ملحقات تذکره الاولیا (بررسی و مقایسه بینامتنی بخش اوّل و دوّم تذکره الاولیا)

نویسنده

استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان

چکیده

عطار تنها اثر منثور خویش تذکره الاولیا را در بیان اقوال و شرح احوال هفتاد و دو تن از بزرگان عرفان تألیف کرده است. او کتاب را با ذکر احوال و اقوال حضرت امام جعفر صادق(ع) آغاز و به سرگذشت حسین منصور حلاج ختم می‌کند. به تذکره الاولیا بخشی نیز افزوده شده که بیش از بیست شرح حال را از ابراهیم خواص تا حضرت امام محمد باقر(ع) در بر می‌گیرد. برخی پژوهشگران بخش دوم را افزوده شخص یا اشخاصی پس از عطار می‌دانند و دلیل آن را علاوه بر تفاوت‌هایی در سبک نگارش، عدم وجود این بخش در برخی دست نوشته‌های تذکره الاولیا ذکر می‌کنند. برای اثبات الحاقی بودن بخش دوم وجود دلایل بیشتر ضروری می نماید. بررسی مناسبات بینامتنی تذکره الاولیا با متون پیشین یکی از راه هایی است که به تشخیص بهتر شیوه نگارش بخش اول تذکره الاولیا می انجامد و از همین طریق می توان درباره الحاقی بودن همه یا برخی از شرح حال های بخش دوم اظهار نظر نمود. تذکره‌ الاولیا با متون عرفانی پیش از خود مناسباتی عمیق دارد؛ زیرا عطار آن گونه که خود تصریح می‌کند منابع مختلف را دیده و به شیوه‌ای التقاطی به تألیف شرح حال‌ها پرداخته است. بررسی مناسبات بینامتنی تذکره الاولیا با متون پیشین نشان می دهد که عطار در شرح احوال و نقل اقوال شخصیت‌های تذکره الاولیا شیوه خاصی داشته است. این شیوه که در بخش اول تذکره الاولیا به دقت رعایت شده است، در بخش دوم دیده نمی شود و گمان الحاقی بودن این بخش را تقویت می‌کند. در این مقاله ضمن بررسی مناسبات بینامتنی تذکره الاولیا با مآخذ آن، صورت های مختلف این مناسبات با ذکر نمونه‌هایی تحلیل و پس از تبیین شیوه عطار در استفاده از متون پیشین، به تفاوت‌هایی که از نظر مناسبات بینامتنی میان بخش اول با بخش الحاقی تذکره الاولیا وجود دارد پرداخته می شود.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The Appendix of Tazkerat-ol Olyaa

نویسنده [English]

  • maryam Rozatian
Assistant Professor of Persian language and literature, University of Isfahan
چکیده [English]

Tazkerat-ol Olyaa, the only prose work of Attar, is a collection of quotes and biographies from seventy two great mystical figures. He starts the book by narrating the biography and famous quotes of Imam Jafar Sadeq (the sixth Shiite Imam) and finishes it by the accounts of Hossein Mansoor-e Hallaj’s life. An appendix was added to Tazkerat-ol Olyaa which includes twenty biographies from Ibrahim-e Khavaas to Imam Mohammad Bagher (the fifth Shiite Imam). Some researchers believe that this appendix was added by a person or some persons after Attar and base their argument on the differences in the writing styles and lack of this appendix in the earlier hand-written versions of Tazkerat-ol Olyaa. However, to prove this claim some more proofs are essential. An intertextual comparison between Tazkerat-ol Olyaa and some other old works is a way to identify the writing style used in the first section of Tazkerat-ol Olyaa better and, by the same token, we can then declare whether or not the second section of the work was added later. Tazkerat-ol Olyaa has a deep relationship with its preceding mystical works because Attar has made it clear that he has used some different sources and has used a combinational method to author the biographies. The intertextual study of Tazkerat-ol Olyaa with its predecessors shows that Attar has had a unique and special style in narrating the life of characters in Tazkerat-ol Olyaa. This style which is carefully used in the first section of the book is not observed in the second section. This strengthens the idea that second section was added later by some other person or persons. In this paper, we study the intertextual relations between Tazkerat-ol Olyaa and its sources and provide some examples of these relations. Then, after an analysis of Attar’s method in using the earlier works, we focus on some differences between the first section and the appended section of Tazkerat-ol Olyaa from the intertextual relations’ perspective.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Tazkerat
  • Tazkerat-ol Olyaa
  • ol Olyaa
  • Sources
  • Appendix
  • Intertextual Relations

مقدمه

دربارة بخش دوم تذکرة الاولیا دیدگاه واحدی وجود ندارد. علّامه قزوینی در مقدمة خود بر تذکرة‌الاولیاء چاپ نیکلسون به الحاقی بودن بخش دوم اشاره‌ای نمی‌کند. فروزانفر در شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ فریدالدّین محمّد عطّار نیشابوری، باختصار تذکرة الاولیا را معرفی کرده می‌نویسد: «کتابی است مشتمل بر شرح حال هفتاد و دو تن از بزرگان اسلام و مشایخ صوفیه و آغاز می‌شود به حضرت جعفر بن محمّد صادق (ع) و ختم آن به شرح حال امام محمد باقر(ع) است و عطار آن را در دو قسم مرتب ساخته. یکی متقدمان که از حضرت جعفر بن محمّد شروع می شود و آخرین کسی که درین قسم ذکر شده، حسین بن منصور حلاج است و قسم دوم تعلّق دارد به ذکر متأخران از مشایخ کبار و شروع آن به ابراهیم خواص است و ختام می پذیرد به ذکر امام محمّد باقر علیه السلام و درین کتاب ترتیب تاریخی معتبر نیست و مصنّف درین باب خود را آزاد گذاشته است» (فروزانفر، 1374 : 87). در توضیحات فروزانفر چندین تناقض دیده می شود. او ابتدا تذکرة الاولیا را شامل هفتاد و دو شرح حال معرفی می‌کند که به ذکر امام محمد باقر(ع) ختم می‌شود؛ حال آن که آخرین و هفتاد و دومین شرح حال در بخش اول تذکرة الاولیا مربوط به حلّاج است. این مطلب را فروزانفر در ادامه مطرح کرده است، بدون آن که به تعداد شرح حال‌های بخش دوم اشاره کند. سخن فروزانفر این شبهه را ایجاد می‌کند که مجموع بخش اول و دوم تذکرة الاولیا هفتاد و دو شرح حال است. همچنین فروزانفر این نکته را مطرح می کند که در تذکرة الاولیا ترتیب تاریخی در نظر گرفته نشده است؛ اما از سوی دیگر عنوان ذکر متقدّمان را برای بخش اول و ذکر متأخّران را برای بخش دوم می پذیرد، حال آن که این عناوین نیز خالی از اشکال نیست و بارزترین اشکال آن قرار گرفتن ذکر حضرت محمّد باقر(ع) در بخش دوم است. فروزانفر با این که از انس خود با تذکرة الاولیا بیش از آثار منظوم عطار سخن می‌گوید؛ اما ظاهراً تفاوت بارزی در نگارش بخش اوّل و دوّم ملاحظه نکرده، زیرا معتقد است «انشاء کتاب از جهت شیرینی و سادگی کم نظیر است و بخصوص عطار در شرح حال های بایزید و شبلی و جنید و ابوالحسن خرقانی و ابوالحسین نوری و حسین بن منصور حلاج سخن را به سرحد اعجاز کشانیده و داد فصاحت داده و قلم سحر انگیز او در تراجم احوال این اشخاص سخت شورانگیز و مستی بخش است» (همان، 88). این در حالی است که سرگذشت شبلی و ابوالحسن خرقانی مربوط به بخش دوم تذکرة الاولیا است و نگارش بخش دوم با بخش اوّل متفاوت به نظر می رسد. استعلامی در مقدمة تذکرة الاولیا الحاقی بودن بخش دوّم را که در دست نوشته‌های پس از قرن دهم از بیست تا بیست و پنج بخش دارد، مطرح می‌کند. وی چندین دلیل برمی‌شمارد که نشان دهد، این بخش نوشته عطّار نیست؛ ازجمله این که دست نوشته‌های کهن تذکرة الاولیا همان هفتاد و دو باب را دارد، حجم شرح حال‌ها در ملحقات بسیار ناهماهنگ است، مثلاً شرح حال ابوالحسن خرقانی حدود چهل برابر بخش مربوط به حضرت امام محمد باقر (ع) است و خطاهای دستوری بسیاری نیز در بخش دوم راه یافته است (! عطار، 1382: بیست و پنج - بیست و هفت مقدمه). بابک احمدی در چهار گزارش از تذکرة الاولیا ضمن تکرار مطالب استعلامی می نویسد : «بسیاری از پژوهشگران باب های پیوست را به دلایلی منطقی و پذیرفتنی کار عطار ندانسته‌اند. زبان شماری از باب های پیوست چندان رسا و روان نیست در مقابل، زبان برخی دیگر بسیار زیباست و معناهای ظریفی را نیز دربر دارند. نثرشان در روانی و قدرت بیان - البته با توجه به تفاوت های آشکار- قابل قیاس با متن اصلی کتاب است» (احمدی،1386: 8-9) احمدی اعتقاد دارد که از بخش دوم دست کم نگارش سرگذشت ابوالحسن خرقانی کار خود عطّار است و برای اثبات زیبایی نثر شرح حال خرقانی به ذکر عبارت‌هایی از متن کتاب می پردازد. 1

دلایلی که پژوهشگران برای الحاقی بودن بخش دوم ذکر می‌کنند، پذیرفتنی است؛ اما قانع‌کننده نیست. بررسی مناسبات بینامتنی تذکرة الاولیا با متون پیشین دلایل بیشتری برای تشخیص این نکته در اختیار ما خواهد گذاشت. هرچند دربارة آثار عرفانی پیش از تذکرة الاولیا و تأثیر پذیری عطّار از این آثار دیدگاه هایی ارائه شده است 2 اما آنچه تاکنون بدان پرداخته نشده ارتباط بینامتنی تذکرة الاولیا با مآخذ آن است. اگر بینامتنیت را به معنای عام آن؛ یعنی مناسبات میان یک متن با متون پیشین و پسین در نظر بگیریم3 می توان گفت بارزترین مناسبات بینامتنی در میان متون عرفانی دیده می‌شود. تذکرة الاولیا نیز که به تصریح عطار التقاطی از متون پیشین است،آشکارا اقسام مناسبات بینامتنی را به نمایش می‌گذارد. ویژگی این مناسبات به گونه ای است که می‌توان برای نگارش بخش اول تذکرة الاولیا به شیوه‌ای خاص دست یافت که این شیوه در بخش دوم دیده نمی‌شود و می‌تواند گمان الحاقی بودن آن را تأیید کند.  با توجه به این که حجم بخش اوّل تذکرة الاولیا بیش از بخش دوّم است، در این مقاله شرح حال چند شخصیت از بخش اول همچون ابراهیم ادهم، جنید بغدادی، بایزید بسطامی، حمدون قصار و رابعه عدویه و شخصیتی از بخش دوم؛ یعنی ابراهیم خواص معیار مقایسة بینامتنی قرار گرفته است.

