باره پهلوانی در اساطیر هند و اروپایی

نویسنده

استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه پیام نور

چکیده

در اساطیر هند و اروپایی، اسب بهترین یاور هر قهرمانی است. پهلوانان نامدار نیز اسبی در خور برمی‌گزینند و از آن لحظه به بعد، این دو در همه سختی‌های و آسانیها در کنار هم‌اند. به تفاهم و زبان مشترکی می‌رسند. با هم زندگی می‌کنند و سرانجام با هم می‌میرند. حتی گاه بین آنان پیمان برادری بسته می‌شود. باره‌های­ پهلوانان، مانند خود آنها به اساطیر می‌پیوندند و در پرتو این خصلت، ویژگیهای منحصر بفردی را کسب می­کنند. حتی گاه همچون ایزدان ستایش می‌شوند. آنان خورشیدفش، آبی‌نژاد و گاه باد سرشتند. بال دارند و به آسمان پرمی­کشند. بدین سان بخش اعظم نیروی هر پهلوانی در اسب او نهفته است. بارة او سلاح کارآمد اوست. باره­های پهلوان با اژدهایان و ماران نبرد می‌کنند و درپاره‌ای موارد قهرمان را به آرزوهای خود می رسانند. 

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The Steed of Heroes in Indo-European Mythology

نویسنده [English]

  • KHosro Gholizadeh
Faculty member of Persian language and literature, Payam-e noor university (PNU) of Orumie.
چکیده [English]

In Indo-European Mythology, a steed is always the best companion of any hero. Famous heroes, as well, have their own deserving steeds. Since then, both of them have been always together in all events of their life whether in hardness or pleasure. They come to a common understanding. They live and die together even they sometimes sign a brotherhood agreement. Hero's steeds graft to Myths in the same way as the heroes, and in the light of such an attribute they accept unique characteristics. Even the steed turns to a subject of worship as gods, or seems to be sun-like, water descendant, or even to be of wind nature. They become winged and sometimes they fly to sky. In this way, much of the power of every hero is hidden in his steed, as if his steed is his efficient weapon. Steeds of heroes struggle with dragons, demons and serpents and sometimes they help heroes achieve their goals.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Myth
  • Steed
  • hero
  • Sun
  • Water
  • Gods

- مقدمه

اسب یکی از مهمترین عوامل رسیدن قهرمان به آرزوها است. قهرمان سوار بر اسب، پرابهت‌ترین نوع قهرمان حماسی است. به همین خاطر اسبی که او را حمل می‌کند، شریفترین حیوان و برای آن قهرمان عزیزترین جانور است. قهرمانان حماسی و اساطیری رابطه­ای ناگسستنی با بارة خود دارند. بارة پهلوان نه تنها حمل کننده؛ بلکه جزئی از شخصیت پهلوان است.

در تحقیق حاضر به بررسی جایگاه باره پهلوانی در اساطیر و حماسه ملی ایران و همچنین اقوام هند و اروپایی می­پردازیم و نشان می­دهیم که چگونه بارة پهلوانی پهنة وسیعی از اساطیر و حماسه­های این اقوام را عرصه جولان خود قرار داده است. برای رسیدن به مقصود بر مبنای روش اسطوره­شناسی تطبیقی در اساطیر و زبانهای ایران باستان و میانه، ودایی، یونانی، ژرمنی، اسکاندیناوی و استونی و مجاری و غیره به کندو کاو می­پردازیم.

در داستانها و افسانه­های ایرانی روایتهای جالبی از رابطه قهرمان و باره­اش وجود دارد و بن مایه آنها را می­توان چنین خلاصه کرد: تنها پسر پادشاهی کرّه اسبی دارد که از نیروهای جادویی برخوردار است. کره اسب او را بر حذر می­دارد و از دسیسه­های نامادری حسود یا سایر زنان حسود نجات می­بخشد (همچون سیاوش که با کمک اسبش از میان آتش گذر کرد و با اینکار دروغ سودابه را ثابت کرد). بدین طریق که از چاه پر از دشنه یا غذای آلوده به زهر می­رهاند. (چاه پر از دشنه یادآور چاه شغاد و مرگ رستم است) زن حسود که به خاطر اسب مذکور نقشه­اش باطل شده، به منظور انتقامجویی خود را به بیماری می‌زند و می­گوید: گوشت کرّه اسب درمان درد اوست. هنگامی که کرّه اسب را برای کشتن می­آورند، شاهزاده بر کرّه اسب می­نشیند و با او می­گریزد و به هوا پرواز می‌کند. بعدها جوان با کمک کرّه اسب قصری می­سازد (که باز یادآور سیاوشگرد است) و خود را به همگان می­شناساند. (مارزلف، 1371: 314، I و II) در بسیاری از اسطوره‌های کهن قهرمان جوان مورد آزار و اذیت نامادری خود واقع شده، به همراه بهترین و برجسته‌ترین یاور خود؛ یعنی اسبش مورد خشم و غضب قرار می‌گیرد، مانند هیپولیتوس که به دریا افکنده می‌شود و سیاوش که مجبور می­شود با اسبش بهزاد، از میان ورِ آتش بگذرد.

اسب قهرمان زبان صاحبش را می‌داند و حتی قهرمان و اسبش با هم صحبت و رایزنی می‌کنند. در واقع اسب سخن و احساسات قهرمان خود را درک می‌کند، مانند رخش (!فردوسی، 1/ 259، بیت: 360-361؛ ص 260، بیت 378-383) و شبرنگ بهزاد (!خالقی مطلق، 1357: 146) در داستان سغدی رستم آمده است:

 "xō rustami čan δūr awu δēw əspāδ wēn، awe raxše mēθ wāß ti ßaγa! Wanēm katxō δēwt ku maxā … raxšī patīsēnd" (Benveniste، 1940. 13، ff، 28- 30 & Frament du Brtish Museum، ff، 1-3)

«رستم از دور آن سپاه دیوان را دید و به رخش چنین گفت: «بیا ای سرور کم‌کم بگریزیم و کاری بکنیم که دیوان را به سوی جنگل بکشانیم. رخش پسندید». (قریب، 1375: 49)

در داستان روسی ایوان تزارویچ نیز، اسب به زبان آدمی به ایوان التماس می‌کند تا ایوان زندگی خود را به خطر نیندازد. نه تنها اسب قهرمان می‌تواند صحبت کند؛ بلکه گردونه قهرمان نیز این قدرت را دارد. مثلاً در رامایانه (بند 44)، گردونه رامه به او می‌گوید: تنها رامه استحقاق راندن آن را دارد. (De Gubernatis, 1872, Vol I:  340) یکی از اسبان آشیل با او سخن می­گوید و مرگ پادشاه را پیشگویی می­کند. (Chadwick, 1912: 262)

2- باره پهلوانی در اساطیر اروپایی

در اساطیر اروپایی؛ بویژه مجاری اسب قهرمان در ابتدای زندگی‌اش بدقواره و بی‌ریخت و دارای اندامی ناساز است، اما سرانجام زیبا و با شکوه و قهرمانانه و پیروزمند می‌شود. اسب اسطوره‌ای مجارها به نام Tatos از مادیانی پست نژاد، زاده شده بود و هنگام تولد زشت و بیقواره، با دندانهای خراب و فکی ناقص بود. قهرمان مجاری هفت تابستان و هفت زمستان او را زیر بازوان خود حمل کرد. همچنین اسب اساطیری پگاسوس (pegasos ) هنگام تولد وضع مشابهی داشت. این اسب به صورت نیمه کامل زاده شد. اشوینها غالباً با اسبهای پست و بی ارزش (خر؟) ارتباط دارند. بعد این اسبها به واسطه گیاه زندگی بخش، سومه، بدل به اسبهای زیبا و خوش اندام می شوند (De Gubernatis, 1872, Vol. I: 370). قهرمان داستانهای عامیانه (مانند اسبش) پیش از اینکه تبدیل به قهرمان و آدمی عاقل شود، مردکی نفهم و نادان بود. حیوانی هم که قهرمان خورشیدی را بر خود حمل می‌کند، پیش از اینکه یک اسب واقعاً شریف و اصیل باشد، یک اسب پیر و بی­ارزش یا یک خر تیره رنگ بوده است. (Ibid: 288) در حالی که در اساطیر هند و ایرانی باره پهلوانی همچون صاحب پهلوانش از بدو تولد باره‌ای اصیل و راهوار و نیرومند است.

