منشاء چهار حکایت و چند بیت شیخ اجل در آثار گذشتگان

نویسنده

استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز

چکیده

میراث گرانبهای ادب فارسی حاصل تلاش، اندیشه وذوق تمامی شاعران و نویسندگان ایرانی و گاه غیرایرانی گذشته است که ممکن است از برخی ازآنها حتی نامی نمانده باشد؛ اما نتیجه آن تلاشها در قالب آثار شاعران و نویسندگان به جای مانده و به دست ما رسیده است. بدین معنی که همه نویسندگان و شاعران گذشته در ایجاد و توسعه ادبیات فارسی نقش داشته اند. منتها نقش برخی بسیار برجسته و برخی دیگر بسیار کمرنگ بوده است. پیگیری و ریشه‌یابی مضامین و اندیشه ها و شناسایی منابع و مآخذ آثار هر کدام از شاعران و نویسندگان، کاری شایسته خواهد بود؛ زیرا می‌تواند پیشینه یک اندیشه و نقش بسیاری از کسانی را که در این زمینه مؤثر بوده، بنمایاند.
با اینکه از روزگارسعدی به بعد تقریباً هیچ شاعر و نویسنده آشنا به زبان فارسی نیست که از او تأثیرنپذیرفته باشد؛ اما در این مقاله مضامین چهار حکایت و چند بیت مشهور از اشعار سعدی که در آثار پیشینیان، مانند تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی، اشعار سنایی و جوامع الحکایات عوفی و... آمده است، مورد بررسی و تطببیق قرار گرفته است و مشخص شده که احتمالاً سعدی آنها را خوانده یا شنیده و به صورت آگاهانه یا ناخودآگاه؛ اما هنرمندانه در آثارش درج یا به صورت توارد بر ذهن و اندیشه‌اش خطور کرده است. این موارد عبارتند از حکایت گماشتن هارون الرشید شخصی سیاه و زشت‌چهره به حکومت مصر، خبر دادن به انوشیروان از مرگ دشمن، مضمون « عاقبت گرگ زاده گرگ شود»، «حکایت حاتم طایی و سلطان روم»، «یکی را زشتخویی داد دشنام»، «به مردی که ملک سراسر زمین...» و« بنی آدم اعضای یک پیکرند».

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The origin of four anecdotes (Hekayats) and some distiches of Sa‘di

نویسنده [English]

  • MH Karami
Professor in Persian language and literature, Shiraz University.
چکیده [English]

The precious Persian literature is the fruit of elaboration, thought and talent of all Persian and sometimes non-Persian poets and writers some of whom maybe even unacquainted still productive. This means that all past poets and writers have played a role in establishing and developing Persian literature. Nonetheless, some were very prominent and some were very weak.It is precious to follow the meanings and thoughts, and to distinguish the sources of any work because it leads to comprehension of the origin of a thought and the role of the effective characters in it. Although there is almost no writer after Sa‘di who is not influenced by him, it is tried, in the present paper, to delineate the origin of four anecdotes and some famous distiches of Sa‘di in such books as Tabari history, Yaghubi history, the poems of Sanâyi, javame‘alhekayat of ‘Ufi and etc. It is possible that Sa‘di has read or heard them and then has imitated them consciously or unconsiously. These four anecdotes are the following: the ugly Negro sent to govern Egypt by Harun al Rashid, reaction of Anowshirvan, the king, the enemy's death. In addition the following themes are studied too: "the offspring of a wolf will become a wolf" , "Hatam e Tâyi and Soltan of Rome" , "one insulted an ill tempered man" , " I swear manhood that the rule of all the world.." and "all the human are the members of the same body".
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Sa‘di
  • Gulistan
  • khasib
  • Persian poetry
  • the offspring of the wolf
  • the origin of the anecdotes
  • Hatam e Tâyi and Soltan of Rome

مقدمه

زمانی که به مطالعة نوشته ها و اشعار گذشتگان  می‌پردازیم، بویژه آثاری که به صورت حکایت و داستانهای تمثیلی نوشته یا سروده شده اند، همیشه این پرسش، پیش چشم ماست که این حکایتها ساخته و پرداختة ذهن همان نویسنده یا شاعری است که ما در حال مطالعة اثرش هستیم، یانه؟ همه یا بیشتر این حکایتها در آثار گذشتگان یا بر زبان مردم جاری بوده است و این نویسنده یا شاعر آن را گردآوری کرده یا به مناسبت آنچه در ذهن داشته، از آنها بهره برده و به شکلی هنرمندانه نقل کرده است.

حقیقت این است که نه تنها حکایتها، داستانها و تمثیلها ساخته و پرداختة اذهان بسیاری از افراد جوامع است؛ بلکه مضمون بسیاری از اشعار و نکته‌های ظریفی که ما آنها را متعلق به شاعر یا نویسنده‌ای خاص  می‌پنداریم، چه بسا که شاعر یا نویسنده‌ای پیش از آنها، به وضع یا نقل آن پرداخته و هنرمندان بعدی با شکلی پسندیده‌تر و زیباتر آن را نقل کرده باشند و دست تقدیر به نام آنان رقم زده باشد. با اینکه یقین داریم که بسیاری از اشعار و امثالی که آنها را متعلّق به شاعران و نویسندگان بزرگ و عالی رتبة خاص می‌شناسیم، پیش از آنها ایجاد شده است؛ اما در این امر نیز تردید نداریم که همة آنانی که در این زمینه‌ها شهرت و نامی بزرگ حاصل کرده‌اند، بیش از دیگران سهم داشته‌اند و هیچ کدام از آنان به ناحق شهرت و آوازه‌ای کسب نکرده‌اند.

شناسایی آثار و اشعاری که منبع، مأخذ و منشاء اندیشه، حکایت یا تمثیلی بوده‌اند، بسیار ارزشمند است؛ اگرچه ممکن است، آنچه را که به عنوان منبع و منشاء مطلب یا حکایتی ذکر می‌شود، خود منشأیی پیشینه‌تر داشته باشد؛ اما دست کم نقش واسطگی آنها را  می‌شناسیم و به حقوق و سهمی که دیگران داشته‌اند، پی می‌بریم. این احتمال قوی را نیز نمی‌توان نادیده گرفت که چه بسا مأخذ هر دو اثری که نقل می‌شود، اثر سومی باشد که برای ما ناشناخته مانده است.

در این مقاله برخی از حکایتها، نکته‌ها و مفاهیمی که پیش از روزگار سعدی موجود بوده‌اند و  می‌توان احتمال داد که شیخ با آنها آشنا بوده و آنها را شنیده یا مطالعه کرده است با نوشته‌ها و سروده‌های شیخ اجلّ، مقابل هم می‌نهیم و مطمئنیم که نقل آنها نه تنها از ارزش و اعتبار آثار سعدی بزرگ نمی‌کاهد؛ بلکه باعث آشنایی بیشتر و ملموس‌تر، با ذوق و هنر او نیز  می‌گردد.