 

بحث و بررسی

1- مآخذ تذکرة الاولیا

عطار در دیباچة خود بر تذکرة الاولیاء شیوه تألیف این اثر گرانقدر را چنین برشمرده است: «جماعتی از دوستان خود را رغبتی تمام می دیدم به سخن این قوم و مرا نیز میلی عظیم بود به مطالعه احوال و سخن ایشان. اگر همه را جمع می کردم دراز می‌شد. التقاطی کردم دوستان را و خویشتن را و اگر تو از این پرده‌ای برای تو نیز... و اسانید بیفکندم و سخن بود که در یک کتاب نقل از شیخی بود و در کتابی از شیخی دیگر و اضافات حکایات و حالات مختلف نیز هم بود. آن قدر که توانستم احتیاط به جای آوردم» (عطار، 1382 :5). هرچند تا زمان عطار متون عرفانی بسیاری تألیف شده بود؛ اما ظاهراً عطار در چند اثر غور بیشتری داشت و از هریک مطالبی برگزید ، پیراسته و آراسته کرد و در تذکرة الاولیا جای داد.این آثار عبارتند از: اللمع، شرح تعرف، طبقات الصوفیه، حلیةالاولیا، رسالة قشیریه و ترجمه‌های آن4  و کشف المحجوب. مقایسة بینامتنی این آثار با تذکرة الاولیا ، استفاده عطار را در بیان احوال و نقل اقوال عارفان از این متون تایید می‌کند؛ اما این نکته نیز بروشنی اثبات می‌شود که عطّار برای استفاده از منابع پیشین به شیوه ای خاص عمل کرده و تذکرة الاولیا را از تکرار و تقلید دور نگاه داشته است. خوانش بینامتنی تذکرة الاولیا و مآخذ آن علاوه بر تبیین شیوه قانونمند عطار، چشم اندازی تازه در مقابل پژوهشگر تذکرة الاولیا قرار می‌دهد تا از طریق آن درباره اصیل یا الحاقی بودن بخش دوم تذکرة الاولیا با دقت بیشتری به کاوش بپردازد.

 

2- مناسبات بینامتنی بخش اول تذکرة الاولیا با متون پیشین

آنچه امروزه در نقد ادبی با عنوان مناسبات بینامتنی یا  بینامتنیت مطرح می شود، در متون عرفانی و ارتباط آنها با آثار قبل و پس از خود کاربرد فراوان دارد. سنّت نقل روایت که از زمان شکل‌گیری تصوّف یکی از مهم‌ترین ویژگی های تألیفات عرفانی به شمار می رفت، توسط نویسندگان در ادوار مختلف تاریخ تصوّف اسلامی دنبال شد. دقت و امانتداری نویسندگان در نقل اقوال و حکایت‌ها از یک سو و انگیزه‌ها و ویژگی‌های سبکی هر نویسنده از سوی دیگر سبب تألیف تعداد زیادی از آثار عرفانی شد که علاوه بر پیوند عمیق در مباحث و موضوعات، هریک از شیوه و سبک خاص خود برخوردار بودند. برخی نویسندگان متون عرفانی همچون ابونصر سرّاج و ابوالقاسم قشیری در قالب ادبیات تعلیمی و با ارائه مطالب دسته بندی شده و منسجم به طرح و بررسی مطالب عرفانی پرداختند،گروهی همچون حافظ ابونعیم و ابوعبدالرحمن سلمی شیوة شرح حال نویسی را برگزیدند و برخی نیز همچون هجویری و عطار با درهم آمیختن شیوه‌های رایج به ابتکار و نوآوری در ارائة مباحث دست یافتند به گونه‌ای که هرچند کشف المحجوب در نگاه اوّل همچون رسالة قشیریه متنی تعلیمی و تذکرة الاولیا همچون حلیةالاولیا نوعی شرح حال‌نویسی به نظر می رسد، ویژگی‌هایی در این آثار و سبک نگارش آنها وجود دارد که بیانگر تلاش نویسندگان آنها برای دوری از تکرار و تقلید است. اما آنچه برای دریافت مباحث متون عرفانی اهمیت خاصی دارد، درک مناسبات بینامتنی هریک از این آثار با متون پیشین و پسین است. مناسبات میان متون عرفانی به اشکال مختلف دیده می‌شود. برخی ترجمه متن پیشین، برخی شرح متن پیشین و برخی نیز آمیخته‌ای از شرح و ترجمه به شمار می‌آیند؛ اما باید توجه داشت که مناسبات بینامتنی متون عرفانی، حتی در آثاری همچون تذکرة الاولیا و کشف‌المحجوب که ظاهراً ترجمه یا شرح آثار پیشین نیستند به طور عمیق جریان دارد و همین آثار نیز زمانی بخوبی خوانده و دریافته می‌شوند که مناسبات بینامتنی آنها در نظر گرفته شود. مطالعات بینامتنی در حوزة متون عرفانی می تواند مناسبات یک اثر را با آثار پیشین یا آثار پسین و یا هردو دنبال کند. این مطالعات تنها به تبیین میزان تأثیر پذیری یا تأثیر گذاری یک اثر محدود نمی شود؛ بلکه در فضای تحلیل مناسبات بینامتنی تا آنجا می‌توان پیش رفت که به دستیابی سبک شخصی نویسنده مورد نظر بینجامد، نوآوری های او را جلوه‌گر کند و حتی به رفع پاره‌ای از ابهامات و اشتباهات راه یافته در متون منتهی گردد. 5

 تذکرة الاولیا یکی از مهم‌ترین متون عرفانی ادبی زبان فارسی است که از قابلیت بررسی مناسبات بینامتنی برخوردار است. عطار برای تألیف هریک از شرح حال‌های تذکرة الاولیا به منابع متعددی مراجعه داشته و از هرکدام  به گونه‌ای استفاده کرده است. اگر سخنی را از مأخذی عربی برگرفته باشد با رعایت امانت در نقل قول غالباً ترجمه‌ای ادیبانه از آن ارائه می‌دهد و به ترجمه لفظ به لفظ بسنده نمی‌کند. از منابع فارسی نیز اقوال را با تصرّف اندک روایت می‌کند تا با حفظ مضمون اصلی از تکرار و تقلید دور بماند. البته در صورتی که سخنی در منابع پیشین با تفصیل نقل شده باشد، عطار غالباً با رعایت ایجاز به ذکر مطلب اصلی اکتفا کرده و گاه نیز اقوالی را که موجز و مبهم می دیده با توضیح و اندکی تفصیل نقل کرده است. این در حالی است که در نقل حکایات آزادی عمل بیشتری در تذکرة الاولیا دیده می شود و در حقیقت شاکلة اصلی تذکرة الاولیا بر فضای حکایت های هر شرح حال نهاده شده و همین حکایات است که با ویژگی‌های خاص خود تذکرة الاولیا را از سایر تذکره‌های عرفانی همچون حلیة الاولیا و طبقات‌الصوفیه متمایز می‌کند. عطار هنر شاعرانه خود را در فضای حکایت‌ها به نمایش گذارده است به همین دلیل حکایات تذکرة الاولیا با حفظ مناسبات بینامتنی با آثار پیشین بیش از سایر بخش‌های کتاب، سبک شخصی عطار را در نثر نویسی و نوآوری های او را در روایت حکایات جلوه‌گر می سازد. برای روشن تر شدن مناسبات بینامتنی تذکرة الاولیا و متون پیشین، به بارزترین اشکال بینامتنیت و برخی نمونه های آن در تذکرة الاولیا خواهیم پرداخت:

2-1- مناسبات بینامتنی در نقل قول‌ها

عطار بنا بر سنّت رایج در متون عرفانی، در نقل سخنان عرفا تصرف چندانی ندارد؛ اما در همین موارد نیز سخن عطار عیناً تکرار عبارت های متون پیشین نیست. مقایسة اقوال عارفان در تذکرة الاولیا با مآخذ آن حداقل سه شکل از روابط بینامتنی را نشان می دهد:

 2-1-1- تصرّف اندک درنقل قول

صرف نظر از این که ماخذ عطار در نقل یک سخن عربی بوده است یا فارسی، بیشتر نقل قول‌های تذکرة الاولیا با تفاوت‌هایی جزئی در یک یا چند متن عرفانی پیش از تذکرة الاولیا دیده می‌شوند. این نکته نشان می دهد که عطار سخنان روشن، صریح و قابل فهم هریک از مشایخ را با رعایت اعتدال - و نه مانند حلیة الاولیا که غالبا اقوال فراوان را به گونه‌ای ملال آور از عارفان نقل کرده است - و متناسب با هر شرح حال با اندک تصرّفی ارائه می‌دهد. طبیعی است که در شرح حال های بلند همچون جنید و بایزید تعداد نقل قول‌ها بیشتر از شرح حال‌های کوتاه باشد. عطارعبارت‌های ترجمه شده را با رعایت ویژگی‌های دستوری و بلاغی زبان فارسی به گونه‌ای در میان سایر اجزای شرح حال حل می‌کند که  یک دست بودن متن رعایت شود به همین دلیل هنگام مطالعه تذکرة الاولیا  نمی‌توان عبارت‌های ترجمه شده را از سایر بخش ها تشخیص داد. این  در حالی است که در میان مآخذ عطار، ترجمه‌های رسالة قشیریه تحت تاثیر نحو عربی قرار دارند و رنگ و بوی ترجمه در آنها قابل تشخیص است. زبان تذکرة الاولیا از کشف المحجوب نیز که متنی فارسی و ساده و روان است یک دست تر می‌نماید:

کشف‌المحجوب: «هرکه را ثواب عبادت به فردا افتد خود امروز وی عبادت نکرده بود که ثواب هر نفسی از مجاهدت حاصل است اندر حال» (هجویری، 1386: 481).

تذکرة الاولیا: «هرکه را ثواب خدای عزوجل به فردا افتد، خود امروز عبادت نکرده است که ثواب هر نفسی از مجاهدات در حال حاصل است» (عطار،1382: 196).

عطار با تصرّف اندک عبارت را سازگار با نحو زبان فارسی بیان کرده است؛ اما روایت هجویری به ترجمه نزدیک تر می نماید. مقایسه سایر نمونه ها 6 نشان می دهد که با وجود فاصله زمانی کوتاه میان تألیف کشف المحجوب و تذکرة الاولیا ،زبان عطار روان تر و به زبان امروز نیز نزدیک‌تر است.

بیشتر نقل قول های تذکرة الاولیا با تصرّف اندک از مآخذ نقل شده و تغییر ضمیر یکی از ساده‌ترین تغییراتی است که غالباً در نقل سخنان مشایخ دیده می‌شود. همین تغییر جزئی نیز آگاهانه و برای افزودن بار بلاغی سخن انجام گرفته است :

اللمع: «و قیل لابی یزید فلان یقال انه یمر فی لیلة الی مکة. فقال : الشیطان یمر فی لحظة من المشرق الی المغرب و هو فی لعنة الله. و قیل له : ان فلانا یمشی علی الماء. فقال الحیتان فی الماء و الطیر فی الهوا اعجب من ذلک.» (سراج طوسی،1960: 400).

تذکرةالاولیا: «گفتند بر آب می روی! گفت: چوب پاره‌ای بر آب برود. گفتند: در هوا می پری! گفت: مرغ در هوا می‌پرد. گفتند در شبی به کعبه می روی! گفت جادویی در شبی از هند به دماوند می‌رود» (عطار،1382: 200).