اما از میان باره­های پهلوانی تنها می­توان به مشهورترین آنها اشاره کرد که به شرح زیرند:

1-2) پگاسوس (pegasos ): یکی از مشهورترین اسبان اساطیر پگاسوس است. طبق اسطوره‌های یونان از پیوند پوزئیدون (خدای دریاها و آبها) با مدئوس اسبی بالدار به نام پگاسوس پدیدار می‌شود. پگاسوس در بدو تولد به صورت ناقص زاده شد. نام پگاسوس با واژه یونانی pega به معنی «چشمة آب» ارتباط دارد. در اساطیر یونانی حداقل منشاء دو چشمه را به اثر سم اسب نسبت می­دهند. یکی Hippovrene به معنی «چشمه اسب» بر فراز کوه هلیکون و دیگر چشمه­ای در تروژان. در آغاز کار پگاسوس بر فراز کوه­ها و دره­ها در پرواز بود و به کسی اجازه نزدیک شدن نمی­داد. قهرمان اساطیری یونان به نام بلرفون (Bellerophon) همواره در آرزوی رام کردن این اسب بود. او برای دستیابی به این اسب از پیشگوی پولیدوس کمک خواست و به پیشنهاد او شبی را در معبدی برفراز آتن خوابید و ایزدبانوی آتنه را در خواب دید که لگامی زرین به او داد و از بلرفون خواست تا به درگاه پوزئیدون گاو نری را قربانی کند. پوزئیدون این کار را کرد و فردای آن روز در کنار چشمه­ای پگاسوس را دید که به آرامی منتظر اوست.

بعدها هنگامی که بلرفون در کشتن اژدهایی به نام Chimeara از جان خود ناامید شده بود، این اسب به او یاری رساند. این اسطوره یادآور یاری رساندن رخش به رستم در خان سوم و در هنگام نبرد با اژدها است. همانگونه که بعداً خواهیم دید، بسیاری از اسبان اساطیر ودایی نیز اژدهاکش بودند. در نبرد با اقوام سولیمی (Solymi) همسایه لیکیه، باز هم پگاسوس به کمک بلرفون آمد. پگاسوس (pegasos) بلرفون را بر فراز دریاها با خود می­برد. قدرت پگاسوس چنان بلرفون را مغرور کرد که او هوس پرواز به کوه المپ و جایگاه خدایان را در سر پروراند و زئوس بلرفون را بر زمین زد و پگاسوس به اصطبل اسبان زئوس رفت و حامل صاعقه زئوس گشت. (Grant, Hazel, 2006: 63-64)

2-2)‌ تاتوس (Tatos): در باورهای مجاری جوانترین دختر جادوگری به شکل اسب نامداری به نام Tatos در می‌آید. وقتی قهرمان او را ملاقات می‌کند، سوارش می­شود و Tatos او را به آسمان می‌برد. (De Gubernatis, 1872, vol 1: 342) این اسب اسطوره‌ای از مادیانی پست نژاد، زاده شده بود و هنگام تولد مانند پگاسوس زشت و بیقواره بود. دندانهای خراب و فکی ناقص داشت. تاتوس همچون پگاسوس اسب بالداری بود که می‌توانست در آسمان پرواز کند. جالب اینکه در زبان لیتوانیایی «ariu» به معنی «پرواز کردن» است. از همین ریشه واژه «arklus»: «اسب» (یعنی جانور پرنده) گرفته شده است. (Pokorny, 1959, 1 band: 62)

3-2) اسکندر اسبی داشت به نام Bucephalus که تنها به اسکندر اجازه سواری می‌داد. این اسب بر پیشانی خود زائده‌ای داشت که مانند شاخهای گاو نری بود. البته در سرودهای ودایی هم یالهای اسب خورشیدی به صورت شاخ توصیف شده است. این اسب در نبردهای بسیاری جان اسکندر را نجات داد و حتی می‌گویند، طی نبردی در هند با اینکه زخمهای مهلکی بر پهلو و سرش وارد شده بود، توانست با سرعتی باورنکردنی از مهلکه بگریزد و اسکندر را نجات دهد و سپس خود مرد.

4-2) همچنین پلینی (pliny) در ذکر philarcus  می‌گوید هنگامی که آنتیوخوس کشته شد، سربازی که او را کشته بود، تلاش بسیار کرد تا بر اسب او سوار شود؛ اما اسب آنتیوخوس او را بر زمین زد و کشت؛ زیرا این اسب تنها به آنتیوخوس سواری می­داد. (De Gubernatis,1872, vol 1: 388)

5-2) مورخی به نام Suetonius درباره اسب ژولیوس سزار می‌نویسد: این اسب پاهایی مانند پاهای انسان داشت که دارای انگشتانی بود. این اسب، امپراتوری ژولیوس سزار بر سراسر جهان را پیش بینی کرده بود. اسب سزار مانند Bucephalus اسب اسکندر و هر مرکب قهرمانانه دیگری، به هیچ کس جز صاحب خود اجازه سواری نمی‌داد.

6-2) شاعری به نام Ludovico Ariosto  (1473-1533) از اسبی به نام بایاردو (Baiardo) یاد می‌کند که به همراه سوار خود به نام اورلاندو بر دشمنان بسیاری می‌تاخت و با پاهای خود دشمنان را نابود می‌کرد. این اسب خارق العاده مانند پگاسوس و تاتوس بال داشت و در آسمان پرواز می‌کرد.

7-2) علاوه بر موارد بالا می­توان از اسبهای اساطیری دیگری هم یاد کرد. به عنوان مثال  قهرمان اسطوره‌ای ژرمنها و اسکاندیناویها به نام دیتریش (Dietrich یا Thidrek) اسب خارق­العاده­ای داشت به نام falke. این اسب نیز بالدار بود و پرواز می‌کرد. همچنین قهرمانی به نام Skirner از خدای حاصلخیزی و باران به نام frey اسبی دریافت می‌کند که سوار خود را بر فراز مه‌های دریاها و شعله‌های آتش می‌برد. اسب سیگورد یا زیگفرید نیز همین گونه است. او سوار خود را بر فراز شعله­های آتش می‌گذراند، مانند اسب سیاوش که او را بسلامت از میان شعله‌های آتش نجات داد. جنگاور- خدایی به نام Pallas دارای باره­ای شجاع بود و آنقدر به این باره علاقه داشت که تمثالی از اسب خود را بر روی کلاهخودش نصب کرده بود. البته در اساطیر اروپایی اسبان دیگری نیز به چنین منزلتی دست یافتند، مانند Gna و Hofvarpnir.

 

3- بارة پهلوانی در اساطیر ودایی

در اساطیر ودایی از چند اسب آسمانی سخن به میان آمده است.