با وجود اینکه میزان توجه محققان به آثار سعدی تقریباً بیش از همة شاعران و نویسندگان بوده است، در این زمینه یا تحقیق کمتر انجام گرفته یا کمتر نتیجه داده است. 1

الف)حکایت انوشیروان وخبرمرگ دشمن

یکی از حکایت‌های زیبا، کوتاه و مؤثر گلستان، حکایت 37 از باب اول است که خبر مرگ یکی از دشمنان انوشیروان را بدو می‌رسانند: «یکی مژده آورد پیش انوشیروان عادل که خدای تعالی فلان دشمنت برداشت، گفت هیچ شنیدی که مرا فرو گذاشت؟ 

اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست

 

که زندگانی ما نیز جاودانی نیست»
                      (سعدی،1368: 83)

مضمون این حکایت درچند اثر پیش از سعدی آمده است؛ ازجمله در تاریخ یعقوبی چنین آمده است که کسی خبر مرگ امام حسن (ع) را برای معاویه آورد و ابن عباس به معاویه هشدار داد که مرگ او اجل تو را عقب نخواهد انداخت.

«در وفات حسن بن علی، ابن عباس نزد معاویه بود و چون خبر وفات امام حسن به او رسید؛ ابن عباس درآمد، پس به او گفت، ای پسر عباس حسن مرد. گفت انّا لله و انّا الیه راجعون بر بزرگی پیشامد و گرانی مصیبت. به خدا قسم ای معاویه که اگر حسن مرد، مرگ او اجل تو را عقب نمی‌اندازد و تن او گور تو را پر نمی کند.»( یعقوبی، 1363: 2/ 155)

در مروج الذهب نیز به نقل از طبری آمده است که وقتی خبر مرگ امام حسن (ع) به معاویه رسید شادمانی کرد و تکبیر گفت و حاضران در مسجد به تبع او تبریک گفتند و «آنگاه خبر به ابن عباس رضی الله عنهما رسید و به نزد معاویه آمد که گفت: ای ابن عباس شنیدم حسن در گذشته است. گفت برای همین تکبیر می‌گفتی؟ گفت بلی. گفت به خدا مرگ او مرگ تو را به تأخیر نیندازد و گور او گور تو را نبندد...» (مسعودی،1378: 2/4).

با اینکه مضمون ماجرا در سه اثر کاملاً مشابه یکدیگر است و تاریخ یعقوبی در قرن سوم هجری و مروج الذهب در قرن چهارم نوشته شده است و گلستان سعدی به ترتیب چهار و سه قرن پس از آنها به رشتة تحریر در آمده است، بعید به نظر می‌رسد که شیخ این حکایت را پیش چشم داشته یا خوانده باشد و با تغییر تعمدی شخصیتها، حکایت انوشیروان را ساخته باشد. در این خصوص می‌توان چند احتمال داد. نخست اینکه شیخ این حکایت را مدتها پیش خوانده یا شنیده باشد و پس از سالها، در مدت کوتاهی که گلستان را می‌نوشته، فقط مضمون حکایت را، بدون نام شخصیتهایش، به خاطر آورده باشد و در باب سیرت پادشاهان، به دلیل حسن شهرت انوشروان، آن را به نام او به رشته تحریر درآورده باشد.

دوم اینکه اصل این ماجرا از آثار ایرانی به زبان عربی رفته باشد و حتی ابن عباس با آگاهی از مضمون این حکایت، آن هشدار را به معاویه داده باشد.

احتمال سومی هم می‌توان داد که اصلاً هیچ کدام از این چند حکایت مأخذ دیگری نباشد؛ بلکه مأخذ سومی وجود داشته باشد یا حتی به صورت توارد به خاطر گویندگانش رسیده باشد. به هرحال مضمون و پیام هرسه اثر کاملاً مشابه است و حکایت دو اثر پیش از سعدی، باید از یک روایت تاریخی نشأت گرفته باشد. اما آنچه شیخ اجل در گلستان آورده است، با وجود ایجاز چنان هنرمندانه بیان شده است که اثر آن تا سالها در ذهن خواننده برجای می­ماند.

ب- جانشین فرعون در مصر

حکایت هارون الرشید که یکی از پست‌ترین و زشت‌ترین افراد را به حکومت مصر گماشت، در گلستان چنین آمده است: «هارون الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد، گفت بخلاف آن طاغی که به غرور ملک مصر دعوی خدایی کرد، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترین بندگان. سیاهی داشت نام او خصیب، در غایت جهل. ملک مصر به وی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه‌ای حرّاث مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم باران بی‌وقت آمد تلف شد؛ گفت پشم بایستی کاشتن...»(سعدی، 1362: 68- 67)

این حکایت با تفاوت‌ها و تفصیل بیشتری در چند مأخذ پیش از سعدی نقل شده است؛ از جمله در تاریخ طبری چنین آمده است: «احمد بن محمد گوید: رشید خبر یافت که موسی بن عیسی که عامل مصر بود، آهنگ خلع دارد. گفت: به خدا سفیه‌ترین کسی را که بر در من هست به جای او می‌نهم، یکی را برای من در نظر بگیرید.

«گویند عمر بن مهران را برای وی یاد کردند که در آن وقت دبیر خیزران بود و برای دیگری دبیری نکرده بود، عمر مردی لوچ بود و کریه المنظر و بد لباس؛ عبایش از همة لباسش گرانقدرتر بود که سی درم  می‌ارزید، لباسهای خودرا بالا می­زد و آستین­های کوتاه داشت؛ بر استری  می‌نشست و طنابی داشت با لگام آهنین و غلامش را پشت خودش سوار  می‌کرد. گوید پس رشید عمر را بر خراج و املاک و جنگ مصر گماشت. عمر بن مهران همراه با غلامی به مصر رفت و به خانة موسی بن عیسی وارد شد و نامه و احکام خویش را بدو نشان داد. موسی در حالی که از سر و وضع و شکل و شمایل او تعجب کرده بود گفت:«خدا فرعون را لعنت کند که  می‌گفت: مگر ملک مصر از آن من نیست؟» (طبری، 1369: 12/ 5256)

مشابه آنچه در تاریخ طبری آمده، جهشیاری نیز گزارش کرده است. در کتاب الوزراء و الکتّاب نیز حاکم و گماشتة هارون بر مصر «موسی بن عیسی الهاشمی» معرفی شده و رشید از یحیی برمکی خواسته است که فردی را برای حکومت مصر انتخاب کند و «یحیی، عمر بن مهران را که دبیر خیزران بوده و مردی لوچ و بدقیافه و بدلباس بوده به رشید معرفی کرد. وقتی که این مرد نامة رشید برای دستگیری موسی بن عیسی و استقرار در مصر به دست موسی داد و او نامه را خواند، ضمن تسلیم به نامة رشید گفت: «خدا فرعون را لعنت کند که گفته بود مگر حکومت مصر از آن من نیست؟...» (جهشیاری، 1348: 281- 279). 2