البته باید توجه داشت که در تذکرة الاولیا نقل قول‌هایی که به ترجمة تحت‌اللفظی نزدیک است، نیز وجود دارد و بیشترین نمونه‌های آن در عبارت های کوتاه دیده می شود:

 اللمع: «و سئل الجنید عن التصوف فقال: ان تکون مع الله تعالی بلا علاقة» (سراج طوسی،1960: 45).

 تذکرة الاولیا: «و گفت: تصوّف آن است که با خدای عزوجل باشی بی‌علاقه‌ای» (عطار،1382: 441).

در میان اقوال نقل شده در تذکرة الاولیا مواردی وجود دارد که مشابه آن در بیش از یک مأخذ یافت می‌شود. مقایسة این موارد، خواننده را به دریافت سبک شخصی عطار نزدیک تر می‌کند:

حلیة الاولیا: کتب یحیی بن معاذ الی ابی یزید : سکرت من کثرة ما شربت من کاس محبته فکتب ابویزید فی جوابه : سکرت و ماشربت من الدور و غیری قدشرب بحور السموات و الارض و ماروی بعد و لسانه مطروح من العطش و یقول من مزید؟» (اصبهانی،1357: 10/ 40)

الرساله قشیریه: کتب یحیی بن معاذ الی ابی یزید: سکرت من کثرة ماشربت من کاس محبته. فکتب الیه ابویزید: غیرک شرب بحور السموات و الارض و ماروی بعد و لسانه خارج و یقول هل من مزید» (قشیری،1374: 452).

ترجمة رسالة قشیریه: «یحیی بن معاذ گویند که به بویزید نامه نبشت که از بس شراب که خوردم، مست شدم از کاس محبت وی. بویزید جواب نبشت که جز تو دریاهای آسمان و زمین بیاشامید و هنوز سیراب نشد و زبانش بیرون آمده است و زیادت می خواهد» (قشیری،1383: 566).

کشف المحجوب: «و از ابویزید حکایت آرند که یحیی بن معاذ بدو نامه‌ای نبشت که چه گویی اندر کسی که به یک قطره از بحر محبت مست گردد؟ بایزید جواب نبشت که چه گویی در کسی که جمله دریاهای عالم شربت محبت گردد همه را درآشامد و هنوز از تشنگی می خروشد؟» (هجویری،1386: 283).

تذکرة الاولیا: «نقل است که یحیی بن معاذ رازی نامه‌ای نوشت، به بایزید که چه گویی در حق کسی که قدحی خورد و مست ازل و ابد شد؟ بایزید جواب نوشت که اینجا مرد هست که در شبانروزی دریای ازل و ابد درمی‌کشد و نعره هل من مزید می زند» (عطار،1382: 169).

با آن که مضمون عبارات فوق مشترک است ( به غیر از جمله سکرت و ما شربت من الدور در حلیة‌الاولیا که در سایر منابع وجود ندارد و تا حدی مفهوم سخن بایزید را تغییر می‌دهد)؛ اما در نحوة بیان مطلب تفاوت‌هایی وجود دارد. بارزترین تفاوت در میزان مبالغه‌ای است که در این سخن دیده می‌شود. هر نویسندة نسبت به نویسنده پیشین مبالغه سخن بایزید را بیشتر کرده است و سرانجام مبالغه در روایت عطار با کاربرد استعاره‌هایی همچون مست ازل و ابد شدن، دریای ازل و ابد درکشیدن و نعره هل من مزید زدن به اوج می رسد.

2-1-2- حذف و ایجاز در نقل قول

با آن که عطار به سنت امانت داری در نقل اقوال مشایخ پایبند است؛ اما گاهی برخی سخنان را خلاصه کرده و یا با حذف بخشی از عبارت به بیان آن می پردازد :

طبقات الصوفیه: «عبد الملک اسکاف فرا من گفت که وقتی حلاج را گفتم: ای شیخ عارف که بود؟ گفت: عارف آن بود که روز سه شنبه شش روز مانده باشد از ذی القعده سنه تسع و ثلثمائة به باب الطاق برند به بغداد. دست وی برند و پای وی ببرند و چشم وی برکشند و نگونسار بر دار کنند و بسوزند و خاک وی به باد بردهند. عبد الملک گفت : چشم نهادم. آن وی بود و آن همه که گفته بود با او بکردند» (انصاری،1380: 318).

 تذکرة الاولیا: «نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پس فردا. آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سیوم روزش به باد بردادند یعنی عشق این است» (عطار،1382: 591).

روایت عطار نسبت به طبقات الصوفیه کوتاه‌تر و فاقد برخی از اجزاء روایت خواجه عبد الله است؛ اما از زیبایی و تأثیر بیشتری برخوردار است.

گاهی عطار سخنی نقل می‌کند که در منابع دیگر به صورت حکایت و با تفصیل بیشتر آمده است:

ترجمة رسالة قشیریه: «رابعه راست گویند به روشنایی چراغ سلطان پیراهن وی که دریده بود بازدوخت. دل وی بسته شد به روزگاری دراز. باز یاد آمد سبب آن. پیراهن بدرید آن جایگاه که دوخته بود. دلش گشاده شد» (قشیری،1383: 172).

تذکرة الاولیا: «وقتی به روشنایی چراغ سلطان شکاف پیراهن بدوختم. دلم روزگاری بسته شد. تا آن را باز نشکافتم دلم گشاده نشد» (عطار،1382: 84).

گاه نیز سخنی کوتاه در تذکرة الاولیا دیده می شود که نتیجة گفت و شنیدی در منابع پیشین است:

 الرسالة القشیریة: سمعت الجنید یقول لرجل ذکر المعرفة و قال اهل المعرفة بالله یصلون الی ترک الحرکات من باب البر و التقرب الی الله عزوجل فقال الجنید ان هذا قول قوم تکلموا باسقاط الاعمال و هو عندی عظیمة. و الذی یسرق و یزنی احسن حالا من الذی یقول هذا. فان العارفین بالله تعالی اخذو الاعمال عن الله تعالی و الیه رجعوا فیها و لو بقیت الف عام لم انقص من عمال البر ذرة الا ان یحال بی دونها.

 تذکرة الاولیا: و گفت اگر من هزار سال بزیم از اعمال یک ذره کم نکنم، مگر که مرا از آن باز دارن .(عطار،1382: 421).

البته معمولاً عبارت‌هایی از این دست با ابهام همراه می شود و خوانش بینامتنی می تواند به دریافت بهتر معنی آن بینجامد. در این عبارت نیز آنچه قشیری نقل کرده است، مفهوم سخن جنید را در تذکرة‌الاولیا روشن‌تر می‌کند.

2-1-3- تفصیل درنقل قول

هرچند شیوة معهود عطار آن است که غالباً نقل قول ها را کوتاه می‌کند؛ اما عبارت هایی نیز در تذکرة الاولیا دیده می شود که به نظر می رسد، عطار برخی اقوال را با تفصیل بیشتری نسبت به اصل آن نقل کرده است :

 حلیةالاولیا: «و حکی عنه انه قال : نودیت فی سری فقیل لی خزائننا مملوءة من الخدمة فان اردتنا فعلیک بالذلة و الافتقار» (اصبهانی،1357: 10/ 40).

تذکرة الاولیا: «به سینة ما آواز دادند که ای بایزید خزائن ما از طاعت مقبول و خدمت پسندیده پر است. اگر ما را خواهی چیزی آر که ما را نبود. گفتم خداوندا. آن چه بود که ترا نبود؟ گفت بیچارگی و عجز و نیاز و خواری و مسکینی و دلشکستگی» (عطار،1382: 183).

گاهی عطار توضیحی بر نقل قول عرفا می افزاید:

کشف المحجوب: «و از حمدون پرسیدند از ملامت. گفت راه آن بر خلق دشوار است؛ اما طرفی بگویم. رجاء المرجیه و خوف القدریه. ترس قدریان و رجای مرجیان صفت ملامتی بود (هجویری،1386: 91).

تذکرة الاولیا: «پرسیدند از ملامت. گفت راه این بر خلق دشوار است و مغلق؛ امّا طرفی بگویم. رجای مرجیان و خوف قدریان صفت ملامتیان بود. یعنی در رجا چنان رفته است که مرجیان تا بدان سبب همه ملامت کنند و در خوف چندان سلوک کرده باشد که قدریان تا بدان سبب همه ملامت کنند تا او در همه حال نشانه تیر ملامت بود» (عطار،1382: 105).

و گاه بخشی از عبارت را حذف و بخش دیگری بدان اضافه می‌کند:

طبقات الصوفیه:« بوبکر واسطی گوید که بایزید به در مرگ گفت: الهی ما ذکرتک الا عن غفلة و ما خدمتک الا عن فترة. هرگز یاد نکردم تو را مگر از غفلت و هرگز تو را نپرستیدم، مگر از سر فترت. این بگفت و برفت (انصاری ،1380: 90).

تذکرة الاولیا: گفت یا رب تو را هرگز یاد نکردم، مگر به غفلت و اکنون که جان می رود، از طاعت تو غافلم. ندانم که حضور کی خواهد بود. پس در ذکر و حضور جان بداد» (عطار،1382: 209).

در عبارت‌هایی از این دست معمولاً عطار- برخلاف آثاری همچون شرح تعرّف، طبقات الصوفیه و کشف المحجوب - جمله عربی را حذف و به ذکر ترجمه آن بسنده می‌کند؛ اما نقل قول را با تفصیل بیشتر ارائه می‌دهد.

2-2. مناسبات بینامتنی در حکایات

در تذکرة الاولیا بنای هر شرح حال بر حکایت‌های آن نهاده شده است. به واسطة همین حکایت‌ها است که ما عارفی را می شناسیم، از ماجرای توبة او با خبر می شویم، مشرب عرفانیش را درمی یابیم ، به خلوت عبادت‌هایش راه پیدا می‌کنیم، کرامت هایش را می بینیم و سرانجام از حال او در زمان وفاتش آگاه می شویم. حکایت های تذکرة الاولیا به هر شرح حال سیری منطقی و طبیعی می بخشد. خواننده از دنبال کردن این سیر منطقی لذّت می برد و با قلم شاعرانه عطّار چنان در فضای هر شرح حال فرو می رود که گویی همة وقایع را آن گونه که عطار بازگو کرده بروشنی مشاهده می‌کند. هنر عطار آن است که با روایت هر حکایت عاطفه‌ای را در خواننده بر می انگیزد. با حکایت توبه  امیدواری به رحمت بی کران خداوند در دل خواننده جوشیدن می‌گیرد. حکایت ریاضت‌ها و عبادت‌ها جان خواننده را پاکی و صفا می بخشد. حکایت کرامات عارفان اعجاب و شگفتی می‌آفریند و خواننده را برای کسب چنین نیروی معنوی ترغیب می‌کند. حکایت مرگ عارف و رویاهایی که پس از مرگ او دیده می شود و نشان از لطف و عنایت پروردگار دارد، احساس آرامش و واصل شدن به اصل وجود را به ارمغان می‌آورد. گویی هر شرح حال با حکایت‌هایی از این دست یک دوره سیر و سلوک است که خواننده در خیال خود آن را دنبال می‌کند. با خواندن یک یک شرح حال‌ها، بارها و بارها این تجربه خیالی تکرار خواهد شد و هربار خواننده به سبکبالی بیشتری خواهد رسید. این تجربه‌های معنوی پدید نمی‌آید، مگر به واسطة توانمندی عطّار در روایت حکایات. حکایاتی که بیشتر آنها در متون دیگر نیز دیده می شود و عطار در هریک به گونه‌ای دست برده که از یک سو در مضمون اصلی حکایت خللی ایجاد نشود و از سوی دیگر با زبان تذکرة الاولیا و فضای هر شرح حال تناسب لازم را پیدا کند. هرچند مقایسة حکایت‌های تذکرة الاولیا با منابع پیشین نشان می‌دهد که عطار در بیان حکایت‌ها شیوه واحدی نداشته و بیشتر به فراخور موضوع و فضای هر حکایت عمل کرده است؛ اما همچون نقل اقوال، چند شیوة نقل حکایت در تذکرة الاولیا نمود بیشتری دارد:

 2-2-1- تفصیل در بیان حکایات

حکایت های تذکرة الاولیا نسبت به مشابه خود در متون پیشین غالباً بلندتر و دارای اجزای بیشتری است و از حال و هوای داستانی و سیر منطقی بهتری نیز برخوردار است. فضای حکایت برای عطار شرایط مناسبی ایجاد می‌کند تا قلم خود را آزادانه تر جولان دهد. در حقیقت دنیای حکایت برای عطار به عالم شعر نزدیک می‌شود، به همین دلیل قدرت تخیّل عطار در قالب حکایات تذکرة الاولیا بهتر شکل گرفته است و بیش از همه آنجا که حکایتی مختصر را با افزودن اجزاء لازم بلندتر می کند و از اقسام صور خیال نیز در آن بهره می‌گیرد. یکی از حکایت‌هایی که عطار بتفصیل و با نقل جزئیات مطرح می کند داستان رویارویی ابراهیم ادهم وپسرش است. این حکایت در شرح تعرّف نیز وارد شده است:

شرح تعرّف: «ابراهیم ادهم چون از خلق اعراض کرد و روی به حق آورد، او را پسرکی بود به شیر. چون مرد گشت پدر خویش را از مادر طلب کرد. مادر گفت: پدر تو گم گشت. در بلخ منادی کرد که هر که را آرزوی حجّ است بیایند. چهار هزار تن بیامدند. همه را به نفقه و ستور خویش به حج برد بر آن امید که خدای تعالی دیدار پدر خویش او را کرامت کند. چون به مکّه درآمد در مسجد حرام مرقع داران را دید. پرسید ایشان را که ابراهیم ادهم را بشناسید؟ گفتند: یار ماست. ما را میزبانی کرده است و به طلب طعام رفته است. نشان او خواست و بر اثر او برفت. به بطحای مکه بیرون آمد. پدر را دید سر و پای برهنه با پشته‌ای هیمه می‌آورد. پی او گرفت و به بازار درآمد. او آواز داد که «من یشتری الطیب بالطیب؟ حلال به حلال که خرد؟ نانبایی او را بخواند و هیزم بستد و نان بداد. نان با نزدیک یاران خویش آورد و در پیش ایشان بنهاد. پسر فراز آمد و سلام گفت. ابراهیم او را بشناخت و در کنار گرفت و روی به آسمان کرد و گفت: الهی اغثنی. پسر در کنار پدر جان بداد. یاران گفتند: ای ابراهیم چه افتاد؟ گفت: این پسر من است. چون او را در کنار گرفتم مهر او در دلم بجنبید. ندا آمد که یا ابن ادهم تدعی محبتنا و تحب معنا غیرنا؟ دعا کردم که یا رب. فریادم رس. اگر محبت او مرا از محبت تو مشغول خواهد کرد یا جان او بردار یا جان من. دعا در حق او مستجاب گشت» (مستملی بخاری،1387: 1/ 188-187).

تذکرة الاولیا: «نقل است که چون از بلخ برفت، او را پسری مانده بود شیرخواره. چون بزرگ شد پدر خویش را از مادر طلب کرد. مادر گفت: پدر تو گم شده است و به مکّه نشانش می دهند. گفت: من به مکه روم و خانه را زیارت کنم و پدر را به دست آورم و در خدمتش بکوشم. فرمود که منادی کنند که هر که را آرزوی حج است بیایند. زاد و راحله بدهم. گویند: چهار هزار آدمی جمع شدند. همه را به زاد و راحله خود به حج برد. امید آن را که باشد که دیدار پدر بیند. چون به مسجد درآمد، مرقّع پوشان را دید. پرسید از ایشان که ابراهیم ادهم را شناسید؟ گفتند: شیخ ماست به طلب هیزم رفته است به صحرای مکه و او هر روز پشته­ای هیزم آورد و بفروشد و نان خرد و بر ما آرد. پس به صحرای مکّه بیرون آمد. پیری را دید که پشته هیزم گران بر گردن نهاده می‌آمد. گریه بر پسر افتاد. خود را نگاه می‌داشت و در پی او می آمد تا به بازار درآمد و او آواز می‌داد و می‌گفت: من یشتری الطیب بالطیب؟ مردی بخرید و نانش داد. آن را سوی اصحاب برد و پیش ایشان بنهاد و به نماز مشغول گشت. ایشان نان می‌خوردند و او نماز می‌کرد. و او یاران خود را پیوسته وصیت کردی که خود را از امردان نگاه دارید و از زنان نامحرم خاصه امروز که در حج زنان باشند و کودکان باشند. چشم نگاه دارید. همه قبول کردند. چون حاجیان در مکه آمدند و خانه را طواف کردند و ابراهیم با یاران همه در طواف بودند، پسری صاحب جمال پیش او آمد. ابراهیم تیز تیز در وی بنگریست. یاران دیدند. چون آن مشاهده کردند از او تعجب کردند. چون از طواف فارغ شد گفتند: رحمک الله. ما را فرموده بودی که به هیچ زن و امرد نگاه مکنید و تو خود به غلامی صاحب جمال نگاه کنی؟ گفت: شما دیدید؟ گفتند: دیدیم. گفت: دست بر خاطر نهید که در گمان ما آن فرزند بلخی ماست که چون از بلخ بیرون آمدم، پسری شیرخواره گذاشتم. چنین دانم که این غلام آن پسر است و پسر خود را هیچ آشکارا نمی­کرد تا پدر نگریزد. هر روز می آمدی و در روی پدر نگاه می‌کردی. ابراهیم بر آن گمان خود با یکی از یاران بیرون آمد و قافله بلخ طلب کرد و به میان قافله درآمد. خیمه‌یی دید از دیبا زده و کرسیی در میان آن خیمه نهاده و آن پسر بر آن کرسی نشسته قرآن می‌خواند. گویند بدین آیت رسیده بود: «انما اموالکم و اولادکم فتنة». ابراهیم بگریست و گفت: راست گفت خداوند من جل جلاله. و بازگشت و برفت و آن یار خود را گفت: در آی و از آن پسر بپرس که تو فرزند کیستی؟ آن کس درآمد و گفت: تو از کجایی؟ گفت: من از بلخ. گفت: تو پسر کیستی؟ سر در پیش افکند و دست بر روی بنهاد و گریه بر او افتاد و بگریست. گفت: پسر ابراهیم ادهم. و مصحف از دست بنهاد و گفت: من پدر را ندیده‌ام، مگر دیروز و نمی دانم تا او هست یا نیست و می ترسم که اگر بگویم بگریزد که او از ما گریخته است. مادرش با او بهم بود. درویش گفت: بیایید تا شما را به نزدیک او برم. بیامدند. ابراهیم با یاران در پیش رکن یمانی نشسته بودند. ابراهیم از دور نگاه کرد. یار خود را دید با آن پسر و مادرش. چون زن ابراهیم را بدید، صبرش نماند. بخروشید و گفت: اینک پدر تو. جمله یاران و خلق به یکبار در گریه افتادند و پسر از هوش برفت در گریه. چون به خود بازآمد بر پدر سلام کرد. ابراهیم جواب داد و در کنارش گرفت و گفت: بر کدام دینی؟ گفت: بر دین اسلام. گفت: الحمدلله. دیگر گفت: قرآن می دانی؟ گفت: می دانم. گفت: الحمدلله. دیگر گفت: از علم چیزی آموختی؟ گفت: آموختم. گفت: الحمدلله. پس ابراهیم خواست تا برود. پسر دست از وی نداشت و مادر فریاد می کرد. و او پسر در کنار گرفته بود. روی به آسمان کرد و گفت: الهی اغثنی. پسر اندر کنار او جان بداد. یاران گفتند یا ابراهیم. چه افتاد؟ گفت: چون او را در کنار گرفتم مهر او در دلم بجنبید. ندا آمد که یا ابراهیم تدعو محبتنا و تحب معنا غیرنا؟ یعنی دعوی دوستی ما می کنی و با ما بهم دیگری را دوست می‌داری و به دیگری مشغول می شوی و دوستی به انبازی کنی و یاران را وصیت کنی که در هیچ زن و کودک نگاه مکنید و تو بدین کودک و زن درآویزی؟ چون این ندا شنیدم دعا کردم و گفتم: یا رب العزّه. مرا فریاد رس. اگر محبت او مرا از محبت تو مشغول خواهد کرد یا جان او بردار یا جان من. دعای من در حق او اجابت یافت. اگر کسی را از این حال عجب آید گوییم از ابراهیم عجب نیست قربان کردن پسر را» (عطار، 1382: 109).

 این حکایت با این تفصیل در مآخذ دیگر دیده نمی شود و نزدیکی مضمون و عبارات نشان می‌دهد که عطار آن را از شرح تعرّف گرفته است؛ اما با آن که مستملی نیز حکایت را مفصل نقل کرده، عطار بازهم اجزایی بر آن افزوده و برای برطرف کردن شبهه و انکار جمله از ابراهیم عجب نیست قربان کردن پسر را به عنوان نتیجه حکایت مطرح کرده است.

