مهر.

8 - حکیمی، محمود و مهدی کاموس، (1382)، مبانی ادبیات کودکان و نوجوانان، تهران: نشرآرون.

9- دینه سن، آنه ماری، (1380)،درآمدی بر نشانه شناسی، ترجمه مظفر قهرمان، آبادان: نشرپرسش.

10- روزبه، محمّد رضا، (1381)،ادبیات معاصرایران (نثر چاپ اوّل، تهران، نشرروزگار.

11- سجودی، فرزان، (1382)، نشانه شناسی کاربردی، تهران: نشرقصّه.

12- سینگر، لیندا، (1374)، خلق شخصیت‌های ماندگار، ترجمه عبّاس اکبری، تهران: مرکز گسترش سینمای تجربی.

13- عبداللهیان، حمید، (1381)، شخصیت و شخصیت‏پردازی در داستان معاصر، تهران:نشرآن.

14- کهنمویی پور،ژاله و نسرین خطاط، (1381)، فرهنگ توصیفی نقدادبی (فرانسهفارسی)، تهران: موسسة چاپ و انتشارات دانشگاه تهران.

15- گیرو، پی‌یر، (1380)، نشانه شناسی، ترجمه محمد نبوی، تهران: آگاه.

16- محمّدی، محمّدهادی و علی عباسی، (1381)، صمد: ساختار یک اسطوره، تهران: نشر چیستا.

17- میرصادقی،جمال، (1366)، داستان‎های نو، چاپ اوّل، تهران: شباهنگ.

18__________  (1382)، داستان نویس های نام آورمعاصرایران، چاپ اوّل، تهران: نشراشاره.

19- نوذری، داریوش، (1370)، راه وروش داستان نویسی، چاپ اوّل، تهران: پیام نو.

20- وستلند، پیتر، (1371)، شیوه‏های داستان‌نویسی، ترجمه محمّدحسین عبّاسپور تیمجانی، تهران: نشر مینا.

21- یونسی، ابراهیم، (1379هنر داستان‏نویسی، تهران: نگاه.

22-Gremas,Algirdas,(1983),Structural Sementics,An Attempt at a method,tran. Daniel McDowell, Ronald Schieifer and Alan Velie, Lincoln, Univer