اصل این حکایت با توجه به نزدیکی عصر طبری با قهرمان داستان و شغل و هدف نویسنده که تاریخ نگاری بوده است، باید همین ماجرایی باشد که طبری نقل کرده است. در این حکایت شخصی که به امارت گماشته می‌شود، عمر بن مهران نام دارد و دلیل گماشتن وی، به حکومت مصر این بوده که موسی بن عیسی می‌خواسته هارون­الرشید را خلع کند و معارضة هارون با فرعون که به غرور سلطنت مصر ادعای خدایی کرده بود نیست. اما در پایان این حکایت جملاتی نقل شده است که می­تواند زمینة تغییر حکایت باشد. بدین صورت که موسی، حاکم مصر با دیدن قیافة زشت و منشور حکومت فرستادة رشید می‌گوید: «خدا فرعون را لعنت کند که می‌گفت: مگر ملک مصر از آن من نیست؟» و این جمله که برگرفته از آیه 50 از سورة زخرف است، زمینه‌ای بوده که در تغییر صورت حکایت نقش اساسی داشته است و در روایت­های بعدی انگیزة هارون و شکل داستان و حتّی شخصیتهایش دگرگون شده است. حال ببینیم این حکایت در جوامع الحکایات عوفی که در حدود 630 هجری؛ یعنی 26 سال پیش از گلستان نوشته شده است به چه صورت درآمده است: «آورده‌اند که روزی امیرالمومنین هارون الرشید قرآن  می‌خواند و بدین آیت رسید که َاَلیسَ لی مُلک مصرَ و هذهِ الانهارُ تجری من تحتی (زخرف/50) در این آیت ایزد تعالی خبر  می‌دهد از فرعون که وی فخر کرد و بنازید به ملک مصر. هارون الرشید چون از این مقالت آگاه شد در آن تأمل کرد، حاجب را بخواند و فرمان داد که می‌باید که در جملگی بغداد طوف کنی و به تجسس بلیغ، خسیس‌ترین و حقیرترین اهل بغداد را حاضر کنی. برفت و در طلب، استقصای تمام به جای آورد تا مردی یافت بر در کوشکی ویران بر خاک خفته و سگی بر گرد او آسوده و او در میان سگان تکیه زده. حاجب گفت: همانا که در جهان از این خسیس‌‌تر نیست که به صحبت سگان راضی شده است. او را به خدمت امیرالمؤمنین آورد. از وی پرسید که چه نامی؟ گفت طولون. گفت چه کار می‌کنی؟ گفت سگبانی. گفت تو را به امارت به جایی فرستم حق آن توانی گزارد؟ «گفت اگر امیرالمؤمنین مرا شایسته داند از عهدة آن تفصّی جویم. امیرالمؤمنین فرمود که در روز اسباب او بسازید و ولایت مصر به نام او تشریف و منشور نویسید. پس در حال او را تشریف فاخر دادند و اسباب و غلامان بفرمودند و خلق از آن حال متعجب گشتند. یکی از خواص ندما از هارون سؤال کرد که امیر به چه سبب آن مرد خسیس حقیر را بدین شغل خطیر نامزد فرمود؟ گفت: زیرا که فرعون ملعون به ملک مصر بنازید و مفاخرت نمود، برغم آن ملعون آن را به خسیس‌ترین رعیت خود دادم تا عالمیان بدانند که دنیا به نزد حق تعالی هیچ قیمتی ندارد. طولون بیامد و مدتی ملک مصر براند و در آن امارت آثار پسندیده  به اظهار رسانید و به تلقین دولت کارهای بزرگ کرد...»(عوفی،1352: 3- 162).

چنانکه ملاحظه می‌شود این حکایت، با آنچه شیخ سعدی در گلستان آورده، بسیار نزدیک است؛ اما دو تفاوت اساسی با آن دارد، یکی تفاوت شخصی که به امارت گماشته شده و دیگری طولانی بودن حکایت در جوامع الحکایات و اختصار آن در گلستان. تفاوت نخست نشان  می‌دهد که سعدی نباید آن را از جوامع الحکایات عوفی رونویس کرده باشد و تفاوت دوم، هم نشانة هنر شگفت سعدی در ایجاز سخن است و هم نشان دهندة هدف دو نویسنده است که عوفی تصمیم به حکایت پردازی و شاخ و برگ دادن دارد و هدف سعدی بیان مغز حکایت و برگرفتن نتیجه اخلاقی از آن است. به همین دلیل سعدی پایان حکایت را به سوی رزق بخشی بی سبب الهی به بندگان، سوق داده و سروده است:

اگر دانش به روزی در فزودی
به نادانان چنان روزی رسانـد

 

ز نادان تنگ روزی تر نبودی
که دانا اندر آن عاجز بمانــد
                     (سعدی، 1362: 68)

اما اثر دیگری که این حکایت را در بر دارد، آثار البلاد و اخبار العباد زکریای قزوینی است. نویسندة دانشمند این کتاب همعصر شیخ شیراز است. تولد او را سالهای 600 و 605 هـ دانسته‌اند و مشخص نیست، زمانی که سعدی در سال 656 این حکایت را می‌نوشته، کتاب آثارالبلاد نوشته شده و در دسترس بوده است یا خیر؟ اما جالب است که در آثار البلاد نیز مانند گلستان این حکایت کوتاه است و نام عامل برگماشته بر مصر نیز خصیب است و به آنچه در گلستان نقل شده، بسیار شباهت دارد: «حکایت کنند که روزی رشید در تلاوت به این آیة کریمه رسید: و نادی فرعون فی قومه قال یا قوم الیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری من تحتی افلا تبصرون؛ یعنی خواند فرعون قوم خود را گفت: ای قوم آیا نیست مرا ملک مصر و این جویهای روان که  در جریان است در زیر قصر من. آیا پس نمی‌بینید شما؟ پس گفت بطلبید شخصی را که فروتر از آن در منزلت و اعتبار کسی نباشد تا او را والی مصر کنم. پس طلبیدند شخصی مجنون را آنگونه که خلیفه خواسته بود تا او را والی مصر کنند، نام او خصیب بود، چون به منزلت حکومت مصر فایز گشت، خُلق نیکو و سیرت پسندیده و کرم و احسان، در حق خلق شعار خود ساخت و ذکر خیر او بر السنه و افواه اشتهار یافت تا آنکه گفته شد:

اذا لم تزر الارض الخصیب کاینا

 

فأین لنا ارض سواه نزور »
                 (قزوینی،1373: 3- 62)

شباهت این دو حکایت؛ بویژه در یکسانی نام «خصیب»‌ اقتضا می‌کند که یکی از دو نویسنده از دیگری اخذ کرده، یا هر دو بزرگ از منبع واحد دیگری استفاده کرده باشند.

