مقایسه شگردهای داستانی در روایت بیهقی و تنوخی از ماجرای افشین و بودلف

نویسنده

دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز

چکیده

تاریخ بیهقی اثری ویژه در تاریخ و ادبیات فارسی است که شیوه نثر آن تأثیری ماندگار بر آثار و حتی اشعار پس از خود گذاشته است. شگردهای داستانی به کار رفته در این اثر، پژوهشگران فراوانی را برانگیخته تا از منظر داستانی به آن بنگرند. بررسی کارنامه بیهقی‌پژوهی در ایران نشان می‌دهد، به ماجراهای حسنک‌وزیر و افشین و بودلف بیش از دیگر ماجراها توجه شده است. ماجرای نخست در دوران بیهقی روی داده و دومی پیش از عصر او. آن‌چه تا کنون به آن توجه چندانی نشده است، چگونگی استفاده بیهقی از شگردهای داستانی و بازپرداخت حکایت‌هایی است که بیهقی از منابع پیش از خود گرفته است. با مقایسه روایت بیهقی از یک ماجرا با همان ماجرا در متنی کهن‌تر می‌توان با چگونگی بهره‌گیری بیهقی از شگردهای داستانی و نگاه او به مخاطب آشنا شد. از همین رو، این پژوهش در پی بررسی و واکاوی چگونگی بهره‌گیری بیهقی از شگردهای داستانی در ماجرای افشین و بودلف و تغییرات پدید آمده از سوی این نویسنده در این ماجرا است و بررسی راه‌هایی است که بیهقی آگاهانه و برای درگیر ساختن بیشتر مخاطب در روایت به کار برده است. برای مقایسه شگردهایی مانند ساختار، پیرنگ، تعلیق، توصیف، گفت‌وگو، شخصیت‌پردازی و فضاسازی در هر دو روایت بررسی می‌شود. یافته‌های پژوهش نشان داد که بیهقی در خطوط اصلی و طرح کلّی حکایت تغییری نداده است؛ اما در چگونگی ارائه، برخی عناصر را به حکایت افزوده و بخش‌هایی را نیز جا به جا کرده است؛ شگردهایی مانند تعلیق و بحران، فضاسازی، توصیف، گفت‌وگو، شیوه ارائه روایت و معرفی شخصیت‌ها در این تولید و بازسازی هنری نقش پر رنگی داشته است.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

A Comparison of Fictional Techniques in the Narration of Beihaghi and Tanookhi of Afshin and Boudlof

نویسنده [English]

  • Saeid Hesampour
Associate Professor of Persian language and literature, University of Shiraz
چکیده [English]

Beihaghi¢s history is so significant in Persian history and literature which has had an outstanding effect on its subsequent works and even poems. The fictional techniques used in this work have stimulated many researchers to look at its fictional elements. Studying the researches on Beihaghi in Iran shows that »Hasanak Vazir« and »Afshin and Boudlof« have been investigated more than others.  The first adventure happened in Beihaghi¢s era and the latter before him. What has not been regarded so far is the quality of Beihaghi¢s uses of fictional techniques and rewriting of those stories that he got from previous sources. We can be familiar with Beihaghi¢s view about addressees by comparing Biihaghi¢s narration with the one in older prose. This paper tries to study the quality of Beihaghi¢s uses of fictional techniques in Afshin and Boudlof adventure and the changes in this adventure and using of conscious ways that the author utilizes to make the reader involved in this narrative. For comparison, some techniques such as structure, plot, suspense, description, dialogue, characterization and atmosphere will be studied in the two narrations. The conclusion shows that Beihaghi did not change the general plot but he added some elements to the manner of exposition. Some techniques like suspense, dialogue, description and the way of exposure have been very important in this process. 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Persian literature
  • Beihaghis History
  • Fictional Techniques
  • Faraj baad az Sheddat
  • Afshin and Boudlof Adventure
  • Persian Prose

 مقدمه

بیهقی از آن دسته نویسندگانی است که ذوقی سرشار و ذهنی توانا و قلمی رسا داشته و نسبت به جادوی کلام و سخن بخوبی آگاه بوده است، از همین رو کوشیده، هم‌زمان با ثبت تاریخ و گزارش‌های مربوط به آن، از کارکردهای عناصر زبانی با توانمندی بهره گیرد تا مخاطب او لذّتی دو چندان از خواندن مطالب تاریخش ببرد و خواننده «نباید از نظر دور دارد که داستان بیهقی توصیف منظرة کوی و برزن نیست؛ بل نقل واقعه­ای حقیقی است که به اقتضای قریحة بیهقی، بسیاری از عناصر درام و کشمکش داستانی مثل شخصیت­پردازی و ایجاد تعلیق و.... در آن رعایت شده است» (حسینی، 1383: 161).

این نویسنده برای تأثیر بیشتر سخن خود می­کوشد تا حد امکان اعتماد مخاطب را جلب کند؛ از همین­رو به شیوه­های گوناگون سخن خود را مستند می­کند (!محمدی، 1383: 132-140) و برای آراستن اثر خود از شعرهای فارسی و عربی و حکایت­ها و داستان­های پیش از خود بهره می­گیرد؛ او نوزده داستان به تناسب موضوع و برای عبرت­گیری خوانندگان می­آورد ( ! همان)، یکی از این داستان­ها، ماجرای افشین و بودلف است.

بیهقی حکایت افشین و بودلف را پس از حکایت بوبکر حصیری آورده است. بررسی‌های صورت گرفته نشان می­دهد، این حکایت در دو اثر پیش از تاریخ بیهقی- البته به گونه‌های مختلف- روایت شده است: کتاب‌های فرج بعد از شدت و المستجاد من فعلات الاجواد نوشتة قاضی تنوخی (وفات: 384ه.). مطلب شایستة درنگ این است که در آثار تاریخی مهمّی مانند تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی، اخبار الطوال، تجارب الامم و حتی تاریخ کامل ابن اثیر، هیچ اشاره‌ای به این حکایت نشده است. (!کرمی، 1389: 84). در این آثار تنها به علّت خشم معتصم نسبت به افشین به مسائلی مانند موارد زیر اشاره شده است: فرستادن اموال و سلاح به اسروشنه، ادعای تحریک خراسانیان؛ بویژه تحریک مازیار بر ضد خلیفه از سوی افشین، تشویق معتصم از سوی احمدبن ابی دؤاد برای از میان بردن افشین.

افشین یکی از سرداران ایرانی سپاه معتصم و از اهالی اسروشنه­ در ماوراءالنهر بوده است. این سردار توانست بابک خرّم­دین را اسیر کند و در اختیار معتصم بگذارد. افشین در سال 207 هجری همراه احمدبن ابی خالد که پس از مرگ طاهر ذوالیمینین به خراسان آمده بود، رفت و توانست در دستگاه عباسیان جایگاهی شایسته برای خود به دست آورد. پس از پیروزی افشین بر بابک «معتصم افشین را تاج داد و دو شانه­پوش جواهرنشان پوشانید... او را ولایت­دار سند کرد. شاعران به نزد افشین رفتند و ستایش او گفتند...» (طبری، 1369: 13/ 5858).

در اخبار الطوال دربارة دشمنی احمدبن ابی­دؤاد و افشین و سرانجام زندگی افشین گفته شده که پس از آن که اسحاق­بن خلف شاعر دربارة پیروزی افشین قصیده­ای سرود و در آن خطاب به خلیفه گفت: افشین سزاوارتر کسی بوده که تاج تو بر سرش درخشیده، احمد به علت همین مدح کینة افشین را به دل گرفت و به معتصم پیشنهاد داد که نیمی از سپاه را در اختیار اشناس و نیم دیگر را در اختیار افشین بگذارد. معتصم همین کار را کرد و افشین کینة احمد را به دل گرفت. پس از مدتی به پیشنهاد احمد معتصم فرمان کشتن افشین را صادر کرد و بدین گونه زندگی افشین پایان یافت (!دینوری، 1368: 447-448؛ کرمی، 1389: 103).   

تنها کتابی که داستان افشین و بودلف را بتفصیل تاریخ بیهقی در بر دارد، کتاب فرج بعد از شدت است. اصل کتاب به زبان عربی بوده و حسین ابن اسعد دهستانی میان سال‌های 651 تا 660 هجری آن را به فارسی ترجمه کرده است.

تنوخی افزون بر اینکه پیش از روایت اصلی، سه روایت مختصر از قول افراد متفاوتی نقل کرده است، در کتاب المستجاد من فعلات الاجواد نیز بدون استناد، مختصری از همین حکایت را آورده است. هم‌چنین این حکایت بعدها در کتاب‌های وفیات الاعیان و تذکرة حمدونیه نیز مانند روایت‌های مختصر فرج بعد از شده آمده است (همان).

پس به احتمال فراوان، منبع ابوالفضل بیهقی می‌تواند متن عربی کتاب فرج بعد از شدت بوده باشد و در حقیقت روایت حسین دهستانی و روایت بیهقی دو ترجمة جداگانه از متن عربی است که فاصلة انجام آن­ها دو قرن کامل است. کرمی با مقایسة حکایت افشین و بودلف در تاریخ بیهقی و ترجمة دهستانی از فرج بعد از شدت، منابع هر دو اثر را یکی می­داند و می­نویسد: «البته باید گفت که در مقایسه با متن عربی فرج بعد از شدت، هر دو متن افزوده­هایی در پروردن مطلب دارند؛ امّا در مجموع تعبیرات به کار رفته در متن فارسی فرج بعد از شدت به متن عربی نزدیک­تر است و نوشته­های بیهقی ادبی­تر، زیباتر و دل­نشین­تر است است» (کرمی، 1389: 97).

به نظر می­رسد، بررسی و تحلیل شگردهای داستانی در این حکایت و مقایسة آن با روایت ترجة فرج بعد ازشدت به ما کمک می­کند تا دریابیم که بیهقی چگونه از  شگردهای گوناگون داستان‌نویسی بهره گرفته است و  به این موضوع پی برد که این نویسنده هنگام نوشتن اثر خود چگونه به مخاطب خود می‌نگریسته و می‌کوشیده مخاطب با شوق بیشتری اثر او را بخواند و با چه شیوه­هایی اثر خود را خواندنی‌تر ساخته است؟

 

2- پیشینة پژوهش

بهره­گیری هنرمندانة بیهقی از برخی شگردهای داستانی در بیان حوادث و تاریخ باعث شده است، پژوهشگران فراوانی به جنبه­های داستانی در تاریخ بیهقی بپردازند. برای نمونه می­توان به پژوهش­های زیر اشاره کرد:

- طاهری مبارکه در مقاله­ای کوتاه با عنوان «تاریخ بیهقی و شیوه­های داستان­نویسی» با تأکید بر داستان حسنک وزیر و بویژه چگونگی پردازش شخصیت بوسهل و فضاسازی بیهقی در این داستان گوشه­هایی از هنرنمایی او را به مخاطب نشان دهد (! طاهری مبارکه، 1372: 82-84).

- عبدالّلهیان در مقاله­ای با عنوان «نگاهی به جنبه­های داستان­نویسی در تاریخ بیهقی» کوشیده با تأکید بر چگونگی شخصیت­پردازی بیهقی  جنبه­هایی از توانمندی این نویسنده را نشان دهد (!عبداللهیان، 1375: 98-104).