 

2-2-2- ایجاز در روایت حکایت

بیشتر حکایت های تذکرة الاولیا مفصّل‌تر از مآخذ عطار است؛ اما گاه نیز عطار  به ایجاز و تلخیص حکایت روی می آورد. این شیوه غالباً در حکایات اخذ شده از شرح تعرّف دیده می‌شود؛ زیرا ویژگی این کتاب بسط و تفصیل مطالب است به همین دلیل گاه در روایت مستملی تکرار و اطناب نیز راه یافته و در همین گونه روایت هاست که عطار ایجاز را ترجیح می دهد :

شرح التعرف: «و هم ابراهیم گوید که روزی طعام نیافتم. گفتم الهی اگر امشب مرا گرسنه داری، چهار صد رکعت نماز کنم. آن شب طعام نیافتم. نذر وفا کردم. دگر روز برخاستم و عهد کردم که اگر امشب طعام نیابم، چهارصد رکعت دیگر نماز کنم. هم طعام نیافتم و نذر وفا کردم و به روز روزه بودم. نذر کردم که اگر شب سه دیگر طعام نیابم، چهارصد رکعت نماز دیگر باره بکنم. طعام نیافتم و به عهد وفا کردم و عهد کردم که اگر شب چهارم طعام نیابم، چهار صد رکعت دیگر نماز کنم. به روز خاستم و طعام نیافتم. ضعیف گشتم. ترسیدم که از خدمت بازمانم. به مزگتی درآمدم و از خدای تعالی طعام خواستم. جوانی درآمد مرا گفت: به طعام حاجت هست؟ گفتم: هست. مرا به خانه برد. چون به خانه او درآمدم مرا گفت: چه نامی؟ گفتم: ابراهیم. گفت: پسر کیستی؟ گفتم: پسر ادهم. گفت: از کجایی؟ گفتم: از بلخ. پیش من به زانو در افتاد و گفت: من بنده توام. هر چه دارم ملک تو است که من غلام پدر تو بودم. مرا مایه داد و به بازرگانی فرستاد. عاصی گشتم و باز ایستادم. ابراهیم گفت: اگر راست می گویی ترا آزاد کردم و هر چه با تو است آنرا بخشیدم و این طعام بر خویشتن حرام کردم. باز روی به آسمان کرد گفت: الهی ما سألتک طعاماً قط الّا مرة واحدة فصببت علی الدنیا صبّاً عاهدتک بعد هذا أن لا اسألک شیئا وان قتلتنی جوعاً» (مستملی بخاری،1387: 1/ 134).

تذکرة الاولیا: «نقل است که یک روز هیچ نیافت گفت: الهی شکرانه را چهارصد رکعت نماز کنم. شب دیگر هم هیچ نیافت. شب سیوم نیز. همچنین تا هفت شب چنین بود که به وی طعامی نرسید. ضعفی در وی پدید آمد. گفت: الهی اگر بدهی شاید. در حال جوانی بیامد. گفت: به قوت حاجت هست؟ گفت: هست. او را به خانه برد. چون نیک در وی نگریست نعره‌ای بزد. گفت چه بود؟ گفت: من غلام توام و هر چه دارم از آن توست. گفت: آزادت کردم و هر چه در دست توست به تو بخشیدم. مرا دستوری ده تا بروم. پس گفت الهی عهد کردم که بعد از این غیر از تو از کس چیزی نخواهم که لبی نان خواستم دنیا را پیش من آوردی» (عطار،1382: 114).

روایت عطار علاوه بر آن که موجزتر از شرح تعرّف است و ارکان تکراری شرح تعرّف در آن دیده نمی‌شود، دارای ارتباط منطقی با شرح حال ابراهیم ادهم در تذکرة الاولیا نیز هست؛ زیرا عطار پیش از آن بیان کرده بود که ابراهیم آن گاه که از امارت بلخ دست کشید و راهی مکه شد، هرچه همراه داشت به یکی از چوپانان خویش بخشید و در عوض خرقة چوپان را گرفت و بر تن خویش کرد. جوانی که در این حکایت مطرح شده می‌تواند همان چوپان باشد.

2-2-3- تصرف اندک در بیان حکایات

در تذکرة الالیا حکایت‌هایی نیز وجود دارد که در مقایسه با نمونه‌های مشابه آن در متون پیشین با تصرّف کمتری روایت شده است. مقایسة این دسته حکایت‌ها با مشابه آن که غالبا در کشف المحجوب و رسالة قشیریه دیده می‌شود، نشان می‌دهد که عطار در این گونه موارد نیز از نقل عین حکایت خودداری کرده و با تغییر اندک حکایت را زیبا و مؤثّرتر نقل کرده است؛ بویژه در حکایاتی که به نظر می‌رسد، عطار از رسالة قشیریه نقل کرده باشد، روایت او در مقایسه با دو ترجمة رساله قشیریه 7 سلیس، ادیبانه و دور از رنگ و بوی ترجمه است :

الرسالة قشیری: وماتَ صدیقٌ له وهو عند رأسه. فلمّا مات اطفأ حمدون السراج فقالوا له: فی مثل هذا الوقت یزاد فی السراج الدهن. فقال لهم: الی هذا الوقت کان الدهن له ومن هذا الوقت صار الدهن للورثه» (قشیری،1374 : 70).

ترجمة اول: «و او را دوستی بود بیمار شد. او بر بالین او نشسته بود. چون بیمار بمرد او چراغ بکشت. گفتند: اندرین وقت چراغ روشن تر کنند. گفت: تا اکنون چراغ روغن، از آن او بود. اکنون نصیب ورثه گشت» (نسخه شماره4118: 30/الف)

ترجمة دوم: «وی را دوستی بمرد و بر بالین وی بود. چون او فرمان یافت چراغ بکشت. گفتند اندرین وقت چراغ زیادت کنند. گفت تا اکنون روغن چراغ آن او بود. اکنون نصیب ورثه است» (نسخه شماره120: 22/ب).

تذکرة الاولیا: «و در تقوی چنان بود که شبی بر بالین دوستی بود در حالت نزع. چون آن دوست وفات کرد چراغ بنشاند و گفت: این ساعت، چراغ وارث راست. روا نباشد سوختن آن» (عطار،1382 : 401).

 

3- مناسبات بینامتنی بخش دوم تذکرة الاولیا

شیوة ارائه شده  - علاوه بر شرح حال هایی که در این پژوهش به آنها پرداخته‌ایم - در سرتاسر بخش اول تذکرة الاولیا مشهود است. به همین دلیل است که خوانندة تذکرة الاولیا در صورتی که با منابع عرفانی پیش از عطّار نیز مأنوس باشد، با خواندن احوال و اقوال مشایخ تذکرة الاولیا درمی یابد که مطالب این کتاب از نظر مضمون چیزی جدای از آنچه در متون پیشین ارائه شده نیست؛ اما عیناً نیز تکرار همان مطالب به شمار نمی‌آید. هرچند عطار خود تصریح می‌کند که مطالب را از آثار پیشین برگرفته؛ اما در نقل آنها به شیوه‌ای دقیق و قانونمند عمل کرده است، حال آن که این شیوه در شرح حال‌های بخش دوم مشهود نیست. ما برای خودداری از تطویل کلام به ذکر نمونه‌هایی از اولین شرح حال بخش دوم؛ یعنی ذکر ابراهیم خواص در تذکرة الاولیا و مآخذ آن می پردازیم :

ترجمة رسالة قشیریه: «حامد الاسود گوید با ابراهیم خوّاص بودم اندر بادیه. هفت روز بر یک حال. چون روز هفتم بود ضعیف شدم. بنشستم. با من نگریست. گفت: چه بود؟ گفتم: ضعیف شدم. گفت: کدام دوستر داری؟ آب یا طعام؟ گفتم: آب. گفت: آنک آب. باز پس پشت توست. بازنگرستم. چشمه‌ای دیدم چون شیر. بخوردم و طهارت کردم و ابراهیم می نگریست. فرا آنجا نیامد. چون فارغ شدم خواستم که پاره ای بردارم. گفت: دست بردار که آب چنان نیست که بر توان داشت» (قشیری،1383: 680).

تذکرة الاولیا: «و مریدی نقل کرد که با خوّاص در بادیه بودم. هفت روز بر یک حال همی رفتیم. چون روز هشتم بود ضعیف شدیم. شیخ مرا گفت: کدام دوست داری؟ آب یا طعام؟ گفتم: آب. گفت: اینک از پس پشت است. بخور. بازنگریستم. آبی دیدم چون شیر تازه و بخوردم و طهارت کردم و او همی نگریست و آن جا نیامد. چون فارغ شدم خواستم که پاره ای بردارم. مرا گفت: دست بدار که آن آب از آن نیست که توان داشت» (عطار،1382 :603).

ترجمة رسالة قشیریه: «خیر النساج گوید: از خوّاص شنیدم که اندر سفری بودم. تشنه شدم چنان که از تشنگی بیفتادم. کسی دیدم که آب بر روی من همی زد و چشم باز کردم. مردی دیدم نیکو روی بر اسبی خنگ نشسته. مرا آب داد و گفت که بر پس اسب من نشین و من به حجاز بودم. اندکی روز بگذشت. گفت مرا چه بینی؟ گفتم: مدینه را می بینم. گفت: فرود آی و پیغامبر(ص) از من سلام گوی و بگو که خضر سلامت می‌کرد» (قشیری،1383 :681).

تذکرة الاولیا: «و گفت: وقتی در سفری بودم. تشنه شدم چنان که از تشنگی بیفتادم. یکی را دیدم که آب بر روی من همی زد. مردی را دیدم نیکو روی بر اسبی خنگ. مرا آب داد و گفت: در پس من نشین و من به حجاز بودم. چون اندکی از روز بگذشت مرا گفت: چه می بینی؟ گفتم: مدینه. بگفت: فرو آی و پیغامبر را علیه السلام از من سلام کن» (عطار،1383 :600).

ترجمة رسالة قشیریه: «ابراهیم خوّاص گوید: وقتی اندر بادیه می‌رفتیم اندر میان روز به درختی رسیدیم و در نزدیکی آب بود. فرود آمدم و شیری دیدم عظیم روی فرا من کرده. من خویشتن را تسلیم کردم و حکم را گردن نهادم تا چون بود. چون به من نزدیک شد می‌لگنید. حمحمه­ای بکرد و پیش من بخفت و دست بیرون کرد و دست وی آماس کرده بود و آب گرفته. من چوبی برگرفتم و دست وی بشکافتم. ریم و خون بسیار از وی بیرون آمد. پس رکویی بر دست وی بستم. بشد و ساعتی بود. می­آمد با دو بچه گرد من می­گشتند و دنبال می­جنبانیدند و قرصی آوردند پیش من نهادند» (قشیری،1383: 685-684).

تذکرة الاولیا: «گفت در بادیه یک روز به درختی رسیدم که آنجا آب بودی. شیری دیدم عظیم روی به من نهاد. حکم حق را گردن نهادم. چون نزدیک من رسید می‌لنگید. بیامد و در پیش من بخفت و می نالید. بنگرستم دست او آماس گرفته بود و خوره کرده، چوبی برگرفتم و دست او را بشکافتم تا تهی شد از آنچه گرد آمده بود و خرقه‌ای بر وی بستم و برخاست و برفت و ساعتی بود. می‌آمد و بچه خود همی آورد و ایشان در گرد من همی گشتند و دنبال می جنبانیدند و گرده‌ای آوردند و پیش من نهادند» (عطار،1382: 601).

کشف المحجوب: «ابراهیم خواص گوید: وقتی شنیدم که اندر روم راهبی هست که هفتاد سال است تا در دیر است به حکم رهبانیت. گفتم ای عجب. شرط رهبانیت چهل سال بود. این مرد به چه مشرب هفتاد سال بر آن دیر بیارامیده است؟ قصد وی کردم. چون به نزدیک دیر وی رسیدم، دریچه باز کرد و مرا گفت: یا ابراهیم. دانستم که به چه کار آمده‌ای. من اینجا نه به راهبی نشسته‌ام اندر این هفتاد سال. که من سگی دارم با هوای شوریده. اندر اینجا نشسته‌ام سگوانی می‌کنم و شرّ وی از خلق باز می دارم والّا من نه اینم. چون این سخن از وی بشنیدم گفتم: بار خدایا. قادری که اندر عین ضلالت بنده‌ای را طریق صواب دهی و راه راست کرامت کنی. مرا گفت: یا ابراهیم. چند مردمان را طلبی؟ برو خود را طلب. چون یافتی پاسبان خود باش که هر روز این هوی سیصد و شصت گونه جامه الهیت پوشد و بنده را به ضلالت دعوت کند» (هجویری،1386: 313-312).

تذکرة الاولیا: «و گفت: وقتی شنیدم که در روم راهبی هفتاد سال است تا در دیری است به حکم رهبانیت نشسته. گفتم ای عجب. شرط رهبانیت چهل سال است. قصد او کردم. چون نزدیک او رسیدم دریچه باز کرد و گفت یا ابراهیم به چه آمده‌ای که اینجا من ننشسته‌ام به رهبانی که من سگی دارم که در خلق می افتد. اکنون در اینجا نشسته‌ام و سگ بانی می کنم و شرّ از خلق باز می دارم و الّا من نه آنم که تو پنداشته‌ای. چون این سخن بشنیدم، گفتم: الهی قادری که در عین ضلالت بنده ای را طریق صواب دهی! مرا گفت: ای ابراهیم. چند مردمان را طلبی؟ برو و خود را طلب و چون یافتی پاسبان خود باش که هر روز این هوا سیصد و شصت گونه لباس الهیت در پوشد و بنده را به ضلالت دعوت کند» (عطار،1382: 605).

کشف المحجوب: «و یافتم که ابراهیم خوّاص را پرسیدند از حقیقت ایمان. گفت: اکنون این را جواب ندارم. از آنچه هر چه بگویم عبارت بود و مرا باید تا به معاملت جواب گویم. اما من قصد مکه دارم و تو نیز بر این عزمی. اندر این راه با من صحبت کنی تا جواب مسأله خود بیابی. گفت: چنان کردم. چون به بادیه فرو رفتم هر شب دو قرص و دو شربت آب پدید آمدی. یکی به من دادی و یکی بخوردی تا روزی اندر میان بادیه، پیری همی آمد سواره. چون وی را بدید از اسب فرو آمد و یکدیگر را بپرسیدند و زمانی سخن گفتند و پیر برنشست و بازگشت. گفتم: ایها الشیخ مرا بگوی تا آن پیر که بود؟ گفت: آن جواب سؤال تو بود. گفتم: چگونه؟ گفت: آن خضر پیغمبر بود علیه السلام که از من صحبت طلبید و من اجابت نکردم که بترسیدم که اندر آن صحبت اعتماد از دون حق با وی کنم توکّل مرا ببشولاند» (هجویری،1386 :423).

تذکرة الاولیا:« نقل است که پرسیدند از حقیقت ایمان. گفت اکنون این جواب ندارم از آن چه هر چه گویم عبارت بود. مرا باید که با معاملت جواب گویم. اما من قصد مکه دارم و تو نیز برین عزمی. در این راه با من صحبت دار تا جواب مسألة خود بیابی. مرد گفت: چنان کردم. چون به بادیه فرو رفتیم هر روز دو قرص و دو شربت آب پدید آمدی. یکی به من دادی و یکی خود نگه داشتی. تا روزی در میان بادیه پیری به ما رسید. چون خواص را بدید از اسب فرو آمد و یکدیگر را بپرسیدند و زمانی سخن گفتند. پیر بر نشست و بازگشت. گفتم: ای شیخ. این پیر که بود؟ گفت: جواب سؤال تو. گفتم: چگونه؟ گفت: آن خضر بود از من صحبت خواست. من اجابت نکردم. ترسیدم که توکل برخیزد و اعتماد بر دون حق پدید آید» (عطار،1382: 600).

ترجمة رسالة قشیریه: «ابراهیم خوّاص گفت: اندر سفری بودم. به ویرانی اندر شدم. به شب شیری عظیم دیدم. بترسیدم سخت. هاتفی آواز داد: مترس که هفتاد هزار فرشته با تواند و ترا نگاه می دارند» (قشیری،1383: 689).

تذکرة الاولیا: «و گفت: وقتی در سفر بودم به ویرانی در شدم. شب بود. شیری عظیم دیدم. بترسیدم سخت. هاتفی آواز داد که : مترس که هفتاد هزار فرشته با تو است. تو را نگه می دارند» (عطار ،1382: 603)

از نمونه‌های مذکور پیداست که در شرح حال ابراهیم خوّاص بیشتر اقوال و حکایات، تنها با تغییرات جزئی نقل شده که با شیوة عطّار در بخش اول تذکرة الاولیا متفاوت است. این شیوة انتقال حکایت را در مقایسة سرگذشت ابراهیم خوّاص در تذکرة الاولیا با ترجمة رسالة قشیریه و کشف المحجوب بروشنی می بینیم. استفاده مستقیم از کشف المحجوب و ترجمة رسالة قشیریه در این بخش از تذکرة الاولیا، گمان الحاقی بودن آن را تأیید می‌کند؛ بویژه آن که در این بخش، دقت خاص عطار در ارائه مطالب دیده نمی‌شود و تلاش نویسنده برای ایجاد تغییرات جزئی در اصل حکایت گاه به راه یافتن خطا در متن نیز انجامیده است. برای نمونه حکایتی را در الرسالة قشیری، ترجمه آن و تذکرة‌الاولیا مقایسه می‌کنیم:

الرسالة قشیری: «وقال حامد الاسود: کنت مع ابراهیم الخواص فی سفر. فجئنا الی موضع فیه حیات کثیره. فوضع رکوته وجلس وجلست. فلما کان برد اللیل و برد الهواء خرجت الحیات. فصحت بالشیخ فقال: اذکر الله. فذکرتُ فرجعت ثم عادت فصحت به. فقال مثل ذلک. فلم ازل الی الصباح مثل تلک الحاله. فلما اصبحنا قام و مشی و مشیت معه. فسقطت من وطائه حیه عظیمه وقد تطوقت به فقلت ما احسست بها؟ فقال: لا. منذ زمان مابت لیلة اطیب من البارحة» (قشیری،1374 :335).

ترجمة رسالة قشیریه: «حامد اسود گوید: با ابراهیم خوّاص در سفری بودم. جایی رسیدیم اندرو ماران بسیار بودند. رکوه بنهاد و بنشست و من نیز با او بنشستم. چون شب خنک شد، ماران بیرون آمدند. شیخ را آواز دادم. گفت: خدای را یاد کن. یاد کردم. با جای خویش شدند. پس باز بیرون آمدند. من دیگر باره بانگ کردم. همان گفت که نخست بار گفت. من خدای را یاد کردم. ماران بازگشتند. بدین حال آن شب بگذاشتم تا روز. چون بامداد بود برخاست و برفت. من بازو برفتم، ماری حلقه بسته از وطا فرو افتاد. گفتم: تو ندانستی که این اندر وطا بوده است؟ گفت: هرگز شبی نبوده است بر من خوش تر از دوش» (قشیری،1383: 353).

تذکرة الاولیا: «حامد اسود گفت: با خواص در سفر بودم. به جایی رسیدم که آنجا ماران بسیار بودند. رکوه بنهاد و بنشست. چون شب درآمد ماران برون آمدند. شیخ را آواز دادم و گفتم خدای را یاد کن. هم چنان کرد. ماران هم بازگشتند. بر این حال هم آنجا شب بگذاشتم. چون روز شد نگاه کردم. ماری بر وطای شیخ حلقه کرده بود. فرو افتاد. گفتم: یا شیخ. تو ندانستی؟ گفت هرگز مرا شبی از دوش خوش تر نبوده است» (عطار،1382: 601).

در الرساله و ترجمه آن گویندة جمله «خدای را یاد کن» ابراهیم خوّاص است به حامد اسود؛ اما در تذکرة الاولیا، حامد اسود به ابراهیم می‌گوید «خدای را یاد کن» و با توجه به فضای کلّی حکایت و مضمون آن، عبارت رساله قشیریه درست است. می‌توان گفت اختلاف پیش آمده ناشی از تصرف نویسنده این بخش بوده که بدون توجه به مضمون حکایت چنین تغییری ایجاد کرده است. حکایت مذکور، در تذکرة الاولیا چاپ نیکلسون نیز به همین صورت ضبط شده است و ظاهراً احتمال اختلاف دست نوشته‌ها و تصرف کاتبان بعید به نظر می رسد.

اما چند حکایت نیز در شرح حال ابراهیم خوّاص وجود دارد که به نظر می رسد، خلاصه‌ای از کشف المحجوب باشد:

کشف المحجوب: «ابراهیم گفت من به بادیه فرو رفتم به تجرید به حکم عادت خود. چو لختی برفتم یکی از گوشه‌ای برخاست و از من صحبت درخواست. اندر وی نگاه کردم. از دیدن وی زجری مرا در دل آمد. گفتم: این چه شاید بود؟ مرا گفت: یا ابراهیم رنجه دل مشو که من یکی از نصارای راهبانم. از اقصای روم آمده‌ام به امید صحبت تو. گفت: چون دانستم که بیگانه است، دلم برآسود. طریق صحبت و گزاردن حق بر من آسان تر گشت. گفتم: یا راهب النصاری. با من طعام و شراب نیست. ترسم که تو را اندر این بادیه رنج رسد. گفت: یا ابراهیم. چندین بانگ و نام تو در عالم و تو هنوز اندوه طعام و شراب می‌خوری؟ گفتا: عجب داشتم از آن انبساط وی. صحبتش قبول کردم مر تجربت را تا در دعوی خود به چه جای است؟ چون هفت شبانروز برآمد، تشنگی ما را دریافت. وی باستاد و گفت: یا ابراهیم. چندین بانگ طبل تو اندر گرد جهان، بیار تا چه داری از گستاخی ها بر این درگاه که مرا طاقت نماند از تشنگی. گفت: من سر به زمین نهادم و گفتم: بار خدایا مرا در پیش این کافر که در عین بیگانگی به من ظن نیکو می دارد رسوا مکن و ظن وی در من وفا کن. گفت: سر برآوردم. طبقی دیدم دو قرص و دو شربت آب بر آن نهاده. آن بخوردیم و از آنجا برفتیم. چون هفت روز دیگر برآمد، با خود گفتم که این ترسا را تجربتی کنم تا ذلّ خود ببیند پیش از آن که وی مرا به چیزی دیگر امتحان کند. گفتم: یا راهب النصاری بیا که امروز نوبت توست، تا چه داری از ثمره مجاهدت؟ وی سر بر زمین نهاد و چیزی بگفت. طبقی پدید آمد و چهار قرص و چهار شربت آب. من از آن سخت عجب داشتم و رنجه دل شدم و از روزگار خود نومید شدم و با خود گفتم: من از این نخورم که از برای کافری پدیدار آمده است و معونت وی باشد. من این را کی خورم؟ مرا گفت: یا ابراهیم بخور. گفتم: نخورم. گفت: به چه علت نخوری؟ گفتم: از آن که تو اهل نیستی و این از جنس حال تو نیست و من در کار تو متعجبم. اگر این بر کرامت حمل کنم بر کافر کرامت روا نباشد و اگر گویم معونت است، تو مدعیی مرا شبهت افتد. گفت: بخور یا ابراهیم و دو بشارت مر تو را: یکی به اسلام من اشهد انّ لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد انّ محمد عبده و رسول و دیگر آن که تو را نزدیک حق تعالی  خطری بزرگ است. گفتم: چرا؟ گفت: از آن که ما را از این جنس هیچ نباشد. من از شرم تو سر بر زمین نهادم و گفتم: بارخدایا. اگر دین محمد(ص) حق است و پسندیده مرا دو قرص و دو شربت آب ده و اگر ابراهیم خوّاص ولی توست مرا در قرص و دو شربت آب ده. چون سر برآوردم طبق حاضر کرده بودند. ابراهیم از آن بخورد و آن جوانمرد راهب یکی از بزرگان دین شد» (هجویری،1386: 333-331).

تذکرة الاولیا:« نقل است که گفت: وقتی نذر کردم که بادیه را بگزارم بی زاد و راحله. چون به بادیه درآمدم، جوانی بعد از من همی آمد و مرا بانگ همی کرد که السلام علیک یا شیخ. بایستادم و جواب باز دادم. نگاه کردم: جوان ترسا بود. گفت: دستوری هست تا با تو صحبت دارم ؟ گفتم آنجا که من می روم تو را راه نیست. در این صحبت چه فایده یابی؟ گفت: آخر بیابم و توکلّی باشد. یک هفته هم چنین برفتیم. روز هشتم گفت: یا زاهد حنیفی. گستاخی کن با خداوند خویش که گرسنه‌ام و چیزی بخواه. خوّاص گفت: گفتم الهی به حق محمد علیه السلام که مرا در پیش بیگانه خجل نگردانی و از غیب چیزی پدید آری. در حال طبقی دیدم پرنان و ماهی بریان و رطب و کوزه آب که پدید آمد. هر دو نشستیم و به کار بردیم. چون هفت روز دیگر برفتیم، روز هشتم بدو گفتم: ای راهب. تو هم قدرت خویش بنمای که گرسنه گشتم. جوان تکیه بر عصا زد و لب بجنبانید. دو خوان پدید آمد، پر، آراسته به حلوا و ماهی و رطب و دو کوزة آب. من متحیّر شدم. مرا گفت: ای زاهد بخور. من از خجالت نمی‌خوردم. گفت: بخور تا تو را بشارت دهم. گفتم نخورم تا بشارتم ندهی. گفت: بشارت نخست آنست که زنّار می برم. پس زنّار ببرید و گفت: اشهد ان لا اله الّا الله واشهد ان محمداً رسول الله. و دیگر بشارت آن است که گفتم: الهی به حق این پیر که او را به نزدیک تو قدری هست و دین وی حق است، طعام فرستی تا من در وی خجل نگردم و این نیز به برکت تو بود. چون نان بخوردیم و برفتیم تا مکه، او هم آنجا مجاور بنشست تا اجلش نزدیک آمد» (عطار،1382: 603 -602).

کشف المحجوب: «یکی گوید از درویشان که وقتی از کوفه برفتم به قصد مکه. ابراهیم خوّاص را یافتم در راه. از وی صحبت خواستم. مرا گفت: صحبت را امیری باید یا فرمانبرداری. چه خواهی؟ امیر تو باشی یا من؟ گفتم: امیر تو باش. گفت: هلا. تو از فرمان امیر بیرون میای. گفتم: روا باشد. گفت: چون به منزل رسیدیم، مرا گفت بنشین. چنان کردم. وی آب از چاه برکشید. سرد بود. هیزم فراهم آورد و آتش برافروخت اندر زیر میلی و به هر کار که من قصد کردمی گفتی: شرط فرمان نگاه دار. چون شب اندر آمد، بارانی عظیم اندر گرفت. وی مرقعة خود بیرون کرد و تا بامداد بر سر من ایستاده بود و مرقعه بر دو دست افکنده و من شرمنده می بودم. به حکم شرط هیچ نتوانستم گفت. چون بامداد شد گفتم: ایها الشیخ امروز امیر من باشم. گفت: صواب آید. چون به منزل رسیدیم وی همان خدمت بر دست گرفت. من گفتم از فرمان بیرون میای. مرا گفت: از فرمان کسی بیرون آید که امیر را خدمت خود فرماید. تا به مکّه هم بر این صفت با من صحبت کرد و چون به مکّه آمدیم و از شرم وی بگریختم تا در منا مرا بدید و گفت: ای پسر بر تو باد که با درویشان چنان صحبت کنی که من با تو کردم» (هجویری،1386 :501-500).

تذکرة الاولیا: «و درویشی گفت: از خوّاص صحبت خواستم. گفت: امیر باید از ما و فرمانبرداری. اکنون تو چه خواهی؟ امیر تو باشی یا من؟ گفتم: امیر تو باش. گفت: اکنون تو از فرمان من قدم بیرون منه. گفتم: روا باشد. چون به منزل رسیدیم، گفت: بنشین. بنشستم. هوایی سرد بود. آب برکشید و هیزم بیاورد و آتش برکرد تا گرم شدیم و در راه هرگاه که من قصد آن کردمی تا قیام نمایم، مرا گفتی: شرط فرمان دار. چون شب درآمد باران عظیم باریدن گرفت. شیخ مرقعة خود بیرون کرد تا بامداد بر سر من ایستاده بود مرقعه بر دو دست خود انداخته و من خجل بودم و به حکم شرط هیچ نمی توانستم گفت. چون بامداد شد. گفتم: امروز امیر من باشم. گفت: صواب آید. چون به منزل رسیدیم او همان خدمت به دست گرفت. گفتم: از فرمان امیر بیرون مرو. گفت: از فرمان امیر بیرون آمدن آن باشد که امیر خود را خدمت فرمایی. هم بدین صفت با من صحبت داشت تا به مکه. من آنجا از شرم از او بگریختم تا به منا به من رسید. گفت: بر تو باد ای پسر که با دوستان صحبت چنان داری که من داشتم» (عطار ،1382: 604).

خوانندة آشنا با متون عرفانی اگر با تذکرة الاولیا و شیوة نگارش آن مأنوس شود، با مقایسه این حکایات و مشابه آن‌ها در کشف المحجوب در می‌یابد که این شیوة معهود عطار نیست. درست است که عطار در هفتاد و دو حکایت اول تذکرة الاولیا از متون عرفانی پیش از خود استفاده کرده است؛ اما هرگز، آن هم در حکایت‌ها، عین عبارات را به کتاب خود منتقل نمی‌کند و اگر برای رعایت امانت، در نقل قول‌های کوتاه چندان تصرّف نکرده؛ اما مصرّانه بر آن است که در حکایت‌ها دخل و تصرّف کند، هر جا لازم باشد ایجاز به کاربرد و هر جا ضرورت حکم کند، حکایت را تطویل دهد. همچنین عطار فضای حکایات را با آرایه‌های ادبی، خیال انگیزتر می سازد و از مضمون واحد، عبارتی متفاوت می‌آفریند. این شیوه‌ای است که در بخش دوم تذکرة الاولیا که نمونه آن را در شرح حال ابراهیم خواص مطرح کردیم، دیده نمی‌شود و این امر می تواند دلیلی برای تأیید نظر آن دسته از پژوهشگران باشد که بخش دوم را افزوده کسانی می دانند که بدون در نظر گرفتن جایگاه مؤثّر عطار در تألیف تذکرة الاولیا، این اثر را تنها مجموعه‌ای گردآوری شده از متون پیش از عطار می‌شمرده‌اند. همین پندار موجب شده تا با شیوه‌ای ناشیانه، به تقلید سبک عطار بپردازند و ملحقاتی بر تذکرة الاولیا بیفزایند. هر چند به زعم عده‌ای از اهل تحقیق، این بخش نیز خالی از فایده نیست و می تواند خوانندگان و علاقمندان متون عرفانی را با شرح حال تعدادی دیگر از مشایخ عرفان آشنا کند.

 

4- دلایل الحاقی بودن بخش دوم با توجه به مناسبات بینامتنی در تذکرة الاولیا

چنان که پیش از این نیز بیان شد، مقایسة تذکرة الاولیا با متون پیشین نشان می‌دهد که در بخش اوّل تذکرة الاولیا شیوه‌ای قانونمند برای نقل اقوال و حکایت‌ها از منابع مختلف وجود دارد. عطار غالباً در نقل قول‌ها به تصرّف اندک اکتفا کرده؛ اما هرجا لازم دیده سخنی را خلاصه کرده یا مطلبی برای توضیح و تفسیر بر آن افزوده است. شیوة عطار در نقل حکایت‌ها آن است که غالباً حکایت برگرفته از متون پیشین را با افزودن عناصری که فضای داستانی حکایت را قوی تر می‌کند و نیز با به کار بردن اقسام صور خیال مفصّل‌تر از اصل آن نقل می‌کند؛ امّا در صورتی که در اصل حکایت اطناب یا تکرار راه یافته باشد، عطار ترجیح می‌دهد با پیراستن مطالب غیر ضروری حکایت را کوتاه تر نقل کند. گاهی نیز حکایتی با تصرّف اندک نقل شده است؛ اما در همین موارد نیز عطار به شیوه‌های مختلف بار بلاغی حکایت را بیشتر می‌کند. باید توجه داشت که در تمامی این موارد تعادل و تناسب در بخش اول تذکرة‌الاولیا رعایت شده است و در هر شرح حال می توان آمیخته‌ای از شیوه‌های ذکر شده را مشاهده کرد. رعایت تعادل در استفاده از منابع پیشین نیز در بیشتر شرح حال‌های بخش اول دیده می‌شود، هرچند عطار درباره برخی از بزرگان تصوّف همچون حمدون قصِار، رابعة عدویه و حسین منصور حلاج با کمبود منابع روبه رو بوده است. مثلاً در التعرّف و شرح آن و نیز اللمع از حمدون قصّار مطلبی ذکر نشده است. دربارة رابعة عدویه نیز در حلیة الاولیا، طبقات الصوفیه و اللمع مطلبی یافت نمی‌شود. همچنین بیشتر منابع دربارة حلاج با احتیاط سخن گفته‌اند. اما در همین موارد نیز عطار از مرز تعادل در نقل مطالب عدول نکرده و به شیوة مورد نظر خویش پایبند مانده است. این در حالی است که شیوة عطار در اغلب شرح حال‌های بخش دوم دیده نمی‌شود. ما برای خودداری از تطویل مطلب، نتایج حاصل از مقایسة تذکرة الاولیا را با منابع پیشین به طور فهرست وار مطرح می‌کنیم:

4-1- در بخش اول تذکرة الاولیا از همه مآخذی که عطار در اختیار داشته است با رعایت اعتدال و تناسب استفاده شده، مگر در مواردی مثل شرح حال حمدون قصّار، رابعة عدویه و حسین منصور حلاج که در برخی منابع ذکری از آنها به میان نیامده است؛ اما در شرح حال ابراهیم خواص از بخش دوم به گونه‌ای افراطی از ترجمة رسالة قشیریه و کشف المحجوب استفاده شده است.

 4-2- در بخش اول از بین مآخذ فارسی، بیش از همه میان تذکرة الاولیا با شرح تعرّف مشابهت وجود دارد تا جایی که می توان شرح تعرّف را مهم ترین مأخذ فارسی تذکرة الاولیا دانست؛ 8 اما در شرح حال‌های بخش دوم از شرح تعرّف چندان استفاده نشده است.

4-3- در بخش اول شیوه‌ای خاص در نقل اقوال و حکایات وجود دارد، حال آن که در بخش دوم بیشتر اقوال و حکایت‌ها عیناً و تنها با تغییرات جزئی نقل و در برخی موارد نیز خلاصه‌ای از حکایت‌های بلند ارائه شده است.

4-4- در بخش دوم دقت نقل مطالب بخش اول دیده نمی‌شود و به همین دلیل اشتباهاتی نیز در برخی اقوال و حکایات راه یافته که خوانش بینامتنی تذکرة الاولیا این اشتباهات را آشکار می سازد و ما نمونه‌ای از آن را در شرح حال ابراهیم خواص ذکر کردیم.

 

نتیجه‌گیری

برخی پژوهشگران برآنند که بخش دوم تذکرة الاولیا نوشتة عطار نیست؛ زیرا دست نوشته‌های کهن تذکرة الاولیا فاقد آن است. همچنین سبک نگارش بخش اول و دوم با یکدیگر متفاوت به نظر می‌رسد. وجود غلط‌های دستوری و فقدان اعتدال در کوتاهی و بلندی شرح حال‌ها نیز از جمله دلایلی است که برای الحاقی بودن بخش دوم ذکر شده است. خوانش بینامتنی تذکرة الاولیا و مآخذ آن فرض الحاقی بودن بخش دوم را تقویت می‌کند؛ زیرا مقایسة بخش اول تذکرة الاولیا با مآخذ آن نشان می‌دهد که عطار شیوه‌ای قانونمند برای نقل مطالب از متون پیشین داشته است. همچنین استفاده عطار از مآخذ خود با اعتدال و تناسب همراه بوده است. این در حالی است که در بیشتر شرح حال‌های بخش دوم شیوة بخش اول دیده نمی‌شود. استفاده افراطی از ترجمة رساله قشیریه و کشف المحجوب و عدم استفاده یا استفاده اندک از سایر مآخذ؛ بویژه شرح تعرّف که از مآخذ اصلی عطار در بخش اول است، از دیگر تفاوت‌های بخش دوم با بخش اوّل تذکرة الاولیاست. راه یافتن اشتباهاتی در نقل اقوال و حکایات نیز از جمله مواردی است که در برخی از شرح حال‌های بخش دوم دیده می‌شود. بدین ترتیب خوانش بینامتنی تذکرة الاولیا و مقایسة بخش اول و دوم آن با منابع پیشین عطار، علاوه بر آن که به دریافت بهتر مباحث می انجامد و سبک نگارش عطار و نوآوری‌های او را در ارائة مباحث روشن‌تر جلوه‌گر می‌کند، دلایل بیشتری نیز برای اظهار نظر کردن دربارة الحاقی بودن همه یا برخی از شرح حال‌های بخش دوم تذکرة الاولیا در اختیار ما قرار می دهد. بنابراین با توجه به مناسبات بینامتنی می‌توان شرح حال ابراهیم خواص را نوشتة فردی جز عطار دانست و از آنجا که به گفته صاحب نظران تعداد و ترتیب شرح حال‌های بخش دوم در دست نوشته‌های تذکرة الاولیا متفاوت است، تحلیل مناسبات بینامتنی بخش اول تذکرة الاولیا با متون پیشین و مقایسة آن با هریک از شرح حال‌های بخش دوم برای اظهار نظر نهایی دربارة ملحقات تذکرة الاولیا ضروری است.

 

پی نوشتها

1- کریستین تورتل در کتاب « شیخ ابوالحسن خرقانی » ضمن اشاره به برخی دیدگاه‌ها، درباره بخش دوم تذکرة الاولیا، از سخنان استعلامی دربارة الحاقی بودن بخش دوم انتقاد کرده و با ذکر دلایلی این بخش را نیز نوشته عطار می داند (!تورتل،1386 : 228-240).

2- به عنوان نمونه !فروزانفر،1374: 86-88  و عطار،1382: دوازده و بیست و دو، مقدمه؛ احمدی،1386 : 10-18.

3- هرچند اصطلاح بینامتنیت بر اساس دیدگاه‌های زبان شناسان قرن بیستم؛ بویژه سوسور شکل گرفت و با توجه به آن نظریه های مختلفی در حوزة زبان شناسی و نقد ادبی پدید آمد؛ اما امروزه بینامتنیت معنای وسیع‌تری یافته و حتی در هنرهایی همچون نقاشی و معماری نیز راه پیدا کرده است. نظریه پردازان معتقدند کار خوانش متن ما را به شبکه‌ای از روابط بینامتنی وارد می‌کند. بنابراین خوانش به عنوان روندی از حرکت در میان متون در می آید. معنا نیز همان چیزی است که بین یک متن و متون مرتبط با آن موجودیت می‌یابد. خوانش بینامتنی؛ بویژه برای دریافت بهتر متون عرفانی می‌تواند مورد توجه قرار گیرد (!بینامتنیت گراهام آلن، ترجمه پیام یزدانجو).

4- رسالة قشیریه را اندکی پس از درگذشت قشیری، ابوعلی حسن بن احمد عثمانی که گویا از شاگردان قشیری بوده به فارسی ترجمه کرد. سپس این نسخه به کرمان رسید و توسط امام ابوالفتوح عبدالرحمن بن محمد النیشابوری دوباره ترجمه شد. فروزانفر این دو ترجمه را با یکدیگر مقابله کرد و درسال 1340 به چاپ رسانید (!روضاتیان و میرباقری فرد، بهار 1389 : 187-207).

5- ما در پژوهشی دیگر (!روضاتیان و میرباقری فرد، تابستان 1389 : 9-29). به این نکته پرداخته‌ایم که بررسی مناسبات بینامتنی می‌تواند به عنوان شیوه‌ای تکمیلی برای تصحیح متون عرفانی به کار گرفته شود. به عنوان مثال در شرح حال جنید بغدادی در تذکرة الاولیا آمده است: «گفت روزگار چنان گذاشتم که اهل آسمان و زمین بر من گریستند. باز چنان شدم که من بر عیب ایشان گریستم. اکنون چنان شدم که نه از ایشان خبر دارم و نه از خود» (عطار،1382: 421). کلمه «عیب» در این عبارت مبهم به نظر می رسد؛ اما همین کلمه در روایت کشف المحجوب " غیبت " است و روشن می کند که در تذکرة الاولیا نیز ضبط کلمه باید «غیب» باشد نه «عیب»: «و از جنید می‌آید که گفت روزگاری چنان بود که اهل آسمان و زمین بر حیرت من می‌گریستند. باز چنان شد که من بر غیبت ایشان می‌گریستم. کنون باز چنان است که نه از ایشان خبر دارم نه از خود» (هجویری،1386: 372).

6- نگارنده برای تمامی موارد شواهد متعددی به دست آورده است؛ اما برای خودداری از تطویل کلام برای هر مورد به ذکر یک نمونه اکتفا کرده و خوانندگان را برای آگاهی بیشتر از سایر نمونه ها به یکی از پژوهش‌های خود ارجاع می دهد. (!روضاتیان 1389).

7- برای تبیین بهتر مناسبات بینامتنی تذکرة الاولیا با رساله قشیریه و ترجمه های آن، در این پژوهش از دست نوشته‌های هر دو ترجمة رسالة قشیریه نیز استفاده شده است.

8- برای آگاهی ! روضاتیان و میرباقری فرد، تابستان 1389: ص 9-29.

منابع

1- آلن، گراهام.( 1385). بینامتنیت، ترجمه پیام یزدانجو، تهران: نشر مرکز، ویراست دوم، چاپ اول.

2- احمدی، بابک.( 1386). چهار گزارش از تذکرة الاولیا، تهران: نشر مرکز، چاپ سوم.

3- اصبهانی، حافظ ابونعیم احمدبن عبدالله. (1357 ق). حلیة الاولیا و طبقات الاصفیا، ده جلد، مصر:  مکتبة الخانجی.

4- انصاری، خواجه عبدالله. (1380). طبقات الصوفیه، به کوشش حسین آهی، تهران: انتشارات فروغی، چاپ دوم.

5- تورتل، کریستین. (1386). شیخ ابوالحسن خرقانی، ترجمة عبدالمحمد روح بخشان ، تهران: نشر مرکز، چاپ سوم.

6- روضاتیان، سیده مریم. (1389). هفت شهر عشق، گزارش طرح پژوهشی تحلیل انتقادی تذکره الاولیاء عطار نیشابوری، دانشگاه اصفهان: قطب علمی تحقیق در متون حکمی و عرفانی.

7- روضاتیان، سیده مریم و سید علی اصغر میرباقری فرد.( 1389). « ضرورت تصحیح ترجمه ابوعلی عثمانی از رسالةقشیریه»، نشریه ادب و زبان دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید باهنر کرمان، شماره 27، ص 187-207.

8- ---------------------------------- .( 1389). «جایگاه شرح تعرّف در میان مآخذ تذکرة الاولیا»، مجلة زبان و ادب پارسی، سال چهاردهم،شماره 44، ص 9-29.

9- ریتر، هلموت.(1372). دریای جان، ترجمة عباس زریاب خویی و مهر آفاق بایبوردی، انتشارات بین المللی الهدی، چاپ اول.

10- سراج طوسی، ابونصر.(1960). اللمع فی التصوف، حققه عبدالحلیم محمود و طه عبدالباقی، مصر.

11- ------------- .(1382). اللمع فی التصوف، ترجمه مهدی محبتی، تهران: انتشارات اساطیر، چاپ اول.

12- سلمی، ابوعبدالرحمن. (1953).طبقات الصوفیه، تحقیق نورالدین شریبه، مصر: مکتبه الخانجی.

13- عطار،  محمّد بن ابراهیم .(1382). تذکرة الاولیا، تصحیح محمد استعلامی، تهران: انتشارات زوّار، چاپ سیزدهم.

14- فروزانفر، بدیع الزمان.(1353). شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ فرید الدین محمّد عطار نیشابوری، تهران: دهخدا، چاپ دوم.

15- قشیری، ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن. (1374). الرسالة القشیریه، تحقیق عبدالحلیم محمود و محمود بن الشریف، قم: انتشارات بیدار.

16- ----------------. (1383).رساله قشیریه، ترجمه ابوعلی حسن بن احمد عثمانی. تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ هشتم.

17- ------------ .رسالة قشیریه، ترجمه اول، نسخه خطی موزه بریتانیا ، شماره 4118.

18- ------------ .رسالة قشیریه، ترجمه دوم، نسخه خطی کتابخانه لالا اسماعیل، شماره 120.

19- کلابادی، ابوبکر محمد.(1371). کتاب تعرّف، ترجمه محمد جواد شریعت، تهران: انتشارات اساطیر، چاپ اول.

20- مستملی بخاری، ابوابراهیم اسماعیل بن محمد. (1387). شرح التعرف، تصحیح محمد روشن، تهران: انتشارات اساطیر، چاپ دوم.

21- هجویری، علی بن عثمان. (1386). کشف المحجوب، تصحیح محمود عابدی، تهران: سروش، چاپ سوم.