نقدی بر تعلیقات تاریخ جهانگشای جوینی (جلد اول)

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه قم

چکیده

تاریخ جهانگشای جوینی، اثر عطاملک جوینی، از نمونه های برجسته نثر فنی است که در قرن هفتم به نگارش در آمده است. نثر فاضلانه کتاب، استشهادات قرآنی و حدیثی فراوان، کثرت استعمال لغات و اصطلاحات مغولی و عربی، استعمال واژه‌ها در معنای نادر و کمیاب، بهره‌گیری از ابیات عربی بی‌شمار، ظرایف بیانی و سرانجام کثرت اعلام، شرح کتاب را ضروری نموده است. از این رو، در کنار تصحیح محققانه علامه قزوینی، کتب و مقالاتی چند در شرح و تصحیح این اثر به چاپ رسیده است. مقاله حاضر به نقد و بررسی تعلیقاتِ تصحیحی می‌پردازد که اخیراً به همت آقایان عباسی و مهرکی منتشر شده و در ضمنِ نقد و بررسی، برخی از دشواریهای کتاب نیز، شرح و تحلیل شده است.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Reflection on the explanations of Tarikh-e- Jahangoshaye Joveini (first volume)

نویسنده [English]

  • Yahya Kardgar
Assistant professor, Department of Persian literature, Qom University
چکیده [English]

Tarikhe Jahan-Goshaye Joveini by Ata Malek Joveini is an example of elaborated prose in seventh century (A.H.). The erudite style, ample allusions to the holy Quran and Hadith, too many Arabic and Mongolian words and expressions, the use of the rare meaning of the words, using much Arabic literature, subtle use of language, and, finally, innumerable names makes it necessary to elaborate on its language. The present essay critically studies the corrective explanations on the book recently written by Dr. Abbasi and Dr. Mehraki. It, also, explains some difficulties of the text.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Tarikh-e Jahangoshaye Joveini
  • elaborated prose
  • explanation and interpretation
  • criticism

نقدی بر تعلیقات کتاب:

تاریخ جهانگشای جوینی (بر اساس قدیمترین نسخه )، عطاملک بن محمّد بن محمد جوینی، مقدمه: تصحیح و تعلیقات حبیب الله عباسی و ایرج مهرکی، چاپ اوّل، تهران: زوّار، 1385

 

مقدمه

کتاب تاریخ جهانگشای جوینی (تألیف: 650-658 ﻫ. ق) اثر عطاملک جوینی (وفات: 681 ﻫ. ق) از شاهکارهای عصر مغول است که هم از جهت ادبی و هم از جهت تاریخی شهرت فراوان دارد. از جهت ادبی، نمونة موفق نثر فنی است و از جهت تاریخی نیز بدون شک، از مهمترین منابع تحقیق در باب مغولان و ایران عصرِ مغول است. البته، چاپ انتقادی این کتاب به همت علامه محمد قزوینی‌ در معرفی و شناساندن این اثر، تأثیری غیر قابل انکار داشته است.

از آنجا که تاریخ جهانگشای جوینی، در شمار نثر فنی است؛ نیازمند شرح جامعی است که خوانندگان به کمک آن بتوانند شگردهای چنین متنی را دریابند و در فهم آن در‌نمانند. مصحّحان محترم بخوبی، به این ویژگی کتاب اشاره کرده و ضرورت بررسی همه جانبة آن را بویژه از منظر بلاغی و شگردهای بیانی متذکر شده اند1. همچنین در مقاله‌ای با عنوان «ادبیت جهانگشای جوینی »، برجستگی و ویژگی شاخص این متن که همان دغدغة «‌چگونه گفتن‌» است، بخوبی نمایانده شده است2. با توجه به مطالب مذکور، تعلیقات کتاب در چند عنوان جداگانه بررسی می‌گردد:

الف- شرح واژه ها و جمله های دشوار

از میان شروح و گزیده‌هایی که از تاریخ جهانگشای جوینی در دست است، بدون شک، تعلیقات چاپ حاضر –البته در محدودهءجلد اول که به چاپ رسیده- موفقترین آنهاست.

مصحّحان محترم کوشیده‌اند، با استفاده از فرهنگهای متعدد فارسی، عربی و ترکی، به شرح لغات و اصطلاحات آن بپردازند و در این کار، توفیق فراوان داشته‌اند. از آنجا که نثر کتاب، نثری منحصر به فرد و ویژه است؛ ابهامات موجود در آن نیز فراوان است؛ به گونه‌ای که علی رغم کوششهای عالمانهء مصحّحان محترم در حل این ابهامات، برخی همچنان ناگشوده مانده است و در توضیح برخی دیگر، نارساییهایی وجود دارد، که به برخی از موارد اشاره می‌شود:

ص1 – خلّاقی که معلومات مبدعات فطرتش از کمال قدرت او یک داستان است.

در توضیح برخی از واژه‌ها و ترکیبات این جمله، نارساییهایی به چشم می‌خورد:

«‌معلومات: آنچه دیده می‌شود / معلومات مبدعات فطرت: آفریده‌های خداوند در عالم‌/ داستان: افسانه (در اینجا یعنی مقدار بسیار اندک )‌» (ص 214‌).

از این رو، معنای ارائه شده، معنای دقیقی نیست:

«‌آفریننده‌ای که مخلوقات آفرینش او تنها داستانی و اندکی از کمال قدرت اوست.‌» (ص214 )

برای رفع این نارسایی، ابتدا، لغات مورد نیاز با توجه به حال و هوای متن معنا می‌شود و سپس معنای جمله ارائه می‌گردد: معلومات: جِ معلومه؛ تأنیث معلوم. چیزهای دانسته شده و علوم. لغت نامه همین جمله را شاهد این معنی آورده است (لغت نامه، ذیل «معلومات»‌). داستان: حکایت، افسانه. در جملة مورد بحث، هم می‌تواند در معنای «حکایت» باشد و هم در معنای «افسانه» که مفهوم بی‌پایه و اساس بودن آن مورد نظر است. بنابراین، ایهامی در کاربرد آن به چشم می‌خورد. هر چند ایهام صنعتی شاعرانه است، امّا در نثر تاریخ جهانگشا، نمونه‌های فراوان دارد:

«‌آثار معدلتی که خلایق به تازگی به واسطة آن چون طفلان کلأ و اشجار به خاصیت گریة ابر بهار خنده زنان شوند‌» (ص2).

«خنده زنان » در معنای «شاد و سرخوش و شکوفا» و با حرف اضافه «به» در معنای «‌تمسخر کردن‌» به کار رفته است که هر دو معنی در ادب فارسی، نمونه‌هایی دارد:

جام زعشق لبش خنده زنان شد چو گل

 

وز لب خندان او بلبله بگریست زار
                                            خاقانی

 

«خنده زنان‌» در این بیت، در معنای نخست استعمال شده و در جملة زیر از کتاب مرزبان نامه در معنای دوم آمده است:

«‌حمد و ثنائی که روایح ذکر آن چون ثنایای صبح بر نکهت دهان گل خنده زند.‌» (وراوینی، 1373: 3 )

کلمة « داستان » در جملة مورد بحث نیز، دو معنایی است. اگر « داستان » را در معنای «‌افسانة بی پایه و اساس » بگیریم، «‌از» مفهوم «‌تقابل‌» دارد که در این بیت حافظ نیز به این معناست:

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد

 

خداش در همه حال از بلا نگه دارد
                     ( خطیب رهبر،1379: 92)

 

در این صورت، معنای جمله این گونه است: «‌آفریننده‌ای که دانش آفریده‌های بدیعش در مقابل قدرت کاملش، افسانه‌ای بیش نیست.‌» «‌آفریده‌های بدیع‌» می‌تواند کنایه از «‌انسان‌» باشد و در صورتی که « داستان » را در معنای « حکایت » بگیریم، معنای جمله این گونه است: آفریننده‌ای که دانش آفریده‌های بدیعش، تنها یک حکایت از قدرت کامل اوست.

ص1 – احدی که مقتصدان اودیة هدی و مقتبسان بادیة هوی را مطلوب اوست.