نقل این حکایت در آثار مختلف تاریخی و غیرتاریخی پیش از روزگار سعدی و همزمان با وی نشان می­دهد که به طور واقعی ماجرایی در روزگار هارون­الرشید روی داده و مردی بدلباس و زشت چهره به حکومت مصر گماشته شده که درست نقطة مقابل فرعونهای آراسته و باشکوه گذشته بوده. وضعیت این مرد و توجه هوشمندانه به آیة50 از سورة زخرف که از قول فرعون است، جلب توجه کرده و در کتاب­های تاریخی نقل شده و بتدریج با رویکردها و اهداف مختلف بدان نگریسته شده و درکتابها و مجموعه­های حکایات نیز ضبط شده است.

 

ج- حکایت حاتم طایی و قیصر روم

بدون تردید بسیاری از حکایاتی که در آثار گوناگون با اختلافات اندک و یا گاهی با تفاوت فراوان دیده می‌شود، اصلی واحد داشته‌اند؛ ولی بعدها به دلیل رویکردهای مختلف، به اشکال متنوع درآمده‌اند. این دلایل می‌توانسته یکی یا تلفیقی از موارد زیر باشد:

1- گوینده یا نویسنده به مقتضای هدف خود در حکایت دست برده و آن را تغییر داده باشد.

2- در شیوة روایت شفاهی، برخی از عناصر تغییر کرده باشد.

3- گاهی نویسنده یا شاعر برای تأثیرگذاری بیشتر، نشان دادن قدرت آفرینش و تازه‌گویی خود، مدیونی کمتر به دیگران و یا حتی پی گم کردن بعمد، حکایتی را دگرگون کرده باشد.

4- هنگام روایت یا نگارش حکایت، برخی از عناصر و مطالب فراموش شده و به طور آگاهانه یا ناخودآگاه، عناصری جایگزین عناصری دیگر شده باشد.

با توجه به این نکته‌ها، اینک به دو روایتی که در زیر می‌آید، توجه فرمایید: «آورده‌اند که چون صیت کرم و آوازة سخاوت حاتم طایی در اطراف و اکناف عالم فاش شد و صدای آن کرم به اطراف و ارجاء جهان برسید، قیصر روم خواست تا او را امتحان کند. کس فرستاد و از وی صد شتر خواست همه سرخ‌موی و سیاه‌چشم. پس حاتم طایی در قبیلة خود منادی کرد که هرکس مرا یک شتر به وام دهید تا حق شما بگزارم و به مدتی نزدیک بهای آن شما را دهم. پس آن اشتران را راست کردند و به نزدیک قیصر فرستاد. قیصر از آن حالت تعجب کرد و گفت ما این مرد اعرابی را بیازمودیم و او خود را در اوام چندین مردم نهاد. پس بفرمود تا آن صد شتر با جامه‌های نرم که متاع روم باشد بار کردند و به نزدیک حاتم بردند. چون شتران به نزدیک حاتم رسیدند، حاتم در قبیله ندا کرد که هر که شتری تهی به من داده است، بیاید و شتر خود با بار برگیرد. پس جملة شتران با متاع به خداوندان داد و هیچ به جهت خود نگاه نداشت، چون این سخن به ملک روم بازگفتند، گفت این همه مروّت نه حد آدمی زاد است... و انصاف داد که مثل حاتم طایی در جوانمردی کس از مادر نزاد»(عوفی،1352: 163).

اکنون به اشعار زیبای زیر از بوستان سعدی توجه کنید:

«شنیدم در ایام حاتم که بود
صبا سرعتی، رعد بانگ ادهمی
یکی سیل رفتار هامون نورد
از اوصاف حاتم به هر برّ و بوم
که همتای او در کرم مرد نیست
بیابان نوردی چو کشتی بر آب
به دستور دانا چنین گفت شاه
من از حاتم آن اسب تازی نهاد
بدانم که در وی شکوه مهی است
رسولی هنرمند عالم به طی
زمین مرده و ابر گریان بر او
به منزلگه حاتم آمد فرود
سماطی بیفکند و اسبی بکشت
شب آنجا ببودند و روز دگر
همی گفت و حاتم پریشان چو مست
که ای بهره‌ور موبد نیک نام
من آن باد رفتار دلدل شتاب
که دانستم از هول باران و سیل
به نوعی دگر روی و راهم نبود
مروّت ندیدم در آیین خویش
... کسان را درم داد و تشریف و اسب
خبر شد به روم از جوانمرد طی

 

به خیل اندرش بادپایی چو دود
که بر برق پیشی گرفتی همی
که باد از پَیَش بازماندی چو گرد
بگفتند برخی به سلطان روم
چو اسبش به جولان و ناورد نیست
که بالای سیرش نپرّد عقاب
که دعوی خجالت بود بی گواه
بخواهم، گر او مکرمت کرد و داد
وگر رد کند بانگ طبل تهی است
روان کرد و ده مرد همراه وی
صبا کرده بار دگر جان در او
برآسود چون تشنه بر زنده رود
به دامن شکر دادشان زر به مشت
بگفت آنچه دانست صاحب خبر
به دندان ز حسرت همی کند دست
چرا پیش از اینم نگفتی پیام؟
ز بهر شما دوش کردم کباب
نشاید شدن در چراگاه خیل
جز او بر در بارگاهم نبود
که مهمان بخسبد دل از فاقه ریش
طبیعی است اخلاق نیکو نه کسب
هزارآفرین گفت بر طبع وی»
                     (سعدی،1362: 267)

اندکی دقت نشان می‌دهد که شخصیت‌های دو حکایت : سلطان روم و حاتم طایی. موضوع و هدف دو حکایت : بیان بخشندگی‌های حاتم و آغاز دو حکایت: آگاهی سلطان روم از بخشندگی‌های حاتم و شهرت او و تصمیم گرفتن به آزمایش او با درخواست هدیه‌ای بسیار ارزشمند: یکصد شتر سرخ‌مو یا اسبی بی‌نظیر و بسیار گرانبها و نتیجة حکایت : برای قیصر اثبات شود که آوازه و شهرت حاتم بی‌دلیل نیست و اقرار کردن او به بی نظیری او دراین امر،  ‌همگی مشترک هستند و تفاوت در متاع درخواست شده و روند اتفاق افتاده، چندان اهمیتی ندارد.

پس باید اذعان کرد که اصل دو حکایت یکی بوده؛ امّا بنا بر دلایلی که در آغاز بیان شد، برخی از بخش‌های حکایت تغییر کرده است.

د- دود خلق

دربوستان سعدی حکایتی زیبا در چهار بیت به صورت زیرآمده است:

شبی دودخلق آتشی برفروخت
یکی شکرگفت اندرآن خاک و دود
جهاندیده­ای گفتش ای بوالهوس
پسندی که شهری بسوزد به نار

 

شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
که دکّان ما را گزندی نبود
تراخود غم خویشتن بود و بس؟
اگرچه سرایت بود برکنار؟
                    (سعدی،1362 : 229)

در ترجمة رسالة قشیریه حکایتی درمورد جنید بغدادی نقل شده است که کاملاً به این حکایت شباهت دارد. «جنیدگفت سی سال است تا استغفار همی کنم، از یک شکر که کردم. گفتند چگونه بود؟ گفت: آتش اندر بغداد افتاد، کسی مرا خبر آورد که دکان تو نسوخت. گفتم الحمدلله و سی سال است تا پشیمانی می خورم تاچرا خویشتن را از مسلمانان بهتر خواستم» (قشیری،1361 :31).