- گلشیری در مقاله­ای زیر عنوان «منابع شگردهای داستان­نویسی در ادبیات کهن: تاریخ بیهقی» نخست به تحلیل و بررسی قصة سیل می­پردازد و با توجه به برخی شواهد به این نتیجه می­رسد که «این متن بیشتر مشابه متون داستانی است» (گلشیری، 1377: 152-153) و پس از آن به برخی دیگر از شگردهای بیهقی اشاره می­کند.

- رضی در مقاله­ای زیر عنوان «داستان­وارگی تاریخ بیهقی» کوشیده، چگونگی بهره­گیری بیهقی از شیوه­هایی را بررسی کند که داستان­نویسان به کار می­گیرند «تا جایی که می­توان تاریخ او را به رمانی جذّاب مانند کرد که خوانندگانی را به خود همراه می­کند و آنان را به دنبال خود می­کشاند و در آنان نوعی هم­حسی با چهره­های تاریخی را  پدید می­آورد» (رضی،1382: 8).

- رسولی و عباسی در مقاله­ای زیر عنوان«کارکرد روایت در ذکر بر دارکردن حسنک وزیر» به بررسی شیوة روایت در این حکایت می­پردازند.

- محمّدی در مقاله­ای زیر عنوان «شیوة تاریخ­نگاری بیهقی» از ویژگی­های تاریخ­نگاری بیهقی؛ بویژه صداقت و اطلاع و امانت و دقت را بررسی کرده است (! محمدی، 1383: 129-140).

مطلب شایستة درنگی که احمد رضی در مقدمة کتاب مفید «بیهقی‌پژوهی در ایران» به آن اشاره کرده، این است که بیشتر آثار پدید آمده در زمینة داستان‌وارگی تاریخ بیهقی به «بخش بر دار کردن حسنک و ماجرای افشین و بودلف استناد کرده‌اند» (رضی،1387: 18). برای نمونه، علی یوسفی در مجلة رشد و آموزش زبان و ادبیات فارسی، مقاله­ای با نام «نقد حکایت افشین و بودلف» برخی عناصر داستانی ماجرای افشین و بودلف را بسادگی تحلیل کرده است که مطلب تازه­ای در آن دیده نمی­شود و سکینه عباسی در مقاله­­ای زیر عنوان«ماهیت زبان در تاریخ بیهقی» در مجلة ادبیات داستانی برخی عناصر داستانی مانند درونمایه، قهرمان، پیرنگ داستان و شخصیت­پردازی را در داستان افشین و بودلف به گونه­ای گذرا بررسی کرده است. هم­چنین حسن اصغری در مجلة کلک با عنوان نقد و تفسیر داستان افشین و بودلف و با تأکید بر زاویة دید و جان­مایة داستان ماجرای افشین و بودلف را بررسی کرده است. موضوعی که نویسندگان دو مقالة نخست­ تقریباً فراموش کرده­اند، این است که این حکایت، قصه­ نیست و ماجرایی تاریخی است و نمی­توان به آن مانند یک اثر داستانی نگریست که خالق طرح، زاویة دید و شخصیت­پردازی آن بیهقی بوده باشد؛ از همین­رو بهتر است، پژوهشگر به جای در نظر گرفتن ماجراهای تاریخی در جایگاه داستان، بکوشد چگونگی استفادة بیهقی از شگردهای داستانی را بررسی کند. گفتنی دیگر دربارة مقاله­های یاد شده این است که متن کهن­تری که به احتمال فراوان بیهقی از آن استفاده کرده، پیش روی نویسندگان نبوده تا بتوانند دقیق­تر بهره­گیری بیهقی را از شگردهای داستانی نشان دهند. منبعی که به پژوهش حاضر نزدیک­تر است، کتاب ارزشمند بررسی تحلیلی حکایت­های تاریخ بیهقی نوشتة محمدحسین کرمی است که در آن نگارنده مآخذ و اسناد، پیشینة حکایت­ها را تحلیل کرده و آن­ها را با آثار دیگر مقایسه کرده است. در این اثر ماجرای افشین و بودلف از نظر پیشینه و مآخذ و اسناد بررسی شده، امّا چگونگی بهره­گیری بیهقی از شگردهای داستانی پرداخته نشده است (!کرمی، 1389).

 

3- روش پژوهش

پژوهش حاضر از نوع پژوهش­های کیفی است که با استفاده از روش تحلیل محتوا به تجزیه و تحلیل ماجرای افشین و بودلف در تاریخ بیهقی و ترجمة فرج بعد از شدت می­پردازد. تحلیل محتوا نامی است، کلّی برای روش­های تحلیل، مانند روش­های ژرف­نگرانه یا درونی که در آن کیفیت محتوای داده­ها تفسیر یا تأویل می­شوند. در یک رویکرد کلی تحلیل محتوا «در واقع کشف محتوای پنهان داده‌ها یا واحدهای مورد تحلیل از ورای گفته­ها، تصویرها، سمبل­ها و..... است» (ساروخانی،1373: 75). با توجه به این که دربارة عناصر آثار گوناگونی ترجمه و یا تألیف شده، کتاب خاصی مبنا قرار نگرفته؛ ولی تأکید بیشتر بر مجموعة شش جلدی بوده است که نشر رسش ترجمه و منتشر کرده است. البته گاه بضرورت به آثار دیگر نویسندگان مانند مندنی­پور، میرصادقی و... نیز استناد شده است. در این پژوهش برپایة کتاب­های پدید آمده در پیوند با عناصر داستان، شگردهای داستانی مانند ساختار، طرح، تعلیق، توصیف، گفت­وگو، شخصیت­پردازی و فضاسازی در دو روایت یاد شده بررسی و مقایسه می‌شود تا از این طریق بهتر و دقیق­تر از چگونگی استفادة بیهقی از شگردهای داستانی آگاه شویم. فایدة دیگر مقایسة دو حکایت این است که پس از آن بهتر می­توان حتی نسبت به چگونگی روش و سبک بیهقی در پرداخت و گزارش ماجراهایی مانند حسنک وزیر که در روزگار خودش روی داده، آشنا شد و دریافت که این نویسنده در ارائة مطلب به مخاطب خود چگونه می­نگرد. 

در زیر با مقایسة دو روایت، چگونگی بهره‌گیری بیهقی از شگردهای داستانی را واکاوی خواهیم کرد:

 

4- خلاصة ماجرا

یک روز احمد بن ابی­دؤاد نزد معتصم خلیفة عباسی می­رود (در روایت بیهقی یک شب احمد بن ابی‌دؤاد ناگهان از خواب برمی­خیزد و به گونه­ای غیره­منتظره به قصر خلیفه­ می­رود) و خلیفه به او می‌گوید: بودلف را در اختیار افشین گذارده تا هرکاری با او می­خواهد بکند و در ادامه معتصم از احمد می­خواهد نزد افشین برود و مانع کشتن بودلف شود. احمد به خانة افشین می­رود و با اصرار و التماس از افشین می­خواهد بودلف را ببخشد. چون نتیجه­ای نمی­گیرد؛ به دروغ می­گوید: خلیفه گفته حق کشتن بودلف را ندارد. افشین بناچار دست از کشتن بودلف برمی­دارد. احمد بی­درنگ به قصر خلیفه می­رود تا حقیقت ماجرا را بگوید؛ اما افشین سر می­رسد و احمد نمی­تواند چگونگی ماجرا را بازگوید. اما معتصم جانب احمد را می­گیرد و بسختی افشین را می­نکوهد و احمد تأکید می­کند، پس از مدّتی افشین به فرمان خلیفه از میان می­رود (در روایت بیهقی به این موضوع اشارع نشده است).  

 

5- ساختار دو حکایت

ساختار«یعنی ترکیبات و نوع کنار هم چیدن قسمت­های متفاوت داستان، برای این­که کلّیت داستان ساخته شود» (نایت،1386: 80) با مقایسة کلّی ساختار دو حکایت روشن می‌شود، بیهقی در خطوط اصلی و طرح کلّی حکایت تغییری نداده است؛ اما در چگونگی ارائه، برخی عناصر را به حکایت افزوده و بخش‌هایی را نیز جا به جا کرده است. اگر برای حکایت آغاز، میانه و پایان در نظر بگیریم، روایت «فرج بعد از شدت» از «یک روز در روزگار معتصم....» شروع می‌شود و تا دو جملة بعد که معتصم، احمدبن ابی دواد را از صدور فرمان خود باخبر می‌کند، پایان می‌یابد؛ اما بیهقی این دو سه جمله را می‌پروراند و می‌کوشد تا با این شیوه راهی بجوید که مخاطب به گونه‌ای با ماجرا درگیری عاطفی پیدا کند. افزون بر این آغاز درخشان، بیهقی در چگونگی چینش گفت‌و‌گوها و تک‌گویی‌های درونی و هم‌چنین نقشی که برخی شخصیت‌های فرعی به عهده دارند، تغییراتی داده است. دربارة هر یک از این تغییرات و تأثیر آن‌ها بر حکایت بیشتر سخن خواهیم گفت. به نظر می‌رسد، بهره‌گیری این نویسنده از شگردهای گوناگون و متنوع داستان‌نویسی در یک حکایت تاریخی، انسجام و استحکام بیشتر آن را در پی داشته است؛ عناصری مانند پیرنگ، تعلیق و بحران، فضاسازی، توصیف، گفت‌وگو، شیوة ارائة روایت و معرفی شخصیت‌ها در این تولید و بازسازی هنری نقشی پررنگ داشته است.

5-1- پیرنگ

پیرنگ، حاصل ترکیب پی‌رفتِ زمانی و علّیت است. ارسطو بر این باور بود که در پیرنگ وحدت یافته، باید توالی پیوسته‌ای از شروع، میانه و پایان وجود داشته باشد. شروع سرمنشأ کنشی است که به چیزی بیشتر نظر دارد، میانه بیانگر چیزی است که گذشته است و آبستن چیزی است که در پی می‌آید و پایان در پی مطالب پیشین می‌آید؛ اما به چیز بیشتر احتیاج ندارد. در این هنگام است که پیرنگ کامل می‌شود. یکی از انتظارات مخاطب این است که داستان پیرنگ منسجم؛ یعنی گره افکنی کافی، هیجان، تعلیق و کشمکش داشته باشد تا علاقه­مندی پدید آورد. پیرنگ خوب زمینه­ای فراهم می­آورد تا مخاطب بیشتر با ماجرای داستان درگیر شود، کشمکشی را که در جریان است حس کند و فرا رسیدن نقطة اوج را در داستان دریابد و نسبت به پایان (گره گشایی) داستان واکنش نشان دهد. پیرنگ­های خوب فرآوردة تمهید یا تصادف نیستند و اگر با ستایش خوانندگان رو به رو می­شوند، برای آن است که به کشمکش­های روزمرة زندگی می­پردازند. در پیرنگ منسجم, وقایع به به گونه­ای شکل می­گیرد که هر یک پی­آمد دیگری باشد و به این ترتیب زنجیرة علّت و معلولی در داستان شکل می­گیرد.