در معنای جمله آمده: «‌خداوندی که مقصد پویندگان و ثابت قدمان راهِ رستگاری و مطلوب سالکان وادیهای عشق است.‌» (ص 215)

در توضیح این جمله،توجه به نکاتی چند لازم است: 1 – تقابل بین « اودیة هدی » و «‌بادیة هوی‌» که در معنای ارائه شده، توجهی به این نکته نشده است؛ به این معنی که بار معنایی مثبتِ « اودیة هدی » با بار معنایی منفی « بادیة هوی » یکسان معنی شده‌اند؛ به گونه‌ای که هر دو، بار معنایی مثبت گرفته‌اند. 2 – با توجه به جمله‌های بعد و همچنین، شعری که از سنایی ( وفات: نیمة اول قرن ششم ) آمده است، نشان می دهد که مؤلف با تقابل «‌اودیة هدی و بادیة هوی‌»، «‌عاشقان حقیقت و فاسقان صورت‌» و «‌کفر و اسلام‌» در صدد بیان این معناست که « همه کس » علی رغم اختلاف طریقه و عقیده، دلباختة خدایند؛ مفهومی که در ادب فارسی نمونه‌های بی‌شماری دارد:

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

 

همه جا خانة عشقست چه مسجد چه کنشت
                                               حافظ

با توجه به توضیحات فوق، معنای جمله این گونه است:

«‌یگانه‌ای که مطلوب میانه روان صحرای هدایت و [ مطلوب ] بهره گیران بیابان هوی پرستی است. » «‌بهره‌گیران بیابان هوی پرستی‌» کنایه از «‌گمراهان » است و در تقابل با «‌هدایت شدگان‌» قرار می‌گیرد.

ص 2 – چون حضرت با شکوه و هیبت او را که مجدّر شفاه خسروان جبار و معفّر جباه شاهان نامدار است، مطالعت افتاد.

کلمه های « مجدّر » و « معفّر » در جملة فوق محل بحث دارد. در تعلیقات آمده:

«‌مجدّر: آبله دار. در اینجا یعنی دارای لکه و نقش مانند صورت آبله دار / شِفاه: ج شفه. لب ها / مجدّر شفاه: بر اثر بوسة لب ها دارای نقش شده / معفّر: جای به خاک مالیده شدن‌/ جباه: ج جبهه. پیشانیها / معفّر جباه: جایی که پیشانیها بر آن سجده می‌کنند.‌» ( ص 22)

کلمة « مجدّر » در این جمله، هم در معنای فاعلی و هم در معنای مفعولی، قابل تفسیر است، اما در معنای مفعولی، مبالغة آن بیشتر است و با سیاق جمله‌ها و نزدیکی مفاهیم مبالغه‌آمیز با مدیحه، سازگارتر است: در معنای مفعولی، معنی جمله این گونه است: «‌چون بارگاه با شوکت و عظمت او را که آبله ور شدة لبان شاهان گردنکش است...‌» در این معنی دو مفهوم کنایی مبالغه آمیز نهفته است: 1- بارگاه او آنقدر با عظمت است که بوسه گاه پادشاهان گردنکش است. 2- بارگاه او آنقدر با شکوه و عظمت است که حتی با بوسیدن شاهان گردنکش نیز آبله ور و زشت می‌شود. در این معنی علاوه بر بزرگی بارگاه، مفهوم عدالت این بارگاه در تقابل با شاهان گردنکش به ذهن متبادر می‌شود. این مضمون در ادب فارسی نیز سابقه دارد:

خاک درت از سجدة احرار مجدّر
 

 

تا سجده برد هیچ شمن هیچ صنم را
                                             انوری

در جهانگشا نیز نمونه‌هایی دارد:

«‌خاک بارگاه بر تقبیل شفاه مجدر شد.‌» ( ج 2 : 54 )3

در معنای فاعلی، معنای جمله این گونه است:«‌چون بارگاه با شوکت و عظمت او را که آبله ور کنندة لبان شاهان گردنکش است...‌»

در این معنی، کثرت بوسیدن بارگاه منظور نظر است که موجب آبله دار شدن لبان است. با توجه به این توضیحات، به نظر می رسد، کلمة « معفّر» نیز ساختار صرفی مشابه کلمة «‌مجدّر‌» داشته باشد که در تعلیقات در مفهوم «‌اسم مکان » آمده است. این معنی با توجه به قرینة « مجدّر » و همچنین مفهوم مبالغه آمیزی که مؤلف اراده کرده، قابل پذیرش نیست. بنابراین « معفّر‌» نیز در دو معنای مفعولی و فاعلی قابل تفسیر است که معنای مفعولی آن با سیاق کلام سازگارتر است: « بارگاه او... که خاک آلوده شدة پیشانی شاهان نامدار است. » در این معنی، دو مفهوم کنایی نهفته است: 1- بارگاه او سجده گاه شاهان بزرگ است؛ 2- بارگاه او آنقدر بزرگ است که حتی سجدة شاهان بزرگ نیز آن را خاک آلود و زشت می‌کند. در معنای فاعلی نیز معنای جمله این گونه است: « بارگاه او... به خاک مالندة پیشانی شاهان بزرگ است.‌» مفهوم جمله آنکه: شاهان بزرگ مجبور به سجده کردن چنین بارگاهی هستند. «‌پیشانی به خاک مالیدن‌» معنایی نزدیک به ترکیب «‌پیشانی بر خاک نهادن‌» دارد که کنایه از «سجده کردن» است:

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی
 

 

صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
                                            سعدی

ص 6- امتثال امر عزیزان را حتماً مقضیاً دانست.

ترکیب « حتماً مقضیاً » قابل توجه است. در توضیح آن آمده:« لازم و انجام شده، قطعی و بر آورده شده‌» ( ص 231 ). در توضیح این ترکیب، یکی از ویژگیهای سبکی کتاب، قابل بررسی است و آن اینکه بسیاری از لغات و اصطلاحات این کتاب، ریشة قرآنی و حدیثی دارند. این نکته مبین آن است که اطلاعات قرآنی و حدیثی مؤلف به گونه‌ای است که در جای جای متن قابل مشاهده است. از این طریق می‌توان یکی از مهمترین ویژگی نثر فنی و کتاب جهان گشا را تحلیل کرد. متأسفانه، در تحلیل این نکات، دقت کافی نشده است. ترکیب «‌حتماً مقضیاً‌» برگرفته از آیة «71» سورة مریم است:« وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاَّ واِردُها کانَ عَلَیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیاً. و هیچ کس از شما نیست مگر آنکه وارد آن خواهد شد، این امر بر پروردگارت قضای حتمی است.» مواردی از این دست در متن جهان گشا فراوان است:

«‌در حجاب تراب متواری ماندند.‌» (ص 3)

که متأثر از آیة 32 سوره «ص» است: فَقالَ إِنِّی أحبَبْتُ حُبَّ الخَیرِ عَن ذِکْرِ رَبِّی حَتَّیٰ تَوَارَتْ بِالْحجابِ. آنگاه گفت[ سلیمان] من چنان شیفتة مهراسبان شدم که از یاد پروردگارم غافل شدم، تا آنکه [ خورشید] در حجاب [ مغرب ] پنهان شد.

گاه استفاده از لغات و اصطلاحات قرآنی چنان هنرمندانه است که طریقه‌ای جهت بیان غیر مستقیم اندیشه‌های مؤلف شده اند. دلبستگی به حکومتهای ایرانی و خوارزمشاهیان و تنفر از مغولان که مؤلف، قادر به بیان مستقیم آن نیست؛ با استفادة هنرمندانه از این اصطلاحات بروز کرده است؛ نکته‌ای که مصحّحان محترم در مقدمة کتاب به آن اشاره کرده‌اند4، اما در تعلیقات چندان توجهی به آن نکرده‌اند. به عنوان نمونه می‌توان به جملة زیر اشاره کرد:

«‌چون آوازة چنگزخان و خروج او در آفاق مستطیر شد.‌» ( ص 53 )

گزینش واژة « مستطیر‌» نوعی عقده‌گشایی و کینه کشی او از مغولان است. این نکته آنگاه درک می‌شود که به استعمال این واژه در قرآن مراجعه شود:

یوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یخافُونَ یوْماً کان شَرُّهُ مُسْتَطِیراً / 7 انسان

«‌آنان به نذر خود وفا می‌کنند و از روزی که شرش دامنگستر است، بیم دارند.‌»

همنشینی واژة « شر‌» با « مستطیر‌» خود می‌تواند « اسرار مگوی‌» مؤلف را فاش کند که البته در چنین متنی، پرداختن به این موارد ضروری است.

ص 8- کدام فهم و وهم را از آن وادی گذر و جواز؟

در تعلیقات « جواز‌» به معنی « اجازه‌» آمده است که درست نمی نماید ( ص 235 ). «‌جواز‌» مترادف «گذر» است. استعمال الفاظ مترادف یکی از ویژگیهای نثر فنی است و عامل اصلی اطناب این گونه آثار است. شاهد زیر نمونه‌ای از استعمال مترادفات است که در متن کتاب، موارد بی‌شماری دارد:

«‌ایل و منقاد گردند و ترک عصیان و عناد گیرند... نفس و مال را در حصن عصمت و پناه امان آرند. » ( ص11 )

عدم توجه به این ویژگی در چند مورد، موجب اشتباه شده است:

«‌اونک خان چون رای و رویت و شجاعت و فرّ و هیبت او می‌دید.‌» ( ص 26 )

در تعلیقات « رویت‌» به معنای « رویه، روش‌» آمده است ( ص 262 )؛ حالی که «‌رویت‌» مترادف « رای‌» به معنی « اندیشه‌» است. این کلمه در موارد متعددی به همراه « رای‌» آمده است: « بوقوخان را از پسران دیگر به حسن مشاهدة صورت و متانت رای و رویت زیادت یافتند.» (ص 40) البته، در این مورد،«اندیشه» معنی شده است.