در تذکرة الاولیای عطار نیز در توضیح زندگی سری سقطی آمده است که از بازاریان با انصاف بغداد بود و حکایتی از آتش گرفتن بازار بغداد و نسوختن دکان سری سقطی آورده است که همان ماجرا موجب می­شود که سری برای همیشه بازار را ترک کند. :«یک روز بازار بغداد بسوخت، او را گفتند بازار بغداد بسوخت، گفت من نیز فارغ شدم. بعد از آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود. چون آنچنان بدید، آنچه داشت به درویشان داد و طریق تصوف پیش گرفت » (عطار،1374 : 286).

بدون تردید اصل هر سه ماجرا یکی است و مبتنی بر آتش سوزیی است که واقعاً در بغداد روی داده  و صدمات فراوانی به مردم رسانده است. بخش نخستین حکایت، بدون در نظر گرفتن شخصیت داستان یکی است، یعنی آتش سوزی در بغداد که خانه و دکان بسیاری از مردم را می­سوزاند؛ اما دکان یک شخص سالم می­ماند. بخش بعدی ماجرا در هر یک از سه اثر متفاوت است. در رسالة قشیریه، قهرمان ماجرا جنید بغدادی عارف بزرگ قرن سوم هجری است که مطابق این روایت از بازاریان بغداد به حساب می­آمده، در حالی که گویا پدر او اهل کسب و کار بوده و ماجرایی دربارة زکات پرداختن او در تذکرة الاولیا(ص364) آمده است؛ اما گویا شخص جنید اهل بازار نبوده است. نکتة قابل توجه اینکه شکرگفتن از نسوختن دکان در این اثر نیز با بوستان شیخ مشترک است؛ اما پشیمانی و استغفاری که در این روایت آمده است، با روایت بوستان متفاوت است.

آنچه در تذکرة الاولیا دربارة سری سقطی آمده ، با زندگی او سازگارتر است؛ زیرا او از صوفیانی بوده که در بغداد دکانی داشته و بعدها این شغل را رها می­کند و به تصوف و دنیاگریزی روی آورد.

حکایت سعدی با آنکه از همین ماجرا نشأت گرفته؛ اما به روایت قشیری بسیار نزدیکتر است و احتمالاً آن را سالها پیش در جایی خوانده یا در محفل انسی از واعظی شنیده است و سالها بعد به سهو یا عمد به قصد سرودن حکایتی تأثیرگذار، از قول جهاندیده­ای که شاهد ماجرا بوده، آن را به صورتی که با زندگی مردم نزدیکتر باشد به نظم کشیده است. در روایت سعدی شخصی که دکانش سالم مانده، ناشناس است و نصیحت­کننده جهاندیده­یی دانا که وقتی شکرگزاری او را می­بیند، نکوهش و نصیحتش می­کند و مثالهای مشابه فراوانی برای متنبه ساختن او می آورد که همه زیبا و تأمل برانگیز است.

بجز سنگدل ناکند معده تنگ
توانگر خود آن لقمه چون می­خورد
مگو تندرست است رنجوردار
تنک دل چو یاران به منزل رسند
دل پادشاهان شود بارکش

 

چو بیند کسان برشکم بسته سنگ
چو بیند که درویش خون می­خورد
که می پیچد از غصه رنجور وار
نخسبد که واماندگان از پسند
چو بینند در گل خر خارکش...
                                     (همان)

ه بتر زانم که گویی

گاهی مضمون یک حکایت از پیشینیان در آثار بعدی به صورت یکی یا دو بیت شعر یا مثلی معروف آشکار شده است. این امر در ادبیات فارسی سابقة طولانی دارد و بسیاری از ضرب­المثل­ها خلاصه و نتیجة یک ماجرا یا حکایت است. شیخ اجلّ در ادامة حکایت سرهنگ زاده‌ای که به فرزند هارون الرشید دشنام داده بود، در این دو بیت را سروده است:

یکی را زشتخویی داد دشنـام
بتر زانم که خواهی گفتن آنی

 

تحـــمّل کرد و گفت ای نیک فرجام
که دانـــــم عیب من چون من ندانی
                      (سعدی،1368: 82)

در باب چهارم از قسم دوم جوامع الحکایات، دربارة سلمان فارسی حکایتی نقل شده که سه بیت از حکیم سنایی نیز شاهد آن است. و می‌تواند، ابیات سنایی یا کل حکایت عوفی مأخذ این دو بیت سعدی بوده باشد.« آورده‌اند که سلمان، رضی الله عنه، سفیهی او را دشنام داد و در آن مبالغت نمود. سلمان گفت: ان ثقلت موازینی لم یضرّنی ما قلت و ان خفّت موازینی فانا شرّ مما تقول. و گفت فردای قیامت اگر یک پله ترازوی من راجح آید، آنچه تو گفتی مرا زیان ندارد و اگر کفّة ترازوی من کم آید، «من بتر از آنم که تو گویی» و مثالب و معایب من زیادت از این بود و سنایی  می‌گوید:

ابلهی داد خیـره دشنامـــش
گفت ازین ژاژ او چه آزارم
گر چنانم، بشویم آن از خود

 

گشت خامش ز گفتن خامش
آنچه او گفت بیش انگـــارم
ور نیم با بدی، چه گویم بد»
                      (عوفی، 1352: 92)

ابیاتی که از سنایی نقل شده است، در حدیقة الحقیقه از قول ابوحنیفه است و چنین آغاز شده است:

«بِشِنو تا ابوحنیفه چه گفت
که سفیهی چو داد دشنامش

 

صفّة عقل خویش را چون رفت
گشت خامش ز گفتن خامَش...»
           (سنایی غزنوی، 1368: 572)

نگاهی به حکایتی که در جوامع­الحکایات آمده است و توجه به سال تألیف آن (حدود625ﻫ.) و بویژه به جملة «من بتر از آنم که تویی» نشان می­دهد که  آنقدر مضمون آن با دو بیت گلستان شباهت دارد که می‌تواند یگانگی دو متن را به خواننده القا نماید. به هرحال در گلستان نامی از سلمان فارسی یا ابوحنیفه نیست و آمدن لفظ «یکی» به جای نام آنها مضمون حکایت را فراگیرتر و همگانی‌تر کرده است.

و- عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گاهی ممکن است که مضمون یک حکایت،‌ به صورت یک بیت شعر درآمده باشد و همان بیت زمینة شکل‌گیری حکایتی تازه شده باشد. به عنوان مثال یکی از حکایات نسبتاً مفصل گلستان دربارة گروهی از دزدانی است «که بر سر کوهی نشسته‌اند و منفذ کاروان بسته» سرانجام با مشورت دانایان زمانی که دزدان برای غارت رفته و در مقرخود حضور نداشتند، گروهی جنگاور در اطراف مقرّ آنها پنهان شدند و شب هنگام از پناهگاه به درآمدند و همة آنها را اسیر کردند. فردای آن روز پادشاه حکم اعدام تمامی آنها را صادر کرد.

در میان دزدان پسر زیبای نوجوانی بود که یکی از وزیران پادشاه را بسیار دل بسوخت و برای نجات جان او به سجده افتاد، پادشاه به سختی اعتقاد داشت که

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است

 

تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است

اما وزیر اول با التماس و الحاح خواستار زنده گذاشتن او شد و سرانجام با اجازة پادشاه او را «به ناز و نعمت برآوردن گرفت و استاد ادیب به تربیت او نصب کرد و برای قبولاندن نظر خود به پادشاه، روزی از محاسن آن جوان نزد پادشاه سخن گفت و پادشاه پاسخ داد:

عاقبت گرگ زاده گرگ شـــود

 

گرچـه بــا آدمی بزرگ شـود
چ

پس از چند سال جوان با اوباش محله به هم پیوستند و در فرصت مناسب «وزیر و هر دو پسرانش را بکشت و نعمتی بی قیاس برداشت و به مغارة دزدان بر جای پدر نشست و عاصی شد. ملک دست تحیّر به دندان گزیدن گرفت و گفت:

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسـی
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

 

ناکس به تربیت نشود ای حکــیم کس
در باغ لاله روید و در شوره بوم خس..»
                  (سعدی،1368: 3- 62)

به گمان نگارنده ستون اصلی و سنگ بنای این حکایت بیت «عاقبت گرگ زاده گرگ شود، گرچه با آدمی بزرگ شود.» است و بقیة اجزای این حکایت نقش مصالح جنبی و استحکام دهندة آن را دارند و هدف اصلی شیخ طرح مضمون این بیت بوده و با بقیة مطالب، آن را پرورانده است.

عوفی در باب بیست و دوم از قسم دوم جوامع الحکایات، حکایت کوتاهی را آورده است که مضمون بیت مذکور و در حقیقت کل حکایت شیخ را در بردارد و اگر این دو حکایت را چون دو مصرع شعر کنار هم بنویسیم، یک اسلوب معادله ایجاد خواهد شد. حکایت عوفی چنین است:

«گویند وقتی اعرابئی گرگ بچه‌ای خرد را بگرفت و آن را بر گوسفندی بیاموخت، چنان که از پستان او شیر بمکیدی و با او آشنایی کردی. چندان که بزرگ شد و استخوان او قوی و ناخن او تیز گشت، روزی بر آن میش جست که از او شیر خورده بود و او را بکشت.

غذیتَ بدّرها و نشأتَ منــــها
اذا کان الطباع طـــباع ســـوء
... تو چون بچه شیر نر پروری

 

فما ادراک انّ اباک ذیــــب
فلا ادب یفیـــد و لا ادیب!
چو دندان کند تیز کیفر بری»
                      (عوفی،1352: 605)

عوفی در باب هشدهم از قسم سوم، یک بار دیگر به بیت فارسی بالا، بیت زیر را اضافه و نقل کرده است:

...چو با زور و با چنگ برخیزد او

 

به پروردگار اندر آویـــزد او
                              (همان، 553)

به نظر می‌رسد این حکایت  الهام بخش سعدی در آفرینش حکایت بالا است. زیرا تردیدی نیست که هدف شیخ از نقل این حکایت تأکید بر اصالت و نژاد در برابر تربیت است که درقالب حکایتی خواندنی و با ابیاتی زیبا پرورده و ارائه شده است و بیت «عاقبت گرگ زاده گرگ شود...» نقطة ثقل آن است؛ بویژه که شیخ دنبالة حکایت را پی نگرفته که نهایت کار جوان به کجا انجامید، چون تا همین­جای حکایت، هدف او را تأمین می­کرده است.

یادآوری می­شود که گروهی از علمای قدیم به اصالت نژادی و گروهی دیگر به تربیت و سینه­هایی که چون لوحی سپید و نانوشته است، بیشتر بها می­دادند. شیخ اجلّ ضمن بها دادن به اصالت، از نقش تربیت غافل نمانده، چنانکه باب هفتم از هر دو اثر ارزشمند خود،گلستان و بوستان، را به تربیت اختصاص داده است.

ز- نیرزد که خونی چکد بر زمین

یکی از ابیات زیبا و دلنشین بوستان در باب اول، بیت زیر است:

به مردی که ملک سراسر زمـــین

 

نیرزد که خونی چکد بر زمین
                     (سعدی،1362: 222)

در این بیت حرف «ی» در کلمه «خونی» برای بیان اندکی و قلّت است و «خونی» به معنی خون اندک یا یکی دو قطره خون است. در تاریخ طبری ماجرایی نقل شده است که مضمون آن به این بیت شیخ بسیار نزدیک است. در روزگار هارون‌الرشید شخصی زاهد و عابد زندگی می‌کرد که عمری نام داشت و از اعقاب عمر بن عبدالعزیز اموی بود. از آنجا که این مرد مورد توجه گروهی از مردم واقع شده بود، هارون نگران بود که نکند تهدیدی برای حکومتش باشد، به همین دلیل فضل بن ربیع و عمر بن بزیع را به طور ناشناس به نزد او فرستاد. آنها خود را فرستادة مردم مشرق معرفی کردند و برای امتحان، او را به قیام علیه رشید فراخواندند. اما عمری زاهد به طرف آنها نگریست و گفت: «وای شما، برای چه و برای که؟ گفتند: «تو» گفت به خدا خوش ندارم، به مقدار حجامتی از خون یک مرد مسلمان به پیشگاه خدا روم و آنچه آفتاب بر آن طلوع می‌کند از آن من باشد»( طبری،1379: 12/ 5382).

ملاحظه می­کنید که مضمون این بیت زیبا و معروف سعدی کاملاً به گفتار عمری زاهد شباهت دارد. در بوستان سعدی« ملک سراسر زمین» به جای «آنچه آفتاب بر آن طلوع می­کند» خوش نشسته است.

تعبیر «ریختن خون اندک» به اندازة خون حجامت، ظاهراً در میان عرب به صورت مثل به کار می‌رفته است؛ چرا که مدتها پیش از حکایت بالا، از زبان حسن بن علی (ع) نیز در تاریخ یعقوبی به کار رفته است و شاید همین نخستین مورد مکتوب باشد. امام حسن (ع) که خود را از همگان سزاوارتر می‌دانست که در کنار مرقد جدش، رسول الله (ص) دفن شود و پیش بینی می‌کرد که امویان از این امر ممانعت کنند و منجر به جنگ و خونریزی شود، به برادرش امام حسین (ع) سفارش کرد که اگر مانع شدند، با آنها درگیر نشوید و نباید به اندازة حجامتی خونریزی شود: «فاذا مِتُّ انا، فادفنی مع رسول الله، فما احدٌ اولی بِقُربِه منّی، الاّ ان تمنعَ مِن ذالک فلا تسفک فیه محجمه دم»‌(یعقوبی،1362: 2/ 154).