مقایسة دو روایت از ماجرای افشین و بودلف نشان می­دهد، بیهقی برای باورپذیر کردن ماجرا و ایجاد کشش در آن از شگردهای گوناگونی در روایت خود استفاده کرده تا متن انسجام بیشتری پیدا کند. به دلیل نقش برجستة تعلیق و ناپایداری در بخشی جدا به چگونگی ایجاد کشش پرداخته خواهد شد و با ذکر بخش­هایی از ماجرا در آن نشان خواهیم داد که بیهقی چه دگرگونی­هایی در آغاز، میانه و پایان حکایت داده است تا حکایت پویایی و انسجام بیشتری پیدا کند. به طور کلی پیرنگ روایت بیهقی قدرت و درهم­بافتگی بیشتری از روایت تنوخی دارد و نشان دهندة توجه خودآگاه یا ناخودآگاه بیهقی به مبانی و اصولی است که امروزه در کتاب­های داستان­نویسی به آن­ها پرداخته شده است. در بخش­های دیگر مقاله به این موارد پرداخته خواهد شد.

5-2- تعلیق و بحران

شاید بتوان گفت، یکی از مهم­ترین عواملی که توجّه انسان را از آغاز به داستان جلب کرده، تعلیق است؛ «واقعیت انکارناپذیر در تعلیق این است که مارا به حدس زدن وا می‌دارد» ( نوبل،62:1388). این عنصر «احتمال­ها و امکان­های ادامه یافتن سازه­های زبانی، ابهام و کنجکاوی ایجاد می­کند و نفس آگاهی بر توان ادامه یافتن سازه­ها، اشتیاق ذاتی برای دانستن حلقة بیان نشده را تشویق خواهد کرد» (مندنی­پور، 1384: 153).

یکی از عناصری که بیهقی در این حکایت با سنجیدگی از آن بهره گرفته، تعلیق است. دگرگونی‌های ایجاد شده از سوی بیهقی نسبت به تنوخی که به تعلیق و بحران کمک کرده است، کدامند؟

5-2-1- در حکایت موجود در«فرج بعد از شدت»، احمد بن ابی دواد بی‌هیچ نشانه‌ای در یک روز کاری نزد معتصم می‌رود و معتصم بی­هیچ مقدمه‌ای او را از صدور فرمان خود آگاه می‌سازد. اما بیهقی گویا از این موضوع آگاهی داشته که یکی از مسائل فنّی در هر روایتی «این است که نویسنده داستان را با چه تصویری یا چه جمله‌ای آغاز کند که در همان ضرب اول حس کنجکاوی  خواننده را برانگیزد» (ایرانی، 1380: 286-287). از همین رو، بیهقی برای با اهمیت جلوه دادن موضوع، عبارت«یک شب در روزگار معتصم نیم‌شب بیدار شدم.....» را جایگزین عبارت «یک روز به نزدیک معتصم رفتم...» می‌کند.

پس از این تغییر بسیار سنجیده (آوردن شب هنگام از خواب برخاستن به جای روز نزد کسی رفتن)، اهمیت موضوع دو چندان می‌شود و البته کشمکش درونی و مبهم احمد با توصیف‌های نمایشی و آهنگ تند جملات که به کوتاهی بیان می‌شوند، به تعلیق، عمق بیشتری می‌بخشد. آن­چه در این بخش آغازین، با زیبایی به نمایش درآمده، کشمکش سریعی است که خواننده را وسوسه می­کند. تنها در چند سطر مشکل خاصی به تصویر کشیده شده و اینک خواننده می­خواهد ببیند، چگونه این مشکل گشوده می­شود. کنش‌های گوناگون احمد در این بخش کوتاه، نقشی مهم در افزایش تعلیق و گسترش بحران بر عهده گرفته‌اند: تقاضای زین کردن اسب از غلام و پاسخ بازدارندة او و تأکید بر نبودن بار(در برابر روز کاری در کتاب فرج بعد از شدت)، تأکید دوبارة احمد بر آرام و  قرار نداشتن، به حمام رفتن (که برای آرامش می‌تواند مفید باشد)، شتاب برای رفتن به دربار  و سؤال و جواب‌های کوتاه و درگیرکننده که در این بخش کوتاه میان احمد با غلامش و حاجب نوبتی خلیفه و معتصم رد و بدل شده، به همراه ضرب‌آهنگ تند جملات و کوتاهی آن‌ها و بهره‌گیری از افعال معلوم و برانگیزاننده و کنشی هر چه بیشتر به ژرفا بخشیدن تعلیق کمک می‌کند و جدی بودن خطر را بیش از پیش نمایان می‌سازد.

افزون بر موارد یاد شده، گفتگوی میان احمد و معتصم و درخواست خلیفه از احمد برای نشستن (این کار تداعی­گر­ این موضوع است که بی­تردید خبر بسیار ناگواری داده خواهد شد و مخاطب خلیفه باید نشسته آن را بشنود تا بر زمین نیفتد)، گفتن عبارت «انا لله و انا الیه راجعون» و تعبیر سگ ناخویشتن‌شناس نیم­کافر و خودِ خبر، عواطف خواننده را بخوبی با ماجرا درگیر می‌کند ‍‍‍‍

ویلیام نوبل در کتاب «تعلیق و کنش» دربارة عناصر تأثیرگذاری که در یک سر آغاز خوب می‌آیند، می‌نویسد: «حادثه‌ای که بعداً ثابت شود مهم و اساسی بوده است. یک یا چند شخصیت که بعداً مهم به شمار آیند. سبک نگارشی که لحن کل داستان را پایه‌ریزی خواهد کرد» (نوبل، 1387: 54). به نظر می‌رسد، بیهقی به گونه‌ای هوشمندانه  از شرایط پیش‌گفته بهره گرفته است؛ ارائة تصویری از کشمکش درونی احمد که شخصیت نخست داستان است و تأکید بر در پیش بودن حادثه‌ای ناخوشایند و هم‌چنین سبک نگارش حکایت، شرایط سرآغازی مناسب را فراهم ساخته ‌است.

5-2-2- تغییر بسیار ظریف دیگری که بیهقی در حکایت داده است، در مطالبی است که معتصم به احمد می‌گوید؛ در کتاب فرج بعد از شدت از زبان تاریخ‌نگار به رابطة دوستی میان احمد و بودلف اشاره می‌شود؛ امّا در تاریخ بیهقی  از زبان معتصم بر این موضوع تأکید شده: «من او را هیچ اجابت نمی‌کردم از شایستگی و کارآمدگی بودلف و حقّ خدمت قدیم که دارد و دیگر دوستی که میان شما دو تن است». این سخن هم­زمان دو تأثیر بر جای می­گذارد؛ از یک سو وقتی از سوی خلیفه زده می‌شود، خلیفه آشکارا احمد را بیشتر با ماجرا درگیر می‌کند و به او چگونگی رابطة آن‌ها را یادآور می‌شود و به گونه­ای غیر مستقیم او را وامی­دارد، برای رهایی بودلف به هر کاری حتی دادن پیغام دروغ دست بزند. این سخن مخاطب را نیز که تاکنون به گونه‌ای با احمد هم‌دردی کرده، بیشتر با حکایت همراه می‌سازد؛ چون یکی از راه‌هایی که به نویسنده کمک می‌کند تا بهتر بتواند مخاطب را درگیر داستان کند، «ایجاد ترسی ریشه‌دار است و این که زندگی شخصیتی در خطر است. این‌ عنصر مانند قلابی  برای داستان است که نویسنده آن را معلّق می‌گذارد و خواننده گرفتار آن‌ خواهد شد و ترس خواننده همراه با شخصیت داستان افزایش خواهد یافت» (همان، 20).

موضوع دیگری که در این قسمت می‌توان از گفتگوها دریافت، برجسته‌تر نشان دادن دشمنی دیرینه میان افشین و بودلف و تأکید بر حس انتقام‌جویی بسیار فراوان افشین (به کار بردن واژة مستحل برای افشین و عبارت دوش دست من بگرفته است و عهد کرده‌ام به سوگندان مغلّظ و تأکید معتصم بر این که «به قلیل و کثیر از من هیچ پیغام ندهی و هیچ سخن نگویی.....پس اگر شفاعت تو رد کرد قضا کار خود بکرد و هیچ درمان نیست») است؛ از همین رو زمان بودلف برای رهایی از مرگ بسیار اندک است؛ موارد یادشده هر کدام به گونه‌ای به تعلیق و کشمکش موجود در داستان کمک می­کنند و بی‌تردید این افزوده‌های بیهقی بر جنبه‌های نمایشی حکایت افزوده است. این موضوع همچنین ابعاد کشمکش­های درونی احمد را گسترده‌تر می‌کند و از چهار کشمکش دیگر نیز خبر می‌دهد؛ کشمکش میان افشین و بودلف، میان احمد و افشین، میان معتصم با خود (که چرا چنین اجازه‌ای به افشین داده است) و از جانب دیگر با  افشین و در لایه‌های زیرین نوعی کشمکش میان معتصم با احمد و بودلف پدید می‌آید که چرا خلیفه اجازة قتل بودلف را به افشین داده است. این کشمکش‌های چندگانه تا پایان و حتی برخی از آن‌ها پس از پایان نیز ادامه می‌یابد؛ چون مخاطب درمی‌یابد پس از این ماجرا جدال میان شخصیت‌ها ابعاد تازه‌تری خواهدگرفت.

5-2-3- نمایشی کردن شتاب احمد بن ابی دواد پس از شنیدن سخنان معتصم و هیجان بیش از اندازة او که در چگونگی اسب تاختنش به سوی خانة افشین جلوه‌گر شده و بیهقی بسیار بیشتر از تنوخی آن را برجسته کرده، هم‌چنین توصیف هولناک‌تری که بیهقی از وضعیت بودلف در خانة افشین ارائه داده؛ بویژه آمادگی سیّاف برای شمشیر راندن هیجان را به اوج می‌رساند:

«ابودلف را دیدم با بندهای گران بر نطعی افکنده و افشین در مجلس خویش با خُیلا و تکبّر و زبان تعریک و توبیخ بر وی گشاده و از سر غضب خطاب‌های درشت می‌راند و سخن‌های سخت می‌گفت» (تنوخی،1364: 927).

«یافتم افشین را بر گوشه صدر نشسته و نطعی پیش وی فرود صفه بازکشیده و بودلف به شلواری و چشم ببسته آنجا بنشانده و سیّاف شمشیر برهنه بدست ایستاده و افشین با بودلف در مناظره و سیّاف منتظر آنکه بگوید: ده تا سرش بیندازد» (بیهقی، 1373: 215).

در روایت تنوخی راوی خود از رفتار مغرورانه و تکبّرآمیز افشین با بودلف و تحقیر او سخن می‌گوید؛ اما بیهقی در روایت خود این رفتار را به مخاطب نشان می‌دهد.

5-2-4- توانایی بیهقی برای ایجاد تعلیق بیشتر حتی در نشان دادن چگونگی رویارویی احمد و افشین نمایان است: «چون بدو نزدیک رسیدم خاموش شد و من بر وی سلام کردم و بنشستم و گفتم: حرمت من در خدمت امیرالمؤمنین و اختصاص و قربتی که مرا در آن حضرت هست و تربیت و احسان (او در حق من) بر امیر پوشیده نیست و میل من به محبّت امیر و رغبت من به مودّت او خود ظاهر است و آمدن من به خدمت امیر جز حادثه‌ای بزرگ و درخواستی عظیم مناسب همّت او و مرتبة من نباشد. افشین گفت: هر سخن که گفتی حق است و مقبول، و هر مراد که خواهی مسلم است و مبذول جز عفو از این شخص، و اشارت به ابودلف کرد» (تنوخی، 1364: 928).