ص 15- زمانه به چه نوع دست خوش آن طایفه است و جهان از آن جماعت، جهان./ در توضیح این جمله، تنها به ذکر معنای برخی از لغات بسنده شده است: «‌دست خوش: مسخّر، مطیع، رام / جِهان: دنیا و گیتی / جَهان ( دوم): گریزان، فراری.‌» ( ص 247)؛ در حالی که ابهام این جمله، در یافتن مرجع ضمیر « آن‌» است که در برخی شروح جهانگشا موجب کژ فهمی‌شده است؛ به گونه‌ای که در معنی جمله نوشته‌اند:

«‌عالم از آن جماعت مغولان گریزنده و فراری است... » ( جوینی، موسویان:123 ). این معنی درست ضد مفهومی است که مؤلف اراده کرده و سیاق کلام نیز مبین آن است. در توضیح این جمله باید گفت: « آن طایفه » به « مغولان » بر می‌گردد و « آن جماعت‌» مقصود «‌جماعت شاهان نامدار‌» است که خوارزمشاهیان، می‌توانند نمونه‌ای از آن باشند. با توجه به این مطالب، معنی جمله این گونه است:« زمانه چگونه رام طایفة مغولان است و جهان از جماعت پادشاهان نامدار، گریزان.‌» ادامة جمله بخوبی این معنی را القاء می‌کند: اسیر، امیر و امیر، اسیر شده‌» ( ص 15 ). مضمون «رام بودن جهان با کسی» و «‌گریختن از دیگری‌» مضمونی رایج در ادب فارسی است:

جهان باکسی جاودان رام نیست
 

 

به یک خو برش هرگز آرام نیست
                                             اسدی

 

جهان چون شما دید و بیند بسی
 

 

نخواهد شدن رام با هر کسی
           فردوسی (دهخدا،1361:ذیل جهان)

 

مواردی از این دست که بدون هیچ توضیحی رها شده‌، بسیار است:

«‌چه آنچه باقی گذارند در نواحی از آن، درویشی چند معدود رنجور باشد.‌» ( ص 21)

نکتة قابل توجه در جملة فوق، استعمال «‌آنچه» برای جاندار است که در جهانگشا نمونه‌هایی دارد: «‌آنچه بتازگی ارتاق می‌شوند » (‌ج 3 : 87 ). «‌آنچ معاندان بودند از ترس باس و صولت او نمی‌غنودند و آنچ ایل بودند از ترتیب لشکرها و آلات سلاح وعلوفات نمی‌آسودند. » ( ج3 : 94)

علامه قزوینی در باب چنین استعمالی می‌نویسد:« شاهدی است برای استعمال «‌آنچه‌» در ذوی العقول؛ یعنی آنانکه » ( ج 3 : 301 ). بهار در این باره می‌نویسد: «‌اما « آنچه‌» در جهانگشای عبارت است از « آن» ضمیر اشاره و«چه » از قیود حصر که مجموع آن ترکیب، مفید افادة حصر است و این ترکیب همه وقت در زبان فارسی مرسوم بوده و امروز هم مرسوم است و بعوض «‌آنا نکه» و«‌آنکه‌» نیست، چنانکه می‌گوییم: «‌هر چه در شهر طفل بود، از برکت تلقیح مایة آبله از آبله نجات یافت‌» یا «‌آنچه اشرار بودند از میان رفتند و آنچه اهل صلاح و زراع بودند، به کار گماشته شدند‌» ( بهار 1373، ج 3: 64 – 65 ).

با توجه به توضیحات فوق، نثر روان جمله این گونه است: «‌زیرا آنچه در نواحی، از آن باقی می‌گذارند، درویشی چند معدود رنجور هستند.» مرجع « آنچه و آن‌» همان «‌درویشی چند معدود رنجور» است . این معنی با سیاق کلام و نسبتی که مؤلف بین « شکار‌» و « جنگ‌» برقرار کرده، سازگار است، اما در این معنی « از آن‌» زائد می‌نماید. بنابراین، اگر « از آنِ‌» را در معنای اختصاص و مالکیت بگیریم؛ هم استعمال « آنچه‌» در معنای « جاندار‌» منتفی می‌شود و هم استعمال « از آن‌» در جمله زائد جلوه نمی‌کند. در این صورت، معنی جمله این گونه است: «‌زیرا آنچه در نواحی باقی گذارند، از آنِ ] متعلق به‌[ درویشی چند معدود رنجور است.‌» در این صورت هم مفهوم ابقای درویشان نهفته است و نسبت آن با صید حفظ می‌شود و هم استعمال به ظاهر نادرست واژه‌ها، مرتفع می‌‌گردد. به هر حال، این جمله‌ها نیازمند توضیح هستند.

ص 27- تا اونک خان نیز در کار او متّهم شد.

در توضیح « متّهِم‌» آمده: «‌گناه کار شمرنده‌» ( ص263 )؛ در حالی که این واژه در معنای مفعولی یعنی «‌مظنون و دچار وهم‌» به کار رفته است. معنی جمله: تا آنجا که اونک خان نیز در کار چنگیز خان مظنون شد [ به او شک کرد‌].

ص36- و بعد از تجرّع کؤوس ناخوشگوار از خشنات خشبات تتار آنچه در سینه نهان داشتند، قذف کردند و اظهار.

در توضیح لغات اشکالی وجود ندارد، اما در توضیح ترکیب « خشنات خشبات‌» آمده: «‌خوردن چوبهای سخت‌» ( ص275) که معنای دقیقی نیست. این ترکیب، ترکیبی وصفی است به معنی «‌چوبهای سخت‌». بنابراین کلمة «‌خوردن‌» در این معنی زائد است. مفهوم «‌خوردن‌» از کلمة «‌تجرّع‌» دریافت می‌شود که کاربردی مجازی است و نیازمند توضیح؛ به این معنی که «‌خشنات خشبات‌» به «‌کؤوس ناخوشگوار‌» تشبیه شده است و «‌تجرّع‌» وجه شبه این تشبیه است؛ که در ارتباط با «‌کؤوس ناخوشگوار‌» مفهوم «‌جرعه جرعه نوشیدن‌» و در ارتباط با «‌خشنات خشبات‌» در معنی مجازی «‌چوب خوردن‌» به کار رفته است. این نوع استعمال که در حیطة علم بیان قابل بررسی است؛ «‌استخدام در وجه شبه‌»5 خوانده می‌شود که شگردی شاعرانه است و البته در نثر فنی نیز دور از انتظار نیست. به خاطر همین ویژگی است که شمیسا درباب نثر فنی می‌نویسد:

«‌نثر فنی عالی‌ترین نوع نثر از دید فضلاست که با کوچکترین تلنگری ( وزن عروضی‌) تبدیل به شعر می‌شود (‌قصاید عهد سلجوقی‌).‌» ( شمیسا، 1380: 79 )

ص66- و ارباب صده ودهه، محترفه وصنّاع و اصحاب جوارح را معین می‌کردند و جوانان را از میان دیگران به حشر بیرون آوردند و متوجه خجند شدند.

نکتة قابل توجه، ترکیب « اصحاب جوارح » است که مصحّحان محترم به نقل از علامه قزوینی، در توضیح آن نوشته‌اند: «‌کسانی که با دست و پا کار می‌کنند؛ یعنی پیشه‌وران و صنعتگران مقابل علما که با عقل و دماغ کار می‌کنند‌» ( ص 306 ). علامه قزوینی بنا به سنت بسیار پسندیده، شک و تردید خود را در مورد این معنی با کلمة «‌گویا‌» نشان داده‌اند: «‌گویا مراد از اصحاب جوارح همان صُنّاع و محترفه است که به اطراف بدن یعنی به دست و پای کار می‌کنند؛ برخلاف علما و وزرا که اشتغال ایشان فقط به دماغ است و جوارح را در آن مد‌خلیتی نیست.‌» ( ص 71 ).

از جمله مواردی که می‌توانست، عرصة تحقیق و نوآوری مصحّحان محترم باشد، همین مورد است که با شک و تردید درباب آن سخن گفته شد. متأسفانه، شتاب در چاپ کتاب، فرصت تحقیق در این موارد را از مصحّحان محترم ربوده است. استعمال این ترکیب در جهانگشا، نمونه‌هایی دارد:

«آنچه لایق اردو بود با حرم فرستادند و قومی به اصحاب فهود و جوارح دادند.»(ص 178)

«‌فهود: جِ فهد. یوزپلنگان‌/ جوارح: جِ جارحه. حیوانات شکاری‌/ اصحاب فهود و جوارح: نگهبانان حیوانات شکاری مانند یوزبان و سگبان ( مراد مردم پست است ) ‌» (‌ص 393 ).

لغت نامه در توضیح «‌جوارح‌» آورده: «‌جِ جارحه. اندامها. اندام مردم که بدان کار کنند. دست و پا و دیگر اعضای آدمی. مرغان شکاری. شکاریان از مرغ و دد. جانوران شکاری. جانوران شکاری از ددان و پرندگان و سگان. جوان و بچه آور.‌»

با توجه به اینکه « محترفه و صنّاع‌» در جمله آمده، بعید به نظر می‌رسد که «‌اصحاب جوارح‌» نیز به همین معنی باشد. بنابراین، معنای «‌دارندگان جانوران شکاری و پرورندگان آنها‌» بهتر از معنایی است که ارائه شد، اما معنای مناسبی با توجه به سیاق کلام نیست. دقت در جملة بعد و همچنین در معنای « جوان‌» که لغت نامه در ذیل کلمة « جوارح » آورده، نشان می‌دهد که به احتمال قریب به یقین، ترکیب « اصحاب جوارح‌» به معنی « جوانان» به کار رفته باشد. دلایل این معنی آنکه: در ادامة جمله، مؤلف می‌گوید: « جوانان را از میان دیگران بحشر بیرون آوردند.‌» به نظر می‌رسد منظور از « دیگران‌» همان گروههای مذکور در جملة قبل باشد؛ یعنی: «‌محترفه وصنّاع و اصحاب جوارح‌». در این صورت تنها، ترکیب « اصحاب جوارح‌» می‌تواند معادل «‌جوانان‌» باشد که مؤلف از آنها سخن می‌گوید. نکتة دیگر آنکه با توجه به معنای «‌دست و پا و دیگر اعضای آدمی‌» که در لغت نامه ذیل « جوارح‌» آمده، می‌توان ترکیب « اصحاب جوارح‌» را در معنای «‌صاحبان دست و پای تندرست و چابک‌» گرفت که کنایه از «‌جوانان » است. این معنی با استفاده‌ای که از جوانان به عنوان حشر می‌شده، سنخیت کامل دارد. بنابراین « اصحاب جوارح‌» می‌تواند مترادف «‌دست و پا داران‌» باشد که مصداق اتمّ آن جوانان هستند. به نظر می‌رسد استفاده از معادل عربی کلمه‌ها و ترکیب‌های فارسی از ویژگیهای سبکی کتاب باشد که گاه موجب ابهام می‌شود:

«‌و بعد از احصای جَماجِم، فَتیان و شُبّان را به حشر بخارا تعیین کردند.‌» ( ص 73) کلمة «‌جَماجِم‌» از این دست است که مؤلف آن را معادل «‌سران‌» به کار برده است. در لغت نامه در ذیل این کلمه آمده: «‌مهتران و قبیله‌ها‌» و در فرهنگ لاروس نیز ذیل « الجُمْجُمه‌» آمده: «‌کاسة سر یا استخوانی که در آن دماغ است. سر. رئیس و مهتر قوم. انسان... ج جَماجم‌». بنابراین « جَماجم‌» در این جمله به معنای « سران‌» است که شمارش آنها، بعد از تسخیر شهرها، یکی از اعمال مغولان بوده است: « احوال شهر از او تفحصّ فرمود و تفصیل متمولان و معارف خواست. دویست کس را نسخه داد. آن جماعت را حاضر آوردند.‌» ( ص 118 )

در تعلیقات کتاب در توضیح «‌جماجِم‌» آمده: «‌ج جمجمه مجازاً انسانها‌» ( ص 313 ).

در شرح مشکلات جهان گشا نیز «‌جمع جمجمه‌» معنا شده است ( ص 107 ). براستی استعمال مجازی «‌جماجم‌» در معنای «‌انسانها‌» با توجه به سیاق کلام، چه توجیهی دارد‌؟

ص 64- چون مردان پای برداشت و به شب پشت فرا داد.

در تعلیقات « پای برداشتن‌» در معنای « به راه افتادن‌» گرفته شد ( ص304 ).

«‌پای برداشتن » با توجه به سیاق کلام، در معنای « ترسیدن‌» به کار رفته است. لغت نامه این ترکیب را مترادف« خیم‌» آورده و « خیم‌» نیز به معنای «‌ترسیدن، مکر و حیله نمودن پس رجوع کردن بر آن » است [لغت نامه ذیل «‌خیم‌»‌]بنابراین «‌مردان‌» با توجه به این قرینه، در معنای « نامردان‌» به کار رفته است و استعارهء تهکّمیه دارد. با توجه به توضیحات داده شده، معنای جمله این گونه است: «‌چون نامردان ترسید ! و شبانگاه گریخت.‌» سیاق کلام بخوبی چنین معنایی را القا می‌کند: «‌این اخبار و حالات چون به جند رسید، قتلغ خان، امیر امیران با لشکر بزرگ که سلطان به محافظت آن موسوم کرده بود، مَن نَجَا بِرَأسِهِ فَقَدْ رَبحَ را کار بست و چون مردان پای برداشت و به شب پشت فرا داد و روی در راه نهاد تا از جیحون عبره کرد و از طریق بیابان متوجّه خوارزم شد‌» ( ص 64 ).

استعارة تهکّیمه و به کار بردن کلمات و جمله‌ها در معنای ضد، یکی از ویژگیهای کتاب جهان گشا‌ست و البته با حالت روحی و روانی مؤلف که علی رغم میل خود، مغولان را می‌ستاید، سازگار است: «‌ضرط وصفع را از لطف طبع طَبَع اللهُ عَلی قُلوبِهِم پندارند‌» ( ص5 ). «‌لطف طبع‌» در معنای ضد به کار رفته و استعارة تهکّمیه دارد. مصحّحان محترم بخوبی به این نکته اشاره کرده‌اند: «‌لطف طبع: لطافت ذات، نرمخویی ذاتی. دراینجا به معنی دنائت طبع است» ( ص227 ).

نمونه‌های دیگری نیز در ضمن کتاب یافت می‌شود که به ذکر نمونه‌ای دیگر بسنده می‌شود:

«‌او نیز بر سر جراحتها مرهمی نهاد و هر کس را که یافتند، از ربقة حیات بر کشید و شربت فنا چشانید.» (ص119)

«‌مرهم نهادن‌» درست در معنای ضد؛ یعنی «‌کشتن‌» به کار رفته است.

ص 68- و لشکر مغول نیز دُمادُمِ او روان شدند می‌رفتند، و او اثقال در پیش کرده، به جنگ تخلّف می‌نمود، و چون مردان شمشیر زنان می رفت؛ چندانکه بنه مسافت می‌گرفت، باز بر عقب روان می‌شد.

در تعلیقات « تخلّف نمودن‌‌» به معنای «‌دوری کردن، اجتناب کردن‌» آمده است (‌ص 308).

معنایی که ارائه شده، درست ضد معنایی است که مؤلف اراده کرده و سیاق کلام نیز مبین این ادّعاست. جمله‌های فوق، انعکاس دلیریهای «‌تیمور ملک‌» است و محتوای جمله‌ها آنکه: «‌تیمور ملک بار و بنه را به پیش می‌راند و خود برای جنگیدن با مغولان به عقب بر می‌گشت‌». جمله‌های بعد نیز این معنی را تأیید می‌کند؛ به گونه‌ای که می‌توان علامت تساوی در میان آنها گذاشت: «‌او اثقال در پیش کرده به جنگ تخلّف می‌نمود = چندانکه بنه مسافت می‌گرفت باز بر عقب روان می‌شد.‌» بنابراین «‌تخلّف نمودن‌» در معنای «‌به عقب برگشتن و واپس ایستادن‌» است. البته، تضاد بین « پیش‌» و «تخلّف» در معنای «پس» نیز قرینه‌ای دیگر برای اثبات این معناست. در لغت نامه معنای دیگری نیز برای «تخلّف» آورده که با سیاق کلام، مناسبت بسیار دارد و نشان می‌دهد که مؤلف در گزینش واژه‌ها دقت بسیار دارد؛ «‌واگذاشتن قوم را و گذشتن از آنان‌» (لغت نامه، ذیل « تخلّف »‌).

ص 77 – و مطالبت مال از معتمدان آن قوم می‌رفت و آنچه می‌دادند به زیادتی مثله و تکلیف ما لا یطاق مؤاخذه نمی‌کردند.

« مثله‌» در تعلیقات و همچنین در گزیدة خطیب رهبر6 و شرح مشکلات تاریخ جهانگشای جوینی7، به معنای « بریدن اعضای بدن به شکنجه‌» و در معنایی نزدیک به آن آمده است. در کتاب تحریری نو از تاریخ جهانگشای جوینی مضمون جمله این گونه آمده است: «‌البته آنچه می‌دادند دیگر بر زیاده کردن آن پا‌فشاری نمی‌کردند‌» (ثروت، 1362: 75 ).

و در فرهنگ بزرگ سخن در ذیل « مثلُهُ‌» آمده: « مانند آن‌» و همین جملة جهانگشا را شاهد آورده است. ( انوری، 1381: ذیل «مثله»). استعمال کلمة «‌مثله‌» در معنای «‌بریدن اعضا‌» با توجه به سیاق کلام و همنشینی با کلمة « زیادتی‌» محل تأمل دارد. با توجه به اینکه چنگیز خان برای هر معتمدی، یزکی تعیین کرده تا به آنها بی‌حرمتی نشود؛ بعید است، جرأتِ « مُثله» کردنی وجود داشته باشد. از طرف دیگر « زیادتی‌» در لغت نامه با معانیی آمده که با « مُثله‌» سنخیت ندارد: « فراوانی، بیشی، باقیمانده، بیشتر، علاوه ». با توجه به نکات یاد شده، تلفظ درست کلمه « مِثْلُهُ‌» است به معنی«مانند آن» و ضمیر«ه» نیز به «آنچه» بر می‌گردد. بنابراین، معنای جمله چنین است: «‌آنچه می‌دادند؛ برای بیشتری مثل آن و تکلیف شاق، باز خواست نمی‌کردند.‌» البته « زیادتی‌» در معنای «‌باقیمانده‌» نیز می‌تواند منظور نظر باشد: « آنچه می‌دادند برای باقیماندة آن و تکلیف شاق بازخواست نمی‌کردند.‌»

ص 97 – ونسور بی نشور با عقاب همخوان گشتند.

نکتة قابل بحث، کلمة « نشور‌» است که در تعلیقات آمده: «‌نشور: ظاهراً نشوز: ناسازگاری‌» (‌ص 332 ). پرسش اینجاست که اگر مصحّحان محترم به این نتیجه رسیده‌اند که باید « نشوز‌» درست باشد، چرا با وجود داشتن نسخه بدل، آن را در متن قرار نداده اند‌؟ به نظر می‌رسد که تنها پیچش معنایی، موجب ارائة چنین توضیحی شده است. کلمة « نشور‌» از ریشة « نشر‌» به معنی «‌پراکندگی‌» است که مؤلف آن را در معنای مجازی به کار برده تا با « نسور‌» سجعی که به دنبال آن است، کامل شود. در معنای مجازی، می‌توان « نشور‌» را با علاقهُ مسببیت، به معنای « ترس‌» گرفت؛چرا که عامل پراکندگی از اطراف عقاب، ترس از آن است. معنای جمله آنکه:

«‌کرکسان بدون ترس با عقاب همسفره شدند.‌» البته، این معنا، اشاره‌ای به کثرت کشته شدگان دارد که نیازی به نزاع پرندگان و درندگان، جهت ربودن آنها نیست.

ص 103 – و جغتای واوکتای به تماشای صید قوقو به قراگول آمدند و آن زمستان به تماشای صید مشغول بودند.

در توضیح کلمة « قوقو‌» آمده: « ظاهراً باید نام پرنده‌ای باشد. تنها در اقرب الموارد از پرنده‌ای به نام « قُرقُف‌» یاد شده است که نزدیک به این کلمه است. » ( ص 336)

به نظر می‌رسد این کلمه به کلمة «غوغو» که در لغت نامه آمده، نزدیک باشد که به معنای «‌کبوتر و فاخته‌» است ( لغت نامه: ذیل «‌غوغو»). جهت اثبات این ادعا، توضیحاتی که لغت نامه، ذیل دو حرف «غ» و «ق» آورده، نقل می‌شود:

«غ» - اگر چه در فارسی و عربی مشترک است، ولی در فارسی کمتر به کار می‌رود. صاحب آنندراج آرد: رشیدی گوید این حرف در فارسی کم آمده و از شأن اوست که به جیم تازی بدل شود، چون « مغلاغ، مغلاج؛ گوی که جوز بازان جوز در آن اندازند.‌» لغت نامه در ادامه می‌نویسد که در فارسی این حرف به حروف متعددی چون «‌ب، ج، خ،....‌» بدل می‌شود و در پایان می‌نویسد: «‌و به قاف هم بدل شود: غنبیط، قنبیط.‌»

   «ق» - این حرف در فارسی نیست و اگر در کلمه‌ای یافت شود، یا آن کلمه غیر فارسی است که فارسی گمان برده‌اند و یا استعمال متأخّران عجم است که زبان ایشان به زبان عرب مخلوط شده است. پس قاف نویسند و غین خوانند: قاز، قالیچه... در کلمات ترکی که متداول فارسیان است... گاه به غ بدل شود«آروق = آروغ، ایاق = ایاغ » کلمه‌هایی از این دست که با هر دو املا آمده‌اند، فراوانند: ترق و تروق / تاراغ و توروغ، بغچه‌/ بقچه، باجناغ‌/ باجناق، لَق لَق‌/ لَغ لَغ، وَق وَق / وَغ وَغ و... که فهرستی از این کلمات در پایان کتاب دستور خط فارسی مصوّب فرهنگستان زبان و ادب فارسی آمده است.8 بنابراین، املای این گونه کلمات به هر دو شکل « غ» و « ق‌» آمده است. با این توضیح به احتمال قریب به یقین کلمة « قوقو‌» همان کلمة « غوغو‌» است که در لغت نامه آمده است. از طرف دیگر، این کلمه می‌تواند « نام آوا » یا « اسم صوت » کبوتر یا فاخته نیز باشد. لغت نامه ذیل کلمهء«قوقو » آورده:«‌نقل آواز خروس است و چون فارسی است باید با غین (غوغو‌) نوشته شود.‌»این کلمه با املای«ق» و در معنای اسم صوت در غزلی منسوب به مولوی به کار رفته است:

ای مطرب خوش قاقا، تو قی قی و من قوقو

 

 

تو دق دق و من حق حق تو هی هی و من هوهو

ای شاخ درخت گل، ای ناطق امر « قل»

 

 

تو کبک صفت بو بو، من فاخته وش کوکو

     

   شفیعی کدکنی دربخش تعلیقات در توضیح کلمات « قی قی، قوقو، دق دق، هی هی، بو بو، کو کو» می‌نویسد: « اسمهای صوت‌اند‌ » (شفیعی کدکنی،1374: 583). در مقاله ای از مهدی اخوان ثالث نیز این کلمه با املای « ق‌» آمده است. اخوان خطاب به عماد خراسانی می‌گوید: «‌تو در حنجره ات صد بلبل و قمری داری، قو قوی کبوتر غمگین را می‌خواهی چه کار‌؟» (اخوان ثالث، 1373: 118) 

   ص 94 – از بیرون نیز اوزار جنگ هایج ترشد و بحر حرب مایج ترگشت و نکبای فتنه برزمین و زمانه انگیخته ترشد. در توضیح « اوزار‌» آمده: « آنچه در دیگ می ریزند، چاشنی‌ها. توابل. در اینجا مجازاً خود دیگ. دیگدان‌» (ص329 )

   لغت نامه در ذیل این واژه آورده: « افزار و ابزار و آلت. کفش. بادبان کشتی. دیگ افزار. توابل‌» در فرهنگ لاروس آمده: «‌الوِزر: گناه. بارگران. بستة لباس. ج: أو‌زار. او‌زارالحرب: اسباب و آلات جنگ. وضعت الحربُ اوزارَها: جنگ تمام شد، چون هنگامی که جنگ تمام شود جنگجویان جنگ افزار خود را بر زمین می‌نهند.‌» (لاروس: ذیل « الوزر‌»‌) از میان معانی ارائه شده، دو معنی می‌تواند در جملة مورد بحث، منظور نظر باشد: 1- اسباب و آلات جنگ. با توجه به کلمة « جنگ‌» که به دنبال آن آمده، این معنی دور از ذهن نیست، امّا نکته‌ای که این معنی را نفی می‌کند «‌هایج ترشد‌» است که با معنای فوق سازگاری ندارد؛ 2- معنی «‌بادبان کشتی‌» که به نظر می‌رسد با توجه به تناسبهای موجود، این معنی درست تر باشد؛ تناسبهایی چون: «‌هایج، بحر، مایج، نکبا‌» این معنی را تأیید می‌کند. از طرف دیگر، استعاره مکنیه‌ای که در این معنی موجود است، با نثر فنی سازگارتر است. سر انجام اینکه، کلمه در معنای «‌اسباب و آلات جنگ‌» نیز ایهامی دارد که مطلوب نویسنده است. مواردی از این دست در متن جهانگشا نمونه‌هایی دارد: «زورقی آوردند و در آنجا نشستند. و از جواری جاریة جملیه‌ای داشت، نام او قبیحه بود‌» ( ص 175 ). نکته در «‌جواری جاریه‌» است که در تعلیقات کتاب، تنها «‌جواری‌» معنی شده و به ارتباط این کلمه با سایر کلمات توجه نشده است. البته، چنین مواردی نیازمند توضیحات بیشتری است. «‌جواری‌» به دو معنا آمده: ج جاریه: کنیزکان و دختران، کشتی‌های بزرگ » و «‌جاریه‌» نیز به معنای «‌کشتی، دختر خرد و زن جوان‌» آمده است9. معنی مورد نظر نویسنده همان «‌کنیزان جوان‌» است، اما با توجه به محور عمودی کلام و کلمة « زورق‌» ایهامی زیبا به معنای دیگر؛ یعنی «‌کشتی‌های روان » دارد.

   با توجه به توضیحات مذکور، معنای جمله این گونه است: «‌از بیرون نیز بادبان کشتی جنگ برانگیخته‌تر شد و دریای جنگ موّاج تر گشت و کژباد آشوب بر زمین و زمانه، جنبنده تر شد.‌» کنایه از اینکه «‌جنگ به اوج رسید.»

   ص92- سواران تاتار... مانند گرگان گرسنه در میان رمة بی راعی مشمّر گشته افتادند.‌/ در تعلیقات در توضیح « مشمّر‌‌» آمده: « برچیده، درهم‌» (ص328) که این معنی با جملة فوق سازگار نیست. در نسخة قزوینی، به جای « مشمّر گشته »، « مشمّر کشته » آمده و در حاشیه آورده: « کذا فی جمیع النسخ (؟) » (ص98). در توضیح این ترکیب باید گفت: « مشمّر‌» یعنی «‌آماده‌» و «‌کشته‌» نیز در معنای «‌کشته شدن و مرگ‌» به کار رفته است. بنابراین، معنی ترکیب، «‌آمادة مرگ‌» است. معنای جمله آنکه: سواران مغول... مانند گرگان گرسنه در میان گلة بی‌چوپانِ آمادة مرگ افتادند. که «‌گلة بی چوپانِ آمادة مرگ‌» استعاره از اهالی خوارزم است که هنگام یورش مغول حاکمی نداشتند. اگر ضبط کتاب را در نظر بگیریم، معنی ترکیب «‌آماده شده‌» است که این معنی با جمله مناسبت درخوری ندارد. بنابراین،ضبط قزوینی برتر است.

   ص95- اکنون مواضع بسیار است در آن حدود که از اهالی آن معمور شده است و به سواد آن موفور گشته.

   نکتة قابل بحث « به سواد آن موفور گشته‌» است که در تعلیقات در توضیح آن آمده: «ا‌طراف آن پر از جمعیت افرادی شده است (‌که به عنوان محترفه و پیشه ور به آن نواحی فرستادند )‌ (ص331).

   سخن آن است که سرزمین مغولان به واسطة حضور محترفة خوارزم آبادان شده است. کاربرد کلمة « سواد‌» در این جمله درخور تأمل است. به نظر می‌رسد که مؤلف آن را در معنی «‌مال بسیار و متاع و اسباب‌» به کار برده که در فرهنگها در ذیل این واژه آمده است10. قرینة این معنی نیز کلمة « موفور‌» است که به معنای «‌فراوان و بسیار‌» است و غالباً با «‌مال و نعمت‌» به کار می‌رود: « لشکر اسلام را از اثقال و غنایم ایشان مالهای موفور و رغایب نامحصور به دست افتاد.‌» «‌ترجمه تاریخی یمینی‌» ( لغت نامه: ذیل « موفور‌»‌) بنابراین، معنی جمله چنین است: [‌بلاد شرقی یا سرزمین مغولان‌] به واسطة اموال بسیار خوارزم [‌که مغولان به غارت بردند‌] پر نعمت شده است.

   کلمة « سواد » به گونه‌ای به کار رفته که می‌تواند ایهامی به معنای دیگر؛ یعنی «‌حوالی شهر و جماعت مردم‌» نیز داشته باشد. معنای ارائه شده با نحو کلام نیز سازگار است؛ به این معنی که «به سواد آن موفور گشته»، عطف به «از اهالی آن معهور شده» است که «به» و «از» مفهوم سببیه دارند و مرجع ضمیر «آن» در هر دو جمله «خوارزم» است.

   ص113- به رغم آنکه والدة او حظیه ای بود از حرم سلطان که پدرش را بدان مشرّف گردانیده بود به وقت تسلیم حامله بوده است.

   در تعلیقات ضمیر « او » و « ش» به « بوقا » برگردانده شد؛ در حالی که مرجع آن «‌مجیر الملک‌» است.

   ص183- بُغاث الطیور که از مخالب باز باخاربنی پناهد، از صولت او امان یابد.

   در تعلیقات در توضیح « بغاث الطیور» آمده: « ظاهراً پرندگان کوچک » (ص397). لغت نامه ذیل « بغاث » آورده: «‌مرغی است بطی ء الطیران... و منه المثل: ان البغاث بارضنا یستنسر؛ یعنی هر کس همسایة ما شد، معزّز گردید... آن مرغک که از ضعیفی صید نکند... طایر پیر که از تلاش طعمه عاجز ماند.‌» در فرهنگ لاروس آمده: « البغاث: هر مرغی که شکار نکند، إِنّ البُغاث بأرضنا یستنسرُ یعنی هر کس همسایه ماشد معزّز گردید. و البُغا و البِغاث: مرغی آبی و تیره رنگ و دراز گردن و کند پرواز است. »

   با توجه به سیاق کلام « بغاث الطیور‌» درست در معنای «‌پرندگان ضعیف و پیر‌» به کار رفته است. خلاصة سخن آن است که «‌توراکیناخاتون11 » به علت کینه‌ای که به برخی از ارکان دولت قا آن داشت؛ بعد از مرگ قا آن، درصدد کینه کشی از آنها، از جمله «‌صاحب یلواج12 و امیر جینقای13 » بر آمد و آن دو قبل ازهر گونه اقدامِ «‌توراکیناخاتون‌» به «‌کوتان‌» پسر «‌توراکینا خاتون‌» پناهنده شدند. جملة مورد بحث از « کوتان‌» است که در جواب «‌توراکینا خاتون‌» که خواهان استرداد این دو نفر بوده، گفته است. بنابراین، جمله تمثیل است و « بُغاث الطیور‌» همان «‌صاحب یلواج و امیر جینقای‌» هستند که در خدمت به مغولان به پیری رسیدند و با وجود این، در ایام «‌توراکیناخاتون‌» مورد بی‌مهری قرار گرفتند.

   علاوه بر موارد فوق، ناهماهنگی در توضیح یک واژه که در دو جای مختلف به کار رفته نیز از مواردی است که بازنگری مجدد تعلیقات را ضروری می‌نماید. برای نمونه، توضیح کلمه « قوریلتای‌» در صفحات 267 و 363 قابل ذکر است.

   ب- ترجمة جمله ها و اشعار عربی

   با وجود اینکه تعلیقات کتاب از نظر ترجمة جمله ها و اشعار عربی، بر سایر شروح و گزیده‌های جهانگشا برتری دارد؛ امّا بی‌توجهی به کارهای انجام شده، بویژه مقالات متعددی که بعد از چاپ و انتشار کتاب ‌شرح مشکلات تاریخ جهانگشای جوینی14 در نشریات به چاپ رسیده، موجب تکرار اشتباهات در این کتاب شده که جهت پرهیز از اطالة کلام تنها به چند مورد اشاره می‌شود:

   ص4 – لا زالَت دَوحَة الفضلِ بمکانِهِ ناضِرَة

   در ترجمهء آن آمده: « همواره درخت فضل در جایگاه او سرسبز باشد (‌همیشه فضل او برقرار باشد‌)‌» (ص 224) «بِمکانِهِ»، «در جایگاه او» معنی شده است، در حالی که « ﺑ » مفهوم استعانت دارد و« مکان‌» نیز در معنای « مقام و منزلت و رتبه و جاه‌» به کار رفته است، که در کتاب نمونه‌هایی دارد: «‌زمان به مکان قاآن روشن چشم و جهان به تمکن او بی کین و خشم گشته.‌» ( ص 137 ) بنابراین، معنای جمله چنین است: پیوسته درخت فضل به استعانت مقام و منزلت او سرسبز باد.

ص 4 – مُنینَا بأَعقَابٍ قَد اتَّخذوُا عَمی

 

لأَعقَاِبهِم مُشطاً و لِلْمُشطِ مِنْشَفَا

   در ترجمةآن آمده: «‌گرفتار فرزندانی شدیم که از سرکوری و نادانی شانه را برای پاهای خویش و پاپوش را به جای شانه برگزیده‌اند.»

   مشکل این بیت در معنای دو واژة « مُشط‌» و « منشف‌» است. فرهنگ ها «‌مُشط‌» را در معنای « شانه، استخوانهای پشت پا‌» آورده اند و «‌منشف‌» را به معنای «‌دستمال، رومال، حوله‌» گرفته‌اند15. با توجه به این توضیحات، معنای بیت این گونه است:

   «‌گرفتار جانشینانی شدیم که از سر کوری و نادانی برای پاشنة پایشان، شانه و برای پشت پایشان، رومال برگزیده‌اند.‌»

   محمد رضا راشد محصّل دربارة این بیت می‌نویسد: «‌با توجه به معانی مختلف کلمات اَعقاب، منشف و این که گویندة شعر، ایرانی و خراسانی است، می‌توان پنداشت که مضمون آن مثلی است گواه بر عدم تناسب و واژگونگی کارهای روزگار؛ بدین معنی: «‌به پسینیان یا نسلی مبتلا شدیم که از روی کوری و نادانی برای پاشنة پا، شانه را به کار می‌گیرند و برای سر، سنگ پا را... . یا احیاناً برای شانه، حوله را‌» که این مثل در یکی از افسانه‌های رایج خراسانی هم آمده است... گمان می‌رود بیت عربی نیز همین مثل را به گونه ای دیگر آورده است تا عدم تناسب و واژگونگی روزگار را بنماید... می‌توان تصوّر کرد که این مثل، صورتهای دیگر هم داشته باشد یا مثلهای دیگری در معنی بدان نزدیک باشد؛ مثلاً این تمثیل در کلیله و دمنه بی‌شباهت به آن نیست که: « دو کار از عزایم پادشاهان غریب نماید: حلیت سر، بر پای بستن و پیرایة پای بر سر آویختن.‌» ( راشد محصل، 1373: 265-270)

ص59- فِی فتیهٍ مِن کُمَاهِ التُّرکِ مَا تَرَکَتْ

 

لِلرَّ عْدِ لَبَّاتُهُم صَوْتاً و لاصِیتا

   در ترجمة آن آمده: «‌در میان گروهی از شجاعان ترک که حمله‌های آنها برای رعد آواز و آوازه‌ای نگذاشت‌» (ص299 )کلمة « لَبّات» درست معنی نشده است. لاروس ذیل کلمة « اللّبَّه» آورده: «‌مؤنث اللّب.: مصدرمرّه از فعل لَبَّ. -: جای بستن گردنبند در قسمت جلو گلو و بالای سینه. زن مهربان و خوش معاشرت با شوهر خود. گلوگاه. - من القلاده: مهرة درشت وسط گردنبند. « اُُُمُّ لَبَّه: مادر مهربانی که فرزندانش را دوست داشته باشد. ج ِ: لَبّات. الَلّبَّه: میانة سینه. وسط گلوگاه. ج: لِباب » بنابراین « لَبَّات » در معنای « حمله‌» به کار نرفته است. مشکل از آنجا ناشی شده که مصحّحان محترم گویی در معنای بیت « کَبّاتُهُمْ» را که مطابق ضبط قزوینی است، در نظر گرفته‌اند و در متن « لَبَّاتُهُمْ» آورده اند. هر چند تمام نسخ جهانگشا « لَبّاتُهُمْ» است و مصحّحان محترم بدرستی آن را در متن جای داده اند؛ امّا معنای ارائه شده ارتباطی به این کلمه ندارد. با توجّه به این ضبط معنی چنین است:      

«در میان گروهی از شجاعان ترک که گردنبندهایشان [ لابد صدای گردنبند !] برای رعد آواز و آوازه ای نگذاشت.» به نظر می‌رسد، ضبط قزوینی با سیاق کلام سازگارتر باشد.

ص67- خَاضَ الدُّجَی وَ رِواقُ الّلَّیل مَسْدولٌ

 

بَرْقٌ کَما اَهتَزّ َمَاضِی الْحَدِّ مَصقُولُ

در ترجمة آن آمده: « تاریکی فرود آمد و سراپردة شب فرو افتاد. برقی بود همانند برقی که از شمشیر تیز صیقلی یافته بجهد » (ص307).

« برقٌ‌» خبر برای مبتدای محذوف معنی شده است، در حالی که فاعل «‌خاض‌» است و «‌کَما اهتزّ... » جملة وصفیه و صفت « برق » است. بنابراین، معنی بیت این گونه است: برقی چونان که از لبة شمشیر بران صیقلی شده به جنبش درآید، تاریکی را در حالی که پردة شب فروافکنده بود، از میان برد.

ص150- وَلَهُ مِنَ الصَّفْحِ الجَمِیلِ صَفَائِحٌ
 

 

اُسِرَالطَّلِیقُ بِهَا وَفُکَّ العَانی
 

«‌صفائح‌» جمع «‌صفیحه‌» به معنای شمشیر است، نه بخشش که در معنای بیت آمده است: «‌او را از بخششهای نیکو، بخششهایی است که اسارت آزاد، و آزادی اسیر به آن است.‌» (ص379). معنای دقیق بیت این گونه است: «‌او را از بخششهای نیک، شمشیرهایی است که بدان آزاد مرد را اسیر و اسیر را آزاد می‌کند.‌» کنایه از این که « بخشش ممدوح، شمشیر اوست.‌»

ص180- تَمَتَّعْ مِنَ الدُّنیا فَأَوقاتُهَا خُلَس
 

 

وَ عُمرُ الفَتی مُلِّیتَ اَکثَرُهُ نَفَسْ

در ترجمة آن آمده: « از دنیا بهره برگیر، زیرا زمانهای آن فرصت مغتنمی است و بیشینة عمر جوان را نفس پر کرده است.» (ص394)

«‌مُلِّیتَ‌» فعل مفرد مذکر مخاطب مجهول از ریشة « مَلَّی تمِْلیهً » است که غالباً در معنای دعایی به کار می‌رود؛ یعنی: از عمر بهره مند باشی؛ در حالی که در ترجمة فوق در معنای «‌پر کرده است‌» آمده که با ساخت صرفی این فعل نیز مطابقت ندارد. معنی بیت این گونه است: از دنیا بهره گیر که ساعات آن فرصتهایی است و بیشتر عمر جوانمرد – که از آن بهره مند باشی‌– نفس است.

ابیاتی از این دست که در ترجمة آنها دقت کافی نشده، در کل تعلیقات، نمونه‌های دیگری نیز دارد و نیازمند بازنگری جدی است. استفاده از مقالاتی که در این باره نوشته شده، بسیار راهگشا‌ست که متأسفانه به این مقالات مراجعه نشده است. مشخصات غالب این مقالات در بخش منابع و مآخذ مقالة حاضر آمده است.

ج- نکات بلاغی

تاریخ جهانگشا از جمله متونی است که بنا به تصریح مصحّحان محترم، جنبة ادبی آن بسیار بر‌جسته‌تر از جنبة تاریخی آن است16. از این رو، چنین متنی نیازمند نگاهی بلاغی است که ظرافتها و زیباییهای آن را بکاود و از این طریق، خواننده را در جریان کم و کیف چنین متونی قرار دهد. متأسفانه، علی رغم تأکید مصحّحان محترم، توجه چندانی به این نکات نشده است و در نتیجه، تعلیقات کتاب به شرح لغات و اصطلاحات و برخی جمله‌های مبهم اختصاص یافته است . از این رو، خواننده تفاوتی بین نثر جهانگشا -که به شیوة فنی تألیف شده- و متونی چون تاریخی بیهقی که در شیوة مرسل نگاشته شده، نمی بیند؛ در حالی که وجه ممیزة این دو شیوه، نوع نگارش آنها‌ست و البته، این تفاوت باید در تعلیقات کتاب نمایانده شود که متأسفانه چنین نیست.

سرانجام اینکه، عدم معرفی گویندگان اشعار بویژه اشعار فارسی و همچنین گزینش برخی اعلام در متن بدون ارائة هیچ توضیحی دربارة آنها17، از نکات درخور بحث این کتاب است که برای پرهیز از اطالة کلام از توضیح و ارائة شواهد درباب آنها خودداری می‌شود.

 

نتیجهگیری

از آنجا که کتاب تاریخ جهانگشای جوینی از متون فنی ادب فارسی است؛ شرح و تفسیر آن نیازمند نگاهی چند جانبه است تا ظرافتها و ویژگیهای ادبی، سبکی، لغوی، دستوری آن را آشکار کند و پیچیدگیهای معنایی آن را بررسی نماید. این کتاب علاوه بر ویژگی بارز ادبی، یکی از منابع مهم تاریخ عصر مغول است. بنابراین معرفی اعلام و اماکن جغرافیایی آن لازم و بایسته است. با این توضیح، تصحیح حاضر اگر چه از جهت تعلیقات و توضیح برخی اعلام و جمله ها و ابیات عربی کتاب،موفق است، امّا بی‌توجهی به جنبه‌های ادبی و سبکی کتاب، انتخاب برخی از نسخه بدلها بدون هیچ سند و دلیلی، بی‌توجهی به کارهای منتشر شده و بویژه مقالات، و مسامحه در ارائهء معنایی دقیق و مطابق با سیاق کلام در برخی موارد، بازنگری این تصحیح را ضروری می‌نماید.امید است کاستیهای یاد شده، در چاپهای بعدی کتاب برطرف شود.

 

 

پی‌نوشتها

1-ر. ک: تاریخ جهانگشای جوینی، تصحیحِ: عباسی و مهرکی، مقدمه، صص چهل و هشت تا شصت، که مشخصات کامل آن در بخش منابع و مآخذ آمده است.

2- مشخصات این مقاله در بخش منابع و مآخذ آمده است.

3- شواهد جلد دوم و سوم جهانگشا از متن مصحّح علامه قزوینی است.

4- ر. ک: صص چهل و شش تا چهل و هشت.

5- ر. ک: بیان سیروس شمیسا‌، بیان: 105 – 107. مشخصات کامل در منابع و مآخذ آمده است.

6- ص 37

7-ص 165

8- صص 45 – 53.

9- لغت نامه ذیل « جاریه » و « جواری » همچنین فرهنگ لاروس ذیل « الجاریه‌».

10- لغت نامه ذیل « سواد ».

11- توراکیناخاتون؛ زوجه اوکتای بن چنگیز خان، و مادر کیوک خان است که پس از اوکتای قا‌آن چندی به جای شوهر حکم راند ( شرح مشکلات تاریخ جهانگشای جوینی ).

12- صاحب یلواج؛ محمود یلواج خوارزمی، فخرالدین ابوالقاسم محمود بن محمد معروف به یلواج خوارزمی پیش از حمله مغول به ممالک خوارزمشاه در خدمت چنگیز بود و چون به عنوان سفیر و رسول از جانب چنگیز به دربار سلطان محمد خوارزمشاه رفت و آمد داشت، به لقب یلواج -که در مغولی به معنی رسول است- شهرت یافت. او وزیر قاآن نیز بوده، بعد از چنگیز ممالک مغول را در قسمت مشرق اداره می‌کرد (‌شرح مشکلات تاریخ جهانگشای جوینی‌).

13- امیر جینقای؛ از عیسویان اویغور و از مشاهیر ارکان دولت اوکتای قا‌آن و کیوک خان بوده است ( شرح مشکلات تاریخ جهانگشای جوینی‌).

14- تألیف احمد خاتمی که در بخش منابع و مآخذ مشخصات آن آمده است.

15- لغت نامه ذیل « مشط » و « منشف » همچنین فرهنگ لاروس ذیل « المُشْط‌»، المعجم الوسیط ذیل «‌المُشط» و « المِنشَفَه‌».

16- تاریخ جهانگشای جوینی، تصحیح عباسی و مهرکی، مقدمه، صص چهل و هشت تا شصت.

17- برای نمونه می‌توان به «‌خوجا تبونسقین‌» در صفحه 139 و « بیسو‌» در صفحه 190 اشاره کرد که بدون هیچ توضیحی، در متن جای گرفتند. 

1-     قرآن کریم.( 1374). ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، تهران: نیلوفر و جامی، چاپ اول.

2-     اخوان ثالث،مهدی.(1373). حریم سایه های سبز ( مجموعه مقالات 2)،به کوشش مرتضی کاخی، تهران: زمستان، چاپ اول.

3-     انزابی نژاد، رضا.(1376). «نقدی بر کتاب شرح مشکلات تاریخ جهانگشا»، آینة پژوهش، ش 8، صص150 – 158.

4-     انوری، حسن.(1381). فرهنگ بزرگ سخن، 8ج، تهران: سخن، چاپ اول.

5-     انیس، ابراهیم و دیگران.(1372). المعجم الوسیط، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ چهارم.

6-     بهار، محمد تقی.(1373). سبک شناسی‌، 3ج، تهران: امیر کبیر، چاپ ششم.

7-     ثروت، منصور.(1362). تحریری نو از تاریخ جهانگشای جوینی، تهران: امیر کبیر، چاپ اول.

8-     جُرّ، خلیل .(1377). فرهنگ لاروس، ترجمة سید حمید طبیبیان، 2ج، تهران: امیر کبیر، چاپ نهم.

9-     جوینی، عطا ملک .(1385). تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه: تصحیح و تعلیقات، حبیب الله عباسی و ایرج مهرکی، تهران: زوار، چاپ اول.

10-جوینی، عطا ملک.( 1367). تاریخ جهانگشای جوینی، تصحیح محمد قزوینی، 3ج، تهران: بامداد و ارغوان، چاپ سوم.

11-__________ .( 1385). تاریخ جهانگشای جوینی، به اهتمام سید شاهرخ موسویان (‌براساس تصحیح علامه قزوینی ) تهران: دستان، چاپ اول.

12-حافظ ‌.(1371). دیوان، به کوشش خلیل خطیب رهبر، تهران: صفی علیشاه، چاپ دهم.

13-خاتمی، احمد.(1373). شرح مشکلات تاریخ جهانگشای جوینی، تهران: پایا، چاپ اول.

14-خطیب رهبر، خلیل.(1371). جهانگشای جوینی، تهران: مهتاب، چاپ اول.

15-__________ .( 1379). دستور زبان فارسی، تهران: مهتاب، چاپ چهارم.

16- دشتی، سید محمد.(1377). نقدی بر «‌شرح مشکلات تاریخ جهانگشای جوینی »، کیهان فرهنگی، ش144، صص 31 – 33.

17-دهخدا، علی اکبر.( 1361). امثال و حکم (ج 2)، تهران: امیرکبیر، چاپ پنجم.

18- ________ .( 1377). لغت نامه، 15ج، تهران: دانشگاه تهران، چاپ دوم.

19- ذکاوتی قراگزلو، علی رضا.( 1374). «شرح مشکلات تاریخ جهانگشای جوینی »، نشر دانش، ش 15، صص 9 – 40.

20- راشد محصل، محمد رضا.(1373). «اشاره‌ای توضیحی به دو تمثیل در مقدمه تاریخ جهانگشا»، ادبیات مشهد، ش 27، صص 265 – 270.

21-شعار، جعفر.(1368). گزیدة تاریخ جهانگشای جوینی، تهران: بنیاد، چاپ اول.

22- شفیعی کدکنی، محمد رضا.( 1374).گزیدهءغزلیات شمس، تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی با همکاری انتشارات امیر کبیر، چاپ نهم.

23- شکیب، محمود.(1373). «نقد کتاب شرح مشکلات تاریخ جهانگشای جوینی»، آشنا، شمارة بیستم، سال چهارم، صص 52 – 56.

24-شمیسا، سیروس.(1376). بیان، تهران: فردوس،چاپ هفتم.

25- _________ .( 1380). سبک شناسی نثر، تهران: میترا، چاپ پنجم.

26-عباسی، حبیب الله.(1380). «ادبیت جهانگشای جوینی»، ضمیمة مجلة دانشکدة ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تربیت معلم، ش 32، صص 131 – 146.

27- عبدالباقی، محمد فؤاد.(1368). المعجم المفهرس، تهران: اسماعیلیان، چاپ هشتم.

28- فرهنگستان زبان و ادب فارسی .(1384). دستور خط فارسی، مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، چاپ چهارم.

29-معین، محمد.(1375). فرهنگ فارسی، 6 ج، تهران: امیر کبیر، چاپ نهم.

30- واعظ، سعید.(1383). پژوهشی در اشعار عربی تاریخ جهانگشای جوینی (ج اول‌).مجلة زبان و ادب؛ ویژه نامه زبان و ادبیات فارسی، دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی، ش 19، صص 1-48 .

31- وراوینی، سعدالدین.(1373). مرزبان نامه، به کوشش خلیل خطیب رهبر، تهران: صفی علیشاه، چاپ پنجم.

32- یاحقی، محمد جعفر.(1375). فرهنگ اساطیر، تهران: سروش، چاپ دوم.