ح- بنی ادم اعضای یک پیکرند

از اشعار بسیار زیبا و معروف شیخ اجلّ، سه بیت مثنوی در گلستان است که در جهان به نام او شناخته شده است و حیفم می‌آید که مضمون این اشعار انسانی، بجز از سعدی از هیچ شخص دیگری باشد؛ زیرا اندیشة مطرح در این شعر،‌ با اندیشه‌های لطیف و انسانی شیخ سازگاراست نه با مأمون عباسی که به قول عوفی از ترس‌ جاسوسانش مردم بغداد در خانه‌های خود نیز احساس امنیت نداشتند. (!عوفی،1352: 615)

احتمالاً شما نیز حدس زده‌اید که ابیات مورد نظر اینهاست:

بنی آدم اعضای یک پیکرنــــد
چو عضوی به درد آورد روزگار
تو کز محنت دیگران بی غمــی

 

که در آفرینش ز یک گوهرند
دگـــر عضـوها را نماند قرار
نشایــــد که نامت نهند آدمی
                      (سعدی،1362: 47)

در تاریخ طبری ضمنِ نامه‌ای از قول مأمون عباسی خطاب به برخی از بزرگان بغداد چنین آمده است: «اما بعد، کار مؤمنان چون اعضای بدن است که بیماری به یکی از آن رسد و ناخوشی آن، همه را به رنج آورد. حادثه نیز در میان مسلمانان چنین است که در میان بعضی‌شان رخ دهد و ناخوشی آن به دیگران رسد» ( طبری، 1369: 12/ 5423).

به هر حال با وجود اینهمه شباهت در مطالب نقل شده من نیز چون شما تصور می‌کنم، شباهت این دو بخش به دلیل توارد است، نه آگاهی سعدی از متن این نامه و از این هم که بگذریم، حداقل این است که اگر این مضمون از زبان و کلام معجزه آسای شیخ برخوردار نشده بود، هرگز این شهرت و اهمیت را به دست نمی‌آورد. شاهد این مدعا وجود هزاران مضمون زیبا و دلکشی است که در متون نثر و حتی نظم به کار رفته است؛ اما هیچ کس با آنها آشنا نیست؛ از جملة آنها همین مضمون بالاست که با وجود قریب500 سال قدمت، کمتر کسی از آن آگاهی دارد.

امّا نظر به اینکه شیخ اجلّ به آیات قرآن کریم و احادیث نبوی توجّهی ویژه داشته و مضامین بسیاری از اشعار و نوشته‌هایش برگرفته از آنهاست، می‌توان پذیرفت که مضمون این سخن را نیز از حدیث شریف نبوی گرفته باشد. «مثل المؤمنین فی توادّهم و تَراحُمهم و تَعاطُفهم مثل الجسد: اذا اشتکی منهُ عضوٌ تراعی له سائر الجَسَدِ بالسَهّر و الحُمّی» (برای دیدن معنی حدیث و منابع آن رجوع شود به گلستان، شرح یوسفی صفحة 265 و شرح گلستان، خزائلی صفحة 255).

ناگفته نماند که می­تواند منشاء آنچه در تاریخ طبری از قول مأمون نقل شده است، همین حدیث نبوی باشد.

ط- به حسرت بگذارند

شیخ اجل در «جدال سعدی با مدعی» آنجا که از قول مدعی، عیب‌های ثروتمندان را برمی‌شمارد، نوشته است: «مالی به مشقت فراهم آرند و به خسّت نگه دارند و به حسرت بگذارند»(گلستان، 1366: 598).

این چند جمله با اندکی تفاوت دوبار در رسائل فارسی خواجه عبدالله انصاری آمده است. تشابه مضامین و حتی ترتیب آنها به گونه‌ای است که نشان می‌دهد، شیخ شیراز با این جملات خواجه عبدالله کاملاً آشنا بوده و آنها را خوانده است. از آنجا که شیوة سجع‌پردازی سعدی در گلستان نیز از شیوة سجع‌پردازی خواجه عبدالله تأثیر پذیرفته است، تأثیرپذیری در مضمون نیز می‌تواند در یک مقایسة دقیق مشخص و آشکار شود. البته با توجه به تردید‌هایی که در صحّت انتساب رسائل فارسی به خواجه عبدالله وجود دارد یا دستکاری شدن فراوان متنِ رسائل، شاید بتوان اصل این جمله‌ها را از شیخ دانست که بعدها در رسائل نیز وارد شده باشد.

خواجه عبدالله نوشته است: «پرسیدند در حق دنیا چه گویی؟ گفت: چه گویم که به رنج به دست آرند و به زحمت نگاه دارند و به حسرت بگذارند» (انصاری، 1377: 452).

بار دیگر نوشته است: «سؤال کردند از دنیا، گفت: «در چیزی چه سخن گویم که او را به حرص به دست آرند و به بخل نگاه دارند و به حسرت بگذارند» (همان، 482).

چنانکه ملاحظه می‌شود، جملة سوم در دو متن،‌ کاملاً یکسان است و مضمون دو جملة اول و دوم هر کدام به طور کامل در جمله‌های خواجه عبدالله نیز آمده است.

 

نتیجه‌گیری

از میان هزاران شاعری که به زبان فارسی شعر سروده‌اند، فقط تعداد انگشت شماری توجه همگان را برانگیخته‌اند. اما حقیقت این است که مضامین و الفاظ و بدایعی که در شعر آنها به کار رفته است، تنها تراویده از ذهن و ذوق خودشان نیست و بسیاری از آنچه را که سروده­اند، مدیون شاعران و نویسندگان دیگراند.

اما بدون تردید تمام نویسندگان و شاعرانی که مورد توجه واقع شده و شهرتی به دست آورده‌اند، انسانهایی استثنایی بوده‌اند و نقش عظیمی در ایجاد مضامین و الفاظ و تازگی سخن داشته و کاملاً سزاوار آن شهرت و آوازه می‌باشند.

به عنوان مثال آنچه در این مقاله آمده است، پیشینة حکایتها و برخی از مضامین انسانی، اجتماعی، ادبی و شاعرانه است که در نوشته‌ها و سروده‌های شیخ بزرگ شیراز نیز آمده است که هریک از موارد می­تواند تأثیرپذیری، نقل مضمون، تأثیر ناخودآگاه و یا احیاناً توارد باشد. در عین حال تردیدی نیست که همة این موارد در کلام سحرانگیز سعدی، هویت تازه­ای یافته و مورد توجه همگان واقع شده‌ است، به طوری­که اگر این مضامین به زیور کلام شیخ آراسته نمی­شد و کیمیای ذوق سعدی، آن مس­ها را زر نمی‌کرد،  مورد توجه واقع نمی‌شد وکسی آنها را نمی­شناخت. 