«چون چشم افشین بر من افتاد، سخت از جای بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگ­ها از گردنش برخاست و عادت من با وی چنان بود که چون نزدیک وی شدمی، برابر آمدی و سر فرود کردی، چنانکه سرش به سینه من رسیدی. این روز از جای نجنبید و استخفافی بزرگ کرد. من خود از آن نیندیشیدم و باک نداشتم که به شغلی بزرگ رفته بودم و بوسه بر روی وی دادم و بنشستم؛ خود در من ننگریست و من بر آن صبر کردم و حدیثی پیوستم تا او را بدان مشغول کنم، از پی آنکه نباید که سیّاف را گوید: شمشیر بران. البتّه سوی من ننگریست» (بیهقی، 1373: 216).

در متن نخست، رفتار افشین با احمد، قدری با احترام همراه است و ناراحتی او نشان داده نمی‌شود، از همین­رو تضاد چندانی در کنش و رفتار دو شخصیت به تصویر کشیده نمی­شود و اگر هم تضادی باشد، با احترام افشین نسبت به احمد بسیار کم­رنگ می­شود؛ اما در متن دوم رفتار خشمگینانة افشین و بی‌اعتنایی آشکار او به احمد، بر جنبه‌های دراماتیک حکایت می‌افزاید و رویارویی میان احترام فوق‌العادة احمد به افشین، با وجود تاکید برچگونگی احترام گذاشتن افشین به او و بی­احترامی آشکار کنونی او بخوبی تضاد موجود در ماجرا را برجسته می­کند و ماجرا را نمایشی­تر می­سازد و هیجان مخاطب را برانگیخته نگاه می‌دارد. این موضوع با رفتار احمد نسبت به افشین و گفتگوهای آن دو تداوم می­یابد و حتی وقتی خواننده پس از گزاردن پیغام دروغین خلیفه از سوی احمد می‌پندارد، ماجرا پایان پذیرفته، تک‌گویی درونی احمد باعث می‌شود، تعلیق هم‌چنان ادامه پیدا کند: «برخاستم و برنشستم و به سرعت هرچه تمامتر براندم تا معتصم را از صورت حال و آنچه ضرورت بر آن باعث آمد تا پروانه به دروغ بدادم و شمع حیات استبقای را از تندباد غضب افشین صیانت کردم اعلام کنم و دانستم که او به استبقای ابی‌دلف مایل است و آنچه مرا از صورت حال اخبار کرد، مقصودش آن بود تا باشد که تدارک توانم کرد» (تنوخی،1364: 929).

«چون افشین این سخن بشنید، لرزه بر اندام او افتاد و بدست و پای بمرد و گفت: این پیغام خداوند به حقیقت می‌گزاری؟ گفتم: آری، هرگز شنوده‌ای که فرمانهای او را برگردانیده‌ام؟ و آواز دادم قوم خویش را که درآیید. مردی سی و چهل اندر آمدند، مزکّی و معدّل از هر دستی. ایشان را گفتم: گواه باشید که من پیغام امیرالمؤمنین معتصم می‌گزارم برین امیر ابوالحسن افشین که می‌گوید: بودلف قاسم را مکش و تعرّض مکن و به خانه بازفرست که اگر وی را بکشی، ترا بدل وی بکشند. پس گفتم: ای قاسم، گفت: لبّیک. گفتم: تندرست هستی؟ گفت: هستم. گفتم: هیچ جراحت داری؟ گفت: ندارم. کسهای خود را نیز گفتم: گواه باشید، تندرست است و سلامت است. گفتند: گواهیم و و من بخشم بازگشتم و اسب در تگ افکندم چون مدهوشی و دل شده‌یی، و همه راه با خود می‌گفتم: کشتن آن را محکم‌تر کردم که هم‌اکنون افشین بر اثر من در رسد و امیرالمؤمنین گوید: من این پیغام ندادم، بازگردد و قاسم را بکشد» (بیهقی، 1373: 218).

بیهقی در این بخش از حکایت، عبارت «دانستم که او به استبقای ابی­دلف مایل است و آنچه مرا از صورت حال اخبار کرد، مقصودش آن بود تا باشد که تدارک توانم کرد» را حذف کرده است و با این کار به درستی آن­چه را که عنصری غیر دراماتیک بوده و بشدت از جنبة نمایشی و دراماتیک متن می‌کاسته و آشکارا بر پایان یافتن ماجرا تأکید می‌ورزیده، در روایت خود کنار گذاشته است. او به جای این حذف از عناصری دیگر بهره گرفته است که در روایت تنوخی یا حضور ندارند و یا اگر حضور دارند، دیده‌ نمی‌شوند و کمکی به غنای نمایشی حکایت نمی‌کنند؛ بیهقی از یک سو به افرادی که به همراه احمد آمده‌اند، نقشی مهم می‌دهد و با شاهد گرفتن آنان کار را برافشین سخت‌تر می‌کند و این موضوع بر کشش داستانی ماجرا می­افزاید. از سوی دیگر با نشان دادن و برجسته کردن ستیز‌جویی افشین («گفت: این پیغام خداوند به حقیقت می‌گزاری؟ گفتم: آری») و افزودن تک‌گویی درونی احمد « همه راه با خود می‌گفتم: کشتن آن را محکم‌تر کردم که هم‌اکنون افشین بر اثر من در رسد و امیرالمؤمنین گوید: من این پیغام ندادم، بازگردد و قاسم را بکشد») می‌کوشد تعلیق و بحران هم‌چنان تا پایان داستان ادامه یابد. نگه داشتن کشش دراماتیک تا پایان ماجرا در جهت عکس سنّت تاریخ­نگاری است که در آن گزارش رویداد تاریخی مهم­تر از کشش و تعلیق داستانی است و کمتر به تعلیق توجه می­شود.

نوبل در این باره می‌نویسد: « بخش اساسی هر نوشتة مبتنی برکنش داستانی  و تعلیق این است که توجه خواننده را تا پایان داستان در سطح بالایی نگه دارید» ( نوبل،1387: 22). به نظر می‌رسد بیهقی توانسته بخوبی از عهده این کار برآید و تعلیق را تقریبا تا پایان داستان حفظ کند.

5-2-5- تنها مورد جزیی که شاید بتوان گفت در این حکایت زاید است و بیشتر با سنّت تاریخ‌نگاری تناسب دارد، بیان این سخن از سوی احمد است که بیهقی نسبت به تنوخی به متن افزوده: «هم اکنون افشین حدیث پیغام کند و خلیفه گوید که من این پیغام نداده‌ام و رسوا شوم و قاسم کشته آید. اندیشه من این بود، ایزد، عزّ ذکره، دیگر خواست». با گفتن «ایزد عزّ ذکره دیگر خواست»، مخاطب درمی‌یابد که افشین به مقصود خود نخواهد رسید.

5-2-6- گفتنی دیگر در پیوند با چگونگی پایان دو روایت این است که بیهقی در پایان حکایت سخنی دربارة ادامة ماجرا نمی‌گوید و شاید به گونه‌ای پایان را باز نگه می‌دارد؛ ولی تنوخی گزارش بسیار کوتاهی از کشته شدن افشین و مرگ معتصم  به مخاطب ارائه می‌دهد.

5-2-7- موضوع دیگری که در پیوند با تنش و تعلیق بیشتر این ماجرا در روایت بیهقی می­توان گفت، این است که دو ویژگی در شخصیت احمد و افشین بسیار برجسته نشان داده شده است؛ یک­سو ستیزه­جویی و لجاجت افشین است که لحظه به لحظه بیش از پیش نمایان می­شود و با تصمیم احمد که فرمانش بر شرق و غرب روان است، برای بوسیدن پای افشین، به اوج می­رسد و درست رو­به­روی این لجاجت، پشتکار و ارادة خلل­ناپذیر احمد برای رسیدن به مقصود، لحظه به لحظه نمایش داده می‌شود و با دادن پیام دروغین به اوج می­رسد. در روایت تنوخی هر چند از این تنش سخن گفته شده؛ اما کنش­ها و گفت­وگوهای شخصیت­ها و دیگر عوامل ماجرا به آن چندان دامن نمی­زنند.

5-3- توصیف

توصیف یکی دیگر از عناصری است که به جنبه­های دراماتیک اثر کمک می­کند و می­تواند خواننده را بیشتر با دنیای داستان درگیر سازد. مونیکا وود درکتاب توصیف در داستان پس از این‌‌که تأکید می‌ورزد، برای توصیف باید «نشان داد» نه این‌که «گفت»، دربارة چگونگی توصیف می‌نویسد: «عموماً گفتن به عنوان فقدان جزئیات تصوّر می‌شود. روایتی بی‌روح که تنها برای شرح دادن آن‌چه در داستان روی ‌می‌دهد به کار می‌رود، مانند این‌که چه کسانی با یک‌دیگر در ارتباط‌اند، شهر در کجا واقع شده است و.... نشان دادن می‌تواند حقیقتا شخصیت و طرح داستان را به روشی پویا آشکار سازد» (وود، 1387: 37). البته او در ادامه بدرستی تأکید می‌ورزد: «گفتن بیش از حد می‌تواند داستان شما را تحقیر کند و نشان دادن بیش از حد می‌تواند آن را در خود غرق کند.... آمیزه‌ای از گفتن و نشان دادن اغلب بهترین توصیف را در پی دارد» (همان،40).

5-3-1- با بررسی دو روایت مختلف این حکایت تاریخی می‌توان دریافت که بیهقی کوشیده، از دو روش گفتن و نشان دادن بهره ‌گیرد؛ امّا تنوخی بیشتر به گفتن پرداخته است و بر آن بوده گزارشی تاریخی و تقریباً خالی از جزئیات، به مخاطب برساند؛ افزون بر گسترش بخش آغازین که بیهقی با زیبایی فراوان به جای گفتن وضعیت روحی احمد، بی‌قراری و بی‌تابی او را به مخاطب نشان می‌دهد. این موضوع در جملات بسیار کوتاه و واژه‌ها و افعالی که همگی به گونه‌ای نشان‌دهندة حرکت و سرعت هستند، به نمایش درآمده است؛ بیدار شدن، به خواب نرفتن، آواز دادن به غلام، اسب زین کردن، برنشستن، قرارنیافتن، برخاستن، شمع برافروختن، به گرمابه رفتن، آمدن، جامه درپوشیدن، راندن، رفتن، بازگردیدن، راندن تا درگاه، رسیدن، نزدیک آمدن، پیش رفتن، در ساعت بیرون آمدن، بار بودن، درآمدن، دررفتن و....

5-3-2- موضوع دیگری که در توصیف‌های روایت بیهقی آشکارتر از روایت تنوخی است، نگاه جانبدارانه به بودلف و کسانی است که در پی حمایت از او هستند و همین نگاه باعث شده چهرة افشین در روایت بیهقی بیش از روایت تنوخی تیره نشان داده شود و البته بیهقی با این کار توانسته بر جنبه‌های دراماتیک متن بیفزاید و مخاطب را بسیار بیشتر از تنوخی برانگیزد و با متن درگیر کند؛ عبارات و افعال و واژه‌هایی مانند آن‌چه در پی می‌آید، بخوبی نشان دهندة موضوع یاد شده است: سگ ناخویشتن‌شناس نیم کافر و مستحل برای افشین و شایستگی و کارآمدی برای بودلف از سوی معتصم، نشان دادن بی‌احترامی و استخفاف افشین نسبت به احمد، به تصویر کشیدن لجاجت، شوق و اصرار بیش از اندازة افشین برای ریختن خون فردی که در این روایت چهرة مظلوم و بسیار مثبتی دارد، هم‌چنین به کار رفتن واژه‌های سگ، مردار، نیم­کافر و نامسلمانی پلید برای افشین از سوی احمد و تأکید خلیفه بر مسلمان نبودن افشین و سفارش او به حاجب خود دربارة احترام ویژه نسبت به بودلف.

5-3-3- شیوة توصیف بیهقی نیز با به تصویر کشیدن جزئیات بسیار نمایشی شده است. ویلیام نوبل دربارة امتیاز داستان­های دی. اچ لورنس( (Lawrenceمی­نویسد: «او در استفاده از جزئیات مهارت خاصی داشت؛ زیرا می­دانست جزییات تأثیر دراماتیک شدیدی به جا می­گذارند. جزییات می­تواند فوران عاطفی ایجاد کند» (نوبل، 1378: 21). برای نمونه بخشی از دو متن با یکدیگر مقایسه می­شود:

«و بی‌خویشتن از پیش معتصم بیرون آمدم و روی به سرای افشین نهادم به سرعتی تمام تا باشد که پیش از آنکه مکروهی بدو رساند آن حادثه را در توانم یافت» (تنوخی،1364: 925)

«و بر نشستم و روی کردم به محلّت وزیری و تنی چند از کسان من که رسیده بودند، با خویشتن بردم و دو سه سوار تاخته فرستادم به خانة بودلف و من اسب تاختن گرفتم، چنانکه ندانستم که در زمینم یا در آسمان، طیلسان از من جدا شده و من آگاه نه، و روز نزدیک بود، اندیشیدم که نباید که من دیرتر رسم و بودلف را آورده باشند و کشته و کار از دست بشده» (بیهقی، 1373: 214).

بیهقی سرعت و شتاب را با دو شیوه‌ نشان داده است؛ یکی در کنش نخست احمد است که با به تاخت فرستادن کسانش جلوه‌گر شده و دیگری که در توصیف شرایط روحی او نشان داه شده است. در حالی که تنوخی فقط سرعت احمد را گزارش کرده است.

در دو بخش زیر نیز می‌توان این موضوع را بخوبی دید:

«و برنشستم و به سرعت هرچه تمام‌تر براندم تا معتصم را از صورت حال و آنچه ضرورت بر آن باعث آمد تا پروانه به دروغ بدادم و شمع حیات استبقای را از تندباد غضب افشین صیانت کردم اعلام کنم و دانستم که او به استبقای ابی­دلف مایل است و آنچه مرا از صورت حال اخبار کرد، مقصودش آن بود تا باشد که تدارک توانم کرد» (تنوخی، 1363: 930).

«و من به خشم بازگشتم و اسب در تگ افکندم چون مدهوشی و دل­شده‌یی و همه راه با خود می‌گفتم: کشتن آن را محکم‌تر کردم که هم‌اکنون افشین بر اثر من در رسد و امیرالمؤمنین گوید: من این پیغام ندادم، بازگردد و قاسم را بکشد. چون به خادم رسیدم، به حالی بودم عرق بر من نشسته و دم بر من چیره شده» (بیهقی، 1373: 219).

چنانکه می‌بینیم در روایت بیهقی به جای «به سرعت هرچه تمام‌تر راندم» گفته شده، «اسب در تگ افکندم چون مدهوشی و دل‌شده‌یی» این توصیف نمایشی‌تر شتاب (گفتنی است واژة اسب در بیشتر مواقع نشان دهندة سرعت است و در تگ افکندن آن سرعت را چند برابر نشان می‌دهد)، همراه شده با تک‌گویی درونی احمد که ترس و بیم شخصیت را بیش از پیش نمایان می‌سازد و جنبه‌های دراماتیک متن را دو چندان می‌کند. در حالی که در روایت تنوخی تک‌گویی درونی احمد با سرعت هرچه تمام‌تر او برای رسیدن به خلیفه منافات دارد؛ چون می‌داند، خلیفه کار او را تایید خواهد کرد. جک ام. بیکهام دربارة چگونگی توصیف در داستان کوتاه براین باور است که باید به دو نکتة زیر توجه کرد؛ نخست این­که توصیف باید تا حد امکان مختصر و مفید باشد و از محدودة کوچک واژگانی داستان کوتاه تجاوز نکند و دیگری این­که باید به هنگام نیاز و هم­زمان با رخ دادن حرکت، از توصیفی گریزپا استفاده کرد (بیکهام،1387: 53).

به نظر می­رسد، بیهقی با توجه به کوتاهی ماجرای افشین و بودلف، دو نکتة پیش­گفته را در ذهن خود داشته است؛ از همین رو، توصیف­های به کار رفته در ماجرا کوتاه، سنجیده و به هنگام هستند و به انسجام متن کمک می­کنند.

5-4- بهره‌گیری از عناصر فضاساز

یکی از موارد بسیار مهم در این حکایت عنصر زمان است، البته منظور، زمان روی دادن آن نیست؛ در این‌جا منظور از زمان تأکید برکوتاهی زمانی است که معتصم؛ بویژه احمد برای نجات جان بودلف از دست دشمن دیرینة او، افشین، دارند. ویلیام نوبل بر این باور است که تاکنون فیلم­ها و داستان‌های بی­شماری برپایة محدویت زمانی پدید آمده­اند و این محدویت خواننده را به دام هواداری یا ضدیت با شخصیت اصلی می­اندازد و به عنوان پارامتری برای داستان عمل می­کند. سرعت و جهت عمل داستانی را کنترل می­کند و دلهره و تعلیق به وجود می­آورد (نوبل، 1387: 171). مندنی­پور این زمان را زمان حسی می­نامد و در تعریف آن می­نویسد: «زمان حسی، زمانی است که واحد ثابت مثل ثانیة زمان تقویمی... ندارد. واحد آن کش­آمدنی، یا کوتاه­شدنی است و فاعل تعیین چنین واحدی، حس ماست» (مندنی­پور، 1384: 116).

زمان به گونه­ای در این ماجرا تأثیرگذار است که می­توان آن را شبه شخصیت دانست و حضور سنگین و اوج آن را می­توان در توصیف صحنة قصد سیّاف برای زدن گردن بودلف بخوبی حس کرد. مدّت زمان روی دادن ماجرا از آغاز تا پایان و درهم تنیدگی فراوان تعلیق و گره­گشایی ماجرا با زمان، قدرتمندی این شبه شخصیت را نمایان­تر می­سازد؛ چون مرگ و زندگی یک شخصیت در دست زمان است، اگر احمد دیرتر می­رسید، بودلف کشته می­شد و حتی در پایان داستان نیز اگر احمد دیر به خلیفه می­رسید، چه بسا ماجرا به گونه­ای دیگر پایان می­پذیرفت، با توجه به مطالب پیش­گفته شاید بتوان گفت، بیهقی به قدری از پس تلفیق و انسجام ساختار و فضای ماجرا خوب برآمده که زمان سرنوشت­سازترین شخصیت ماجرا شده است.

با درنگی شایسته در دو روایت می‌توان به موارد زیر دربارة عناصر فضاساز دست یافت:

5-4-1- عناصری که در هر دو روایت با زمان در پیوند هستند، به شکل زیر است:

در روایت فرج بعد از شدت:

روزگار معتصم(1)، یک‌روز(1)، امروز(2)، به سرعتی تمام یا هرچه تمام‌تر(2)، روز گرم شده بود یا وقتی چنین گرم(2) و همان لحظه(1).

در روایت تاریخ بیهقی:

در ساعت‌ یا در وقت(6)، دوش (5)، هم اکنون(3)، دیرآمدن یا دیر رسیدن(3)، روز (3)، پگاه(2)، روزگار دراز(2)، این(هر) وقت(2)، امروز(2)، چنان وقت(1)، روزگار معتصم(1)،  یک شب(1)، نیم‌شب(1)، فردا(1)، وقت برنشستن(1)، همیشه(1)، دی‌باز(1) و چندان‌که در معنای به محض این‌که(1).

آمار بالا نشان می‌دهد که بسامد نشانه‌های مربوط به زمان در روایت بیهقی، سی و هفت(37) و در روایت تنوخی، نه(9) است؛ یعنی در روایت بیهقی نشانه‌های زمانی بیش از چهار(4) برابر روایت تنوخی است و بیهقی با به کار بردن این نشانه‌ها توانسته به گونه‌ای نقش عنصر زمان را در روایت پررنگ و برجسته سازد. گفتنی است در روایت تنوخی در یک مورد نشانة زمانی روشن‌تر از روایت بیهقی به کار رفته است؛ هنگام بازگشت احمد از خانة افشین در روایت تنوخی به زمان بازگشت اشاره می‌شود: «چون به در کوشک رسیدم، روز گرم شده بود و سرای خالی گشته و امیرالمؤمنین به استراحت قیلوله مشغول شده....... و معتصم اعزاز و اکرام فرمود و (او را) نزدیک خود بنشاند و گفت: در وقتی چنین گرم خویشتن را زحمت داده‌ای» (تنوخی، 1363: 931).

«چون به خادم رسیدم، به حالی بودم عرق بر من نشسته و دم بر من چیره شده، مرا بارخواست و دررفتم و بنشستم. امیرالمؤمنین چون مرا بدید بر آن حال، به بزرگی خویش فرمود خادمی را که عرق از روی من پاک می‌کرد و به تلطّف گفت: یا باعبدالله، ترا چه رسید؟» (بیهقی، 1373: 219).

دربارة بخش یاد شده در دو روایت، یادکرد دو مطلب ضروری است:

- روایت تنوخی نشان دهندة نوعی کم­توجّهی یا بی­خیالی خلیفه است؛ چون او به خواب قیلوله رفته است و گویی به سرنوشت بودلف و فرمان نابخردانة خود نمی­اندیشد؛ اما بیهقی با حذف این بخش  غیر مستقیم نشان داده که خلیفه نسبت به چگونگی ادامة ماجرا بسیار حسّاس بوده و چه بسا به همین دلیل خوابش نبرده است و مانند خوانندگان منتظر شنیدن پایان ماجراست.

5-4-2- گفتنی دیگر این است که بیهقی به گونه‌ای غیر مستقیم فضاسازی کرده و به کمک عبارت‌های «عرق بر من نشسته و دم بر من چیره شده» و «امیرالمؤمنین چون مرا بدید بر آن حال، به بزرگی خویش فرمود خادمی را که عرق از روی من پاک می‌کرد»  به گرم شدن روز و بی‌تابی و تقلّای فراوان احمد اشاره کرده است.

5-4-3- موضوع دیگری که به فضاسازی بیشتر در روایت بیهقی از ماجرا کمک کرده است، نوع جمله­ها است؛ در روایت بیهقی پانزده(15) جملة پرسشی و شانزده (16) جمله­ با مفهوم تردیدی به کار رفته است؛ اما در روایت تنوخی تنها دو (2) جمله پرسشی است. بهره­گیری از سی­و یک جمله که تردید و ابهام را دو چندان می­کنند، هم به تعلیق بیشتر دامن می­زنند و هم به فضاسازی بیشتر ماجرا کمک می­کند.   

5-4-4- کوتاهی و ضرب‌آهنگ بسیار تند جمله‌ها و برخی دیالوگ‌های کوتاه، کوتاه (که در آن‌ها نگرانی موج می‌زند)، یکی دیگر از عناصر فضاساز در روایت بیهقی است که بخوبی نشانه‌های مربوط به زمان را تقویت می‌کنند و به کمک یک‌دیگر فضایی فراهم می‌آورند که خواننده، هول و هراس ناشی از گذر زمان را بیشتر احساس کند.

5-4-5. از دیگر عناصر فضاساز در روایت بیهقی، بهره‌گیری فراوان از عبارات، ترکیبات و افعالی است که سرشار از حرکت، جنب‌وجوش و تکاپو هستند و سرعت، شتاب و گذر زمان را با زیبایی به تصویر می‌کشند. برای نمونه بیدار شدن، بی‌فایده بودن هر نوع کوششی برای خواب، آواز دادن، شمع برافروختن، اسب زین کردن، برنشستن، قرار نیافتن، برخاستن و آواز دادن، شمع برافروختن، به گرمابه رفتن و دست و روی شستن، در وقت بیامدن و جامه درپوشیدن، برنشستن و راندن و...

5-5- گفت­وگو

یکی دیگر از عناصری که می­تواند به جنبه­های نمایشی متن کمک کند، گفت­وگو است. «گفت‌وگو بخش مکمّل داستان است و اگر با دقّت کافی به کار رود می­تواند، شخصیت را تبیین کند، طرح را پیش ببرد و حتی خواننده را از اتفاقات آگاه سازد» (بیکهام،1387: 230). گفت‌وگو یکی از عناصر مهم و پیش‌برنده در روایت بیهقی و تنوخی است، از بررسی و تحلیل این عنصر در دو روایت نتایج زیر به دست آمد:

5-5-1. تعداد گفت­وگو در دو روایت با هم متفاوت است؛ در روایت تنوخی هشت(8) دیالوگ و چهار(4) مونولوگ و در روایت بیهقی سیزده(13) دیالوگ و هشت(8) مونولوگ به کار رفته است. مطلب شایستة درنگ این است که در هیچ‌یک از دیالوگ‌های روایت بیهقی مخاطبِ گوینده، منفعل نیست و در برابر گوینده فعّال است؛ امّا در دو دیالوگ از هشت دیالوگ روایت تنوخی مخاطب فقط می‌شنود. یکی از این موارد هنگامی است که معتصم موضوع درخواست افشین را مبنی براجازة قتل بودلف به احمد می‌گوید و او بدون مشورت و نظرخواهی از معتصم بی‌اختیار راه خانة افشین در پیش می‌گیرد. این موضوع در روایت باعث می‌شود، پیغام دادن دروغی احمد از جانب خلیفه چندان منطقی ننماید. مورد دیگر زمانی است که کوشش احمد برای راضی کردن افشین به جایی نمی‌رسد و به جای اشاره به پاسخ افشین عبارت «جواب سخنش غلیظ‌تر» را به کار می‌برد. به نظر می‌رسد اگر پاسخ افشین می‌آمد، فضای روایت نمایشی‌تر می‌شد. هم‌چنین بیشتر دیالوگ‌ها، در این روایت طولانی و گاه خسته‌کننده هستند؛ برای نمونه گفت‌وگوهای احمد در خانة افشین با توجه به اهمیت موضوع به جای این‌که کوتاه باشند و در آن‌ها ترس و بیم نشان داده شده باشد، طولانی و کند هستند و هیجان مخاطب را برانگیخته نگه نمی‌دارند. 

5-5-2- در پیوند با چگونگی گفت‌وگوها در روایت بیهقی می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف. بسیاری از دیالوگ‌ها کوتاه و در نهایت ایجازند و البته پیش‌برندة حوادث.

در چهار بخش دیالوگ‌ها کوتاه هستند؛ یکی در بخش آغازین روایت تا گفت‌وگوی معتصم و احمد. دیگری هنگامی است که احمد برای منصرف ساختن افشین با او گفت‌وگو می‌کند و سومی  لحظه­ای است که احمد می­خواهد همة راه­های افشین را برای کشتن بودلف ببندد؛ از همین رو، افراد خود را شاهد می­گیرد و در حضور آنان با بودلف گفت­وگویی کوتاه و هدفمند می­کند. این گفت­گو در روایت تنوخی نیامده و بیهقی با آوردن آن کارکردی ظریف و هوشمندانه­ای به آن داده است. چهارمین گفت­وگوی کوتاه در پایان روایت آمده است: گفت‌وگوهای میان معتصم و احمد، هم‌چنین میان احمد و بودلف.

در بخش نخست با توجه به ابهام حادثه برای احمد و بی‌قراری و شتاب فراوان او برای فهم سریع‌تر حادثه ضروری است، گفت‌و‌گوها کوتاه و سریع باشند تا شتاب احمد با فضای داستان تناسب بیشتری پیدا کند. بی‌گمان می­توان گفت کوتاه‌ترین و درخشان‌ترین گفت‌و‌گوها در این بخش گرد آمده‌اند. در بخش دوم نیز ضروری است، گفت‌وگوها سرعت بیشتری داشته باشند تا شتاب افشین و خشم او را برای کشتن بودلف نشان دهند. گفتنی است در این بخش گفت‌وگوها طولانی‌تر از بخش نخست است؛ اگر در آن بخش گفت‌وگوها بیشتر یک جمله‌ای و گاه جملة یک جزیی بودند، در این بخش گفت‌وگوها بیشتر دو یا سه جمله‌ای هستند. البته با توجه به فضای حاکم بر این بخش که احمد و افشین می‌کوشند، دلایلی را برای تأیید یا رد نظر خود و دیگری ارائه کنند، این موضوع طبیعی است و طولانی­تر شدن گفت­وگوها می­تواند به گونه­ای مرگ بودلف را هر چه بیشتر به تأخیر بیندازد و به فضاسازی داستان کمک کند.

در بخش چهارم، که داستان به پایان خود نزدیک می‌شود، بیشتر گفت‌وگوها جنبة سپاسگزاری دارد و موضوع مهمی بیان نمی‌شود و کوتاهی نسبی جمله‌ها طبیعی است.

ب. در دو بخش زیر گفت‌وگوها طولانی‌تر از بخش­های دیگر شده است: یکی هنگام دیدار احمد با معتصم و آگاهی او از حادثه‌ا‌ی که قرار است، بزودی به وقوع بپیوندد و دیگری هنگام ملاقات اعتراضی افشین با معتصم که نسبت به رهاندن بودلف از مرگ خشمگین شده است. نکتة مشترک در هر دو بخش این است که فقط گفته‌های معتصم نسبت به دیگران طولانی است، یکی زمانی است که معتصم می‌خواهد، دربارة چگونگی فراهم شدن زمینة صدور فرمان خود، به احمد توضیح دهد و دیگری زمانی است که معتصم می‌خواهد به افشین توضیح دهد، چرا افشین حق کشتن بودلف را نداشته است. دربارة طولانی‌ بودن گفت‌وگوهای بخش نخست می‌توان گفت، در این بخش ضروری است، اشخاص حکایت و چگونگی رابطة آن‌ها، هم‌چنین علل و عوامل مؤثّر در پیدایش حادثه برای مخاطب روشن شود و به مخاطب فرصتی برای درنگ داده شود، البته با این گفت‌وگوی دوسویة نسبةً طولانی، تعلیق نیز بیشتر می‌شود. در این بخش چند نکته شایستة درنگ است:

الف. تعبیر بسیار ناپسندی که معتصم به جانب‌داری از بودلف به کار می‌برد تا به گونه‌ای هم برای احمد و هم برای مخاطب اعلام موضع کند.

ب. تأکید بر دشمنی دیرینه میان افشین و بودلف و دوستی میان احمد و بودلف از زبان معتصم. هم‌چنان‌که پیشتر گفته شد این تأکید در روایت تنوخی از زبان معتصم گفته نشده و تاریخ‌نگار خود به این موضوع پرداخته است. افزون بر مطلب یاد شده، بیهقی با هوشمندی فراوان به دو دلیل این سخنان را از زبان یکی از شخصیت‌ها گفته است: نخست این‌که به میان آمدن تاریخ‌نگار باعث می‌شود، در سرعت روایت و انسجام درونی آن قدری اخلال پدید آید و برای مخاطب خسته‌کننده به نظر رسد. هم­چنین کم­رنگ بودن حضور راوی یا تاریخ­نگار در ماجرا باعث نمایشی­تر شدن اثر می­شود و معمولاً در آثار نمایشی حضور راوی ناپیدا یا کم­رنگ است و بر عکس داستان­هایی که به گفتمان روایت­گری گرایش دارند، حضور راوی در آن­ها بسیار به چشم می­آید. دیگر آن‌که وقتی معتصم به احمد یادآور شود پس از صدور فرمان، به دلیل کارآمدگی بودلف و دوستی آن دو (بودلف و احمد) در اندیشه بوده و از کار خود پشیمان است، این یادآوری دو کارکرد مثبت پیدا می­کند؛ یکی این‌که چهرة خود را نزد یکی از بزرگان مملکت خود بهبود می‌بخشد و خود را بی‌گناه جلوه می‌دهد (یادمان باشد معتصم در میان سخنان خود تأکید می‌ورزد که کارش سهوی بوده و فوراً نیز تصمیم نگرفته است:«دوش سهوی افتاد که از بس افشین بگفت و چند بار رد کردم و باز نشد، اجابت کردم»).  و دیگر آن‌که احمد را بیشتر برمی‌انگیزد تا به هر شیوه‌ا‌ی از مرگ بودلف جلوگیری کند. گفتنی است تنش موجود نیز از همین طریق بیشتر برجسته می‌شود.

ج. احمد در گفته‌های خود به معتصم یادآور می‌شود، کشته شدن بودلف نتایج بدی برای مملکت در پی خواهد داشت و موجب شورش مردمان او می‌شود. در روایت تنوخی به این موضوع اشاره نشده است و تأکید بر آن هم‌زمان که معتصم را برای گزاردن پیغام دروغین از سوی احمد آماده‌تر می‌کند، به تنش داستانی نیز بیشتر دامن می‌زند و سرانجام به انسجام متن می‌افزاید.

هم­چنان­که گفته شد یکی دیگر از گفت­وگوهای طولانی در روایت بیهقی، هنگامی است که افشین به خشم و برای اعتراض وارد قصر معتصم می­شود، با درنگ در این بخش از هر دو روایت، می­توان به نتایج زیر رسید:

الف. در روایت تنوخی پس از ورود افشین -که البته سخنی از خشم او گفته نمی­شود- معتصم او را اعزاز و اکرام می­کند و برعکس روایت بیهقی گفته­های افشین، بسیار طولانی است و روشن نیست در چنین شرایطی افشین می­تواند بسیار آرام و با ذکر جزئیات اعتراض خود را بیان کند یا نه؟ در این گفت­وگو آن­چنان­که باید حرکت و خشم دیده نمی­شود. این موضوع باعث شده به یک­باره ریتم تند ماجرا شکسته شود؛ چون معتصم پس از شنیدن سخنان احمد، عصبانی شده بود و روال طبیعی آن بود که خشم خلیفه پس از این هم به گونه­ای ادامه می­یافت، نه این که بی دلیل و به یک­باره آرام می­شد. در روایت بیهقی، افزون بر این­که برخشم افشین تأکید می­شود، در شیوة بیان او نیز این موضوع بخوبی نشان داده می­شود و می­توان گفت لحن موجود در سخنان افشین برخلاف روایت تنوخی تا حدی تحکّم­آمیز و طلبکارانه است: «چون افشین بنشست، به خشم امیرالمؤمنین را گفت: خداوند دوش دست من بر قاسم گشاده کرد، امروز این پیغام درست هست که احمد آورد که او را نباید کشت؟» (بیهقی، 1373: 221). در پاسخ معتصم نیز خشم و نفرت و اعتراض بخوبی نشان داده شده و لحن موعظه­گونه‌ای نیز در آن یافت می­شود؛ از همین رو طولانی بودن آن طبیعی شده است.     

5-5-3- در پیوند با مونولوگ­ها در دو روایت می­توان به موارد زیر اشاره کرد: در روایت تنوخی سه مونولوگ از چهار مونولوگ‌ این روایت نسبةً طولانی است و این مونولوگ‌ها بیش از آن‌که به جنبة نمایشی روایت بیفزایند، از آن می‌کاهند و سرعت روایت را نیز کندتر می‌کنند. برای نمونه روشن نیست چرا مونولوگ احمد هنگام ورود به خانة افشین طولانی شده است؟ چون هنگامی که فردی بی‌تاب و نگران رخ دادن حادثه­ای ناگوار است و یک لحظه نیز بسیار مهم و حیاتی است، چندان به پیامد کار خود نمی­اندیشد؛ بلکه سرزده و باشتاب تصمیم خود را عملی می­سازد، کاری که بیهقی در روایت خود در رفتار احمد نشان داده است. در روایت بیهقی بیشتر مونولوگ­ها به نمایشی­تر شدن حکایت کمک کرده‌اند و به تنش موجود در آن افزوده­اند. نشان دادن جنبه­های نمایشی تک­تک این مونولوگ­ها نوشته را بسیار طولانی خواهد کرد، برای نمونه همان­گونه که گفته شد، در روایت هنگام ورود احمد مونولوگی نیامده؛ اما در چند سطر بعد پس از ناکامی احمد در بازداشتن افشین چنین گفته شده: «من با خویشتن گفتم: یا احمد، سخن و توقیع تو در شرق و غرب روان است و تو از چنین سگی چنین استخفاف کشی؟!» (بیهقی، 1373: 217). یادآوری مقام و موقعیت شخصیت و بی­توجهی افشین به خواهش­های چنین شخصیتی تنش و کشمکش موجود در حکایت را عمیق­تر و برجسته­تر می­سازد و همین موضوع جنبه­های نمایشی و دراماتیک متن را افزون می­کند.

5-6- چگونگی معرفی شخصیت­ها

بیهقی خالق شخصیت­های حکایت­های تاریخی نیست؛ اما با مقایسة دو روایت از یک ماجرا می‌توان از توانمندی ویژة او در بازپرداخت شخصیت­ها بیشتر آشنا شد.

برای پرداخت شخصیت از راه­های گوناگون استفاده می­شود؛ بیهقی در این روایت برای معرفی شخصیت­ها از سه شیوة زیر بهره گرفته است: 

الف. به کمک گفت­وگوی بیرونی شخصیت­ها با یکدیگر؛

ب. به کمک کنش شخصیت­ها؛

ج. به کمک اندیشة خود شخصیت (گفت­وگوی درونی)؛

5-6-1. بهره­گیری از عنصر گفت­وگو برای معرفی شخصیت­ها در روایت بیهقی، بسیار پر رنگ شده است و همین موضوع به نمایشی­تر شدن ماجرا کمک فراوانی کرده است، هنگامی که نویسنده از عنصر گفت­وگو بهره می­گیرد، اتفاق مهمی رخ می­دهد «شخصیت داستان با خواننده روبه­رو شده: بدون حضور نویسنده، بدون دخالت­ او، بدون توضیح­های اضافی و... در زمان دیالوگ مستقیم، خواننده مستقیماً، صدای شخصیت داستان و کلمات او را می­شنود...» (مندنی­پور، 1384: 68).

آن­چه بیهقی در روایت، از آن بخوبی و دقّت فراوان بهره گرفته و گویی از تأثیر آن آگاه بوده، این است که «از طریق گفت­وگوهای مابین شخصیت­ها است که اطّلاعی که بر اساس منطق داستان  نمی‌تواند درحیطة آگاهی راوی باشد، بازنموده گردد. گفت­وگوها به مثابة نوعی کنش، باعث بازنمایی و شناخت شخصیت­ها می­گردد» (خسروی،1388: 75).

در بخش مقدمة ماجرا، به کمک مونولوگ­ها و دیالوگ­های احمد بن ابی دواد، مخاطب درمی­یابد، او، یکی از بزرگان دربار معتصم، خلیفة وقت است و جایگاه او تاحدی روشن می­شود. (افزون بر تأکید راوی بر مقام و موقعیت احمد، با جملة«آواز دادم غلامی را...گفتم: بگوی تا اسب زین کنند» بخوبی جایگاه او نمایش داده می­شود). اما  در روایت تنوخی این امکان آماده نمی­شود. از همین طریق، زمینه برای گفت­وگوی خلیفه و احمد فراهم می­آید. در این گفت­وگو، مخاطب با بخشی از شخصیت افشین و بودلف و هم­چنین احمد و معتصم آشنا می­شود؛

الف. افشین شخصیتی ناخویشتن­شناس است؛ چون با انجام کار بسیار مهمی، از میان بردن بابک خرّم­دین، می­خواهد با دشمن دیرینة خود، بودلف، تصفیه حساب و به گونه­ای سوء استفاده کند.

ب. افشین و بودلف با یکدیگر دشمنی دیرینه دارند، افشین شخصیتی کینه­جو، لجوج دارد، این ویژگی را می­توان از سخنان معتصم دربارة کنش شب گذشتة افشین فهمید؛ افشین با شناختی که از خلیفه دارد، می­داند ممکن است خلیفه نظر خود را تغییر دهد و از همین رو، پس از گرفتن موافقت خلیفه، به سوگندان مغلّظ، او را از تغییر نظر بازمی­دارد. اگر این شناخت را در کنار تغییر موضع معتصم پس از فهمیدن دروغ  احمد قرار دهیم، می­توان گفت معتصم در این ماجرا شخصیتی دمدمی مزاج و بی­ثبات دارد و نسبت به افشین بدبین است. گفتنی مهم دربارة نقش تضاد در داستان این است که «تضاد بیش از هر خصوصیت دیگری شخصیت­ها را آشکار می­کند. طرفین تضاد بسیار جلب توجه می­کنند و با ایجاد تضاد بین دو شخصیت، قوی­ترین حس تمرکز شخصیت به دست می­آید» (سینگر، 1374 :128).

ج. افشین نیم­کافر است، این آگاهی نسبی با مونولوگ اندکی بعد احمد و هم­چنین گفته­های معتصم در پایان ماجرا کامل­تر می­شود؛ چون افشین از نژاد ایرانیان است و خلیفه به او باور چندانی ندارد و در بخش آخر بر نامسلمانی او تأکید می­ورزد.

د. بودلف، دوستی دیرینه با احمد دارد و فردی مهم در میان قوم خود است؛ چون با کشته شدن او، قومش آرام نمی­نشینند و دردسر می­آفرینند.

ه.  احمد بن ابی دؤاد، شخصیتی مهربان و زیرک دارد؛ چون ریختن خون بی­گناهان را نمی­پسندد و با یادآوری جایگاه بودلف و قوم او می­کوشد به گونه­ای خلیفه را زیر فشار بگذارد تا از دستور خود چشم بپوشد.

5-6-2- در گفت­وگوی میان احمد و افشین و کنش­های آن دو هم می­توان از بخش­های دیگر این شخصیت­ها و رابطة آنان آگاه شد و هم برخی از بخش­های نشان داده شده در قسمت پیش با برجستگی بیشتری نشان داده می­شود:

الف. افشین پیش از این ماجرا  نسبت به احمد پیوسته احترام می­گذاشته و تا حدی رفتارش چاپلوسانه نیز بوده است، اما اکنون به دلیل روحیة کینه­ورزی که دارد، با بی­احترامی با احمد رفتار می‌کند و به­هیچ­روی نمی­خواهد فرصت انتقام را از دست بدهد.

ب. نگرش احمد تا حدی نژادپرستانه است و معتقد است عرب ازعجم برتر است.

ج.  زیرکی و کاردانی احمد در این بخش بیشتر نمایان می­شود؛ چون با شاهد گرفتن افراد خود بر بالای سر بودلف راه هر گونه بهانه­جویی را بر افشین می­بندد.

5-6-3- در کنش­ها و گفت­وگوهای پایانی آگاهی­های گذشته مخاطب تکمیل می­شود؛ کاردانی احمد با  سخن­وریش نزد خلیفه، نجات جان بودلف را در پی دارد. او هم­چنین در این ماجرا با برجسته‌تر نشان دادن کینه­ورزی­های افشین نفرت خلیفه را از او دو چندان می­کند و زمینه را برای مرگ افشین فراهم­ می­آورد.

شاید یکی از مهم­ترین ویژگی­های­ روایت بیهقی از این ماجرا، بهره­گیری از گفت­وگوها برای عمق­بخشیدن به تضادهای موجود میان اشخاص است. این شگرد بیش از روایت تنوخی ماجرا را نمایشی کرده و افزون بر معرفی دقیق­تر شخصیت­ها، کشش و تعلیق داستانی بسیار بیشتری نیز به ماجرا داده است. هم­چنین شیوة بیان دیالوگ­ها از سوی شخصیت­ها با مقام و جایگاه آنان در روایت بیهقی نسبت به روایت تنوخی بسیار متناسب­تر است و می­توان گفت، گفت­وگوی شخصیت­های ماجرا به اندازة دهنشان است و تناقضی با صفت­هایشان ایجاد نمی­کند (!مندنی­پور، 1384: 68).

5-6-4- گفتنی­ دیگر در پیوند با تضاد میان شخصیت­ها، شیوة کاربرد نام، لقب و کنیة آن­ها در روایت تنوخی و بیهقی است؛ در شیوة روایت تنوخی نمی­توان تناسب پررنگ و معناداری میان نام و لقب اشخاص و کنش­ها و موقعیت آن­ها پیدا کرد؛ اما در روایت بیهقی این تناسب چشمگیر است؛ برای نمونه، معتصم بیشتر کنیة احمد بن ابی دواد،«باعبدالله»، را به کار می­برد و هیچ­گاه او را با نام صدا نمی­زند و همین موضوع افزون بر نشان احترام، بار عاطفی بیشتری به همراه دارد و نشان دهندة رابطه‌ا‌ی دوستانه میان آن دو است، در حالی­که احمد در مونولوگ­هایش، از واژة بسیار صمیمی «احمد» استفاده می­کند و افشین در لحظه­های خشم بدون ذکر هیچ نام یا لقبی او را خطاب قرار می­دهد و این کار افشین بخوبی تحقیر شدن احمد را نشان می­دهد. هم­چنین، در حالی­که تنوخی برای خطاب قرار دادن خلیفه، گاهی نام (معتصم) و گاهی لقب امیرالمؤمنین را به کار می­برد، در روایت بیهقی بیشتر از واژة امیرالمومنین و گاه از واژة خلیفه استفاده می­شود و یا دربارة افشین، تنوخی از زبان معتصم، واژة احترام­آمیز ابوالحسن افشین را به کار می­برد؛ اما بیهقی از عبارت «سگ ناخویشتن­شناس نیم­کافر، ابوالحسن ­افشین» (بیهقی،1373: 214) استفاده می­کند و یک­بار، صفت مستحل، یک­بار صفت مردک، یک­بار صفت سگ، یک­بار مردار و نیم­کافر و در مواقع دیگر واژة افشین را به کار می­برد که همه به گونه­ای تحقیرآمیز به شمار می­روند. تنها در سه بخش نام افشین با تحقیر یاد نمی­شود؛ یکی زمانی است که احمد می­خواهد با زبانی چاپلوسانه افشین را زیر تأثیر قرار دهد و می­گوید: «یا امیر خدا مرا فدای تو کناد» (همان). دیگری زمان اتمام حجّت با افشین است که البته قدری با سرزنش همراه شده؛ «ای امیر، مرا از آزادمردی آن­چه آمد...» (همان، 217) و سومی زمانی است که می­خواهد مزکّیان و معدّلان را بر بالین بودلف شاهد بگیرد و می­گوید: «من پیغام امیرالمومنین، معتصم می­گذارم بر این امیر ابوالحسن، افشین...» (همان). در این­جا نیز با توجه به فضای حاکم بر ماجرا شیوة بیان بیشتر لحنی رسمی دارد و بخوبی با فضای حاکم بر ماجرا متناسب است. درخور توجه است که در پایان ماجرا، معتصم هنگام عصبانیت مانند لحظه­های خشم افشین، بی­هیچ نامی افشین را مخاطب قرار می­دهد؛ «معتصم گفت: پیغام من است و کی تا کی شنیده بودی...» (همان،221). دربارة شیوة به کار رفتن نام بودلف نیز این تناسب بخوبی دیده می­شود؛ برای نمونه، معتصم هنگام استفاده از صفت مستحل برای افشین، صفت مسکین را دربارة بودلف به کار می­برد و یا در پایان ماجرا حاجبی را می­خواند و می­گوید: «به خانة افشین رو با مرکب خاص ما و بودلف قاسم عیسی عجلی را برنشان...» (همان، 222).

 

6- نتیجه­گیری

شاید اگر می­خواستیم روایت تنوخی را بدون مقایسه با روایت بیهقی بررسی کنیم، به این نتیجه می‌رسیدیم که روایت تنوخی نسبت به بسیاری از حکایت­های دیگر در متن­های کهن قوی‌تر و منسجم­تراست و جنبه­های دراماتیک آن نیز خوب است که البته چنین نیز هست؛ اما همین متن نسبةً قوی هنگامی که با متنی مانند متن بیهقی مقایسه می­شود، چندان قوی نمی­نماید. اتفاقاً اگر متن تنوخی قوی نبود، این سنجش ارزش زیادی نداشت و مخاطب بخوبی نمی­توانست با هنرمندی­های بیهقی آشنا شود و دریابد یک نویسنده در سدة پنجم چگونه با توانایی و زیرکی از شگردهای داستانی بهره گرفته و متنی ­آفریده که می­توان آن را با معیارهای داستان­نویسی نو سنجید. 

چیرگی بیهقی بر عنصر زبان و هوشمندی فراوانش در بهره­گیری بجا و سنجیده از شگردهای داستانی در این پژوهش نشان داده شد. همان­گونه که دیدیم، بیهقی در روایت خود نه شخصیت­ها را تغییر داده بود و نه در کلّیت ماجرا دگرگونی ایجاد کرده بود؛ او با شناختی هوشمندانه از جادوی واژ‌ها، چینشی تازه از آن­ها ساخته و می­د­انسته از هر کلمه کجا و چگونه باید استفاده کند تا کلمات و متن، دینامیک و پویایی ویژه­ای بیابند و زنده شوند و از همین راه مخاطب را با خود و ماجرای پیش رویشان همراه سازند و از خواندن و درگیر شدن با متن لذّت ببرند. با این مقایسه، می­توان به این باور رسید که واژه­ها در دستان بیهقی بسان موم نرم و لغزانند و این نویسندة توانا هیچ­گاه جانب مخاطب را رها نکرده و لحظه به لحظه ­کوشیده به نیازهای او نیز پاسخی شایسته بدهد؛ از همین رو، قدر مصالح پیش روی خود را دانسته و با دادن نقش­هایی تازه به کلمات و یا گذاشتن آن­ها در دهان شخصیت­های ماجرا و مدیریت ساختار و فضای آن، زمینه را برای حرکت و تکامل تولید هنری خویش آماده ساخته است. او بخوبی، همان­گونه که منتقدان داستانی تأکید ورزیده­اند، تنوّع سنجیده­ای در نوع و ساختار جمله­ها به کار برده است؛ جمله­های کوتاه و بلند، پرسشی، التزامی، شرطی، خبری و... استفاده از مونولوگ، دیالوگ، توصیف­های متنوّع و فضاساز و.. از جملة شگردهای زبانی و هنری است که بیهقی در این ماجرای کوتاه و سه چهار صفحه­ای به کار برده و توانسته متنی منسجم بیافریند که هر یک از اجزای آن نقشی مؤثّر و سنجیده بر عهده بگیرند، به گونه­ای که حذف هر یک از آن­ها چه بسا زیبایی و تناسب همه­جانبة متن را از میان ببرد.  

منابع

1ـ ابن خلکان، القاضی شمس‌الدین احمد. (1908). وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، تحقیق الولات و القضاه، ابوعمر محمدبن یوسف الکندی و..»، بیروت.

2ـ ابن کثیر الدمشقی، ابوالفداء اللحافظ. (1426ه). البدایه و النهایه، به کوشش عبدالحمید هنداوی، چاپ بیروت.

3- اخوت، احمد. (1371). دستور زبان داستان، اصفهان: نشر فردا، چاپ اول.

4- ایرانی، ناصر. (1380). هنر رمان، تهران: نشر آبانگاه، چاپ اول.

5ـ بیهقی، محمّد بن حسین. (1373). تاریخ بیهقی، به کوشش خلیل خطیب رهبر، تهران: انتشارات مهتاب.

6ـ تنوخی، ابوعلی المحسّن. (1914). الفرج بعدالشده، مصر: دارالهلال.

7 - ----------------. (بی‌تا) المستجاد من فعلات الاجواد، تحقیق محمد کردعلی، دمشق.

8ـ جهشیاری، ابوعبدالله محمدبن عبدوس. (1348). الوزراء و الکتّاب، ترجمة ابوالفضل طباطبایی، تهران: چاپ تابان.

9ـ حسینی، سیدحسن. (1383). مشت در نمای درشت، تهران: سروش

10ـ حمزه­بن اصفهانی .(1364). سنی ملوک الارض و الانبیا (تاریخ پیامبران و شاهان). ترجمة جعفر شعار، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.

11ـ خسروی، ابوتراب. (1388). حاشیه­ای بر مبانی داستان، تهران: نشر ثالث.

12- دقیقیان، شیرین­دخت. (1371). منشاء شخصیت در ادبیات داستانی، تهران: نویسنده.

13ـ دهستانی، حسین بن اسعد. (1364). ترجمه فرج بعد از شدت، تصحیح اسماعیل حاکمی، تهران: انتشارات اطلاعات.

14- دینوری، ابوحنیفه، احمدبن داوود. (1960). اخبارالطوال، تحقیق عبدالمنعم عامرو. طبع قاهره، افست انتشارات الشریف الرضی.

15- ------------------------. (1368). اخبار الطوال، ترجمة محمود مهدوی دامغانی،تهران: نشر نی.

16- رسولی، حجت و علی عباسی .(1387). «کارکرد روایت در ذکر بردار کردن حسنک وزیر از تاریخ بیهقی،» فصلنامة پژوهش زبان­های خارجی، شمارة 45، ص 81-97.

17- رضی، احمد. (1382). «داستان­وارگی تاریخ بیهقی»، نامة فرهنگستان، 6/3، ص 6- 19

18- ----------. (1387). بیهقی­پژوهی در ایران، رشت: انتشارات حق­شناس.

19- ساروخانی، باقر .(1373). روش­های تحقیق در علوم انسانی، ج2، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

20- سینگر، لیندا. (1383). بازنویسی فیلم­نامه، ترجمة عباس اکبری، تهران: سوره مهر.

21- طاهری مبارکه، محمد غلام. (1372). «تاریخ بیهقی و شیوه­های داستان­نویسی»؛ ادبستان. ش46، ص 82-84.

22- طبری، محمدبن­جریر. (1369). تاریخ الرسل و الملوک، ترجمة ابوالقاسم پاینده، تهران: انتشارات اساطیر.

23- عبدالّلهیان، حمید. (1375). «نگاهی به جنبه­های داستان­نویسی در تاریخ بیهقی»؛ ادبیات داستانی. ش41، ص 98-104.

24- عوفی، سدیدالدین محمد. (1359). جوامع الحکایات و لوامع الروایات، تصحیح امیر بانو کریمی، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.

25- کرمی، محمدحسین .(1389). بررسی تحلیلی حکایت­های تاریخ بیهقی، مشهد: به­نشر انتشارات آستان قدس رضوی.

26- کرنی، ریچارد. (1384). در باب داستان، ترجمة سهیل سمی، تهران: انتشارات ققنوس.

27- گلشیری، هوشنگ .(1377). «منابع شگردهای داستان­نویسی در ادبیات کهن، کارنامه»، شمارة یک.

28- محمدی، هاشم. (1383). «شیوه­ی تاریخ­نگاری بیهقی»؛ مجلة تاریخ در آیینة پژوهش. ش3، ص 129-140.

29- مستوفی، حمدالله. (1362). تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوایی، تهران: انتشارات امیرکبیر.

30- مسعودی، ابوالحسن علی­بن­حسین. (1378). مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمة ابوالقاسم پاینده، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.

31- مقدسی، مطهربن­طاهر. (1346). البدء و التاریخ (آفرینش و تاریخ). ترجمة محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.

32ـ مندنی­پور، شهریار. (1384). ارواح شهرزاد، تهران: انتشارات ققنوس.

33ـ نایت، دیمون. (1386). داستان­نویسی نوین، ترجمة مهدی فاتحی، تهران: نشر چشمه.

34- نوبل، ویلیام. (1387). تعلیق و کنش داستانی، ترجمة مهرنوش طلایی، اهواز: نشر رسش.

35- وود، مونیکا. (1388). توصیف در داستان، ترجمة نیلوفر اربابی، اهواز: نشر رسش.

36ـ یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب. (1362). تاریخ یعقوبی، ترجمة محمد ابراهیم آیتی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.

37- والدین، مریلین. (1375). زمانه، زندگی و کارنامة بیهقی، ترجمة منصوره اتحادیه، تهران: تاریخ ایران.