3-1) یکی از این اسبها ددهی‌کرا(Dadhikrā) است. معنی ریشه­شناسی این واژه نامعلوم است و نمی‌توان اطلاعات چندانی به ماهیت اصلی dadhikrā افزود. بخش دوم این واژه باید مشتق از ریشه kŗ باشد که به معنی «پراکندن» است. شاید کل واژه به معنی «پخش‌کننده شیر بسته شده» باشد. در اینصورت کنایه از ژاله و شبنم صبحگاهی است. در کنار اسبهای آسمانی که ارابه‌های خدایان را می‌کشند، اسبهای خدایوار منحصر بفردی در اساطیر ودایی دیده می‌شوند. یکی از برجسته­ترین این اسبها Dadhikrā است که در چهار سرود وداها (Rig.v: vii. 44; iv. 38-40 )1 تکریم شده است. این نام دوازده بار تکرار شده است و ده بار هم به صورت اشتقاقی آن یعنی Dadhikrāvan آمده است. این نام بندرت در متون متأخر ودایی دیده شده است. Dadhikrā حتی در برخی متون تبدیل به اسم عام برای اسب شده و مترادف اسب گشته است. او تندرو (Rig.v: i. 39; ii.48, 4-9 ) بوده و نخستین اسب در پیشاپیش ارّابه‌هاست. (Rig.v: iv. 44.7) او نابودکننده گردونه‌ها (rathatur) است و سرعتش به تندی باد است. (Rig.v: iv. 38. 3) مردمان سرعت او را می‌ستایند و چون بر لب پرتگاه می‌تازد pūruها او را ستایش می‌کنند. (Ibid, 3.9) او پیچ و خم راهها را می‌پیماید. (Rig.v: iv. 40. 4) او را بالدار تصور کرده‌اند. بالهای او به عقاب تشبیه شده است. او به عقابی حمله ور مانند شده و حتی صریحاً عقاب خوانده شده است. (Rig.v: iv. 40. 2-3) در یک عبارت (Rig.v: iv. 40. 5) از او با عنوان قوی (hansa) ساکن در نور همچون Vasu در هوا، روحانی در معبد، مهمان در خانه یاد شده است. همه این القاب برای Agni نیز به کار رفته است. اسب dadhikrā یک قهرمان است. او Dasyuها را می‌زند و پیروزمند است. (Rig.v: vii. 38. 4) هنگامی که در برابر هزاران نفر می‌جنگد، دشمنانش از او مانند تندر آسمانها می‌ترسند. این اسب در نبردها غنائم را به چنگ می‌آورد و در مسابقه قبایل در پس او می‌گریند. (Ibid.4,5,8) او گرد و خاک بر می‌افرازد و از میان ابروانش می‌پراکند. (Ibid,6-7) در سرودی از ریگ‌ودا آمده است: «آنان به ما (آدمیان) اسب dadhikrā را به خاطر شادمانی بدهند» (Ibid, 5). میترا- ورونا اسب dadhikrā را هدیه داده‌اند و با این مطلب که خورشید چشم میترا و ورونا است مرتبط است. میترا- ورونا به این اسب پیروزمند درخششی همانند اگنی داده‌اند. (Rig.v:ii, 39. 4; ii, 38. 1-2) هنگامی که اگنی در طلوع خورشید (ušas) افروخته می‌شود، اسب dadhikrā مورد ستایش قرار می‌گیرد. (Rig.v: iii. 39. 4) او به هنگام سپیده دمان و همراه با خورشید فراخوانده می‌شود. (Ibid, 1; 40, 1) خورشید نیز اغلب با اگنی است و کمتر با اشوینها و سوریا، برخی اوقات نیز همراه با سایر خدایان فراخوانده می‌شود؛ اما dadhikrā اغلب پیش از همه اینها فراخوانده می‌شود. (Rig.v: I, 44. 7) (Macdonell, 1963, p. 148) برخی دانشمندان مانند Bergaigne معتقدند که نام dadhikrā با نورافشانی مرتبط است. دو دانشمند به نامهای Roth و Grassmann معتقدند dadhikrā نماینده شکلی از یک اسب قرص دوّار خورشید است (به نقل از: Ibid,149). مونیر- ویلیامز نیز آن را با خورشید یکی می­داند. (Monier-Williams, 1976: 468) این نظریه با این حقیقت که خدای مربتط با dadhikrā خدای خورشید؛ یعنی ušas است، تقویت می‌شود. خورشید اغلب به صورت اسب یا پرنده تصور شده است و گاه به صورت جنگاوری. لودیگ (Ludwic, 1909, iv: 79) و گلدنر و پیشل (Geldner, Pischel, 1889, i: 124) و اولدنبرگ (Oldenberg. 1970: 69) معتقدند که dadhikrā نه یک اسب خدایی؛ بلکه یک اسب معمولی است که به خاطر مسابقه و سرعتش مشهور شده و به مقام و منزلتی خدایوار رسیده است.

2-3) اسب دیگر تارکشیه (tārkšya) می‌باشد. این نام چند بار در ریگ ودا ذکر شده است. (Rig,v: x, 178. 1 ; i, 89. 6) این سرود آخر از سه بند تشکیل شده که همگی در ستایش tārkšya است. در این سرود این اسب به عنوان اسب خدا برانگیخته (vājin)، نابودکننده گردونه‌ها (Rig,v: iv, 44. 6) تندرو و تکاور در میادین نبرد توصیف شده است. او را به عنوان هدیه ایندرا فرا می‌خوانند. tārkšya گاه مترادف با dadhikrā  (Rig,v: x, 38. 4) و گاه اسم عامی برای اسب می‌شود. او (همچون ددهی‌کرا) با نیروی خود پنج قبیله را گسترش می‌دهد. همچون سوریا با نور خود آبها را می‌پراکند. ویژگی او به عنوان یک اسب، با لقب arišţanemi مشخص شده، به معنی «آنکه پروازهایش بی‌نقص است» در یکی دو متن متأخر ودایی به پرنده‌ای با عنوان tārkšya اشاره شده است. در  ادبیات متأخر و حماسی نیز او را با پرنده تیزپروازی به نام garuda یکی می‌دانند. به احتمال قوی tārkšya نماینده خورشید به شکل اسبی خدایگونه است. ظاهراً واژه tārkšya مشتق از tŗkši است که نام مردی با نام خانوادگی Trāsadasyava است (Monier-Williams, 1976,  444). این نام تنها یک بار در وداها ذکر شده است. (Rig,v: vii, 22. 8) این اشتقاق باعث شده تا fov معتقد باشد که tārkšya حقیقتاً نام اسب مسابقه مانند dadhikrā بوده که به شخصی به نام tŗkši از خاندان Trāsadasyava تعلق داشت. (Macdonell,1963: 149) برخی معتقدند که او یک اسب واقعی است که به مقام خدایی رسیده است. (Keith,1970, vol 1: 190-191)

3-3) اسب اساطیری بعدی paidva است، که گفته می‌شود اشوینها آن را برای pedu آوردند (Rig,v: v, 71. 7; x, 119, 1) به همین خاطر paidva خوانده می‌شود. (Rig,v: iv, 88. 9; vi, 116. 1) اما این هدیه با اسبی پست و نامرغوب و لاغر و نحیف تعویض شد. شاید به همین دلیل نام pedu را با صفت aghāšva به معنی «دارنده اسب بد» (Rig,v: vi, 116. 1) ذکر کرده‌اند. بارها ذکر شده (همان) که این اسب سفید رنگ و شایسته ستایش است. (Rig,v: ii, 38. 4; x, 39. 10; x, 119. 1) آدمیان او را ندا می‌دهند (Rig,v: vi, 116. 1) انگار bhaga است. (Rig,v: x, 39. 10) این اسب با ایندرا مقایسه شده (Rig,v: x, 119. 1) و  چون به pedu در کشتن اژدها- مار یاری رساند به او لقب ahihan یا کشنده اژدها داده‌اند (Rig,v: iv, 88. 9; 9. 188; 9. 117) و این لقبی است که اختصاص به ایندرا دارد (Monier-Williams, 1976: 649) و از این جهت یادآور رخش رستم است.  این اسب در نبرد فاتحی بلامنازع است که به آسمانها دست می‌یابد. (Rig,v: x, 119. 1) این هم دلیلی دیگر برای اینکه این اسب اسطوره‌ای با خورشید ارتباط دارد و نمادی از خورشید است.

4-3) اِتَشه (Etaça) نام اسبی رنگارنگ و منقش است که گاه او را با خورشید یکی می­دانند. (Monier-Williams, 1976: 231) حالت جمع این واژه برای اسبهای خورشید نیز به کار می‌رود (Rig,v: ii, 7. 62; iii, 37. 10) و در حالت مفرد به اسب خورشیدی اطلاق می‌شود که خورشید را به پیش می‌راند، حتی به معنی گردونه خورشید است. واژه Etaça که به عنوان صفت در معنی «تند و تیز» به کار رفته، غالباً در ریگ ودا به معنی اسب به کار رفته است. اِتَشه در حالی که به یوغ بسته شده است، گردونه خورشید را به حرکت در می‌آورد. (Rig,v: ii, 63. 7; xii, 31. 5; xiii, 121. 1) ایندرا بر فراز اسب خورشید (Etaça) به هیجان در می‌آید. (Rig,v: viii, 63. 9;  xi, 1. 8) در یک سرود از ریگ‌ودا (Rig,v: xv, 61. 1) ایندرا به اِتَشه در رقابت با خورشید (Suriya) یاری می‌رساند. (Macdonell,1963: 149-150) در یک افسانه نادر و عجیب آمده که ایندرا چرخ گردونه خورشید را از جا کند و اِتَشه آن را برداشته و دوباره به خورشید باز گرداند. بدین ترتیب پیشاپیش خورشید به  حرکت در آمد و خورشید به خاطر این بزرگواری اِتَشه توانست دوباره به حرکت خود ادامه دهد و به اِتَشه این مقام را اعطا کرد که پیشاپیش گردونه او حرکت کند. با وجود این شواهد بسختی می‌توان در این مورد که اِتَشه نماینده اسب خورشید است، شک کرد. (Keith, 1970, vol 1: 191)

4- بارة پهلوانی در اساطیر ایرانی

در میان باره­های پهلوانی نخست باید از باره ایزدان سخن بگوییم. برخی از مشهورترین ایزدان ایرانی اغلب دارای باره یا باره­هایی هستند.

1-4) باره ایزد سروش: گردونه ایزد سروش را: «27- چهار تکاور سفید، روشن، درخشان، پاک هوشیار و بی­سایه، در مینوی جایگاه می­کشند و سمهای شاخین آنها زرکوب است. 28- تندترین از اسبها، تندترین از بادها و باران و ابر و تندتر از مرغان پران، تندتر از تیر خوب رها شده. 29- تکاورانی که به همه کسانی که آنها از پی­ تازند، توانند رسیدن، به خودآنها از پی نتوان رسیدن، آن تکاورانی که سروش نیک پاک را می­کشند با دو زین ابزار فرا رسند اگر کسی در خاور هند باشد او را گرفتار کنند و اگر در باختر باشد او را بر­اندازند». (یسن 57، بندهای 27- 29)2

2-4) بارة ایزد مهر: ایزد مهر «دارنده اسبهای زیبا» است (یشت 10، بند 76)3 به همین خاطر آنان که اسبهایشان ربوده شود، به درگاه مهر استغاثه می‌کنند. (همان، بند 42) اسب مهر دارای سمهای پهن (همان، بند 47)، پرفروغ، سفید، مینوی، درخشان، مقدس، هوشیار، بی‌سایه، در فضای هوا پران است. (همان، بند 68) او همچون ارتشتاری بر گردونة مینوی ستاره­نشانی سوار است که چهار اسب سفید یکرنگ جاودانی آن را می‌کشند. این اسبان از آبشخور مینوی غذا می‌یابند. سمهای پیشین آنها از زر و سمهای پسین از سیم پوشیده است و ساخته سپند مینو هستند و این (اسبها) همه به مالبند و قلاده و یوغ از فلز قیمتی پهلوی هم می‌ایستند». (همان، بند 125) تعدادی از نقوش برجسته مهر را سوار بر اسب که به شکار می‌رود و مار و شیری او را همراهی می‌کنند، نشان می‌دهند. (هینلز، 1368، ص 130)

 3-4) باره­های اردویسور اناهید: ایزدبانوی اناهید دارای گردونه­ای با چهار اسب یکرنگ و یک قد است. اسبهای گردونه او باران، ژاله، ابر و باد هستند. (یشت 5، بند 120)

4-4) تیشتر: ایزد تیشتر به شکل اسب سفید زیبایی با گوشهای زرین و لگام زرنشان در فروغ پرواز می­کند (یشت 8، بند 18). در تیشتر یشت (یشت 8، بند 8) از تقدس اسب سخن به میان آمده است «تیشتر رایومند فرهمند را می­ستاییم... او براستی به صورت اسب مقدسی (از سوی دریا) برآید و از آب امواج برانگیزاند و باد چست وزیدن آغاز کند».

البته ایزدان دیگری هم وجود داشتند که به نوعی با اسب مرتبط بودند؛ اما از موضوع این بحث خارجند. مانند خورشید و اپام نپات. پس از ایزدان باید از قهرمانان اساطیری و باره­های آنان ذکری بکنیم.

5-4) بارة جمشید: در اساطیر ودایی جم مانند خورشید دو اسب زرین چشم و آهنین سم دارد (کارنوی، 1341، ص 76).

6-4) بارة تهمورث: طبق اساطیر ایرانی تهمورث از ایزد وایو خواست «تا من اهریمن را به پیکر اسبی درآورده مدت سی سال تا به دو کرانه زمین برانم». (یشت 15، بند 12) سپس «تهمورث اهریمن را به پیکر اسبی در آورده در مدت سی سال به دو کرانه (انتهای) زمین همی­راند». (یشت 19، بند 29؛ دینکرد4، کتاب هفتم، بند 19) منطقاً اهریمنِ به شکل اسب درآمده، باید اسبی شبیه به اپوش یعنی سیاه و با دم کوتاه باشد. در تیشتر یشت (بند 21) دیو اپوش چنین توصیف شده است: «به ضد او دیو اپوش به پیکر اسب سیاهی به درآید. یک اسب کل با گوشهای کل یک اسب کل با گردن کل. یک اسب کل با دم کل. یک اسب کل مهیب» حتی بانگ این اسب مهیب را در بندهش5 می­شنویم: «اهریمن را بانگ به تندر و نیز به بانگ کرنگ (اسب خاکستری) شش ساله و نیز به بانگ خر و نیز به بانگ مرد پرهیزگاری که به ناکامگی بانگ زند و بانگ کند،‌ ماند». (بندهش، ص 122).

7-4)  بهزاد: این باره ابتدا متعلق به سیاوش بود و بواسطه سیاهی رنگش به شبرنگ معروف گشت. هنگامی که سیاوش برای اثبات بیگناهی خود مجبور به گذشتن از ور آتش شد، بهزاد او را در این آزمون یاری داد. بعد از مرگ سیاوش و به سفارش او این اسب در کوه و دشت و دور از دسترس باقی ماند تا زمانی که کیخسرو هنگام گریز از توران زین و برگ متعلق به سیاوش را به او نشان داد.

نگه کرد بهزاد و کی را بدید
بدید آن نشست سیاوش پلنگ
.....

چو کیخسرو او را بآرام یافت
بماید دستش اَبَر چشم و روی
لگامش بدو داد و زین برنهاد

 

یکی باد سرد از جگر برکشید
رکیب دراز و جناغ خدنگ

بپویید و با زین سوی او شتافت
برو یال بپسود و بخشود موی
بسی از پدر کرد با درد یاد
   (فردوسی، 1369: 2/ 534، 726- 735)

بهزاد با شناختن کیخسرو رام او شد و کیخسرو را در سختیها همچون سیاوش یاری داد. «همین اسب فرخ­نژاد و شناسا و دانا است که در این سفر(گریز از توران) منجی ایران را از  چنگال کینه و ستم افراسیاب سلطه­گر و خشکی­آور می­گریزاند و از رودی مرزی (جیحون) گذر می­دهد، تا از برکت وجود فرهمند او باران ببارد و مردم به آبادانی و توانگری رسند». (مزداپور، 1380: 417) همچنین بعدها هنگامی که کیخسرو بتکدة چیچست را نابود کرد، آذرگشنسب بر یال اسب او، بهزاد نشست و تیرگی و تاریکی را نابود کرد و روشنی آورد. بدان جهت این آتش مقدس را «گشنسب» می‌خوانند که بر یال (و به روایت دستنویس م‌او 29، ص 234،  بر گوش)6 اسب کیخسرو؛ یعنی بهزاد نشست. (بندهش، ص 91) گشنسب به معنی دارنده اسب نر است. در این اسطوره شاهدیم که آتشکده آذرگشنسب نام و تشخص خود را از اسب کیخسرو گرفته است و نه از خود کیخسرو. نکته جالب این است که در اساطیر یونانی نیز به وجود شعله­هایی بر یال اسب آشیل قائلند. (Chadwick, 1912:  262) ظاهراً این اسب بعدها به گشتاسب و زریر و سپس اسفندیار رسید و باره او گشت.در یادگار زریران7 (بند 48 و 100 به بعد) از بهزاد، با صفت «سیاه آهنین سنب» نام برده شده است. پس از مرگ زریر، این باره به تصاحب قاتلش یعنی بیدرفش جادو درآمد؛ اما با دیدن پسر زریر یعنی بستور، «آن اسب سیاه آهنین سنب - باره زریر- آنگاه که بانگ بستور شنود چهار پای بر زمین ایستاده و نهصد و نود و نه بانگ بکند» (همان، بند 102) و سوارش، بیدرفش جادو را، بر زمین زد و بستور توانست با کمک این اسب، قاتل پدرش را بکشد.

8-4) رخش: رخش باره نامدار رستم است که بهایش همه مرز و بوم ایران بود. این اسب در همه جنگهای رستم در کنار او بود و در خان اول شیری را از پای درآورد و در خان سوم، پهلوان را از خطر اژدها می­رهاند. هنگامی که اهالی سمنگان او را ربودند، نطفه‌ای از او در میان گله اسبان سمنگان بسته شد و کرّه‌ای پدید آمد که بعدها باره سهراب، پسر رستم شد. رخش سرانجام همراه رستم در چاه شغاد کشته شد. (قلی زاده، 1378: 222) طبق شاهنامه (!فردوسی، 1369: 1/ 225، بیت: 91-102) مشخصاتش به شرح زیر است: سرین و بر پهن، سیاه چشم، دمی افراشته، سیه خایه، تند و پولاد سم، تنی پرنگار، دیدگانی دوربین، پیل زور، بلندبالا، شجاع. به همین خاطر تئودور نولدکه معتقد است که رخش می­بایست قهوه­ای سیر و به عقیده برخی رنگ سرخ باز باشد (!نولدکه، 1369: 30، پانویس 4). قابل توجه اینکه رستم بعد از قهرمانیهای زیاد مانند کشتن پیل سفید و رفتن به کوه سپند تازه خود را سزاوار اسب گزینی دانست.همچنانکه بلرفون جوان پس از دلاوریهای زیاد لایق پگاسوس گشت.شهرت رخش سبب شد تا نامش به عنوان اسم جنس برای همه اسبان به کار رود و از این طریق وارد زبان عبری شود و در آنجا نیز اسم جنس تلقی گردد (همان).

در متون سغدی نیز رخش باره­ای چنان باهوش است که رستم با او مشورت می‌کند و رخش به او پاسخ هم می‌دهد: «رستم... به رخش چنین گفت: بیا ای سرور کم کم بگریزیم و کاری بکنیم که دیوان را به سوی جنگل بکشانیم. رخش پسندید». (قریب، 1375: 48) چند سطر بعد رخش با صفت تیزهوش یا دارنده شامه تیز معرفی شده است:

"rəti.mas āis xō yōδan-  ßarān / boδan-ßarān raxšī awu rustami wīγrēš" (Ibid: 24-25)

«آن گاه آمد رخش تیزهوش (یا دارنده شامه تیز) و رستم را بیدار کرد». (همان، 48) قطعه‌ای از داستان رستم در متون سغدی بسیار شبیه به بخشی از شاهنامه است که در آن رخش ربوده می‌شود:

"xō rustami zīwart parew wazarku širnām، šawa kū šīrē wēš-wurt، mančāy، aspu parew wēš wāč، xuti manšpa، xurt xwara، šātuxu ußā، anšpāk parānštara، nipēδa āγāza ußd" (Ibid, 4-8)

«رستم با نیکنامی بزرگ برگشت. به چراگاهی نیکو رفت، ایستاد، زین برگرفت، اسب را در سبزه رها کرد، جامه درآورد، غذایی خورد، سیرشد، بستری گسترد، دراز کشد (و) به خواب رفت».

از این مطالب درمی­یابیم که همچون شاهنامه، در متون سغدی نیز رخش سخن صاحبش را می­فهمید، باهوش و رایزن بود. به گونه­ای که رستم نظراتش را با او درمیان می­گذاشت.

9-4) بارة سهراب: مطابق داستانی الحاقی در بعضی از نسخه­ها و چاپهای شاهنامه،اسب سهراب از نژاد رخش بود. سهراب مانند پدرش هر اسبی را که کمر می فشرد، اسب تاب و تحمل نداشت. پس کرّه­ای از نژاد رخش برایش آوردند که مشخصاتش چنین بود:

یکی کره چون کوه وادی سپر
بزور و برفتن به کردار هور
ززخم سمش گاوماهی ستوه
بکوه بر دونده بسان کلاغ
بصحرا رود همچو تیر از کمان

 

به صحرا بپویه چو مرغی بپر
ندیدست کس همچنان تیز بور
بجستن چو برق و به هیکل چو کوه
به دریا درون او بکردار ماغ
رسد چون شود از پی بدگمان
(فردوسی، 1369: 2/ 331، بیت: 188- 192)

 10-4) شبدیز: به معنی شبرنگ و نام باره خسرو پرویز بود. به نوشته بلعمی «از همه اسبان جهان به چهار بدست (وجب) افزونتر و بلندتر بوده» و نژادش رومی بود. سمش چنان بزرگ و پهن بود که «چون نعل بستندی بر دست و پای و هر یکی به هشت میخ بستندی». این اسب هم خوراک خسرو پرویز بود و بعد از مرگش خسرو دستور داد تا تصویرش را بر سنگ نگاشتند و هرگاه دلش برای اسبش تنگ می­شد به آن سنگ نگاشته نگاه می­کرد (رستگارفسایی، 1370: 2/ 619).

  

5- ارتباط میان قهرمان و اسبش

پیش از این گفتیم که قهرمان و باره­اش چنان با هم عجین و قرین هستند که گویی یک روحند در دو پیکر. ارتباط قهرمان و باره­اش را شاید بتوان از چند جنبه بررسی کرد:

1-5) هنگامی که قهرمانی در صدد دزدی بر می­آید، بزرگترین موفقیت خود را در ربودن اسب شاه می­داند و در ادبیات اروپایی، در بسیاری موارد دختر پادشاه یا ارباب به فرار قهرمان کمک می‌کند، مانند گریز اردشیر بابکان از دست اردوان و دزدیدن دو اسب راهوار از آخور اردوان با کمک کنیز او. در داستان ویشنو (iv, 4) قهرمانی به نام  kapila اسبی را که برای açvamedha (آیین قربانی اسب) در نظر گرفته شده بود، می‌رباید. در رامایانه (RY: I, 41-43) اسب در نظر گرفته شده برای قربانی، توسط ماری دزدیده می­شود. در داستانی روسی به ایوان تزارویچ مأموریت داده شد تا اسب اربابش را بدزدد، او نیز لباس ارباب خود را پوشید و صدایش را تقلید کرد و سرپرست اصطبل را فریب  داد و اسب را دزدید. در داستانی دیگر ایوان باید اسب معروف خود را برباید در حالی که Annaی زیبا؛ اما ضعیف و نزار را در کنار خود دارد. شبیه به این دو ماجرا در داستان اردشیر بابکان آمده است. اردشیر جوان که در دربار اردوان آزارها دیده، با یاری کنیز محبوب اردوان، دو باره راهوار و گزیده اردوان را می­رباید و همراه کنیزک به ایران می­گریزد. در داستانی از مردم استونی قهرمان جوانی، اسبی را از ارباب خود می­دزدد و با نزدیک شدن غروب خورشید، از اسب پیاده می­شود و اسب را با زنجیری می‌بندد. (De Gubernatis, 1872, Vol. I: 340-341 )

2-5) هنگامی که قهرمانی به نبرد می‌رود، برترین نیروی او در اسبش نهفته است. در یک سرود ودایی (Rig.v: x. 105.3) آمده هنگامی که ایندرا از دو اسب خود جدا می‌گردد، ضعیف و نزار می‌شود و هنگامی که بر آنها لگام می‌زند، دوباره نیرومند می‌گردد. در میادین نبرد دشمنان تاب مقاومت در برابر نیروی این دو اسب خوشرنگ ایندرا را ندارند. (Rig.v: i. 5.4) در یک سرود ودایی (Rig.v: i. 32.12) آمده: «پس دم اسب برای تو باشد ای ایندرا». اگنی هم با عنوان قهرمان دارای دم اسب ستوده شده است. (Rig.v: i. 27.1) در اساطیر ودایی قهرمانی به نام Açvatthāman پسر Dranas همه قدرت خود را از اسبش می‌گیرد. در هفت خان رستم، و در اولین خان رخش با شیری می‌جنگد و او را می‌کشد، در حالی که قهرمان در خواب به سر می­برد. در خان سوم نیز یاور رستم در کشتن اژدها است. اسبان اساطیری ودایی مانند اسبهای اشوینها و همچنین dadhikrā، tārkšya و paidva نیز کشنده اژدها هستند و با صفت ahihan یعنی اژدهاکش ستوده شده­اند.

اما قهرمان برای نبرد هر اسبی را سوار نمی‌شود. اسبی مقدس باید، تا ضامن پیروزی در نبرد شود، به همین خاطر «بستور به نهان به آخور سالار گوید که گشتاسب شاه فرمان داد که آن اسبی را که زریر در زمانی که کودک بود بر می‌نشست به بستور دهید». (یادگار زریران، بند 82) «ویدرفش جادو گستاخ شود و سوار بر باره زریر فراز به پیش رود» (یادگار زریران، بند 102) و روان زریر به یاری آمد و با خروش و هشدار او، بستور بر بیدرفش جادو پیروز شد. (بهار، 1375: 263)

3-5) قهرمان و اسبش همواره یک سرنوشت مشترک دارند. تولد و مرگ قهرمان و اسبش همراه با شگفتی است. در نبرد ایزد مهر با پیمان شکنان، اسبهای آنان نیز در مجازات با راکبان خود سهیمند: «وقتی که او سواره به آنجا رسد که ممالک پیمانشکنان (واقع است). نخست گرز به اسب و مرد حواله کند. به ناگهان هر دو را به هراس دراندازد اسب و سوار را هلاک کند». (مهریشت، بند 101) اما پیش از این، اسبهای پیمانشکنان در زیر بار (راکب) خیره سری کنند. از جای خود بیرون نتازند (اگر) بتازند پیش نرود در تاخت جست و خیز نکنند (همان، بند 20). همچنین در بسیاری از اسطوره‌های کهن قهرمان جوان مورد آزار و اذیت نامادری خود واقع می­شود و به همراه بهترین و برجسته‌ترین یاور خود؛ یعنی اسبش مورد خشم و غضب قرار می‌گیرد. مانند هیپولیتوس که به دریا افکنده می‌شود.

4-5) هر قهرمانی به نوعی در آزمونی شرکت می­کند که اسب در آن شرکت دارد. سیاوش که مجبور می‌شود با کمک اسبش از آتش گذر کند. اسب در آزمایش ایزدی نیز حاضر است: «7) و دیگر روز او (= زردشت) را به پای اسبان افگندند. پیشرو اسبان در نزدیک زردشت بایستاد و یکصد و پنجاه اسب که از پس او رفتند، از او (زردشت) باز داشت و پوروشسب او را گرفت و به خانه برد». (گزیده­های زادسپرم، فصل 10، بند 7)8

5-5) در بسیاری از موارد اسب صاحب خود را به همسر دلخواهش می‌رساند. از ایندرا خواسته شده، هنگامی که به همسرش دست یافت، اسبهایش را لگام زند. (Rig.v: i. 82. 5) ایوان روسی نیز با کمک اسبی که از دو شهسوار هدیه گرفته است، توانست دختر پادشاه را به همسری خود در آورد. رستم نیز به منظور یافتن رخش به سمنگان رفت و تهمینه را به همسری خود در آورد. در ریگ ودا اشوینها با کمک گردونه سریع خود توانستند، دختران خورشید را به همسری خود در آورند. (Rig.v: iv. 43. 6) گاه شرط رسیدن قهرمان به همسر دلخواهش، پیروز در مسابقه اسب­دوانی است و اسب قهرمان تنها یاور او در رسیدن به این پیروزی است. این بن­مایه امروزه بصورت برگزاری مراسم اسبدوانی جشنِ ازدواج، در میان عشایر و طوایف مختلف وجود دارد.

6-5) انتخاب بارة پهلوانی، مستلزم گذراندن آزمونی سخت برای باره یا قهرمان است. بلرفون پس از تحمل سختیها به درگاه پوزئیدون قربانی کرد و آنگاه بود که توانست پگاسوس را تصاحب کند. رستم نیز برای انتخاب اسب خود آزمونی برگزار می­کند؛ زیرا هیچ اسبی توان حمل او را نداشت. جالب اینکه در مورد قهرمان اساطیری نوردیک بیوولف (Beowulf) نیز روایت است که وقتی به سن دوازده سالگی رسید، دیگر هیچ اسبی توان حمل او را نداشت. (Chadwick,1912: 130. n 1) سهراب نیز طی آزمونی مشابه اسبی برای خود بر می­گزیند.

7-5) و شاید از همه مهمتر وجود نوعی رابطه نزدیک و تا حد برادری میان قهرمان و اسبش است. در داستانهای غربی عموماً یک ماهی توسط ملکه و کنیز او خورده می­شود و هر یک پسری را باردار می­شوند و بعد مادیانی از همان آبی می­نوشد که ماهی در آن شنا کرده و در نتیجه مادیان باردار می‌گردد و بدین ترتیب فرزندان ملکه و کنیز و کرّه مادیان با هم برادر محسوب می‌شوند. (De Gubernatis, 1872, Vol. I: 294) نکتة جالب اینکه در اساطیر یونانی نیز برخی معتقد به رابطه برادری میان بلرفون و اسبش پگاسوس هستند. (Grant; Hazel, 2006: 64) بدین صورت که طبق روایتی بلرفون را فرزند پوزئیدون می­دانند و گفتیم که پوزئیدون پدر پگاسوس نیز بود. اگرچه در اساطیر ایرانی به وجود چنین رابطه­ای میان پهلوان و باره­اش اشاره­ای نشده است؛ اما پیوند میان پهلوان و باره­اش چنان محکم است که چیزی کم از پیوند برادری ندارد. همچنین در حماسه­های بلوچی به وجود رابطه برادری میان قهرمان و اسبش اشاره شده است. در اشعار حماسی بلوچی «اسب به عنوان جفت همزاد و نیمه کامل کنندة پهلوان یاد شده است. پهلوان با اسب به مانند برادر، دوست، یار و یاور درددل می­کند». (شه­بخش، 1374: 53، به نقل از: حسام­پور، جباره، 1387: 109)

6- تولد اسب قهرمان

در داستانهای حماسی ایرانی زمانی که رخش رستم را می‌دزدند و به سمنگان می‌برند، تهمینه دختر شاه سمنگان دل به او می‌بندد و در همان شب به همسری او در می‌آید و نطفة سهراب بسته می‌شود و همزمان از رخش در گله مادیانهای شاه سمنگان، نطفه اسب اصیل دیگری بسته می­شود تا بعدها باره سهراب گردد. (آموزگار، 1374: 64) در واقع راکب و مرکوب همزمان با هم به دنیا می‌آیند. در داستانی روسی مادیان سلطان از آبی می‌خورد که یک نوع ماهی خاص در آن شنا کرده است. مادیان نیز کرّه اسب نری را به دنیا می‌آورد. همزمان با آن همسر سلطان و مادر ایوان که دختری باکره است، دو پسر به دنیا می­آورند. این دو کودک بعدها به ایوان پادشاه و ایوان دختر معروف می‌شوند. (De Gubernatis, 1872, Vol. I:  294) در اساطیر اسلاوی گاو نری خود را بر روی ستونی در نزدیکی خانه ایوان و مری قربانی می‌کند. ایوان استخوانهای گاو نر را می‌کارد از استخوان اول، اسبی پدید می‌آید، از استخوان دوم سگی و از استخوان سوم درخت سیبی می‌روید. (این روایت یادآور گاو یکتا آفریده است که از وجود او گیاهان و جانوران پدید می‌آیند). ایوان سوار اسب می‌شود و همراه سگ به شکار می‌رود. (De Gubernatis, 1872, Vol. I:  178)

7- مرگ اسب قهرمان

هنگامی که قهرمانی می‌میرد، اسبش نیز قربانی می‌شود. باز هم مانند رستم و رخش. در اساطیر اسکاندیناوی و ژرمنی (Simrock,1878: 375) خورشید صبحگاهی قدرت بسیاری دارد، به همین خاطر اسب که جانوری خورشیدی است، همه کارهای قهرمانانه خود را در صبح انجام می‌دهد. برعکس در غروب که قدرت خورشید رو به افول است، قهرمان خورشیدی می‌میرد. اسب او هم مانند اسب بالدر (Balder) بر فراز توده‌های هیزم سوزانده می‌شود یا قربانی می‌گردد. در داستانی از مردم استونی قهرمان جوانی، اسبی را از ارباب خود می دزدد و به هنگام غروب از اسب پیاده می­شود و اسب را با زنجیری می­بندد و نکتة جالب این است که اسب با خورشید ارتباط دارد و با غروب خورشید اسب نیز باید متوقف شود. (De Gubernatis, 1872, Vol. I:  341) احیای مجدد اسب مرده و قهرمان مرده نیز در همین زمان غروب است. سر اسبی که خارج از پنجره قرار داده شده، در گورهای عصر هلنی نیز دیده می­شود و در مراسم ژرمنی نیز حفظ شده است. سر اسب برای انسان نماد رستاخیز مجدد و احیای زندگی است. در سنت هندو هم سر ویشنو یا  uççahçrava و سر dadhyanc همین معنی را دارد. (Ibid: 339)

اسب با قهرمان صاحب خود ارتباط معنوی بسیار قوی دارد. با خوشحالی و سعادت راکب خود می‌خندد و با بدبختی و ناراحتی راکب خود حتی می‌گرید. هنگامی که راونه (rāvana) در رامایانه، به سوی گردونه خود می‌رود تا برای آخرین نبردش با رامه آماده شود، مرکبش می‌گرید که نشانه بدی است. اسب سزار، سه روز پیش از فرا رسیدن مرگ سزار دائماً می‌گریست. در ایلیاد (xvii. 426) اسبان آشیل (Achilleus) در مرگ پاتروکل می‌گریستند. در اثری به نام Paraleipomenoi  (iii. 740)  از Smyrneus آمده که اسبان آشیل در مرگ او به تلخی ‌گریستند.

در پایان لازم به ذکر است که تنها اسب به عنوان باره پهلوانی ذکر نشده است. اشوینها (Ačvin) که حتی نامشان در متون ودایی مبین ارتباطشان با اسب است، نه اسب سوار؛ بلکه سوار بر نرینة گاوان کوهاندار، و در بعضی موارد خرسوار متصور شده­اند. (الیاده، 1372، ص 105) طبق اساطیر ایرانی کیخسرو باد را به پیکر شتری درآورد و بر آن سوار شد. همچنین می­توان از فیل نیز نام برد که از زمان ورود به سپاه ساسانیان به عنوان باره­ای تسخیرناپذیر به کار گرفته شد.

 

8- نتیجهگیری

بهترین یاور هر قهرمان در هر سختی، اسب وفادار اوست. پهلوان و باره­اش تفاهم کامل و ارتباط زبانی با هم دارند. به طوری که پهلوان گاه با باره­اش به رایزنی می­پردازد، مانند رستم و رخش، ایوان تزارویچ و اسبش، آشیل و اسبش، رامه و گردونه­اش.

در اساطیر اروپایی (یونان و روم و اسلاو و ژرمن و اسکاندیناوی و...) بارة پهلوان ابتدا به صورت کرهّ­ای ناقص و ضعیف زاده می­شود و بعدها همراه و همپای قهرمان خود پرورش یافته و به تکامل می­رسد. مانند تاتوس اسب افسانه­ای مجارها و پگاسوس اسب اسطوره­ای یونانی؛ همچنین اسب اشوینها در اساطیر ودایی. در این میان اسبان اساطیری ایرانی استثنااند؛ زیرا همه اسبان ایزدان و قهرمانان ایرانی، همواره در اوج کمال و تندرستی و قدرتند همچنین در اساطیر هند و اروپایی اسبان مشهور بالدارند و به اوج آسمانها پرواز می­کنند، مانند پگاسوس، تاتوس، ددهیکرا، اِتَشه، پئیدوه. برخی با آب ارتباط دارند، مانند پگاسوس که از پدرش ایزد دریاها بود. حتی نامش با «چشمه آب» ارتباط دارد؛ اما بیشتر اسبان اساطیری با خورشید ارتباط دارند. در واقع اسب جانوری خورشیدی است. در همة دلاوریهای قهرمان، اسبش به نوعی سهم دارد مانند پگاسوس و تاتوس، بوکه­فالوس، رخش و بهزاد.

همچنان که قهرمان به باره­اش دلبسته است، باره او نیز تنها به پهلوان صاحب خود رکاب می‌دهد و هیچ کسی استحقاق سواری بر او را ندارد. مانند اسب بلرفون، ژولیوس سزار، آنتیوخوس، اسکندر، رستم، سیاوش و کیخسرو و غیره. این دلبستگی به حدی است که اسب در هیچ شرایطی قهرمان خود را تنها نمی­گذارد و در خطرناکترین ورطه­ها کنار اوست. 

در اساطیر ودایی اسبانی مانند ددهی­کرا، تارکشیه، اِتَشه، پئیدوه، همگی اسبانی بالدارند که بیشتر با خورشید پیوند دارند. ویژگی بارز این اسبان اژدهاکشی آنان است. برخی معتقدند این باره‌ها، در ابتدا اسبان مسابقه بودند و به سبب اهمیت این ورزش در میان اقوام مختلف هند و اروپایی، اسبان تندرو چنان مقبولیت یافتند که با گذشت زمان به اسطوره‌ها پیوستند.

در اساطیر ایرانی باره­های ایزدان، نیز صفتی خورشیدی دارند: سفید، روشن، درخشان، بیسایه، مینوی جایگاه، با سمها و شاخهای زرین، و تندرو. اصلاً صفت خورشید در اوستا «aurvaţ aspa» به معنی «تیز اسب» است. البته اسبان ایزدبانوی آناهیتا و تیشتر با آب ارتباط داشتند. ظاهراً این اسبان نیز بالدار بودند و در فضا پرواز می­کردند، مانند اسب ایزد مهر و سروش. حتی اهریمن مدتی باره تهمورث شده بود. در ابتدا باره سیاه، اهریمنی محسوب می­شد، مانند اپوش و اهریمن؛ اما با گذشت زمان این نحوست از بین رفت و باره‌های نامداری به رنگ سیاه نیز دیده شدند، مانند بهزاد و شبدیز. ظاهراً اسب به نوعی با آتش نیز ارتباط دارد؛ بخصوص بهزاد باره سیاوش و کیخسرو و همچنین اسب آشیل. به گونه­ای که آتشکده آذرگشنسب به معنی «آتش اسب نر» نام خود را مدیون بهزاد است.

اهمیت باره نزد قهرمانان و پهلوانان به حدی است که شاید یکی از افتخارانگیزترین کارهای یک قهرمان، ربودن باره­ای راهوار بود. این ربایش غالباً با همدستی زنی زیبا صورت می‌گرفت. مانند اسب ربایی اردشیر با کمک کنیز اردوان، همچنین ایوان تزارویچ و پرنسس آنا، اسب افسانه­ای مجار؛ یعنی تاتوس نیز ابتدا شاهزاده خانمی بود که قهرمان مجاری او را ربود. اسب سلاح مخرّب و ویرانگر پهلوان نیز هست. مانند اسبان ایندرا، اشوینها، همه اسبان اساطیری هند و اروپایی در نبرد پهلوان با اژدها شرکت دارند و کشنده اژدها هستند. قهرمان و اسبش معمولاً سرنوشتی یکسان دارند. با هم و شاید در یک شب به دنیا می­آیند. حتی در پاره­ای از اساطیر برادر هم هستند. در همه سختیها و در مرگ کنار یکدیگرند. حتی اگر قهرمان مجازات شود، باره­اش هم در این مجازات سهیم است. اسب در ماجراهای عاشقانه قهرمان نیز دخالت دارد. مانند اسبهای ایندرا، اسب ایوان در اساطیر روسی، ربوده شدن رخش و ازدواج رستم با تهمینه، اسب اشوینها و دختران خورشید. به سبب همین اهمیت اسب است که هر پهلوانی برای انتخاب باره­اش، آزمونی سخت برپا می‌کند. مانند رستم و سهراب، بیوولف و بلرفون.

 

پی‌نوشتها

1- see: Ludwic. K, 1909.

2- !پورداود، 1380.

3- !پورداود، 1377.

4- see: Madan, 1911.

5- !فرنبغ­دادگی، 1369.

6- !مزداپور، 1378.

7- !جاماسب آسانا، 1371.

8- !راشدمحصل، 1366.

 

منابع

1- آموزگار، ژاله. (1374). تاریخ اساطیری ایران، انتشارات سمت.

2- الیاده، میرچا. (1372). رساله‌ در تاریخ ادیان، ترجمه جلال ستاری، انتشارات سروش.

3- برجیان، حبیب؛ محمدی کردخیلی، مریم. (1379). «اسب در تاریخ و فرهنگ اقوام ایرانی شمالی»، یادنامه دکتر احمد تفضلی، به کوشش علی‌اشرف صادقی، انتشارات سخن، ص 95- 107.

4- بویس، مری. (1375). تاریخ کیش زردشت، جلد اول پیش از تاریخ، ترجمة همایون صنعتی زاده، انتشارات توس.

5_________ .(1377). چکیده تاریخ کیش زردشت، ترجمة همایون صنعتی زاده، انتشارات صفی علیشاه.

6- بهار، مهرداد. (1375). پژوهشی در اساطیر ایران (پاره نخست و پاره دویم)، به کوشش کتایون مزداپور، انتشارات آگاه.

7- پورداود، ابراهیم. (1377). یشتها، دوجلد، انتشارات اساطیر.

8___________ .(1378). گاتها، انتشارات اساطیر.

9___________ .(1380). یسنا، انتشارات اساطیر.

10- تفضلی، احمد . (1364). مینوی خرد، انتشارات توس.

11- جاماسب آسانا . (1371). متون پهلوی، گزارش سعید عریان، انتشارات کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران.

12- حسام­پور، سعید؛ جباره، عظیم .(1387). «مقایسه مضمونهای مشترک حماسه­های بلوچ و شاهنامه فردوسی»، مجله مطالعات ایرانی، سال هفتم، شماره چهاردهم، پاییز 1387، ص 87- 113.

13- خالقی‌مطلق، جلال . (1357). «بازمانده‌های پراکنده یک عقیده کهن ایرانی دربارة اسب و گوشه‌ای از روایات کهن ملی راجع به رخش در شاهنامه»، مجموعه سخنرانیهای ششمین کنگره تحقیقات ایرانی، انتشارات دانشگاه آذرآبادگان. ج 2، ص 140-149.

14- راشد محصل، محمدتقی . (1366). گزیده­های زادسپرم، ترجمه و آوانگاری، مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

15- رستگار فسایی، منصور . (1370). فرهنگ نامهای شاهنامه، دو جلدی، تهران: انتشارات مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

16- ژینیو، فیلیپ . (1372. ارداویرافنامه، ترجمه ژاله آموزگار، انتشارات معین- انجمن ایرانشناسی فرانسه.

17- فردوسی، ابوالقاسم. (1369). شاهنامه، 4 جلد. مصحح: ژول مول، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.

18- فرنبغ دادگی.) 1369). بندهش، ترجمه و گزارش مهرداد بهار، انتشارات توس.

19- فره­وشی، بهرام . (1354). کارنامة اردشیر بابکان، آوانویسی و ترجمه، انتشارات دانشگاه تهران.

20- قریب، بدرالزمان . (1357). «رستم در روایات سغدی»، شاهنامه شناسی 1، مجموعه گفتارهای نخستین مجمع علمی بحث درباره شاهنامه در استان هرمزگان، بنیاد شاهنامه­شناسی، ص 44- 53.

21- قلی‌زاده، خسرو . (1387). فرهنگ اساطیر ایرانی بر پایه متون پهلوی، شرکت مطالعات و نشر کتاب پارسه.

22- کارنوی، آلبرت جوزف . (1341). اساطیر ایرانی، ترجمه احمد طباطبایی، تبریز، فرانکلین.

23- کیا، خجسته . (1375). «رخش رستم اسب قربانی»؛ یاد بهار، مجموعه مقالات یادنامه مرحوم استاد مهرداد بهار، انتشارات آگه، ص 373- 382.

24- مارزُلف، اولریش. (1371). طبقه­بندی قصه­های ایرانی، مترجم: کیکاووس جهانداری، انتشارات سروش.

25- مزداپور، کتایون (ترجمه و گزارش). (1378). داستان گرشاسب، تهمورث و جمشید، گلشاه و متن‌های دیگر، آوانویسی و ترجمه، انتشارات آگاه.

26 __________ .(1380). «شبرنگ بهزاد و اُشتر راهدان»، ارج نامه شهریاری (به پاس پنجاه و پنج سال خدمات فرهنگی استاد پرویز شهریاری)، به خواستاری و اشراف پرویز رجبی، به کوشش محسن باقرزاده، انتشارات توس، ص 408- 420.

27- نولدکه، تئودور . (1369). حماسه ملی ایران، ترجمة بزرگ علوی، مرکز نشر سپهر.

28. Benveniste. E, (1940); Texes Sogdiens (Mission Pelliot, III0. Paris, Librairie Orientaliste Paul Geuthner

29. Chadwick. H. M, (1912); The Heroic Age, CambridgeUniversity press.

30. De Gubernatis. Angelo, (1872), Zoological Mythology, 2 vol, Macmillan & co, New York.

31. Eggeling. J, (1882-1900); The satapatha brAhmanam, According to the text of madhyandina school, 5 vols, Oxford.

32. Geldner. K. F; Pischel. R, (1889); Vedische Studien, 3 band, berlin, W.Kohlhammer Verlag.

33. Grant. M; Hazel. J, (2006); Who`s Who in Classicall Mythology, London and New York.

34. Keith. A. Berridale, (1920); Rigveda brāhmanas: Aitareya and kaušitaki brāhmanas of the Rigveda, Harvard Oriental Series.

35. ------------------------, (1970); The religion and philosophy of the Veda and Upanishads, 2 Vols, Harvard Oriental Series.

36. Ludwic. K, (1909); Regveda, 5 band, berlin.

37. Macdonelle, A. A, (1963); Vedic Mythology; Dehli.

38. Madan. D. M, (1911); pahlavi Dinkard, 2 volumes, Bombay.

39. Monier-Williams. M. A, (1976); Sanskrit-English Dictionary, Oxford.

40. Oldenberg. H, (1970); Die Religion des Veda, 2nd ed., Berlin.

41. Pokorny, Julius, (1959); IndogermanischesEtymologisches Worterbuch, 3 band, Francke Verlag, Berlin und Munchen.

42. Simrock. Karl. Thomas, (1878); Handuch der Deutschen Mythologie mit Einschluss der Nordischen. Bonn.