چنانکه در این مقاله ملاحظه شد، سعدی نیز مانند سایر شاعران و نویسندگان از نوشته‌ها و اشعار دیگران به شیوه‌ای مطلوب برخوردار شده است، اما این برخورداری بسیار اندک و نامحسوس است. اغلب نوشته‌ها و سروده‌هایش برآمده از ذوق و استعداد و تجربه‌های شگرف اوست و آنچه را از دیگران گرفته، اغلب با رویکردی دگرگونه و متناسب با نظریات سازندة خود، لباسی گرانبها و قیمتی پوشانده و بدان هویتی سعدیانه داده است.

 

پی‌نوشتها

1- به جز مقاله‌هایی که با عنوان تأثیر و تأثر از آثار سعدی نوشته شده است و اغلب آنها تأثیرپذیری از کلام سعدی است، چهارمقاله کاملاً به منابع و مآخذ آثار سعدی اختصاص دارد. یکی مقاله‌ای از ابراهیم قیصری که در جلد 4 ناموارة محمود افشار ص 137 تحت عنوان «مأخذ چند داستان از بوستان» آمده است و مأخذ پنج حکایت سعدی را در آثار سنایی، عطار و جوامع الحکایات عوفی نشان داده است. دوم مقاله‌ای است از حسین لسان تحت عنوان «پژوهشی در روایات و مضامین سعدی» که در «ذکر جمیل سعدی، ج3، ص 145» به چاپ رسیده است و نظایرچندین حکایت و بیت سعدی را به صورت مختصر درآثار پیش ازسعدی نشان داده است.این دو مقاله درصفحات356 و100 ازکتاب سعدی­پژوهی معرفی شده است.

سوم، مقاله‌ای از اکبر نحوی و آقای سعید قشقایی است که در شماره 17 (پیاپی 14) سال 84 نشریة دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه باهنر کرمان به چاپ رسیده است و برای ده داستان از کلیات سعدی مآخذ تازه یا بیشتری نسبت به مقالات پیشین ذکر شده و مورد مقابله و بررسی قرار گرفته است. از این ده حکایت، هشت مورد از بوستان و دو مورد از رسائل نثر است.

چهارم، مقاله‌ای است از محمد دامادی باعنوان"سعدی شاعر جامع ومأخذ چندحکایت بوستان"که مضامین مشابه با عباراتی از چهارحکایت بوستان درآثارغزالی، ابوسعیدابوالخیر، ابوحیان، عطار و حلاج نمایانده شده است. اصل مقاله در ذکرجمیل سعدی، ج1 سال1364 صفحات 347-368 درج شده ودر صفحة 248 کتاب سعدی­پژوهی معرفی شده است.

اثر مقالة دیگر باعنوان"تأثیرسخن نظامی گنجوی دراشعار سعدی"از برات زنجانی است که در شماره‌های یک تا چهار سال1331 مجلة دانشکدة ادبیات دانشگاه تهران به چاپ رسیده است.

سرانجام مقاله‌ای‌ است، از محمدحسین کرمی که تحت عنوان «سیر اندیشه در آثار نظامی و سعدی» در شمارة 33 مجلة پژوهش‌نامة دانشگاه شهید بهشتی در بهار سال 1381 به چاپ رسیده و در برخی از موارد ذکر شده، سعدی کاملاً از نظامی تأثیر پذیرفته است.

آنچه در این مقاله می‌خوانید، برای نخستین بار طرح شده و با هیچ کدام از مقالات پیشین مشترک نیست یا احیاناً اگر یک یا دو مورد مشترک باشد، منابع آن تازه است و موارد طرح شده در آن بر خلاف مقالات پیشین به جز دو مورد، مربوط به گلستان است.

2- عین همین حکایت با همین نامها در جلد سوم تجارب الامم صفحه‌های 519 و 520 تحقیق ابوالقاسم امامی و مجلد ششم البدایه و النهایه صفحة 227 نیز آمده است و کاملاً معلوم است که مأخذ هر دو کتاب تاریخ طبری بوده است.

منابع

1- قرآن کریم.

2- ابن کثیر الدمشقی، ابوالفدا .(1426 هـ.). البدایه و النهایه، به کوشش عبدالحمید هنداوی، بیروت: چاپ المکتبة العصریه.

3- ابن مسکویه، احمد بن محمّد .(1366). تجارب الامم، تحقیق ابوالقاسم امامی، تهران: دار سروش للطباعه و النشر.

4- انصاری، خواجه عبدالله.( 1377). مجموعه رسائل فارسی، به کوشش سرور مولایی، ‌تهران: طوس.

5- جهشیاری، محمدبن عبدوس .(1348). الوزراء و الکتّاب، ترجمة ابوالفضل طباطبایی، چاپ تابان.

6- حسن­لی، کاووس .(1380). فرهنگ سعدی پژوهی، چاپ بنیاد فارس­شناسی.

7- سعدی، مصلح الدین .(1362). کلیات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی، تهران: امیرکبیر، چاپ سوم.

8_____________ .(1368). گلستان، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، تهران: خوارزمی.

9_____________.(1366). گلستان، شرح و تصحیح محمد خزائلی، تهران: جاویدان، چاپ هفتم.

10- سنایی غزنوی،‌مجدود بن آدم .(1368). حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه، تصحیح و تحشیة محمدتقی مدرس رضوی،‌ نشر دانشگاه تهران،‌چاپ سوم.

11- طبری، محمد بن جریر.(1369). تاریخ طبری (تاریخ الرسل و الملوک)، ترجمة ابوالقاسم پاینده، تهران: اساطیر، چاپ چهارم.

12- عطار، محمّد بن براهیم .(1374).تذکرة الاولیا، براساس نسخة نیکلسون، انتشارات صفی علیشاه.

13- عوفی، محمّد بن محمّد .(1352). جوامع الحکایات و لوامع الروایات، تصحیح امیربانو کریمی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران،‌چاپ اول.

14- فروزانفر، بدیع­الزمان .(1361). ترجمة رسالة قشیریه، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، چاپخانة آرین.

15- قزوینی، زکریا .(1373). آثارالبلاد و اخبارالعباد، ترجمه محمد مراد بن عبدالرحمان، تصحیح محمد شاهمرادی، انتشارات دانشگاه تهران.

16- مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین .(1378). مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمة ابوالقاسم پاینده، تهران: علمی و فرهنگی، چاپ ششم.

17- نحوی، اکبر و....(1384). نشریة دانشکدة ادبیات دانشگاه شهید باهنر کرمان، شمارة 17 (پیاپی 14).

18- یعقوبی، احمد بن اسحاق .(1362). تاریخ یعقوبی، ترجمة محمدابراهیم آیتی، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی.